درسهایی از تاریخ تحلیلی اسلام - 9 - Content
 
 
 












 

فصل نهم

داستان بعثت رسول خدا(ص)

در داستان بعثت رسولخدا(ص)از چند جهت باید بحث وتحقیق شود:

1- از نظر تاریخ و زمان و ماه و سال بعثت

2-از نظر کیفیت بعثت و روایاتى که در اینباره رسیده است

3-بحث درباره نخستین آیات و یا سوره‏اى که بر آنحضرت نازل شد؟

البته در اینجا مطلب دیگرى هم در کتابهاى حدیثى و احیاناکتابهاى تاریخى مورد بحث قرار گرفته و آن بحث در اینباره‏است که آیا رسولخدا(ص)قبل از بعثت،تابع شریعتى بوده یانه؟و اگر از شریعتى پیروى میکرده آیا آن شریعت چه شریعتى‏بوده؟شریعت نوح علیه السلام،یا شریعت ابراهیم علیه السلام،یاشریعت موسى علیه السلام و یا شریعت عیسى علیه السلام که البته این‏بحث‏یک بحث اعتقادى است و یا بگفته ابن کثیر بحثى است‏که مربوط به اصول فقه است و ارتباط مستقیمى با بحث تاریخى ما ندارد،ولى با اینحال اگر خداى تعالى این فرصت و توفیق رابه ما عنایت فرمود،پس از مباحث بالا،شاید مقدارى هم دراینباره بحث کنیم و براى اطلاع شما این تذکر را میدهیم که‏مرحوم علامه مجلسى در بحار الانوار گفتار دانشمندان اسلامى رادر اینباره به تفصیل ذکر کرده و هاشم معروف حسنى ودانشمندان دیگر سنى و شیعه نیز مانند ابن کثیر در کتاب السیرة‏النبویة تحقیقاتى در این زمینه دارند که میتوانید به کتابهاى ایشان‏مراجعه نمائید (1) .

بخش اول-بحث درباره تاریخ و زمان بعثت

درباره تاریخ بعثت رسولخدا(ص)در روایات و احادیث‏شیعه و اهل سنت اختلاف است و مشهور میان علماء ودانشمندان شیعه آن است که بعثت آنحضرت در بیست وهفتم رجب سال چهلم عام الفیل بوده،چنانچه مشهور میان علماءو محدثین اهل سنت آن است که این ماجرا در ماه‏مبارک رمضان آن سال انجام شده که در شب و روز آن نیزاختلاف دارند،که برخى هفده رمضان و برخى هیجدهم و جمعى نیز تاریخ آنرا بیست و چهارم آن ماه دانسته‏اند. (2) و البته در پاره‏اى از روایات شیعه نیز بعثت رسولخدا(ص)درماه رمضان ذکر شده مانند روایت عیون الاخبار صدوق(ره)که‏متن آن اینگونه است که:

وقتى شخصى به نام فضل از امام رضا علیه السلام مى‏پرسدکه چرا روزه فقط در ماه مبارک رمضان فرض شد و در سایرماهها فرض نشد؟امام علیه السلام در پاسخ او فرمود:

«لان شهر رمضان هو الشهر الذى انزل الله تعالى فیه القرآن...»

تا آنجا که میفرماید:«...و فیه نبى محمد صلى الله علیه و آله‏»

-یعنى بدانجهت که ماه رمضان همان ماهى است که خداى‏تعالى قرآن را در آن نازل فرمود... و همان ماهى است که‏محمد(ص)در آن به نبوت برانگیخته شد... (3) که چون مخالف با روایات دیگر شیعه در اینباره بوده است.

مرحوم مجلسى احتمال تقیه در آن داده،و یا فرموده که باید حمل بر برخى‏معانى دیگرى جز معناى بعثت اصطلاحى شود،زیراتاریخ بیست و هفتم ماه رجب بنظر آن مرحوم نزد علماى امامیه‏مورد اتفاق و اجماع بوده و گفته است:«...و علیه اتفاق‏الامامیة‏».

و اما نزد محدثین و علماى اهل سنت همانگونه که گفته شدمشهور همان ماه رمضان است (4) ، اگر چه در شب و روز آن‏اختلاف دارند،و در برابر آن نیز برخى از ایشان دوازدهم ماه‏ربیع الاول و یا دهم آن ماه،و برخى نیز مانند شیعه‏بیست و هفتم رجب را تاریخ بعثت دانسته‏اند. (5) و بدین ترتیب‏اقوال درباره تاریخ ولادت آنحضرت بدین شرح است:

1-بیست و هفتم ماه رجب و این قول مشهور و یا مورد اتفاق‏علماى شیعه و برخى از اهل سنت است (6) .

2-ماه رمضان(17 یا 18 یا 24 آن ماه)و این قول نیز مشهور نزدعامه و اهل سنت است (7) .

3-ماه ربیع الاول(دهم و یا دوازدهم آن ماه)و این قول نیز ازبرخى از اهل سنت نقل شده (8) .

و اما مدرک این اقوال:

مدرک شیعیان در این تاریخ یعنى 27 رجب،روایاتى است‏که از اهل بیت عصمت و طهارت رسیده مانند روایاتى که در کتاب شریف کافى از امام صادق علیه السلام و فرزند بزرگوارش‏حضرت موسى بن جعفر علیه السلام روایت‏شده،و نیز روایتى که‏در امالى شیخ(ره) از امام صادق علیه السلام نقل شده است (9) و از آنجا که‏«اهل البیت ادرى بما فى البیت‏»گفتار این‏بزرگواران براى ما معتبرتر از امثال عبید بن عمیر و دیگران است.

و اما اهل سنت که عموما ماه رمضان را تاریخ بعثت‏دانسته‏اند مدرک آنها در این گفتار اجتهادى است که از چند نظرمخدوش و مورد مناقشه است،و آن اجتهاد این است که فکرکرده‏اند بعثت رسولخدا توام با نزول قرآن بوده،و نزول قرآن نیزطبق آیه کریمه:/شهر رمضان الذى انزل فیه القرآن.../ (10) در ماه‏مبارک رمضان انجام شده،و با این دو مقدمه نتیجه‏گیرى کرده‏و گفته‏اند:بعثت رسولخدا در ماه رمضان بوده است،در صورتیکه‏هر دو مقدمه و نتیجه‏گیرى مورد خدشه است زیرا:

اولا-این گونه آیات که با لفظ‏«انزال‏»آمده بگفته اهل‏تفسیر و لغت مربوط به نزول دفعى قرآن کریم است-چنانچه مقتضاى لغوى آن نیز همین است-نه نزول تدریجى آن،و دراینکه نزول دفعى آن به چه صورتى بوده و معناى آن چیست.

اقوال بسیارى وجود دارد که نقل و تحقیق در اینباره از بحث‏تاریخى ما خارج است.و قول مشهور آن است که ربطى به‏مسئله بعثت رسولخدا(ص)که بگفته خود آنها بیشتر از چند آیه‏معدود بر پیغمبر اکرم نازل نشد ندارد،و مربوط است به نزول‏دفعى قرآن بر بیت المعمور و یا آسمان دنیا-چنانچه سیوطى ودیگران در ضمن چند حدیث در کتاب در المنثور و اتقان از ابن‏عباس نقل کرده‏اند-و عبارت یکى از آن روایات که سیوطى‏آنرا در در المنثور در ذیل همین آیه از ابن عباس روایت کرده‏اینگونه است که گفته است:

«شهر رمضان و اللیلة المبارکة و لیلة القدر فان لیلة القدر هى‏اللیلة المبارکة و هى فى رمضان، نزل القرآن جملة واحدة من‏الذکر الى البیت المعمور،و هو موقع النجوم فى السماء الدنیا، حیث وقع القرآن،ثم نزل على محمد(ص)بعد ذلک‏فى الامر و النهى و فى الحروب رسلا رسلا» (11) .

یعنى ماه رمضان و شب مبارک و شب قدر که شب قدرهمان شب مبارک است که در ماه رمضان است و قرآن در آنشب یکجا از مقام ذکر به بیت المعمور یعنى محل وقوع‏ستارگان در آسمان دنیا نازل شد و سپس تدریجا پس از آن‏در مورد امر و نهى و جنگها بر محمد(ص)فرود آمد.

و به این مضمون حدود ده روایت از او نقل شده است.

و متن روایت دیگرى که از طریق ضحاک از ابن عباس‏روایت کرده چنین است:

«نزل القرآن جملة واحده من عند الله من اللوح المحفوظ الى‏السفرة الکرام الکاتبین فى السماء الدنیا فنجمه السفرة على‏جبرئیل عشرین لیلة،و نجمه جبرئیل على النبى عشرین‏سنة‏» (12) .

یعنى قرآن یکجا از نزد خداى تعالى از لوح محفوظ به‏سفیران(فرشتگان)گرامى و نویسندگان آن در آسمان دنیانازل گردید و آن سفیران در بیست‏شب تدریجا آنرا برجبرئیل نازل کردند،و جبرئیل نیز در بیست‏سال آنرا بررسول خدا نازل کرد.

این درباره اصل نزول قرآن در ماه مبارک رمضان و شب قدر.

و ثانیا-در مورد قسمت دوم استدلال ایشان که نزول قرآن راتوام با بعثت رسولخدا(ص) دانسته‏اند.آن نیز مخالف با گفتار خودشان بوده و مخدوش است،زیرا عموم مورخین و محدثین اهل‏سنت معتقدند که نبوت و بعثت رسولخدا در آغاز بصورت رؤیا ودر عالم خواب بوده و پس از گذشت مدتها که برخى آنرا شش‏ماه و برخى سه سال و برخى کمتر و بیشتر دانسته‏اند در عالم‏بیدارى به آنحضرت وحى شد و جبرئیل بر آن بزرگوار نازل گردیدو قرآن را آورد.

و این جزء نخستین حدیثهاى صحیح بخارى است که ازعایشه نقل کرده که گوید:

اول ما بدى‏ء به رسول الله(ص)من الوحى الرؤیا الصادقه‏فى النوم و کان لا یرى رویا الا جاءت مثل فلق الصبح،ثم‏حبب الیه الخلاء فکان یخلو بغار حراء فیتحنث فیه اللیالى‏ذوات العدد قبل ان ینزع الى اهله و یتزود لذلک،ثم یرجع‏الى خدیجه فیتزود لمثلها،حتى جائه الحق و هو فى غارحراء،فجاءه الملک فقال:اقرا...

و البته ما در آینده روى این حدیث و ترجمه آن مشروحا بحث‏خواهیم کرد،و این مطلب را تذکر خواهیم داد که در این حدیث‏جاى این سئوال هست که آیا عایشه این حدیث را از چه کسى‏نقل کرده و آیا گوینده حدیث رسولخدا(ص)بوده یا دیگرى،زیرا خود عایشه که در هنگام نبوت رسولخدا(ص)هنوز بدنیانیامده بود و قاعدتا این روایت را از دیگرى نقل کرده است، ولى%212ثآ-ثث‏ب2ب% در اینجا از او نام نبرده...!

مگر اینکه بگویند:این اجتهاد و نظریه خود ایشان بوده که‏در اینباره اظهار کرده‏اند که در اینصورت این روایت‏خود عایشه‏است و نظریه او است که در اینباره اظهار داشته و از باب حجیت‏روایت‏خارج شده و مانند نظرات دیگر میشود که لابد براى‏امثال بخارى که کتاب خود را با امثال آن افتتاح و آغاز کرده‏حجیت داشته...و بهر صورت پاسخ این سئوال را باید آنهابدهند!

ولى این مطلب بخوبى از این حدیث معلوم میشود که میان‏نزول وحى بر رسول خدا و نزول قرآن فاصله زیادى وجود داشته وتوام با یکدیگر نبوده و در نهایه ابن اثیر در ماده‏«جزء»در ذیل‏حدیث‏«الرؤیا الصالحة جزء من سبعین جزء من النبوة‏» (13) آمده است که گوید:

(14) و نظیر این گفتار را سیوطى در کتاب اتقان ذکر کرده (15) .

و بلکه برخى از ایشان فاصله میان بعثت رسولخدا(ص)ونزول قرآن را چنانچه گفتیم سه سال دانسته و به این مطلب‏تصریح کرده‏اند،که یکى از آنها روایت زیر است که ابن کثیرآنرا صحیح و معتبر دانسته و آن روایت امام احمد بن حنبل است‏که بسند خود از شعبى روایت کرده که گوید:

«ان رسول الله(ص)نزلت علیه النبوة و هو ابن اربعین سنة،فقرن بنبوته اسرافیل ثلاث سنین، فکان یعلمه الکلمة و الشى‏ءو لم ینزل القرآن،فلما مضت ثلاث سنین قرن بنبوته جبرئیل،فنزل القرآن على لسانه عشرین سنة،عشرا بمکة و عشرابالمدینة،فمات و هو ابن ثلاث و ستین سنة‏» (16) .

و نظیر همین گفتار از دیگران نیز نقل شده (17) .

و البته ما اکنون در مقام بحث کیفیت نزول قرآن کریم ونزول دفعى و تدریجى و تاریخ نزول و بحثهاى دیگرى که مربوطبه نزول قرآن است نیستیم،و اساسا آن بحثها از بحث تاریخى ماخارج است،و مرحوم علامه طباطبائى و دیگران در اینباره‏تحقیق و قلمفرسائى کرده‏اند که میتوانید به کتاب المیزان وکتابهاى دیگر مراجعه نمائید (18) و تنها در صدد پاسخگوئى به این استدلال بودیم که بعثت رسولخدا(ص)مقارن با نزول قرآن نبوده‏و از این راه نمیتوان تاریخ بعثت رسولخدا(ص)را بدست آورد.

و اما داستان کیفیت بعثت آن حضرت را بزرگان اهل سنت‏مانند بخارى و مسلم و ابن هشام در سیره طبق روایتى که ازعایشه نقل کرده‏اند و آنرا صحیحترین روایت در باب وحى‏دانسته و روى جملات آن بحث کرده و بلکه طبق پاره‏اى ازمضامین آن فتوى داده‏اند اینگونه است:

«قال البخارى:حدثنا یحیى بن بکیر،حدثنا اللیث،عن عقیل،عن ابن شهاب،عن عروة بن الزبیر،عن عائشة رضى الله عنها انهاقالت:

اول ما بدى‏ء به رسول الله صلى الله علیه و سلم من الوحى الرؤیاالصالحة فى النوم،و کان لا یرى رؤیا الا جاءت مثل فلق الصبح.

ثم حبب الیه الخلاء،و کان یخلو بغار حراء فیتحنث فیه-و هوالتعبد-اللیالى ذوات العدد قبل ان ینزع الى اهله و یتزود لذلک،ثم‏یرجع الى خدیجة فیتزود لمثلها.

حتى جاءه الحق و هو فى غار حراء.

فجاءه الملک فقال:اقرا.فقال:ما انا بقارى‏ء.قال:فاخذنى‏فغطنى حتى بلغ منى الجهد ثم ارسلنى. فقال:اقرا فقلت:ما انابقارى‏ء.فاخذنى فغطنى الثانیة حتى بلغ منى الجهد ثم ارسلنى. فقال:اقرا. فقلت:ما انا بقارى‏ء،فاخذنى فغطنى الثالثة حتى بلغ‏منى الجهد.ثم ارسلنى فقال:/اقرا باسم ربک الذى خلق.خلق‏الانسان من علق،اقرا و ربک الاکرم.الذى علم بالقلم.علم‏الانسان ما لم یعلم/.

فرجع بها رسول الله صلى الله علیه و سلم یرجف فؤاده،فدخل‏على خدیجة بنت‏خویلد،فقال، زملونى زملونى.فزملوه حتى ذهب‏عنه الروع.

فقال لخدیجة-و اخبرها الخبر-:لقد خشیت على نفسى.

فقالت‏خدیجة:کلا،و الله لا یخزیک الله ابدا.انک لتصل‏الرحم و تقرى الضیف،و تحمل الکل،و تکسب المعدوم،و تعین على‏نوائب الحق.

فانطلقت به خدیجة حتى اتت ورقة بن نوفل بن اسد بن‏عبد العزى ابن عم خدیجة.و کان امراءا قد تنصر فى الجاهلیة،و کان‏یکتب الکتاب العبرانى،فیکتب من الانجیل بالعبرانیة ما شاء الله ان‏یکتب.و کان شیخا کبیرا قد عمى.

فقالت له خدیجة:یابن عم!اسمع من ابن اخیک.فقال له ورقة:

یابن اخى ماذا ترى؟فاخبره رسول الله صلى الله علیه و سلم خبر ماراى.فقال له ورقة:هذا الناموس الذى کان ینزل على موسى،یالیتنى فیها جذعا،لیتنى اکون حیا،اذ یخرجک قومک. فقال‏رسول الله صلى الله علیه و سلم:«او مخرجى هم؟!»فقال:نعم،لم یات احد بمثل ما جئت به الا عودى،و ان یدرکنى یومک انصرک‏نصرا مؤزرا.

ثم لم ینشب ورقة ان توفى و فتر الوحى‏»

تا اینجا روایتى است که بخارى در نخستین باب صحیح‏خود نقل کرده و این روایت دنباله‏اى هم دارد که بخارى آنرا درکتاب التعبیر با همین سند و متن روایت کرده و دنباله آن چنین‏است:

«...و فتر الوحى فترة.حتى حزن رسول الله صلى الله علیه‏و سلم-فیما بلغنا-حزنا غدا منه مرارا کى یتردى من رؤوس شواهق‏الجبال.فکلما اوفى بذروة جبل لکى یلقى نفسه تبدى له جبریل‏فقال:یا محمد،انک رسول الله حقا.فیسکن لذلک جاشه،و تقرنفسه،فیرجع.فاذا طالت

علیه فترة الوحى غدا لمثل ذلک.قال: فاذا اوفى بذورة جبل تبدى له جبریل فقال له:مثل ذلک‏» (19)

ترجمه:

بخارى به سند خود از عایشه روایت کرده که گوید:نخستین بارى‏که وحى بر رسول خدا«ص‏»آمد خوابهاى راست بود که خوابى نمى‏دید جز آنکه مانند صبح روشن مى‏آمد،سپس به حالت‏خلوت علاقه‏مند شد ودر غار حرا خلوت گزیده و شبهاى معدودى را به عبادت مى‏گذراند پیش‏از آنکه به نزد خانواده بیاید و براى آن توشه گیرد،سپس به نزد خدیجه‏بازگشته و براى آن توشه برمى‏گرفت.

تا وقتى که حق به نزد او آمد و آن حضرت در غار حرا بود.

پس فرشته نزد آنحضرت آمده و گفت:بخوان:فرمود:من خواندن‏ندانم!گوید:پس آن فرشته مرا گرفت و بسختى فشارم داد بدان حد که‏طاقتم تمام شد سپس رهایم کرد و گفت:بخوان! من گفتم:خواندن‏ندانم،دوباره مرا گرفت و براى بار دوم مرا بسختى فشار داد بحدى که‏طاقتم تمام شد آنگاه رهایم کرد و گفت:بخوان!گفتم:خواندن ندانم،که براى سومین بار مرا گرفت و بسختى فشارم داد بحدى که طاقتم تمام‏شد و سپس مرا رها کرده و گفت:

بخوان بنام پروردگارت که آفرید...(تا بآخر آیات)

پس رسول خدا«ص‏»بازگشت در حالى که دلش میلرزید و بهمان‏حال بنزد خدیجه آمد و گفت: مرا بپوشانید،مرا بپوشانید!پس آنحضرت راپوشاندند تا اضطراب و ترس از او دور شد.

رسول خدا شرح حال خود را براى خدیجه بیان داشته و فرمود:من برخویشتن بیمناکم!

خدیجه گفت:هرگز!بخدا سوگند که خداوند تو را خوار نخواهد کرد،زیرا تو صله رحم میکنى و مهمان‏نوازى و سختیها را تحمل مى‏کنى و ناداران را دارا مى‏کنى و بر پیش‏آمدهاى حق کمک مى‏کنى!

سپس خدیجه آنحضرت را برداشته و بنزد ورقة بن نوفل بن اسد بن‏عبد العزى که پسر عموى خدیجه بود آورد،و او مردى بود که در زمان‏جاهلیت بدین نصرانیت درآمده بود و کتابهاى عبرانى و انجیل را بمقدارزیادى نوشته و پیرمردى بود که کور شده بود.

خدیجه بدو گفت:عموزاده از برادرزاده‏ات بشنو!ورقه گفت:

عموزاده چه مى‏بینى؟رسول خدا«ص‏»آنچه را دیده بود بدو خبر داد،ورقه گفت:این همان ناموسى است که بر موسى نازل میشد و اى کاش‏من امروز جوانى بودم اى کاش من در آنروز که قوم تو تو را بیرون میکنندزنده بودم،رسول خدا«ص‏»فرمود:مگر مرا بیرون مى‏کنند؟گفت:

آرى،هر کس گفتارى مانند تو براى مردم بیاورد مورد دشمنى قرارمیگیرد و اگر آنروز تو را من درک کنم پیوسته تو را یارى خواهم کرد.

و پس از این جریان بمدت کمى ورقه از دنیا رفت،و وحى قطع‏شد...

...چنانچه رسول خدا بسختى غمگین گردید تا بدانجا که بارهاخواست‏خود را از بالاى نوکهاى کوهها پرت کند و هر بار که ببالاى کوهى‏میرفت تا خود را پرت کند جبرئیل در برابر او ظاهر میشد و مى‏گفت:اى‏محمد تو بحق رسول خدا هستى،و همان سبب میشد که دلش آرام گیرد،و جانش استقرار یابد،و چون فترت وحى طول مى‏کشید دوباره بهمان‏فکر میافتاد و چون به بالاى کوه میرفت جبرئیل در برابر او ظاهر میشد و همان سخنان را به او مى‏گفت...!

و اینک تحقیقى درباره سند و متن این حدیث

اما از نظر سند:

همانگونه که شنیدید این حدیث از زهرى از عروة بن زبیر ازعایشه نقل شده...و زهرى همان کسى است که در تثبیت‏حکومت مروانیان و ستمگران نقش داشته و نویسنده هشام بن‏عبد الملک و معلم فرزندان او بوده...اگر چه گفته‏اند که در آخرعمر توبه کرده و جزء اصحاب امام چهارم علیه السلام درآمده،اما آیا این حدیث را قبل از توبه نقل کرده با بعد از آن؟

نمیدانیم!...

و گذشته از این،سماع او از عروة بن زبیر نیز به اثبات‏نرسیده چنانچه ابن حجر در تهذیب التهذیب گفته... (20)

و عروة بن زبیر-برادر عبد الله بن زبیر و خواهر زاده عایشه-نیزهمان کسى است که براى تثبیت همان حکومت غاصبانه وموقت برادرش عبد الله بن زبیر در مکه و مدینه از انتساب هر دروغ‏و تهمتى نسبت به بنى هاشم باک نداشت تا آنجا که ابن‏ابى الحدید از استادش اسکافى نقل مى‏کند که عروة بن زبیر از کسانى بود که از معاویه پول مى‏گرفت و در مذمت على‏علیه السلام حدیث جعل میکرد،و سپس از این نمونه حدیثهاى‏جعلى،که بوسیله کیسه‏هاى پول معاویه شرف صدور و اجلال‏نزول فرموده بود!حدیث زیر را-طبق همین سندى که اینجااست-نقل مى‏کند که زهرى از عروة بن زبیر از عایشه نقل کرده‏که گوید:

«کنت عند رسول الله اذ اقبل العباس و على،فقال:یا عایشة ان‏هذین یموتان على غیر ملتى،او على غیر دینى‏»! (21)

یعنى-من نزد رسول خدا«ص‏»بودم که عباس و على از درآمدند ورسول خدا«ص‏»فرمود:اى عایشه این دو نفر بیگانه از کیش من و یا برغیر دین و آئین من از دنیا بیرون میروند و میمیرند!

و در دشمنى با على علیه السلام در حدى بود که هرگاه نام‏آنحضرت نزد او برده میشد آن بزرگوار را دشنام داده و دستهاى‏خود را بعنوان اظهار تاسف بهم میزد و مى‏گفت:آیا على پاسخ‏آنهمه خون مسلمانان را که ریخت چه میدهد؟ (22) و از اینها هم که بگذریم عایشه این حدیث را از رسول‏خدا«ص‏»و یا دیگرى هم نقل نمى‏کند،بلکه بصورت ارسال ویا بهتر بگوئیم بعنوان یک نظریه و اجتهاد شخصى گفته است زیرا این مطلب از نظر تاریخى مسلم است که خود عایشه‏نمى‏تواند بدون واسطه داستان وحى را نقل کند زیرا عایشه درهنگام بعثت رسول خدا هنوز بدنیا نیامده بود و چهار سال یاپنج‏سال پس از بعثت رسول خدا«ص‏»بدنیا آمده...

و بهمین علت محدثان اهل سنت این حدیث را جزء مراسیل‏صحابه دانسته و گفته‏اند: مراسیل صحابه همگى حجت‏است... (23)

اما این سخن محدثان اهل سنت نیز در مورد خصوص این‏حدیث بنا بگفته امام نووى در شرح صحیح مسلم با گفتار یکى ازبزرگان ایشان یعنى سخن امام ابو اسحاق اسفراینى نقض شده و ازحجیت‏خارج گشته و این متن گفتار نووى است که گوید:

«و اما مرسل الصحابى کقول عایشه رضى الله عنها«اول ما بدى‏ءبه رسول الله‏«ص‏»من الوحى الرؤیا الصالحة...»قال الامام ابواسحاق الاسفراینى لا یحتج به‏» (24)

و بنظر نگارنده اصل این مطلب نیز که این حدیث را جزءحدیثهاى‏«مرسل‏»بدانیم مورد خدشه و تردید است و اطلاق‏حدیث مرسل بر اینگونه حدیثها باید با نوعى تسامح و مجاز همراه‏باشد،زیرا حدیث مرسل-بر طبق اصطلاح اهل درایة-به حدیثى گویند که کسى بدون واسطه آنرا از رسول خدا«ص‏»نقل کند،و در اینجا عایشه اساسا آنرا از رسول خدا«ص‏»نقل نمى‏کند،بلکه بعنوان یک نظریه و اجتهاد شخصى ذکر کرده...

و بعید نیست اینکار هم از تصرفات عروة بن زبیر خواهرزاده‏او بوده است که براى بازارگرمى بسود خاله‏اش سند آخر حدیث‏را حذف کرده باشد،و بعنوان نظریه او نقل کرده است، چون‏عروة بن زبیر عقیده داشته که در روى کره زمین در آنزمان کسى‏از عایشه دانشمندتر به علوم اسلامى و علوم دیگر وجود نداشته‏و این عبارت از عروة بن زبیر مشهور است که گفته است:

«ما رایت احدا اعلم بفقه و لا طب و لا بشعر من عایشة‏» (25) من احدى را داناتر از عایشه در علم فقه و طب و شعر ندیدم!

و عروة بن زبیر شاید پیش خود فکر کرده کسى که در هرعلمى داناترین مردم روى زمین باشد در امثال اینگونه امور نیزمیتواند اظهار نظر کند،و امثال بخارى و مسلم نیز این اظهار نظرشخصى را بعنوان یکحدیث صحیح در کتاب خود آورده و بدان‏احتجاج کرده‏اند.و الله العالم.

و تازه این مطلب-که هر حدیثى در کتاب صحیح بخارى ومسلم آمده پذیرفته شده و حجت باشد-نیز مخدوش و غیر قابل قبول نزد علماى اهل سنت است،و این گفتار ابن حجر عسقلانى‏است که در مقدمه کتاب خود«فتح البارى فى شرح صحیح‏البخارى‏»گفته است:

«و قد انتقده الحفاظ فى عشرة و ماة حدیث‏»

یعنى کتاب صحیح بخارى نزد حافظان حدیث در یکصد و ده حدیث‏مورد انتقاد قرار گرفته و صحت آنها مورد تردید است.

و در مورد صحیح مسلم نیز وضع بدتر است چنانچه قسطلانى‏در کتاب‏«ارشاد السارى فى شرح صحیح البخارى‏»گوید:

«ما انتقد على البخارى من الاحادیث اقل عددا مما انتقد على‏المسلم‏» (26) یعنى انتقاداتى که بر احادیث صحیح بخارى شده کمتر از انتقاداتى‏است که بر صحیح مسلم شده.

و این بود اجمالى از وضع سند این حدیث...

و اما از نظر متن‏اولا-متن این روایت و مضمون آن با روایات دیگرى که درباب وحى-حتى از خود عایشه نقل شده اختلاف فراوان دارد که‏این خود موجب ضعف و وهن این حدیث میشود که از باب‏مثال میتوانید موارد زیر را ملاحظه نمائید.

1-در این روایت آمده که نخستین آیاتى از قرآن که بر رسول‏خدا«ص‏»نازل گردید آیات سوره علق بود ولى در روایت بیهقى‏و ابو نعیم که بسندشان از عمرو بن شرحبیل روایت کرده‏اندنخستین سوره‏اى که بر رسول خدا«ص‏»نازل شد سوره فاتحة‏الکتاب بوده (27) ...

و در برخى از روایات اهل سنت نیز آمده که نخستین‏سوره‏اى که بر رسول خدا«ص‏»نازل گردید سوره/یا ایهاالمدثر/بوده (28) ...

2-در این حدیث آمده بود که وقتى جبرئیل بنزد آنحضرت‏آمد سه بار او را بسختى فشار داد به حدى که رسول خدا به حال‏مرگ افتاد...و...

در صورتیکه در حدیثى که موسى بن عقبه از زهرى از سعیدبن مسیب روایت کرده هیچ ذکرى از این فشار و نبوت با اعمال‏شاقه بمیان نیامده و عبارت آن روایت اینگونه است:

«...ثم استعلن له جبرئیل و هو باعلى مکة فاجلسه على مجلس‏کریم معجب کان النبى‏«ص‏»یقول:اجلسنى على بساط کهیئة الدرنوک فیه الیاقوت و اللؤلؤ فبشره برسالة الله عز و جل حتى اطمان‏رسول الله،فقال له جبرئیل:اقرا،فقال:کیف اقرا؟

فقال:اقرء باسم...» (29) و در یکى از دو حدیث ابن اسحاق نیز ذکرى از این ماجرانیست،که میتوانید خود حدیث را در سیره ابن هشام به‏بینید (30) 3-در این روایت آمده بود که خدیجه پس از این ماجرا رسول‏خدا«ص‏»را برداشته و بنزد ورقة بن نوفل برد،و...

ولى در روایت‏سعید بن مسیب آمده که خدیجه هنگامى که‏سخنان رسول خدا«ص‏»را شنید آنحضرت را در خانه گذارده ونخست بنزد عداس-غلام عتبة بن ربیعة-که نصرانى و اهل نینوى‏بود آمد و جریان را به او باز گفت،و عداس او را دلگرم کرد که‏این جبرئیل همان فرشته وحى و امین خدا است...

و خدیجه از نزد عداس بازگشته پیش ورقة بن نوفل رفت...وبا او نیز گفتگو کرد...و... (31)

و اختلافات دیگرى که بطور اجمال میتوانید آن روایات را درکتابهاى صحاح و کتابهاى دیگر به بینید (32) و ثانیا-صرفنظر از این اشکالات،آیا به بینیم براستى میتوانیم باتوجه به سایر مدارک قرآنى و حدیثى و معیارهاى عقلى و نقلى‏مضامین این روایت را بپذیریم؟

الف-در این حدیث آمده بود که وقتى جبرئیل بر آنحضرت‏نازل شد رسول خدا«ص‏»را سه مرتبه بسختى فشار داد به حدى‏که فرمود:

«حتى بلغ منى الجهد»

یعنى تا حدى که طاقتم تمام شد!

و یا در حدیث ابن اسحاق-که از عبید بن عمیر-نقل شده‏اینگونه آمده است که رسول خدا«ص‏»فرمود:جبرئیل چنان به‏سختى مرا فشار داد که‏«حتى ظننت انه الموت‏»

یعنى تا جائى که گمان کردم مرگم فرا رسیده!

که در اینجا چند سؤال پیش میآید:

1-اینکه آیا جبرئیل از پیش خود این چنین رسول خدا«ص‏»

را تحت فشار و شکنجه قرار داد یا از طرف خداى تعالى؟

لابد میگوئید:از طرف خداى تعالى این ماموریت را داشته‏که رسول خدا«ص‏»را با این فشار و شکنجه به خواندن وادارکند،و گرنه از پیش خود حق چنین جسارتى و جرئت چنین‏شکنجه و آزارى را نسبت به آن شخصیت بزرگوارى که در اثرعبادت و پرهیزکارى بدان درجه از مقام و عظمت رسیده که درآستانه نبوت و مقام رسالت الهى و خاتمیت قرار گرفته نداشته‏است...و شان و مقام رسول خدا«ص‏»به او اجازه چنین کارى‏را نمیداده.

اگر چه از گفتار برخى از اینان ظاهر میشود که جبرئیل ازپیش خود اینکار را کرده چنانچه ابن کثیر در سیره خود(ج 1 ص 393)از ابو سلیمان خطابى نقل کرده که در توجیه‏عبارت فوق در این حدیث گفته:

«و انما فعل ذلک به لیبلو صبره و یحسن تادیبه فیرتاض لاحتمال‏ما کلفه به من اعباء النبوة‏»

یعنى جبرئیل اینکار را کرد تا صبر و بردبارى آنحضرت را بیازماید ونیکو ادبش کند تا براى تحمل بار سنگین سختیهاى نبوت که بدان مکلف‏شده بود آماده گردد...!

ولى این حرف با صریح آیه کریمه قرآنى که درباره فرشتگان مى‏فرماید:

«لا یعصون الله ما امرهم و یفعلون ما یؤمرون‏»

مخالف است،و فرشتگان الهى بدون فرمان و امر الهى‏کارى انجام نمیدهند.

و اگر میگوئید:بدستور خداى تعالى اینکار را انجام داده؟

اشکال بیشتر میشود و این سئوال پیش میآید که وقتى جبرئیل به‏آنحضرت گفت:بخوان!و رسول خدا«ص‏»پاسخ داد:

«نمى‏توانم بخوانم‏»دیگر به چه منظور و انگیزه‏اى براى بار دوم وسوم آنحضرت را تحت فشار قرار داده و دستور خواندن و فرمان‏کارى را که نمى‏تواند انجام دهد به او میدهد؟و آیا این دستورچیزى جز تکلیف ما لا یطاق است؟ (33) و اگر میخواست با این فشار آن پیامبر درس نخوانده را به‏خواندن وادارد و سواد خواندن را به او یاد دهد که این هم امرى‏نامعقول است، زیرا اگر مسئله جنبه اعجاز داشته که دیگر نیازى‏به انجام آن با این اعمال شاقه نداشته،و اگر هم از طریق غیراعجاز و بطور عادى بوده که با سواد شدن جز از راه آموختن و تحصیل مقدور نیست؟!

و خلاصه بهر ترتیبى که بخواهیم این مطلب را توجیه کنیم‏نمى‏توانیم!

2-آیا این مضمون در مورد کیفیت نزول وحى با آیات کریمه‏قرآنى که جریان نزول وحى را بر رسول خدا«ص‏»خیلى طبیعى‏و ساده و در عین حال محکم و جدى نقل کرده منافات ندارد.

آنجا که گوید:

«فاوحى الى عبده ما اوحى‏» (34) و آنجا که فرماید:

«قل انما انا بشر مثلکم یوحى الى‏» (35) و آنجا که گوید:

«انا اوحینا الیک کما اوحینا الى نوح و النبیین من بعده‏» (36) و آیا جریان وحى در مورد پیامبران دیگر الهى نیز اینگونه‏بوده است!

بارى از این قسمت بگذریم،و به قسمت دیگر این حدیث‏بپردازیم.

ب-در این حدیث آمده بود که رسول خدا«ص‏»برخاسته و درحالیکه قلبش مضطرب و لرزان بود بنزد خدیجه آمد و از اضطراب‏و نگرانى که داشت به خدیجه فرمود:

«لقد خشیت على نفسى‏»!

من بر خویشتن بیمناکم!

و خدیجه براى اینکه همسر بزرگوارش را از نگرانى واضطراب بیرون آورد آن سخنان را گفت و او را دلدارى داده وسپس او را بنزد ورقة بن نوفل برد و او نیز آن سخنان را گفت ورسول خدا«ص‏»در اثر سخنان آندو از اضطراب و نگرانى بیرون‏آمده و آسوده خاطر شد...!

که در اینجا باز سئوالاتى پیش میآید:

1-چگونه میتوان پذیرفت که رسول خدا«ص‏»از آمدن‏جبرئیل و آنچه بر او خوانده که آیا از جانب خداى تعالى بوده‏شک و تردید داشته و با گفتار خدیجه و ورقة شک و تردیدآنحضرت برطرف گردیده،و آیا چنین پیغمبرى در آینده چگونه‏میتواند در کارها تصمیم‏گیرى کند و به وحى الهى یقین حاصل‏کند!

و از اینرو از برخى از شارحین حدیث مانند قاضى عیاض‏نقل شده که گفته:معناى این جمله شک و تردید نیست بلکه‏معناى آن این است که من ترس آنرا دارم که نتوانم تحمل بار سنگین نبوت را بنمایم...زیرا شک و تردید پیش از نزول فرشته‏الهى اگر بود معنى داشت ولى پس از نزول فرشته بر رسالت‏آنحضرت شک آنحضرت و ترس از تسلط شیطان معنى‏ندارد...! (37)

ولى شما خواننده محترم با مختصر دقتى در صدر و ذیل‏حدیث و دنباله آن بخوبى مى‏فهمید که این توجیه از روى‏ناچارى است و مخالف با صریح حدیث است...چنانچه نووى‏گفته. (38)

و از این توجیه مضحک‏تر و مخدوش‏تر توجیهى است که‏کرمانى(شارح بخارى)کرده که گوید: معناى جمله:

«خشیت على نفسى‏»

این است که من ترس چیزى شبیه دیوانگى و جنون را بر خوددارم!

یعنى مى‏ترسم که جن زده و یا دیوانه شده باشم!که بایدگفت:وضع چنین پیغمبرى که پس از نزول فرشته وحى ورسالت دچار چنین حالتى شده باشد معلوم نیست!

و با کمال تاسف باید گفت:این روایت با امثال این‏توجیهات دستاویز خوبى براى دشمنان اسلام و کشیشان مغرض مسیحى است تا از رسول خدا به کمک این گونه احادیث همان‏چهره‏اى را ترسیم کنند که خود میخواهند و همه اسلام و پیامبربزرگوار آنرا زیر سئوال ببرند!

2-از این روایت استفاده میشود که آگاهى خدیجه و ورقة‏بن نوفل و یقین آنها به نبوت رسول خدا«ص‏»بیش از خودآنحضرت بوده و آنها سبب شدند تا رسول خدا به نبوت خویش‏مطمئن گردد و از گفتارشان آرامش و یقین پیدا کند،و آنوقت‏این سئوال پیش میآید که آیا خدیجه و ورقة بن نوفل این علم و یقین‏را از کجا آموخته بودند که فرق میان فرشته و شیطان چیست، ومعیار شناخت فرشته کدام است؟و روى این حساب رسول‏خدا«ص‏»به علم و دانش آنان در ادامه کار خود نیازمند بوده وجالب‏تر و یا مضحک‏تر از اینها حدیثى است که ابن هشام درسیره خود بدنبال این ماجرا یعنى آمدن رسول خدا«ص‏»بخانه وگزارش کار خود به خدیجه از ابن اسحاق نقل کرده و متن آن‏چنین است:

«قال ابن اسحاق:و حدثنى اسماعیل بن ابى‏حکیم:مولى آل الزبیر:انه حدث عن خدیجة رضى‏الله عنها:انها قالت لرسول الله صلى الله علیه و سلم:

اى ابن عم اتستطیع ان تخبرنى بصاحبک هذا،الذى‏یاتیک اذا جاءک؟قال:نعم،قالت:فاذا جاءک فاخبرنى به.فجاءه جبریل علیه السلام کما کان‏یصنع،فقال رسول الله صلى الله علیه و سلم لخدیجة:یاخدیجة،هذا جبریل قد جاءنى،قالت:قم یابن عم،فاجلس على فخذى الیسرى، قال فقام رسول الله صلى‏الله علیه و سلم،فجلس علیها،قالت:هل تراه؟قال:

نعم،قالت:فتحول فاجلس على فخذى الیمنى،قالت:فتحول رسول الله صلى الله علیه و سلم، فجلس‏على فخذها الیمنى،فقالت:هل تراه؟قال:نعم.

قالت:فتحول فاجلس فى حجرى،قالت:فتحول‏رسول الله صلى الله علیه و سلم،فجلس فى حجرها،قالت:هل تراه؟قال:نعم،قال:فتحسرت و القت‏خمارها،و رسول الله صلى الله علیه و سلم جالس فى‏حجرها،ثم قالت له:هل تراه؟قال:لا،قالت‏یابن‏عم،اثبت و ابشر،فو الله انه لملک، و ما هذا بشیطان‏» (39) یعنى-ابن اسحاق از اسماعیل بن ابى حکیم وابسته به‏خاندان زبیر (40) روایت کرده که گوید:از خدیجة رضى الله عنها روایت‏شده که به رسول خدا«ص‏»عرضکرد: اى‏عموزاده آیا مى‏توانى هرگاه این کسى که مى‏گوئى نزد تومیآید بنزدت آمد مرا خبر کنى؟

رسول خدا-آرى.

خدیجة-پس هرگاه بنزدت آمد مرا خبر کن!

این گفتگو گذشت و جبرئیل همانند گذشته بنزد رسول‏خدا آمد،و رسول خدا به خدیجة فرمود:

-خدیجة!این جبرئیل است که آمده!

خدیجة-اى عموزاده برخیز و روى زانوى چپ من بنشین!

رسول خدا برخاست و روى زانوى چپ خدیجه نشست.

خدیجة-آیا او را مى‏بینى؟

رسول خدا-آرى!

خدیجة-برخیز و بیا روى زانوى راست من بنشین!

رسول خدا«ص‏»برخاست و روى زانوى چپ خدیجة‏نشست.

در اینجا باز خدیجه پرسید؟

-آیا او را مى‏بینى؟

رسول خدا فرمود-آرى:

خدیجه گفت:برخیز و در دامان من بنشین‏و رسول خدا برخاست و در دامان خدیجة نشست.

باز خدیجة پرسید:آیا او را مى‏بینى؟

رسول خدا«ص‏»فرمود-آرى.

در اینجا خدیجة سر خود را برهنه کرد و روسرى و مقنعه‏خود را از سر برداشت و رسول خدا«ص‏»همچنان دردامان خدیجة نشسته بود،در اینوقت‏خدیجة از رسول‏خدا«ص‏»پرسید:

-آیا باز هم او را مى‏بینى؟

فرمود:نه!

خدیجة گفت:اى عموزاده ثابت قدم باش و مژده‏گیر که‏این فرشته است و شیطان نیست!!

که در اینجا باز سئوالاتى پیش میآید که:

مگر فرشتگان الهى نیز مانند انسانها مامور و مکلف هستندکه به سر و بدن زنان نگاه نکنند؟

و حکمت‏حرمت نظر در انسانها تحریک شهوت جنسى ومفاسد مترتبه بر آن ذکر شده،و مگر فرشتگان نیز شهوت جنسى دارند؟

و اساسا مگر در آنروزگاران حجاب بر زنان فرض شده بود؟

با اینکه خود اینان میگویند:حجاب در مدینه فرض شد؟و آیا خدیجة این دانش عظیم را درباره شناخت فرشته و شیطان از کجاآموخته بود که رسول خدا«ص‏»نیاموخته بود،و مگر خدیجة‏داناتر از رسول خدا بوده؟و مگرهاى دیگرى که به ذهن هرخواننده‏اى خطور کرده و پاسخى هم ندارد!

بارى بهتر است از این قسمت روایت هم بگذریم،و به‏قسمت‏هاى دیگر آن بپردازیم.

ج-در دنباله روایت صحیح بخارى آمده بود که در اثر فترت‏وحى،رسول خدا«ص‏»چنان غمگین شد که چندین بار خواست‏تا خود را از نوک کوهها پرت کند و هرگاه که خود را ببالاى کوه‏میرساند تا خودکشى و انتحار کند جبرئیل در برابر او ظاهر میشدو بدو مى‏گفت:

اى محمد براستى که تو پیامبر خدائى و بدینوسیله آنحضرت‏را دلگرم ساخته و دلش آرام میشد و از خودکشى صرفنظرمیفرمود...!

که باز این سئوالات مطرح میشود که:

مگر رسول خدا«ص‏»پس از آمدن جبرئیل و سخنان خدیجة‏و ورقة-بگفته اینان هنوز هم در رسالت‏خویش تردید داشت!

و مگر جبرئیل-که واسطه‏اى براى نزول وحى بیش نیست-چنین‏مقام و عظمتى دارد که بتواند قلب مضطرب و مردد رسول خدا«ص‏»را آرام کند؟

و بر فرض آنکه چند روزى وحى از آنحضرت قطع شد،آیااین قطع وحى مجوزى براى انتحار و خودکشى آنحضرت میشود،و آیا براستى رسول خدا«ص‏»نعوذ بالله این اندازه جاهلانه وکودکانه فکر میکرده؟

و اساسا آیا ما این روایت را باید بپذیریم یا قرآن کریم را که‏درباره همه رهبران الهى بطور عموم فرموده:

/و جعلنا منهم ائمة یهدون بامرنا لما صبروا و کانوا بآیاتنایوقنون/ (41) و از ایشان کسانى را به سمت رهبرى و امامت انتخاب کردیم که‏مردم را به فرمان و دستور ما راهبرى کنند پس از آنکه استقامت و بردبارى‏کردند و به آیات ما یقین داشتند...

و درباره خصوص رسول خدا«ص‏»در ماجراى وحى‏بصراحت فرماید:

پس خداى تعالى (42) به بنده‏اش وحى کرد آنچه را که وحى فرمود،ودلش آنچه را دیده بود تکذیب نکرد،آیا شما او را بر آنچه دیده انکار میکنید و نسبت‏شک و تردید به او میدهید؟

که زمخشرى و دیگران از دانشمندان اهل سنت آیه‏«ماکذب الفؤاد ما راى‏»را اینگونه تفسیر کرده‏اند که‏«لم یشک فى‏انما رآه حق‏» (43) یعنى شک نکرد که آنچه دیده بود حق بود.

و یا روایات دیگرى را که خود شما در باب وحى از راویان‏دیگر نقل کرده‏اید مانند روایت ابن عباس که میگوید:

«...فرجع الى بیته و هو موقن...» (44) پس رسول خدا«ص‏»بخانه بازگشت در حالى که یقین داشت!

و یا روایت عبد الله بن ابى بکر بن حزم را که در اینباره گوید:

«...استعلن به جبرئیل...و بشره برسالة ربه حتى‏اطمان‏» (45) و اگر این روایت-و هر روایتى که در صحیح بخارى آمده‏صحیح است پس چرا قاضى عیاض که از بزرگان اهل سنت‏است در داستان وحى گفته:

«لا یصح ان یتصور له الشیطان فى صورة الملک‏و یلبس علیه الامر لا فى اول الرسالة و لا بعدها،و الاعتماد فى ذلک على دلیل المعجزة بل لا یشک النبى ان ما یاتیه من الله هو الملک و رسوله الحقیقى،امابعلم ضرورى یخلقه الله له،او ببرهان جلى یظهره الله‏لدیه لتتم کلمة ربک صدقا و عدلا لا مبدل لکلمات‏الله‏» (46) یعنى صحیح نیست که شیطان در صورت فرشته براى اومتصور شود و امر را بر او مشتبه سازد نه در آغاز رسالت و نه‏بعد از آن و اعتماد در اینجا بر معجزه است،بلکه پیامبرشک نمى‏کند که آنچه از جانب خداوند بر او نازل گشته‏فرشته و رسول حقیقى است‏یا بعلمى ضرورى.که خدا دراو آفریده یا ببرهانى آشکار و جلى که خدا بر او آشکارکند تا کلمه خود را بر او تمام سازد...که تغییر دهنده‏اى‏بر کلمات خدا نیست!

و پیش از این نیز از قاضى عیاض گفتارى در اینباره نقل‏کردیم!

و آیا امثال قاضى عیاض این روایت را دیده و این سخن راگفته‏اند...

و نظیر همین عقیده و گفتار را مرحوم علامه طبرسى قدس‏سره در مجمع البیان بدنبال حدیثى که از دانشمندان اهل سنت روایت کرده و ذکر اضطراب و نگرانى رسول خدا«ص‏»بدنبال‏نزول وحى بر آنحضرت در آن آمده،فرموده است که ما متن‏حدیث و گفتار آن دانشمند بزرگ را �

© کپی رایت توسط سايت رسول نور حضرت محمد (ص) (کلیه حقوق مادی و معنوی متعلق به این سایت است.)

[ بازگشت ]




چند رسانه ای    نرم افزار    انجمن ها    مراکز    دیگر پایگاهها    ارتباط با ما