تاریخ اسلام از آغاز تا هجرت - 10 - Content
 
 
 












 

خشونت بالا گرفت

پس از این مذاکرات که همگى بى‏نتیجه ماند کار به سختى بالا گرفت و قریش همه تعهدات خود را به منظور آزار رساندن به پیغمبر و مبارزه با آن حضرت نادیده گرفتند. از جمله سران قریش افرادى را که مسلمان مى‏شدند چنان تحت فشار مى‏گذاشتند که هر قبیله‏اینفرات مسلمان شده خود را شکنجه مى‏دادند و سعى داشتند آنها را از اسلام برگردانند. چون کار به این جا رسید ابوطالب آمد و بنى هاشم را براى دفاع از پیغمبر فراخواند.

آنها نیز دعغوت او را اجابت کردند و همگى جز ابولهب آمادگى خود را براى حمایت از پیغمبر اعلام داشتند.

وقتى ابوطالب دید بنى هاشم به دعوت او برخاسته‏اند تا از پیغمبر در مقابل سران قریش حمایت کنند، سخت مسرور شد و قصائدى چند در مدح و ستایش بنى هاشم سرود و فضیلت و جایگاهى که پیغمبر در میان آنها داشت‏یادآور شد.( کامل بن اثیر جلد 2 ص 43)

با این وصف قریش از سرزنش و آزار و تهدید و تحقیر پیغمبر خوددارى نداشتند، و این را آخرین کارى مى‏دانستندکه از آن راه کینه و رشک خود را نسبت به آن حضرت فررو نشانند، بدین گونه از وى در دشنام به خدا یا نشان انتقام بگیرند. گاهى او را دیوانه مى‏خواندند، و زمانى خاک و خاشاک به سر و رویش مى‏ریختند. یک روز ساحر و جادوگرش مى‏دانستند و روز دیگر دروغگو و شاعر و داستانسرا مى‏پنداشتند.

ابولهب عمویش خاک و شن به سر و رویش مى‏پاشید و زنش «ام جمیل‏» او را دشنام مى‏داد و شب هنگام هیزم و تراشهاى چوب در سر و راه وى مى‏ریخت تا به وى صدمه رساند. گاهیدرنکوهش وى شعر مى‏سرودند و در نشستن مردانه و زنانه خود مى‏خواندند و مى‏رقصیدند. گاهى نامش را به بدى یاد مى‏کردند، و مى‏گفتند او «محمد»و ستوده خصال نیست، بلکه «مذمم‏» است، و زمانى کودکان و بردگان خود را وامى‏داشتند تا حضرتش را با سخنان زشت و ناپسند یاد کنند.

روزى پیغمبر در مسجد الحرام به نمازایستاده بود، گروهى از مشرکان شکمبه شترى پر از سرگین را به یکى از غلامان خود دادند تا چون آن حضرت به سجده مى‏رود، آن را بر پشت او بگذارد.

غلام نیز شکمبه را آورد و بر پشت پیغمبر نهاد و رفت. پیغمبر شکایت به ابوطالب عمویش برد و گفت: آیا من در میان شما احترامى ندارم؟ ابوطالب گفت: برادر زاده عزیز مگر چه شده است؟پیغمبر آنچه را اتفاق افتاده بود شرح داد. ابوطالب دست به شمشیر برد و در حالى که غلامش دنبال وى بود به راه افتاد. همین که به نزدیک آن افراد خیره سر و نادان رسید گفت: به خدا هر کس لب به سخن بگشاید گردنش را مى‏زنم. آنگاه به غلام خود دستور داد تا سرگین‏ها را به روى یک یک آنها بمالد! آن بى‏خردان که خود را پاک باخته بودند چون چنین دیدند گفتند: اى ابوطالب دیگر بس است.( تاریخ یعقوبى - جلد 2 ص 14)

اسلام آوردن ابوذر غفارى

ابوذر غفارى که بنا بر مشهور نامش «جندب بن جناده‏» است، چهارمین یا پنجمین کسى بود که اسلام آورد. ابن اثیر روایت مى‏کند که چون خبربعثت پیغمبر درقبیله «غفار» به ابوذر رسید به برادرش گفت: برو به این دره (شهر مکه) و از این مرد که مى‏گوید پیغمبر است و از آسمان به وى خبر مى‏رسد اطلاع حاصل کن و سخنش را بشنو و برگرد به من گزارش بده.

برادر ابوذر آمد به مکه و سخنان پیغمبر را شنید سپس به نزد ابوذر بازگشت و گفت: او را دیدم که مردم را به مکارم اخلاق و خصال نیکو سفارش مى‏کند و سخنانى مى‏گوید که شعر و پندار نیست.

ابوذرگفت: سخنینگفتى که مرا قانع سازد. سپس خود بار سفر بست و روانه مکهشد و به مسجدالحرام درآمد و خواست پیغمبرراببیند ولى او را نمى‏شناخت و نمى‏خواست از قریش سراغ حضرت را بگیرد تا این که پاسى از شب گذشت و ابوذر در همان جا خوابید.

در آن لحظه على (علیه السلام) ازکنار او گذشت و متوجه شد که وى مردى غریب است. ابوذر هم چون على (علیه السلام)را دید برخاست و بدون اینکه پرسشى از هم کنند به دنبال او رفت.

فرداى آن روز باز ابوذر به مسجد الحرام آمد تمام روز را در مسجد گذرانید ولى پیغمبر را ندید تا این که شب شد و ابوذر دوبارهرفت و خوابید. باز على (علیه السلام) ازکنار او گذشتا و به خود گفت: وقت آن نرسیده است که معلوم شود خانه این مرد کجاست؟ سپس على (علیه السلام) ابوذر را بیدار کرد و با خود برد بدون اینکه چیزى از هم بپرسند.

روز سوم نیز همین واقعه تکرار شد و چون على (علیه السلام) او ا بیدار کرد و از وى پرسید: آیا به من نمى‏گویى که براى چه به مکه آمده‏اى؟ ابوذر گفت: با من پیمان مى‏بندى که مرا راهنمایى کنى؟ على (علیه السلام) گفت: آرى. ابوذر پرسسید: این مرد کیست و چه مى‏گوید؟

على (علیه السلام) فرمود: او پیغمبر و فرستاده خداست فردا صبح با من بیا تا تو را به نزد او ببرم. چون من چیزى را دیدم که مى‏ترسم قریش زیانى بر تو وارد سازند. فردا سبح على (علیه السلام) ازجلو و ابوذربا احتیاط به دنبال او مى‏رفت تا به حضور پیغمبر رسیدند.

ابوذر پس از شنیدن سخنان پیغمبر اسلام آورد و با حضرت بیعت کرد که «هیچ گاه از یاد خدا غافل نماند و سخنى جز به حق نگوید هرچند تلخ باشد».

سپس پیغمبر به وى فرمود: برگرد به سوى قبیله‏ات و آنها را به اسلام دعوت کن تا از من خبر رسد که چه کار کنى. ابوذر گفت: به خدائى که جان من در دست اوست مى‏روم و در میان جمع قریش با صداى بلند آنها را دعوت به اسلام مى‏کنم. سپس از خانه پیغمبر خارج شد و به مسجدالحرام آمد و با صداى بلند گفت: اشهد ان لا اله الا الله و ان محمدا عبده و رسوله.

قریش برخاستند و به سر او ریختند و چندان او را زدند که نقش بر زمین شد. تا این که عباس عموى پیغمبر خود را به روى او انداخت و رو به قریش کرد و گفت: واى بر شما نمى‏دانید که این مرد از قبیله غفار است، و این قبیله در سر راه تجارت شما به شام واقع است؟ این را گفت و ابوذر را از چنگ آنها درآورد.

روز بعد بازابوذر آمد و همان صحنه را تکرار کرد و قریش نیز به او هجوم آوردند و او را مضروب ساختند. این بار هم عباس سر رسید و خود را به روى او انداخت تا نجات یافت.

به دنبال آن ابوذر به فرمان پیغمبر به قبیله خود بازگشت و به دعوت آنها پرداخت و پس از جنگ خندق به مدینه آمد و تا آخر عمر پیغمبر، در خدمت‏حضرت بود. براى درک مقام ابوذر اى میان آن همه مطالب گفتنى دو حدیث زیر را ذکر مى‏کنیم:

در حدیث معتبربین شیعه و سنى پیغمبر فرمود: «آسمان سایه نیفکنده و زمین جا نداده است به کسى راستگوتر از ابوذر».( ما اظلت الخضراء و لا اقلت الغبراء اصدق من ابى ذر)

دانشمند رجالى معروف شیعه سیخ کشى از امام جعفر صادق (علیه السلام) روایت مى‏کند که روزى جبرئیل با ابوذر وارد خانه پیغمبر شدند. جبرئیل پرسید: یا رسول الله! این کیست؟ پیغمبر فرمود: ابوذر است. جبرئیل گفت: او در آسمان معروفتر از زمین است. از وى سؤال کن که صبح‏ها چه کلماتى را به زبان مى‏آورد.پیغمبر پرسید: ابوذر! آن کلمات چیست؟ ابوذر گفت: یا رسول الله اینها است: «الهم انى اسئلک الایمان بک والتصدیق بنبیک و العافیة من جمیع البلاء و الشکر على العافیة و الغنى عن شرار الناس‏»( اسد الغابه فى معرفة الصحابه - جلد 1 ص 301 و جلد 5 ص 186)

معراج پیغمبر (ص)

مساله معراج پیغمبر یعنى عروج و بالا رفتن حضرت از زمین مانند اعتقاد به وجوب ناز و روزه و حج و جهاد و خمس و زکات و امر به معروف و نهى از منک از ضروریات دین اسلام است. معناى «ضروریات‏» این است که همه مسلمانان باید معتقد به آن باشند، و هرکس آن را انکار کند کافر است. آن هم معراج جسمانى به معراج روحانى، به شرحى که خواهیم گفت.

شرح اجمالى معراج و عقیده‏مسلمانان نسبت به آن بدین گونه است که ما معتقدیم قدرت خداوند مافوق تصور ماست. خداوند بارها در قرآن مجید و کلام حمید خود آن را یادآور مى‏شود و مى‏گوید: «خداوند قدرت بر هر چیزى دارد» و «هرگاه اراده کند و به چیزى بگوید بشو، مى‏شود.»( والله علیکل شى قدیر، ان الله على کل شى قدیر، انما امره ادا اراد شیا ان یقول له کن فیکون.)با توجه به این مطلب مى‏گوییم: مطابق آیات قرآنى و روایات متواتر اسلامى، خداوند جبرئیل امین را مامور داشت تا در یکى از شبها پیغمبر اکرم (صلى الله علیه و آله) را از شهرمکه و مسجد الحرام به وسیله مرکبى به نام «براق‏» به فلسطین و نقطه‏اى که بعدها «مسجد القصى‏» یعنى دورترین مسجد نسبت به مسجد الحرام خوانده شد، ببرد.( راجع به روز و ماه و سال معراج روایات مختلف است. همچنین درباره جائى که پیغمبر از آنجا اسراء نمود و مطابق صریح قرآن به مسجد اقصى رفت نیز دو نظر هست. بعضى آنرا ازشعب ابیطالب و بیشتر از خانه ام اهانى در شهر مکه، بعضى آنرا در ماه رمضان و برخیدرماه ربیع الاول دانسته‏اند و آخرین تاریخ آن یکسال قبل از هجرت است.)

پیغمبر با براق وارد مسجد القصى شد، و پس از بازدید آنجا و خواندن نماز، سوار بر براق که جبرئیل آنرا هدایت مى‏کرد. به آسمانها پرواز نمود. در اسمانها برخى ازآثار قدرت الهى و مخلوقات آنجا را دید. آنها از ساکنان زمین پرسشها کردند و پیغمبر پاسخ داد. پیغمبر هم از آنها و جبرئیل راهنماى خود راجع به آنچه مى‏دید سؤال‏ها کرد و جواب‏ها شنید. پس از دیدن دیدنى‏ها و شنیدن شنیدنى‏ها، با یک دنیا دیدنى‏ها و گفتنى ها، قبل از طلوع آفتاب به جاى خود در مکه بازگشت.

خدا پیغمبر خاتم و سرور انبیاء رابدین گونه به سیر آسمانها و دیدن عجایب و غرائب عالم بالا برد تا پس ازبازگشت به زمین دیدى دیگر و اطلاعى بیشتر و اعتمادى محکمتر ازهمه پیغمبران داشته باشد،و با رهنمودهائى که مدهدذ و احکام و قوانینى که مى‏آورد یا وضع مى‏کند، دین او «اسلام‏» که آخرین دین الهى است با جامعیت‏خود تا پایان روزگارباقى بماند، و حلال او تا قیامت‏حلال و حرام او تا ابد حرام باشد.

بنابر این عروج و رفتن پیغمبر به آسمانها در شب معراج ظرف چند ساعت و بازگشت مجدد آن حضرت به زمین، در اعتقاد ما مسلمین یکى از معجزات بزرگ الهى است. مانند خلقت آدم از گل، اژدرها شدن عصاى حضرت موسى، و جارى شدن 12 چشمه آب گوارا از صخره به وسیله برخورد عصاى موسى به آن، و حامله شدن ساره همسر پیر حضرت ابراهیم و آوردن اسحاق در آن سن و سال (حدود نود سالگى یا بیشتر) و بچه‏دار شدن حضرت مریم و تولد حضرت عیسى ازمادرى دوشیزه، و رفتن حضرت عیسى و ادریس به امر خدا به آسمان و نشیمن در آنجا، و بیرون آمدن ناقه صالح و بچه آن از لاى سنگ خارا و غیره که همه برخلاف موازین طبیعى و علم و دانش بشرى و قوانین جارى سیاره ماست، ولى خدا در قرآن صریحا وقوع آنها را اعلام مى‏دارد و مى‏فرماید. «این کارها براى من آسان است.»(قال ربک هو على هین و قد خلقتک من قبل و لم تک شیئا - سوره مریم آیه 9)و اما تفصیل مطلب و استدلال ما براى اثبات معراج از آیات قرآنى و روایات اسلامیبدین گونه است که خداوند در آغاز سوره‏«اسراء» مى‏فرماید: پاک و منزه است‏خدائى که سیر داد بنده خود را در شبى از مسجدالحرام تا مسجد اقصى که اطراف آن را پربرکت نموده‏ایم تا قسمتى از آیات و نشانه‏هائى از قدرت خود را به او نشان دهیم. خدا همه چیز را مى‏شنود و مى‏بیند.( سبحان الذى اسرى بعبده لیلا من المسجدالحرام الى المسجد القصا الذى بارکنا حوله لنریه من آیاتنا، انه هو السمیع العلیم. سوره اسرى آیه اول)

تفسیر بیشتر این سیر فضائى و سفر شگفت انگیز آسمانى ضمن چند آیه در آغازسوره مبارکه «والنجم‏» آمده است، و در پایان خدا مى‏فرماید: «پیغمبر در آن شب قسمتى از آیات بزرگ خداى خود را دید»( لقد راى من آیات ربه الکبرى - سوره والنجم آیه 17)

در احادیث و روایاتیکه از پیغمبر (صلى الله علیه و آله) و ائمه طاهرین (علیهم السلام) در تفسیر آیات معراج در آغاز دو سوره یاد شده آمده است، توضیح بیشترى راجع به مساله معراج مى‏دهدکه البته بسیارى از روایات ضعیف و مجعول و «اسرائیلیات‏» هم در میان آنها دیده مى‏شود. زیرا نظر به اینکه مساله معرج موضوع شگفت انگیزى بوده، دوستان نادان یا دشمنان داناى اسلام پیرایه‏ها بر آن بسته‏اند.به طورى که مى‏توان گفت واقعیت معراج در لابلاى انبوه احادیث مربوط به آن پوشیده مانده است.

ولى از صریح آیات قرآنى و احادیث صحیح اسلامى که در تفسر آنها دردست داریم واقعیت معراج را مى‏توانیم به طور خلاصه چنین بیان کنیم: پیغمبراسلام به امر خداوند و راهنمائى جبرئیل در شبى از شبها سوار بر مرکبى به نام «براق‏» که سرعتى مافوق تصور داشته است از مسجدالحرام یعنى شهر مکه به پرواز درآمد و به فلسطین رفت. در فاصله این دو معبد الهى پیغمبر با راهنمائى جبرئیل که از جانب خداوند مامور این کار شده بود، توانست‏شهرها و

نقاط مختلف میان راه و شهر اورشلیم ( اورشلیم نام عبرى شهر بیت المقدس است. در تورات و انجیل به همین نام آده است. اورشلیم از دو کلمه ترکیب شده: «اور» که در زبان پارسى ایران باستان به معنى شهر بوده و «سلیم‏» که نام مردى از اعراب کنعانى یعنى سکنه اصلى فلسطین پیش از آمدن بین اسرائیل از مصر به فلسطین مى‏باشد. مطابق تحقیقاتى که به عمل آمده سالم یا سلیم عرب این شهر را در زمانى که فلسطین جزو متصرفات پادشاهان هخامنشى بود بنا کرد، و چون حکمران فلسطین ایرانى بود و زبان ایران باستان که قوم غالب بودند شیوع داشته،لذا شهر مزبور را به فارسى «اورسالم‏» یا «اورسلیم‏»یعین شهر سالم یا سلیم خواندند.

چون حرف سین در زبان عبرى شین است، اورسلیم را «اورشلیم‏» خواندند که هنوزهم قوم یهود بیت المقدس را به زبان تورات کنونى که بعدها تدوین شد، بدین نام مى‏خوانند.

اگر دلیل قوم یهود بر سابقه مالکیت فلسطین از جمله این اسم عبرى شهر بیت المقدس باشد، باید گفت‏خود این دلیل است که آنها چنین حقى ندارند. زیرا اولا شهر را سلیم یا سالم عرب از سکنه بومى فلسطین ساخته بود، ثانیا در آن موقع فلسطین ازمتصرفات ایران بودن، به دلیل کلمه فارسى «اور». علیهذا ما ایرانیان پیش از آمدن بنى اسرائیل به اورشلیم آن را در اختیار داشته‏ایم. ولى ما چنین حقى به خود نمى‏دهیم، چون اشغالگر بوده‏ایم، همان طور که بنى اسرائیل هم مهاجرین اشغالگر بوده‏اند، ولى از آن زمان تا کنون مالکین اصلى فلسطین مردم عرب بوده و مى‏باشند.

) و معابد و نقاط دیدنى و مذهبى آن جا را که محل سکونت و دفن حضرت ابراهیم نیاى اعلاى آن حضرت و پیغمبران دیگر از دودمان ابراهیم مانند اسحاق و یعقوب و یوسف و داود . سلیمان و زکریا و یحیى و غیره و زادگاه حضرت عیسى بود، ببیند، و در محرابهاى آن اماکن مقدسه که یادگار پیغمبران پیشین بود نماز گزارد. آن گاه دوباره سوار براق شد و در حالى که جبرئیل هدایت آن را به عهده داشت به آسمان عروج کرد.

در آسمانها پیغمبر خاتم که سرآمد انبیاى الهى بود با پیغمبران پیشین و ساکنالن هر آسمان ملاقات کرد، و هرجا به ناز ایستاد، همه به او اقتدا کردند. در آن شب خداوند قسمتى ازعجائب خلقت‏خود را در صحنه پهناور آفرینش به پیغمبر خاتم نشان داد تا پس از بازگشت به زمین با دیدى دیگر به جهان و جهانیان بنگرد، و با زبانى دیگر و با قلبى آگاهتر از وسعت دائره خلقت و موجودات الهى در زمین و آسمانها و هوا و فضا، با مردم سخن بگوید. تا از این راه قادر باشد بار گران نبوت آخرین، و مسؤولیت‏سنگین خاتمیت و هدایت نهائى جامعه انسانى را چنان که مى‏باید به منزل مقصود رسانده و ایفا نماید.

چنانکه پس از آن سفر تاریخى و شگفت انگیز که نصیب هیچ آفریده‏اى و پیغمبرى نشده بود و فقط او که خاتم پیغمبارن بود، به آن توفیق یافت، در فرصتهاى مناسب از آنچه در شب معراج دیده بود سخن مى‏گفت و سطح افکار مسلمین را بالا مى‏بردتا نپندارند که جهان همین زمین زیر پاى آنها است و آنچه که در زمین است و آنها دیده و مى‏بینند. بلکه گذشته از آنچه آنها دز زمین ندیده‏اند،و خصوص آنچه در بالاى کره زمین است، جهانى به مراتب بزرگتر از زمین و زمینیان مى‏باشد.

این خلاصه‏اى از اعتقاد مسلمانان راجع به مساله معراج پیغمبر خاتم (صلى الله و آله) است که آنرا به عنوان یک معجزه بزرگ الهى، یعنى کارى که از حوزه اندیشه و قدرت بشر خارج است پذیرفته‏ایم.( نگاه کنید به توضیحات ما، تحت عنوان «معراج از دید علمى‏» در پایان کتاب)

© کپی رایت توسط سايت رسول نور حضرت محمد (ص) (کلیه حقوق مادی و معنوی متعلق به این سایت است.)

[ بازگشت ]




چند رسانه ای    نرم افزار    انجمن ها    مراکز    دیگر پایگاهها    ارتباط با ما