درسهایی از تاریخ تحلیلی اسلام - 7 - Content
 
 
 












 

فصل هفتم

دستور مهاجرت به مدینه

بشرحى كه در مقاله پیشین گذشت.رسول خداصلى الله علیه و آله پس از آنكه تصمیم به هجرت به یثرب و مدینه‏را گرفت تدریجا به مسلمانانى كه در تحت فشار و شكنجه‏مشركان قرار داشتند دستور مهاجرت به آن شهر را داد و احیاناتصمیم هجرت خویش را نیز،به آن شهر به آنها گوشزدمیفرمود.

و متن سخنانى كه از آنحضرت در اینباره نقل شده این‏عبارت است كه پس از دستور رفتن بمدینه بآنها فرمود:

«ان الله قد جعل لكم اخوانا و دارا تامنون بها.» (1)

-خداوند براستى براى شما در آن شهر برادرانى و خانه‏هائى قرار داده كه‏بوسیله آنها آرامش و امنیت‏خواهید یافت.

و آنها نیز تدریجا بمدینه هجرت نمودند و خود آنحضرت نیز به انتظار دستور و اذن الهى در این باره روز شمارى میكرد.

و بلكه در برخى از روایات آمده كه این هجرت را بصورت‏یك وظیفه و دستور دینى به آنها ابلاغ فرمود،چنانچه درمجمع البیان طبرسى(ره)در ذیل آیه:

ثم ان ربك للذین هاجروا من بعد ما فتنوا ثم جاهدوا و صبروا ان‏ربك من بعدها لغفور رحیم. (2)

-آنگاه محققا بدان كه خدا با مؤمنانیكه از شهر و دیار خود چون به شر وفتنه كفار مبتلا شدند ناگزیر هجرت كردند و در راه دین كوشش و صبرنمودند از این پس بر آنها بسیار غفور و مهربان خواهد بود.

از حسن نقل شده كه از رسول خدا صلى الله علیه و آله روایت‏كرده كه فرمود:

«من فر بدینه من ارض الى ارض و ان كان شبرا من الارض‏استوجب الجنة و كان رفیق ابراهیم و محمد...» (3)

-كسى كه بخاطر حفظ دین و آئین خود از سرزمینى بسرزمین دیگربگریزد و گر چه فاصله‏اش یك وجب باشد مستوجب بهشت‏خواهد شد و درآنجا رفیق ابراهیم و محمد صلى الله علیه و آله خواهد بود...

نخستین مهاجر

بارى پس از دستور مهاجرت،نخستین خانواده‏اى كه عازم‏هجرت بشهر یثرب گردیدند خانواده ابو سلمه بود،ابو سلمه كه ازآزار مشركین به تنگ آمده بود قبلا نیز یك بار بحبشه هجرت‏كرده بود پس از این رخصت،همسرش ام سلمه را(كه بعدهابهمسرى رسولخدا-صلى الله علیه و آله-در آمد)با فرزندش سلمه‏برداشت تا بسمت‏یثرب حركت كند.

قبیله ام سلمه كه همان بنى مغیره بودند همینكه از ماجرابا خبر شدند سر راه ابو سلمه آمده و گفتند:ما نمیگذاریم این زن‏را با خود ببرى و ابو سلمه هر چه كرد نتوانست آنها را قانع كندكه همسرش را همراه خود ببرد و بالاخره ناچار شد ام سلمه را بافرزندش سلمه نزد آنها گذارده و خود بتنهائى از مكه خارج‏شود.

از آنسو قبیله ابو سلمه-كه بنى عبد الاسد بودند-وقتى‏شنیدند فرزند ابو سلمه در قبیله بنى مغیره است پیش آنها آمده‏گفتند:ما نمیگذاریم فرزندى را كه به ما منتسب میباشد درمیان شما بماند،و پس از كشمكش زیادى كه كردند دست‏سلمه را گرفته و بهمراه خود بردند.

ام سلمه نقل كرده:كه این ماجرا نزدیك به یك سال طول‏كشید،و در طول این مدت،كار روزنه من این بود كه هر روز صبح از خانه بیرون میآمدم و در محله ابطح مى‏نشستم و تاغروب در فراق شوهر و فرزندم گریه میكردم،تا بالاخره روزى‏یكى از عموزادگانم از آنجا گذشت و چون وضع رقت‏بار مرامشاهده كرد پیش بنى مغیره رفت و بآنها گفت:این چه رفتارناهنجارى است؟چرا این زن بیچاره را آزاد نمى‏كنید شما كه‏میان او و شوهر و فرزندش جدائى انداخته‏اید؟

اعتراض او سبب شد تا مرا رها كرده گفتند:اگر میخواهى‏پیش شوهرت بروى آزادى!

بنى عبد الاسد نیز با اطلاع از این جریان سلمه را بمن‏برگرداندند،و من هم سلمه را برداشته با شترى كه داشتم تنهابسوى مدینه حركت كردم،و بخاطر تنهائى و طول راه ترسناك‏و خائف بودم،ولى هر چه بود از توقف در مكه آسانتر بود،و باخود گفتم:اگر كسى را در راه دیدم با او میروم.

چون به تنعیم(دو فرسنگى مكه)رسیدم به عثمان بن‏ابی طلحه-كه در زمره مشركین بود-برخوردم او از من پرسید:

-اى دختر ابا امیه بكجا میروى؟

گفتم:به یثرب نزد شوهرم!

پرسید-آیا كسى همراه تو هست؟

گفتم:جز خداى بزرگ و این فرزندم سلمه دیگر كسى‏همراه من نیست. عثمان فكرى كرد و گفت:بخدا نمى‏شود تو را به اینحال‏واگذارد،این جمله را گفت و مهار شتر مرا گرفته بسوى مدینه‏براه افتاد و بخدا سوگند تا امروز همراه مردى جوانمردتر وكریمتر از او مسافرت نكرده بودم،زیرا هر وقت‏بمنزلگاهى‏میرسیدیم شتر مرا میخواباند و خود بسوئى میرفت تا من پیاده‏شوم،و چون پیاده میشدم میآمد و افسار شتر مرا بدرختى‏مى‏بست و خود بزیر درختى و سایبانى به استراحت‏مى‏پرداخت،تا دوباره هنگام سوار شدن كه مى‏شد میآمد و شترمرا آماده میكرد و بنزد من میآورد و میخواباند و خود بیكسومیرفت تا من سوار شوم،و چون سوار مى‏شدم نزدیك میآمد ومهار شتر را مى‏گرفت و راه میافتاد،و بهمین ترتیب مرا تا مدینه‏آورد و چون به‏«قباء»رسیدیم بمن گفت:برو بسلامت،وارداین قریه شوكه شوهرت ابا سلمه در همین جا است.

اینرا گفت و خودش از همانراهى كه آمده بود بسوى مكه‏بازگشت.

و بد نیست‏بدانید كه این عثمان بن ابی طلحه از خاندان‏ابى طلحه عبدرى است كه منصب كلید دارى خانه كعبه با آنهابود و در جنگ احد نیز او و پدر و عمو و برادرانش بهمراه‏مشركان بجنگ با مسلمانان آمده بودند و در همان جنگ پدر وبرادرانش بدست مسلمانان كشته شدند...،و خداوند این توفیق را به او داد كه تا سال فتح مكه زنده بماند و اسلام را اختیارنموده و به شرف اسلام مشرف شود،حتى در داستان ورودرسول خدا صلى الله علیه و آله بمسجد الحرام و باز كردن درخانه كعبه بوسیله آنحضرت حضور یابد و كلید خانه را كه دردست او بود به رسول خدا تقدیم كند،و بر طبق برخى ازروایات پس از انجام این مراسم عباس بن عبد المطلب نزدرسول خدا صلى الله علیه و آله آمده و تقاضا كرد كه كلید خانه رابه او بدهند و این افتخار نصیب او گردد،و رسول خدا صلى الله‏علیه و آله نیز بنا بدرخواست او این كار را كرد، ولى بدنبال آن‏این آیه نازل شد:

ان الله یامركم ان تؤدوا الامانات الى اهلها... (4)

-خداوند به شما دستور میدهد كه امانتها را به اهل آن واگذار كنید...

و پیغمبر خدا صلى الله علیه و آله دستور داد كلید خانه را به‏عثمان بن ابى طلحه باز گردانند.. . (5) .

به ترتیبى كه گفته شد مسلمانان بطور انفرادى و یا بصورت‏جمعى مهاجرت به یثرب را آغاز كردند،و البته این مهاجرتها نیز غالبا در خفا و پنهانى انجام میشد و اگر مشركین مطلع‏میشدند كه فردى یا خانواده‏اى قصد مهاجرت دارند از رفتن آنهاجلوگیرى مى‏كردند،و حتى گاهى بدنبال آنان تا مدینه‏میآمدند و با حیله و نیرنگ آنها را بمكه باز مى‏گرداندند، چنانچه ابن هشام در اینجا نقل مى‏كند كه عیاش بن ابى ربیعة‏بهمراه عمر بمدینه آمد،و چون ابو جهل و حارث بن هشام كه ازنزدیكان او بودند از هجرت او مطلع شدند بتعقیب او از مكه‏بمدینه آمدند،و براى اینكه او را كه حاضر به بازگشت نبودراضى كنند بدو گفتند:مادرت از هجرت تو سخت پریشان وناراحت‏شده تا جائیكه نذر كرده است كه تا تو را نبیند سرش راشانه نزند،و زیر سقف و سایه نرود؟

عیاش دلش بحال مادر سوخت و آماده بازگشت‏بمكه شد،و با اینكه عمر به او گفت:اینان میخواهند تو را گول بزنند واین سخن حیله‏اى است كه براى بازگرداندن تو طرح كرده‏اند، ولى عیاش توجهى نكرده و بهمراه آندو از مدینه بیرون آمد،وهنوز چندان از شهر دور نشده بودند كه آندو عیاش را سر گرم‏ساخته و بروى حمله كردند و دستگیرش نموده و با دستهاى‏بسته،وارد مكه‏اش ساختند،و در جائى او را زندانى كرده وتحت‏شكنجه و آزارش قرار دادند تا اینكه مجددا وسیله‏اى‏فراهم شد و او بمدینه آمد.

مصادره اموال

روز بروز بر تعداد مهاجرین افزوده میشد و تدریجا مكه‏داشت از مسلمانان خالى میگردید، مشركین با خطر تازه‏اى‏مواجه شده بودند كه پیش بینى آنرا نمیكردند زیرا تا به آنروزفكر میكردند با شكنجه و تهدید و اذیت و آزار میتوان جلوى‏پیشرفت اسلام را گرفت،اما با گذشت زمان،دیدند كه این‏شكنجه و آزارها و شدت عملها نتوانست جلوى تبلیغات رسولخدا-صلى الله علیه و آله-را بگیرد.و در آغاز مهاجرت افراد تازه‏مسلمان نیز،خطرى احساس نمى‏كردند، اما وقتى دیدندمسلمانان پناهگاه تازه‏اى پیدا كرده،و شهر یثرب آغوش خود رابراى استقبال اینان باز نموده با پیشرفت‏سریعى كه اسلام درخود آن شهر و میان مردم آنجا داشته است چیزى نخواهدگذشت كه اینان در آنجا پایگاهى پیدا خواهند كرد و بدنبال‏آن لشكرى فراهم نموده و حمله انتقامى مسلمانان ازهمانجا شروع خواهد شد،و با نیرو گرفتن آنها و پیوند مهاجر وانصار در شهر یثرب پاسخ آنهمه اهانت‏ها و قتل و آزارها راخواهند داد،از اینرو بفكر مصادره اموال و تهدید مسلمانان‏افتاده و خواستند از اینراه جلوى هجرت آنان را بگیرند،و آنها رااز هر سو تحت فشار و شكنجه قرار دهند.

هجرت صهیب

درباره هجرت صهیب مى‏نویسند:وى مردى بود كه او رادر روم به اسارت گرفته و بمكه آورده بودند،و در مكه بدست‏شخصى بنام عبد الله بن جذعان كه از ثروتمندان و سخاوتمندان‏عرب بود آزاد گردید،این مرد در همان سالهاى اول بعثت‏رسولخدا-صلى الله علیه و آله-بدین اسلام گروید،و جزء پیروان‏رسولخدا-صلى الله علیه و آله-گردید،و شغل او تجارت وسوداگرى بود و از اینراه مال فراوانى بدست آورد،مشركین مكه‏او را هر روز بنوعى اذیت و آزار میكردند تا جائیكه صهیب‏ناچار شد دست از كار و كسب خود بكشد،و مانند مسلمانان‏دیگر به یثرب مهاجرت كند،و مالى را كه سالها تدریجابدست آورده با خود ببرد.

هنگامى كه مشركین خبر شدند وى میخواهد به یثرب برودسر راهش را گرفته گفتند:وقتى تو به این شهر آمدى مردى فقیرو بى‏نوا بودى و این ثروت را در این شهر بدست آورده واندوخته‏اى،و ما نمى‏گذاریم آنرا از این شهر بیرون ببرى.

صهیب گفت:اگر از مال خود صرفنظر كنم جلویم را رهامى‏كنید؟

گفتند:آرى؟

صهیب گفت:من هم آنچه دارم همه را بشما واگذار كردم.و بدین ترتیب خود را از دست مشركین رها ساخته و بمدینه آمد.

و هنگامى كه این خبر به سمع رسول خدا-صلى الله‏علیه و آله-رسید دو مرتبه فرمود:

«ربح صهیب،ربح صهیب.»

-صهیب در این معامله سود كرد،صهیب سود كرد...

هجرت قبیله بنى جحش

و یا در قبیله بنى جحش مى‏نویسند كه آنها هنگامى كه‏خواستند به برادران مسلمان خود به پیوندند همه افراد خانواده واثاثیه منزل را هم همراه خود بردند و خانه‏هاى خود را قفل كردندبه امید آنكه روزى بدانجا بازگشته و یا اگر نیازمند شدند آنهارا فروخته و در شهر یثرب یا جاى دیگرى بجاى آنها خانه وسكنائى بخرند.

اما ابو سفیان وقتى از ماجرا خبردار شد با اینكه بابنى جحش هم پیمان و هم سوگند بود خانه‏هاى آنها را تصاحب‏كرده و به عمرو بن علقمه-یكى از سركردگان مكه-فروخت وپول آنرا نیز بنفع خود ضبط كرد.

این خبر كه بگوش عبد الله بن جحش-بزرگ بنى جحش‏رسید متاثر شده پیش رسولخدا-صلى الله علیه و آله-آمد و شكوه حال خود بدو كرد،و حضرت بدو اطمینان داد كه خداى تعالى‏در بهشت‏بجاى آنها خانه‏هائى به بنى جحش عطا فرماید و اوراضى شده بازگشت.

این سخت‏گیریها و شدت عملها بیشتر بخاطر آن بود كه‏بقول معروف زهر چشمى از دیگران بگیرند،و به آنها بفهماننددر صورت مهاجرت به یثرب با چنین عكس العملها وواكنشهائى مواجه خواهند شد،و گرنه امثال ابو سفیان با آنهمه‏ثروت و مستغلاتى كه داشتند به اینگونه اموال و درآمدهائى كه‏باعث ننگ و عار خود و دودمانشان میگردید احتیاجى نداشتند.

ولى این سخت گیریها نیز كوچكترین تزلزلى در اراده‏مسلمانان ایجاد نكرد و نتوانست جلوى هجرت آنها را بگیرد،ازاینرو مشركین خود را براى تصمیمى قاطع‏تر و سخت‏تر آماده‏كردند و بفكر نابودى و یا تبعید و زندانى كردن رهبر این نهضت‏مقدس یعنى رسولخدا-صلى الله علیه و آله-افتاده و با تمام‏مشكلات و خطراتى كه پیمودن اینراه براى آنها داشت ناچار به‏انتخاب آن شدند.

و شاید بیشتر ترس و بیمشان براى این بود كه ترسیدند خودآنحضرت-صلى الله علیه و آله-نیز به مهاجران ملحق شود و تحت‏رهبرى و لواى او نیروئى فراهم كرده بمكه بتازند و تمام مظاهربت پرستى و سیادت آنها از میان برود.

و از آنجا كه این هجرت یكى از مهمترین حادثه‏هاى تاریخ‏اسلام و سرنوشت‏سازترین ماجراهاى تاریخى است،و بهمین دلیل‏هم آنرا مبدا تاریخ اسلام قرار دادند،و كسانى هم كه به این هجرت‏مبادرت كردند مشكلات سختى را متحمل شده و فدا كارى زیادى‏در اینراه نمودند جاى آن دارد كه حد اقل نام جمعى از آنها را كه درتاریخ آمده ذكر نموده و سپس بدنبال بحث‏خود باز گردیم.

و البته كسانى هم كه در مدینه به این مهاجرین پناه و مسكن داده‏و از آنها در طول ماهها با كمال صفا و اخلاص پذیرائى كردند در اجرو پاداش كمتر از آنها نیستند كه در قرآن كریم نیز از آنها تقدیر وسپاسگزارى شده.

و بهر صورت مهاجرانى كه پیش از رسول خدا صلى الله علیه و آله‏بمدینه هجرت كردند و ما دسترسى بنام آنها پیدا كردیم عبارت‏بودند از:

عامر بن ربیعة با همسرش لیلى دختر ابى حثمة.

عبد الله بن جحش با خانواده و برادرش عبد،و اینها كه به‏بنى غنم بن دودان-یكى از اجدادشان-منسوب و معروف بودند،و همگى در مكه مسلمان شده و دست جمعى بمدینه هجرت‏كردند بجز عبد الله و برادرش عبارت بودند از:

عكاشة بن محصن،شجاع و عقبة فرزندان وهب،اربد بن‏جمیرة،منقذ بن نباته،سعید بن رقیش،محرز بن نضلة،زید بن‏رقیش،قیس بن جابر،عمرو بن محصن،مالك بن عمرو،صفوان بن عمرو،ثقف بن عمرو،ربیعة بن اكثم،زبیر بن عبیدة،تمام بن عبیده،سنجرة بن عبیده، محمد بن عبد الله بن جحش... اینها مردان این قبیله بودند.

و زنانشان نیز كه بهمراه ایشان هجرت كردند عبارت بودنداز:

زینب دختر جحش،حمنة دختر جحش،ام حبیب دخترجحش،جدامة دختر جندل،ام قیس دختر محصن،ام حبیب‏دختر ثمامة،آمنة دختر رقیش،سنجرة دختر تمیم...

و اینها كه همگى از یك قبیله و در یك محله در مكه‏سكونت داشتند،پس از اینكه تصمیم به هجرت گرفتند درهاى‏خانه‏هاى خود را قفل كرده و دست جمعى مهاجرت كردند،وبراى كسى كه پس از این مهاجرت دسته جمعى بمحله آنهامیرفت و آن سكوت كامل و مرگبار را مشاهده مینمود هاله‏اى‏از تاثر و اندوه او را فرا میگرفت،و خوددارى نمى‏توانست...

از اینرو مى‏نویسند روزى چنان شد كه عتبة بن ربیعه وعباس بن عبد المطلب و ابو جهل كه با یكدیگر به ارتفاعات‏اطراف مكه رفته بودند گذارشان بمحله آنها افتاد،و چون آن‏درهاى بسته و آن سكوت مرگبار را مشاهده كردند عتبة بن‏ربیعة آه سردى از دل كشید و اشگش جارى شده و این شعر را كه از ابى داود ایادى بود زمزمه كرد:

و كل دار و ان طالت‏سلامتها یوما ستدركها النكباء و الحوب

یعنى-هر خانه‏اى اگر چه پایدارى و سلامت آن طولانى شود ولى‏بالاخره روزى دچار نكبت و ویرانى خواهد شد.

آنگاه گفت:براستى كه خانه‏هاى بنى جحش خالى وخاموش از ساكنان خود گردیده!...

ابو جهل كه چنان دید گفت:این چه تاثر و گریه‏اى است‏كه براى اینان دارى!آنگاه رو به عباس بن عبدالمطلب كرده‏گفت:

«هذا من عمل ابن اخیك،هذا فرق جماعتنا و شتت امرنا و قطع‏بیننا.»

-این كار پسر برادر تو است،كه جماعت ما را پراكنده و كار ما را بهم‏ریخته و پیوند ما را برید!

و بهر صورت عامر بن ربیعة و قبیله بنى جحش در مدینه‏بخانه مبشر بن عبد المنذر وارد شدند.

و از آنجمله-همانگونه كه قبلا نیز ذكر شد-:عمر بن‏خطاب و عیاش بن ابى ربیعة بودند كه در محله قباء درخانه‏هاى بنى عمرو بن عوف سكونت گزیدند.

و از آنجمله بودند:مصعب بن عمیر،و عبد الله بن ام مكتوم،وعمار،و بلال،و سعد بن ابى وقاص، و زید بن خطاب،و عمرو و عبد الله پسران سراقة،و خنیس بن حذافه-داماد عمر و شوهرحفصة-و عموزاده عمر سعید بن زید،و واقد بن عبد الله تمیمى،و خولى بن ابى خولى،و مالك بن ابی خولى،و ایاس و خالد وعاقل و عامر پسران بكیر،كه اینها همگى بر رفاعة بن عبد المنذردر قبیله بنى عمرو بن عوف وارد شدند.

و حمزة بن عبد المطلب و زید بن حارثه و ابى مرثد وفرزندش مرثد،و انسه و ابو كبشه كه بر همان قبیله بنى عمرو بن‏عوف وارد شدند.

و عبیدة بن حارث و دو برادرش طفیل و حصین و مسطح بن‏اثاثة و سویبط بن سعد و طلیب بن عمیر و خباب كه بر عبد الله بن‏سلمة در قباء وارد شدند.

و عبد الرحمن بن عوف با جمعى دیگر بر سعد بن ربیع درآمدند.

و زبیر و ابو بسره بر منذر بن محمد در آمدند.

و مصعب بن عمیر بخانه دوست قدیمى خود سعد بن معاذوارد شد.

و ابو حذیفه و سالم مولاى او بر سلمة در آمدند.

عتبة بن غزوان بر عباد بن بشر،و عثمان بن عفان بر اوس بن‏ثابت در آمد.

و آنها كه همسرى نداشتند و به اصطلاح‏«عزب‏»بودند بر سعد بن خیثمه كه او هم عزب بود وارد شدند.

هجرت رسول خدا صلى الله علیه و آله

اهل سنت‏بطور عموم نوشته‏اند كه مسلمانان عموما به مدینه‏هجرت كردند و كسى جز رسول خدا و على بن ابیطالب‏علیه السلام و ابو بكر در مكه نماند،و رسول خدا صلى الله‏علیه و آله نیز چشم براه دستور الهى در این باره بود تا اینكه آیه‏ذیل نازل شد:

و قل رب ادخلنى مدخل صدق و اخرجنى مخرج صدق و اجعل‏لى من لدنك سلطانا نصیرا. (6)

-یعنى بگو پروردگارا مرا داخل گردان در جایگاهى نیك و بیرون آر ازجایگاهى نیك و براى من از جانب خود دلیلى نصرت آور مقرر دار.

و در تفسیر آن گفته‏اند یعنى مرا از مكه هجرت ده و درمدینه داخل گردان و كتاب خدا و فرائض و حدود را براى من‏دلیلى نصرت آور مقرر فرما.

و بدنبال آن بود كه آنحضرت تصمیم به هجرت از مكه‏گرفت و بمدینه مهاجرت فرمود.

ولى باید دانست كه اولا براى این آیه تفسیرهاى گوناگونى شده كه به پنج تفسیر یا بیشتر میرسد و یكى از آنها تفسیر فوق‏میباشد. (7) و ثانیا بگفته استاد فقید علامه طباطبائى آیه شریفه اطلاق‏دارد و وجهى ندارد كه آنرا مقید و منحصر بمورد خاصى‏نمائیم،و خلاصه معنائى كه از این آیه استفاده میشود این است‏كه پروردگارا كار مرا سرپرستى فرما همانگونه كه كار صادقان‏و نیكوكاران را سرپرستى فرمائى.

و اگر كسى در اینباره به آیه شریفه:

و اصبر على ما یقولون و اهجرهم هجرا جمیلا (8)

استشهاد كند شاید بهتر باشد چنانچه برخى احتمال داده وبعید ندانسته‏اند (9) .

و اما اصل داستان

پیش از این در احوالات اجداد پیغمبر گفته شد:قصى بن‏كلاب جد اعلاى رسولخدا صلى الله علیه و آله پس از اینكه برتمام قبائل قریش سیادت و آقائى یافت از جمله كارهائى راخانه‏اى را براى مشورت در اداره كه در مكه انجام داد این بود كه كارها و حل مشكلات و پیش آمدها اختصاص داد،و پس ازوى نیز بزرگان مكه براى مشورت در كارهاى مهم خویش درآنجا اجتماع مى‏كردند و آن خانه را دار الندوة نامیدند.

این جریان هم كه پیش آمد،قریش بزرگان خود را خبركرده تا براى تصمیم قطعى درباره حضرت محمد صلى الله‏علیه و آله به شور و گفتگو بپردازند،و قانونشان هم این بود كه‏افراد پائین‏تر از چهل سال حق ورود به دار الندوة را نداشتند.

محدث بزرگوار مرحوم طبرسى(ره)دنباله ماجرا را اینگونه نقل‏كرده و مى‏نویسد:

براى مشورت در این كار چهل نفر از بزرگان در دار الندوة‏جمع شدند و چون خواستند وارد شور و مذاكره شوند دربان‏دار الندوة پیرمردى را دید با قیافه‏اى جالب و ظاهر الصلاح كه‏دم در آمده و اجازه ورود به مجلس را مى‏خواهد و چون از اوپرسید:تو كیستى؟جواب داد:

-من پیرمردى از اهل نجد هستم كه وقتى از اجتماع شما باخبر شدم براى هم فكرى و مشورت با شما خود را به اینجارساندم شاید بتوانم كمك فكرى در این باره به شما بنمایم، دربان موضوع را به اطلاع اهل مجلس رسانده و اجازه ورود پیرنجدى به مجلس صادر گردید.

و این پیر مرد كسى جز شیطان و ابلیس نبود كه طبق روایت‏به این صورت در آمده و خود را به مجلس رسانده بود.

(و اگر شیطان واقعى هم نبوده شخصى بوده كه پیشنهادات‏شیطانى او در روایت وى را به عنوان شیطان آن محفل معرفى‏نموده است)!در اینوقت ابو جهل به سخن آمده گفت:ما اهل‏حرم خدائیم كه در هر سال دو بار اعراب به شهر ما مى‏آیند و مارا گرامى دارند،و كسى را در ما طمعى نیست و پیوسته چنان‏بودیم تا اینكه محمد بن عبد الله در میان ما نشو و نما كرد و ما اورا به خاطر صلاح و راستى و درستى‏«امین‏»خواندیم و چون به‏مقام و مرتبه‏اى رسید مدعى نبوت شد و گفت:از آسمانها براى‏من خبر مى‏آورند و بدنبال آن خردمندان ما را سفیه و بى‏خردخواند،و خدایان ما را دشنام داد،و جوانانمان را تباه ساخت وجماعت ما را پراكنده نمود،و چنین پندارد كه هر كه از ما مرده‏در دوزخ است و بر ما چیزى از این دشوارتر نیست و من درباره‏او فكرى بنظرم رسیده!

گفتند:چه فكرى؟

گفت:نظر من آنست كه مردى را بگماریم تا او را بقتل‏رساند!در آنوقت‏بنى هاشم اگر خونبهاى او را خواستند بجاى‏یك خونبها ده خونبها مى‏پردازیم!

پیرمرد نجدى گفت:این راى درستى نیست!

گفتند:چرا؟ گفت:بخاطر آنكه بنى هاشم قاتل او را هر كه باشدخواهند كشت و هیچگاه حاضر نمى‏شوند قاتل محمد زنده روى‏زمین راه برود و در اینصورت كدامیك از شما حاضر است اقدام‏به چنین كارى بكند و جان خود را در این راه بدهد!و انگهى‏اگر كسى هم حاضر به این كار بشود اینكار منجر بجنگ وخونریزى میان قبائل مكه شده و در نتیجه فانى و نابود خواهیدشد.

دیگرى گفت:من فكر دیگرى كرده‏ام و آن این است كه‏او را در خانه‏اى زندانى كنیم و هم چنان غذاى او را بدهیم‏باشد تا در همانخانه مرگش فرا رسد چنانچه زهیر و نابغة‏و امرى‏ء القیس(شاعران معروف عرب)مردند.

پیرمرد نجدى گفت:این راى بدتر از آن نظر اولى است!

گفتند:چرا؟

گفت:بخاطر آنكه بنى هاشم هیچگاه اینكار را تحمل‏نخواهند كرد و اگر خودشان به تنهائى هم از عهده شما برنیاینددر موسمهاى زیارتى كه قبائل دیگر بمكه مى‏آیند از آنهااستمداد كرده او را از زندان بیرون میآورند!

سومى گفت:او را از شهر خود بیرون مى‏كنیم و با خیالى‏آسوده به پرستش خدایان خود مشغول مى‏شویم.

شیطان محفل مزبور گفت:این راى از آن هر دو بدتر است!

پرسیدند:چرا؟

گفت:براى آنكه شما مردى را با این زیبائى صورت وبیان گرم و فصاحت لهجه بدست‏خود به شهرها و میان قبائل‏مى‏فرستید و در نتیجه،وى آنها را با بیان خود جادو كرده پیروخود میسازد و چندى نمى‏گذرد كه لشكرى بى‏شمار را بر سرشما فرو خواهد ریخت!

در اینوقت‏حاضرین مجلس سكوت كرده دیگر كسى‏سخنى نگفت و همگى در فكر فرو رفته متحیر ماندند و رو بدوكرده گفتند:

-پس چه باید كرد؟

شیطان مجلس گفت:یك راه بیشتر نیست و جز آن نیزكار دیگرى نمى‏توان كرد،و آن این است كه از هر تیره وقبیله‏اى از قبایل و تیره‏هاى عرب حتى از بنى هاشم یك مرد راانتخاب كنید و هر كدام شمشیرى بدست گیرند و یك مرتبه براو بتازند و همگى بر او شمشیر بزنند و در قتل او شركت جویند،و بدین ترتیب خون او در میان قبائل عرب پراكنده خواهد شد وبنى هاشم نیز كه خود در قتل او شركت داشته‏اند نمى‏توانندمطالبه خونش را بكنند و بناچار به گرفتن خونبها راضى میشوندو در آنصورت بجاى یك خونبها سه خونبها میدهید! گفتند:آرى ده خونبها خواهیم داد!این سخن را گفته وهمگى راى پیرمرد را تصویب نموده و گفتند:بهترین راى‏همین است.و بدینمنظور از بنى هاشم نیز ابو لهب را با خودهمراه ساخته و از قبائل دیگر نیز از هر كدام شخصى را براى‏اینكار برگزیدند.

ده نفر یا بنقلى پانزده نفر كه هر یك نفر یا دو نفر آنها ازقبیله‏اى بودند شمشیرها و خنجرها را آماده كرده و بمنظور كشتن‏پیامبر اسلام شبانه به پشت‏خانه رسولخدا صلى الله علیه و آله‏آمدند،و چون خواستند وارد خانه شوند ابو لهب مانع شده گفت:

در اینخانه زن و كودك خفته‏اند و من نمیگذارم شما شبانه‏با اینوضع بخانه بریزید زیرا ترس آن هست كه درگیرودار حمله‏به اطاق و بستر محمد بچه یا زنى زیر دست و پا و یا شمشیرهاكشته شود،و این ننگ براى همیشه بر دامان ما بماند،بایدشب را در اطراف خانه بمانیم و پاس دهیم،و همینكه صبح‏شد نقشه خود را عملى خواهیم كرد.

از آنسو جبرئیل بر پیغمبر نازل شد و توطئه مشركین را درضمن آیه

و اذ یمكر بك الذین كفروا لیثبتوك او یقتلوك او یخرجوك‏و یمكرون و یمكر الله و الله خیر الماكرین (10) .

به اطلاع آنحضرت رسانید،رسولخدا صلى الله علیه و آله كه بگفته جمعى از مورخین‏خود را براى مهاجرت به یثرب از پیش آماده كرده و مقدمات‏كار را فراهم ساخته بود تصمیم گرفت همان شب از مكه خارج‏شود،اما اینكار خطرهائى را هم در پى داشت كه مقابله با آنهانیز پیش بینى شده بود.

زیرا با توجه به اینكه خانه‏هاى مكه در آنزمان عمومادیوارهاى بلندى نداشته و مردم از خارج خانه مى‏توانستندرفت و آمد افراد خانه را زیر نظر بگیرند رسولخدا صلى الله‏علیه و آله باید مردى را بجاى خود در بستر بخواباند تا مشركین‏نفهمند او در بستر مخصوص خود نیست و كار بتعویق نیفتد،وانتخاب چنین فردى هم آسان نبود.

زیرا كسى كه در آنشب در بستر پیغمبر میخوابید بایدشخصى فداكار و از جان گذشته و مؤمن باشد و از نظر خلقیات‏و حركات نیز همانند رسولخدا صلى الله علیه و آله باشد و با تمام‏خطرهائى كه اینكار براى او دارد آماده باشد.

رسول خدا(ص)على علیه السلام را دستور داد در جاى او بخوابد

و انتخاب رسول خدا صلى الله علیه و آله هم روى همین‏جهات و با توجه بهمه این پیش بینى‏ها بوده،و بهمین منظور على علیه السلام را كه نزدیكترین شخص به آنحضرت و در عین‏حال فداكارترین و امین‏ترین افراد نسبت‏به رسول خدا صلى الله‏علیه و آله بود براى اینكار انتخاب فرمود،و حوادث بعدى هم‏نشان داد كه هیچكس جز على بن ابیطالب علیه السلام‏نمى‏توانست این ماموریت پر مخاطره را در آنشب انجام دهد،وبگونه‏اى عمل كند كه كوچكترین بهانه‏اى بدست دشمنان‏ندهد و حركات و رفتار او در بستر رسول خدا صلى الله علیه و آله‏چنان باشد كه دشمن حتى احتمال جابجائى شخص خفته دربستر و هجرت رسول خدا صلى الله علیه و آله را در آنشب ندهد.

بارى پیغمبر به فرمان خدا،على علیه السلام را براى این‏كار انتخاب كرد و به او فرمود:تو باید امشب در بستر من بجاى‏من بخوابى و پارچه مخصوص و روپوشى را كه من معمولا برسر میكشم تو آنرا بر سر كشى.

در روایات آمده كه وقتى رسولخدا صلى الله علیه و آله‏جریان را به على گزارش داد و به او فرمود:تو امشب باید دربستر من بخوابى تا من از شهر مكه خارج شوم تنها سئوالى كه‏على علیه السلام از رسولخدا كرد این بود كه پرسید:

-اگر من اینكار را بكنم جان شما سالم مى‏ماند؟ رسولخدا صلى الله علیه و آله فرمود:آرى.

على علیه السلام سخنى دیگر نگفت و لبخندى زد-كه‏كنایه از كمال رضایت او بود-و بدنبال انجام ماموریت رفت ودیگر از سرنوشت‏خود سئوالى نكرد كه آیا من در چه وضعى قرارخواهم گرفت و به سر من چه خواهد آمد.

و راستى این یكى از بزرگترین فضائل على علیه السلام‏است كه مفسران اهل سنت نیز در كتابهاى خود ذكر كرده وبیشتر آنها گویند این آیه شریفه كه خدا فرمود:

و من الناس من‏یشرى نفسه ابتغاء مرضات الله (11)

درباره على علیه السلام وفداكارى او در آنشب نازل شده و غزالى و ثعلبى و دیگر ازعلماى اهل سنت نقل كرده‏اند كه در آنشب خداى تعالى به‏جبرئیل و میكائیل وحى كرد كه من میان شما دو تن ارتباطبرادرى برقرار كردم و عمر یكى را درازتر از دیگرى قرار دادم‏كدامیك از شما حاضر است كه عمر خود را فداى عمر دیگرى‏كند؟هیچیك از آندو حاضر به این گذشت و فداكارى‏نشدند، خداى تعالى به آندو وحى كرد:چرا مانند على بن ابیطالب‏نبودید كه میان او و محمد برادرى برقرار كردم و على بجاى اودر بسترش خوابید و جان خود را فداى محمد كرد،اكنون هر دوبه زمین فرود آئید و او را از دشمن حفظ كنید،جبرئیل بالاى‏سر على آمد و میكائیل پائین پاى او و جبرئیل مى‏گفت:به به!

اى على!توئى آنكس كه خداوند به وجود تو به فرشتگان‏خویش مى‏بالد!آنگاه خداى عز و جل این آیه را نازل فرمود:

و من الناس من یشرى...

تا بآخر (12) .

بارى اهل تاریخ نوشته‏اند على علیه السلام با توجه به‏حساسیت ماموریت،و اهمیت كارى را كه بعهده گرفته بودبخوبى آنرا انجام داد،و تا بصبح در بستر رسول خدا صلى الله‏علیه و آله خوابید،و با اینكه همه حركتها و اعمال او زیر نظرمستقیم مشركین و دشمنانى كه اطراف خانه جمع شده بودندقرار داشت كوچكترین عملى كه براى آنها حتى تردید ایجادكند كه آیا این خفته در بستر همان رسول خدا است‏یا شخص‏دیگرى انجام نداد،و با اینكه بنوشته مورخین چند تن از آن مشركین كه از طرفى نمى‏خواستند با سخن ابو لهب مخالفت‏كرده و شبانه بریزند و از طرفى هم بخاطر خشم درونى كه بارسول خدا صلى الله علیه و آله داشتند و كار آنحضرت را پایان‏یافته تلقى میكردند نمى‏توانستند آسوده و بى‏حركت‏بنشینند وپیوسته بر روى بستر آنحضرت سنگ پرتاب میكردند با اینحال‏على علیه السلام بخود مى‏پیچید آن سنگها را بر سر و سینه وپشت و پهلوى خود تحمل میكرد (13) و سخنى و یا حركتى و حتى‏ناله‏اى كه موجب بشود تا آنها شخص خفته در بستر رابشناسند نمیكرد و بهر ترتیبى بود همچنان تا بصبح آنها را درپشت‏خانه مشغول ساخت تا رسول خدا صلى الله علیه و آله باخیال راحت‏بتواند از دست مشركین نجات یافته و برنامه‏اى راكه تنظیم كرده و در نظر گرفته بود انجام دهد.

و اگر در آنشب این ماموریت‏به ابو بكر داده شده بود،و به‏اصطلاح ماموریت على و ابو بكر جابجا میشد یعنى ابو بكربجاى آنحضرت خوابیده بود معلوم نبود چه وضعى پیش میآمد، باتوجه به اینكه ابو بكر كه همراه رسول خدا رفت‏بمضمون آیه شریفه

...اذ قال لصاحبه لا تحزن...

با اینكه در كناررسول خدا بود و چنان یار و پشتوانه محكمى داشت،مضطرب ونگران شد تا اینكه بالاخره رسول خدا او را دلدارى داده و او رامطمئن ساخت كه دست مشركین به آنها نخواهد رسید...

در اینجا بد نیست گفتار دو تن از دانشمندان بزرگ روز راكه یكى از نویسندگان شیعه و دیگرى از اهل سنت است‏براى‏شما نقل كرده و سپس بدنبال ماجرا باز گردیم:

هاشم معروف حسنى درباره فداكارى امیر المؤمنین‏علیه السلام در آنشب میگوید:

و در اینجا یكى از جالب‏ترین داستانهاى فداكارى انسانهاكه در تاریخ ثبت‏شده است جلب توجه میكند.زیرا شجاعان وپهلوانانى كه در میدانهاى جنگ رو در روى دشمنانشان‏میایستند در حالى حماسه آفریده و دفاع میكنند كه سلاح‏جنگ در دست و یاران و انصارى بهمراه دارند، و قانون معركه وجنگ با دشمن نیز آنها را وادار به ایستادگى در برابر دشمن‏میكند...

اما اگر انسانى به استقبال مرگ رود با كمال علاقه واطمینان بدون هیچگونه اسلحه و پشتیبان آنچنانكه میخواهدمحبوبى را در آغوش كشد،در بسترى بخوابد كه همه گونه خطرو حمله‏اى او را تهدید میكند و بهیچ چیز جز به ایمان و اعتماد به‏پروردگارش و علاقه شدید به سلامت و حفظ جان رهبر به چیزدیگرى نیندیشد...همانند كارى كه على علیه السلام درآنشب انجام داد...چنین گذشت و پایدارى در تاریخ شجاعان‏نامدار تاریخ نیامده،و چنین فداكارى در راه مبدء و عقیده،تاریخ به یاد ندارد.

و این نخستین بارى هم نبود كه على علیه السلام بمنظورحفظ جان رسول خدا صلى الله علیه و آله در بستر آنحضرت‏میخوابید بلكه پیش از آن نیز در ایام محاصره شعب ابى طالب، بارها ابو طالب فرزندش على را در بستر پیغمبر خدا خواباند،وهر بار على علیه السلام با رضایت‏خاطر و طیب نفس دستور پدررا در اینباب اجرا مینمود (14) .

و دانشمند دیگرى كه در اینباره قلمفرسائى كرده،و این‏داستان را نشانه‏اى بر خلافت على علیه السلام پس ازرسول خدا دانسته یكى از دانشمندان و نویسندگان اهل نت‏است‏بنام‏«عبد الكریم خطیب‏»،كه از وى نقل شده در كتابى‏كه درباره زندگانى و شخصیت على بن ابیطالب علیه السلام‏نگاشته میگوید:

«هذا الذی كان من علی فی لیلة الهجرة،اذا نظر الیه فی مجرى الاحداث التی عرضت للامام علی فی حیاته بعد تلك اللیلة،فانه یرفع‏لعینی الناظر امارات واضحة،و اشارات دالة على ان هذا التدبیر الذی‏كان فی تلك اللیلة لم یكن امرا عارضا بالاضافة الى علی،بل هو عن‏حكمة لها آثارها و معقباتها،فلنا ان نسال:

اكان لاءلباس الرسول صلى الله علیه و آله شخصیته‏تلك اللیلة ما یوحى بان هناك جامعة تجمع بین الرسول وبین علی اكثر من جامعة القرابة القریبة التی بینهما؟

و هل لنا ان نستشف من ذلك انه تخلف و تمثل اذاغیاب شخص الرسول كان علیا هوالشخصیته المهیاة لان‏شخصه،و تقوم مقامه؟و احسب ان احدا فبلنا لم ینظر الى هذا الحدث‏نظرتنا هذه الیه،و لم یقف عنده و قفتنا تلك حتى شیعة علی...» (15) و همانگونه كه ملاحظه میكنید نویسنده مزبور ضمن اینكه‏این داستان را نشانه‏اى بر جانشینى على علیه السلام ازرسول خدا دانسته و معتقد است كه این موهبت و شخصیتى راكه رسول خدا صلى الله علیه و آله در این ماجرا به على‏علیه السلام داد تنها بخاطر قرابت و خویشاوندى و نزدیكى على به رسول خدا نبود بلكه موهبتى فراتر و برتر از این مسائل‏بود...و در پایان نیز تعجب میكند كه این مطلبى است كه‏كسى بدان توجه نكرده حتى شیعیان على علیه السلام...

نگارنده گوید:از آنجا كه اهل سنت‏بخاطر نداشتن دلیلى‏بر خلافت‏خلیفه اول و اعتقاد آنها به اینكه رسول خدا از دنیارفت و جانشین خود را تعیین نكرد،عادت كرده‏اند تا ازحوادث و اتفاقاتى كه افتاده برداشتها و استحساناتى كرده واحیانا آنها را نشانه و دلیلى بر خلافت‏بگیرند چنانچه برخى ازآنها در همین داستان هجرت یار غار بودن خلیفه اول رانشانه‏اى بر جانشینى و خلافت او دانسته و آنرا به رخ شیعیان‏كشیده‏اند،نویسنده مزبور هم در اینجا روى دلسوزى یا هرهدف دیگر شاید خواسته در این ماجرا راهى را به شیعیان نشان‏داده تا در برابر اهل سنت‏بدان تمسك جویند...

ولى ما ضمن سپاسگزارى از این راهنمائى و استحسانى‏كه ایشان كرده است‏به او و همه كسانى كه در صدد تحقیق وقضاوت صحیح در اینباره هستند میگوئیم:شیعیان با داشتن‏احادیث و نصوص معتبر و متواترى همچون حدیث غدیر خم وحدیث منزلت و دیث‏یوم الدار و حدیث طیر و خیبر و غیره‏بحمد الله تعالى نیازى در باب خلافت‏بلا فصل امیر المؤمنین‏علیه السلام به این استشهادات و استحسانات ندارد و مسئله روشنتر از این است كه نیازى به تمسك به این گونه مطالب‏باشد.

و بهر صورت بهتر است‏به اصل ماجرا بازگشته و این بحث‏را كه بحثى كلامى است رها كرده به بحث تاریخى خودبپردازیم:

بارى على علیه السلام در آنشب ماموریت دیگرى هم پیداكرد كه خود فضیلت‏بزرگ دیگرى براى او محسوب میشود و آن‏رد ودایع و امانتهائى بود كه مردم مكه نزد رسولخدا صلى الله‏علیه و آله به امانت گذارده بودند و امیر المؤمنین علیه السلام مامورشد سه روز در مكه بماند تا آن امانتها را بصاحبانش بازگردانده و سپس چند تن از زنان را هم كه در مكه بودند و ازنزدیكان آنحضرت و رسولخدا بودند با خود به یثرب منتقل كند.

و اگر كسى بخواهد از این حوادث و ماموریتها استنباط وبرداشتى بكند میتواند بگوید:على علیه السلام روى ایمانى كه‏به سخنان رسول خدا صلى الله علیه و آله داشت از این ماموریت‏استنباط كرد كه خداى تعالى او را از دست مشركان نجات‏خواهد داد،و آنها صدمه‏اى به او نخواهند زد،و زنده خواهد ماندتا ودائع مردم را به آنها برساند و سپس به یثرب برود،و این‏برداشت و استنباط در پایدارى و مقاومت آنحضرت اثر خوبى‏داشته و او را دلگرم ساخته است.

بسوى غار ثور

موضوع دیگرى را كه پیغمبر خدا پیش بینى كرد،مسیرى‏بود كه براى رفتن به یثرب انتخاب نمود،زیرا بخوبى معلوم بودكه چون مشركین از خروج آنحضرت مطلع شوند با تمام قوائى‏كه در اختیار دارند در صدد تعقیب و دستگیرى آنحضرت‏برمیآیند و رسولخدا صلى الله علیه و آله باید راهى را انتخاب كندو بترتیبى خارج شود كه دشمنان نتوانند او را پیدا كرده و بمكه‏باز گردانند.

براى این منظور هم شبى كه از مكه خارج شد بجاى آنكه‏راه معمولى یثرب را در پیش گیرد، و اساسا به سمت‏شمال‏غربى مكه و ناحیه یثرب برود،راه جنوب غربى را در پیش‏گرفت و خود را به غار معروف‏«غار ثور»رسانید.و سه روز درآن غار ماند آنگاه بسوى مدینه حركت كرد.

در این میان ابو بكر نیز از ماجرا مطلع شد و خود را به پیغمبررساند و با آنحضرت وارد غار شد (16) و یا بگفته دسته‏اى از مورخین رسولخدا صلى الله علیه و آله همان شب او را از ماجرامطلع كرده بهمراه خود به غار برد.

ابن هشام مى‏نویسد:ساعتى كه رسولخدا صلى الله علیه و آله‏خواست تصمیم خود را در هجرت از مكه عملى سازد بخانه‏ابو بكر آمد و او را برداشته از در كوچكى كه در پشت‏خانه‏ابو بكر بود،بسوى غار ثور حركت كردند غار مزبور در كوهى درقسمت جنوبى مكه قرار داشت، شب هنگام بدانجا رسیدند و هر دو وارد غار شدند.

ابو بكر بفرزندش عبد الله دستور داد در مكه بماند و اخبارمكه و قریش را هر شب به اطلاع او در همان غار برساند و ازآنسو غلام خود عامر بن فهیره را مامور كرد تا گوسفندان او رابعنوان چرانیدن به آن حدود ببرد و شب هنگام آنها را به در غارسوق دهد تا بتوانند از شیر و یا احیانا از گوشت آنها در صورت‏امكان استفاده كنند،و براى اینكه رد پاى عبد الله بن ابى بكرهم كه شبها بغار میآمد از بین برود و اثر پائى از او بجاى نماندعامر بن فهیره هر روز صبح گوسفندان را از همان راهى كه‏عبد الله آمده بود و در همان خط به چرا مى‏برد.

دعائى كه رسول خدا(ص)هنگام حركت‏به سوى غار ثور خواند

در پاره‏اى از روایات آمده كه چون رسول خدا(ص)

خواست‏به سوى مدینه هجرت كند این دعا را خواند:

«الحمد لله الذی خلقنی و لم اك شیئا،اللهم اعنی على هول الدنیاو بوائق الدهر،و مصائب اللیالی و الایام اللهم اصحبنی فی سفری‏و اخلفنی فی اهلی و بارك لی فیما رزقتنی،و لك فذللنی،و على صالح‏خلقی فقومنی،و الیك رب فحببنی،و الى الناس فلا تكلنی.رب المستضعفین و انت ربی.

اعوذ بوجهك الكریم الذی اشرقت له السماوات و الارض،و كشفت‏به الظلمات و صلح علیه �

© کپی رایت توسط سايت رسول نور حضرت محمد (ص) (کلیه حقوق مادی و معنوی متعلق به این سایت است.)

[ بازگشت ]




چند رسانه ای    نرم افزار    انجمن ها    مراکز    دیگر پایگاهها    ارتباط با ما