زندگی تحلیلی پیشوایان ما - 4 - Content
 
 
 












 

هجرت و انتقال به پایگاه مرکزى

آنگاه مصعب بن عمیر در موسم حج‏سال بعد به مکه بازگشت و گروهى‏بسیار از مسلمانان مدینه با او همراه بودند که با حج گذاران مشرک قوم خودبیرون آمده بودند.

مصعب زان پیش که به مکه در آید،بین رسول الله و مسلمین یثرب پس ازپایان موسم حج، اجتماعى تشکیل داد و در آن از کارها و فعالیتهاى خود واز پیشرفتهاى دعوت اسلامى سخن گفت.از آن وقت بر عده مسلمانان افزوده‏شده بود و جو عمومى مدینه براى آمدن رسول الله آمادگى داشت.

محمد بن اسحاق از کعب بن مالک روایت کرده است که:«رسول الله با مادر عقبه در اواسط ایام تشریق (1) وعده گذاشت هنگامى که از بجاى آوردن حج فارغ شدیم،شبى بود که رسول خدا با ما وعده گذاشته بود،در آن شب با قوم‏خود در کاروان خویش خفتیم تا ثلثى از شب گذشت.آنگاه از کاروان خودبه سوى وعده‏گاهى که با رسول الله داشتیم بیرون شدیم و مانند کبک،بیمناک‏و آرام آرام حرکت مى‏کردیم تا در دره‏اى که نزدیک عقبه بود فراهم آمدیم‏و ما هفتاد و سه تن مرد و دو تن زن بودیم‏».

محمد بن اسحاق چنین ادامه داد:«در دره فراهم آمدیم و به انتظاررسول الله ماندیم تا نزد ما آمد و عموى او عباس بن عبد المطلب نیز با او(ص)

بود.آنگاه آن قوم با او سخن گفتند و اظهار داشتند از ما هر یک را مى‏پسندى‏براى خود برگزین.سپس رسول الله با آنان سخن گفت و قرآن تلاوت کرد ودر پیشگاه خدا دعا نمود و آنان را به اسلام ترغیب فرمود.آنگاه گفت:باشما پیمان مى‏بندم به شرطى که از آنچه همسران و فرزندان خود را از آن منع‏مى‏کنید،مرا نیز از آن بر حذر دارید (2) »و از آنان پرسید که آیا براى پشتیبانى‏از او و یارى دادن به او در راه دین و تحمل کردن همه گرفتارى‏هائى که از این‏کار بر مى‏آید آماده‏اند یا نه؟

ابن هشام گفت:«رسول الله در عقبه آخر با آن‏ها بیعت کرد که در جنگ‏سرخ و سیاه یعنى در هر پیشامد با او باشند».

«با خود عهد کرد و با قوم در پیشگاه خدا پیمان بست و آنان را به پاداش‏وفاى به عهد وعده بهشت داد.همه موافقت کردند و به پشتیبانى او تا سر حدپیروزى یا مرگ سوگند یاد کردند (3) »

عبادة بن صامت گوید:«با رسول الله پیمان جنگ بستیم که در سختى وآسانى و در رفاه و فعالیت و در ناخوشى‏ها،در همه کار از جان و دل با اوباشیم و هر نتیجه که آن پیمان داشت بر عهده گرفتیم و قول دادیم که در هیچ کاربا کسان او نبرد نکنیم و هر کجا که باشیم سخن به حق گوئیم و از سرزنش هیچ‏سرزنش کننده نهراسیم.

نخستین آیه‏اى که در آن اجازه جنگ بر رسول گرامى نازل گردید،این‏قول حق بود:

اذن للذین یقاتلون بانهم ظلموا و ان الله على نصرهم لقدیر،الذین اخرجوامن دیارهم بغیر حق الا ان یقولوا ربنا الله

حج-39،

(به آنان که مورد جنگ قرار مى‏گیرند و به آنان ستم مى‏شود اجازت داده شده‏است و خداى به یارى آن‏ها تواناست،آنان که از دیار خود بر خلاف حق‏بیرون رانده شدند و تقصیرى نداشتند جز آنکه مى‏گویند الله خداى ما است).

پس از همه آن کوشش‏ها،خداوند براى فرستاده خود(ص)چنین مقدرفرموده بود که هدف خود را که در پى آن بود در میان حامیان یثرب بیابد.

بعد از عذاب‏ها و بلاها که بر مسلمانان فرود آمد به یثرب مهاجرت فرمودو در آنجا نخستین سراى اسلام به صفحه خاک به وجود آمد و همانا که این رویداد براى ظهور دولت اسلامى (4) اذن و اجازتى بود و رسول الله نخستین‏کس بود که آن را بوجود آورد.

ابن سعد در طبقات گوید:«وقتى آن هفتاد تن از محضر رسول الله بیرون‏رفتند،خشنودى در چهره روشنش پدیدار بود و خداى ورا قدرت و قومى مهیافرمود که هم مردان کارزار بودند، هم تعدادشان بسیار بود،هم مردمى بودندکمک رسان.وقتى مشرکان دانستند که مسلمین مى‏خواهند از آن دیار بیرون‏روند،درباره آنان چنان آزار و شکنجه‏اى روا داشتند که تا آن روز هیچکس‏مانند آن را ندیده بود پس،اصحاب ازین واقعه بر حضرت(ص)شکایت‏بردند و رخصت طلبیدند تا از آن دیار هجرت اختیار کنند.

آنگاه حضرت رسالت(ص)فرمود:«شما را از سرائى که به آنجاهجرت خواهید کرد آگاهى دهم و آن یثرب است.پس هر کس بر آنست که‏ازین دیار بیرون رود به سوى آنجا حرکت کند».و قوم آگاه گردیدند و موافقت‏کردند و با یکدیگر تبادل نظر نمودند و از شهر بیرون رفتند و آن کار را پنهان‏داشتند (5)

رسول اکرم(ص)به سوى امام على بن ابى طالب رفت و به او فرمان‏داد که پس از عزیمت او به مکه برود و ودیعه‏هاى مردم را که نزد رسول اکرم‏مى‏باشد به صاحبان آن بازگرداند (6)

آن شب که نبى اکرم(ص)مهاجرت فرمود،شبى تاریک بود و مشرکان‏بر در خانه رسول الله اجتماع کردند و در صدد قتل آن رسول مکرم برآمدند.

رسول خدا زان پس که على در بستر او خفت ازو جدا گردید و از میان مشرکان‏بیرون رفت و خداى،خوابى موقت بر آنان چیره ساخته بود و رسول خود را اطمینان داده بود که هیچ شرى از مشرکان به او نرسد (7) .

همینکه رسول اکرم به یثرب رسید و در آنجا اقامت گزید،استوار وپاى بر جا به تشکیل مجتمع اسلامى روى آورد و در آن مجتمع جدید،به عنوان‏نخستین قائد،زمام شئون سیاسى و اقتصادى و ادارى و داورى را که به‏فرمانروائى بر آن جمع ارتباط داشت در دست گرفت.

پس از آنکه اسلام در مدینه ریشه دوانید،به رویاروئى با مشرکان و جهادمبادرت فرمود تا نیروى جاهلیت را که در قریش تجسم یافته بود مورد هجوم‏قرار دهد و خطر و تاثیر آن را از دعوت اسلامى دور کند و از میان بردارد.

همانا که رسول خدا(ص)وقتى با مشرکان و یهود روبرو مى‏گردید،-درین مرحله-بسى قاطع و استوار بود و مساله حکومت بین اسلام و جاهلیت،موضوع کشاکش و جنگ بود.و هر جا که امر ایجاب مى‏کرد،زور و فشار وسختگیرى بکار مى‏رفت.

موضع رسول اکرم در مورد آینده دعوت

درین مبحث باید،مساله‏اى بزرگ و مهم را که مسلمانان در آن اختلاف‏کرده‏اند،بررسى کنیم. این مساله،جانشینى نبى اکرم(ص)و آینده دعوت ورهبرى آن پس ازو مى‏باشد.باید موضع رسول اعظم را که درین بحث به تحقیق‏آن مى‏پردازیم،طورى باشد که نتیجه از آن بدست آوریم و مساله دعوت راکه او(ص)رهبرى آن را عهده دار بود،باید رسیدگى کرد و از شکل گیرى آن‏اجتماع و نوع و شرایطى که مردم در جو آن مى‏زیستند،نتیجه منطقى گرفت.

پیامبر بزرگوار پیش از وفات مى‏دانست که اجل نزدیک است و در«حجة الوداع‏»با وضوح این مطلب را باز گفت (8) مرگ او را غافلگیر نکردو وفات وى(ص)ناگهانى نبود.پس فرصت کافى داشت تا در مساله آینده‏دعوت پس از خود بیندیشد.حتى اگر عامل ارتباط غیبى را هم در نظر نگریم‏و از رعایت الهى و آگاه شدن از طریق وحى نیز چشم بپوشیم،باز مى‏بینیم‏که آن رسول قائد(ص)از نزدیکى رحلت‏خویش آگاه بوده است.

در پرتو این اطلاع مى‏توان دانست که نبى اکرم آینده دعوت را به روشنى‏مى‏دیده و یکى از سه راه ممکن را در پیش روى داشته است.

راه نخست

رسول اکرم مى‏توانست در مورد آینده دعوت موضع منفى اتخاذ کند ودر رهبرى دعوت و توجیه آن به زمان زندگانى خود اکتفا ورزد و آینده را به‏اوضاع و احوال و تصادف واگذارد.

این عمل منفى را نمى‏توان در مورد نبى اکرم(ص)فرض کرد زیرا چنین‏نحوه عمل از یکى از دو امر ناشى مى‏گردد که هیچیک با حضرت تناسب‏نداشته است.

مساله اول:

اعتقاد به این مطلب که برخورد سلبى و منفى و اهمال در مورد آینده‏دعوت تاثیرى ندارد و امتى که بزودى در محیطشان دعوت واقع مى‏گرددمى‏تواند از دعوت پشتیبانى کند و جلوگیرى از انحراف را تضمین نماید.

به عبارت دیگر ممکن است چنین پنداشت که از نظر رسول اکرم(ص)جاى‏نگرانى نبوده است که دعوت پس از او از بین برود بلکه حضرتش یقین داشته است که امت دعوت صحیح را ادامه خواهد داد و از انحراف جلوگیرى‏خواهد کرد.

بر واقعیت چنین اعتقادى دلیلى در دست نیست،بلکه طبیعت اموربر خلاف آن دلالت دارد، چه دعوت به حکم این بود که در آغاز،عملى‏دگرگون کننده و انقلابى بوده است و هدفش ساختن امت و از بیخ و بن برکندن‏همه ریشه‏هاى دوران جاهلیت بوده است.پس وقتى ساحت اجتماع از رهبرآن تهى ماند و قائد آن اجتماع را بدون هیچگونه برنامه ریزى ترک مى‏کردآن جامعه در معرض بزرگترین خطر قرار مى‏گرفت.

الف:در چنین وضع،خطرهائى ظاهر مى‏شد که طبیعتا از روبروئى با خلاء،بدون هیچگونه برنامه ریزى سابق سرچشمه مى‏گرفت.به عبارت دیگر خطرى‏وجود مى‏یافت که از طبیعت روبرو شدن با خلاء برنامه نداشتن از قبل حاصل‏مى‏گردید و امت را وا مى‏داشت در سایه آن مصیبت بزرگ یعنى از دست دادن‏نبى اکرم موضعى فورى اتخاذ کند و هیچ مفهوم و روش قبلى براى این کارنداشت و خلاصه وقتى امت بدون داشتن برنامه،با فوت نبى اکرم(ص) مواجه‏مى‏گردید،دست و پاى خود را گم مى‏کرد و در کار خود فرو مى‏ماند.

ب:خطر دیگر اینکه در چنان مورد،مکتب به درجه‏اى نرسیده بود که روشى‏را که باید براى حفظ دعوت اتخاذ کرد براى رسول اکرم(ص)تضمین کند ودر چهار چوب مکتب براى دعوت، هماهنگى تامین شود و بر تناقضاتى که‏بر اساس تقسیم مهاجران و انصار یا قریش و سایر عرب یا مکه و مدینه درزوایاى نفوس مسلمین کمین کرده بود،غلبه یابد.

ج:خطر دیگر از وجود گروهى ناشى مى‏شد که تظاهر به اسلام مى‏کردندو در پشت نقاب اسلامى پنهان شده بودند و در حیات نبى بزرگوار،پیوسته‏با اسلام دشمنى مى‏ورزیدند.

وقتى تعداد بسیارى از کسانى را که پس از پیروزى اسلام تسلیم شدند و از ناچارى اسلام آوردند،بر آن دشمنان بیفزائیم مى‏توان خطرى را که‏این گروهها توانستند ایجاد کنند تخمین زد.زیرا پس از فوت نبى اکرم ناگهان‏فرصتى یافتند تا به فعالیتى گسترده دست زنند و مى‏توانستند در جامعه‏اى که ازرهبرى و رهبر خالى مانده بود و در ساحتى از قائد تهى،به فراغ بال‏ترکتازى کنند.

بعلاوه خطرهائى مثل قدرتها و کشورهاى دور و نزدیک از خارج دعوت‏را تهدید مى‏کرد.لذا خطرناک بودن وضعیت پس از وفات نبى اکرم(ص)

چیزى نبود که از نظر رهبرى که کار عقیدتى انجام مى‏داد پنهان باشد،چه رسداز نظر خاتم الانبیاء.

اگر ابو بکر به این معنى که پس از او امت و جامعه اسلامى در باب‏جانشینى خلافت در تفرقه نیفتد مستمسک نمى‏شد،مردم به سوى عمر هجوم‏نمى‏کردند و امیر المؤمنین گویان نمى‏گفتند:از عدم وجود جانشین و خلیفه‏در میان امت-علیرغم مرکزیت‏سیاسى و اجتماعى که امت اسلام پس ازوفات نبى اکرم تا حدودى بدست آورده بود.بیندیش و خلافت را بپذیر. واز طرفى عمر نیز با وجودى که خطر را احساس مى‏کرد،شش نفر را تعیین‏نمى‏کرد که خلافت را بین خود به مصالحه گذراند.

ابو بکر شخصا و وجدانا از شتابى که از پذیرفتن خلافت بظهور رسانیده‏بود پوزش مى‏خواست و عمر نیز در باب بیعت با ابوبکر گفت:بیعت با اواشتباهى بود که خداوند ما را از شر آن محفوظ داشت (9) .

با اینهمه بدیهى است که رهبر دعوت و پیغامبر اکرم،طبیعت موضع‏و خواستهاى عمل و دگرگون سازى را که امت بر عهده داشت که بنا بر تعبیرابوبکر تازه از قید جاهلیت رسته بود، و خطر منفى مسئله را پیش از همه ادراک مى‏کرد،بهتر از همه مى‏فهمید و عمیقتر از همه در مى‏یافت.

مسئله دوم:

ممکن است چنین تصور کرد که رهبر در مقابل آینده دعوت و دگرگون‏سازى اجتماع پس از وفات خود اهمیتى نمى‏داده است و روش منفى به کارمى‏برده است و با وجود توجه به خطر این روش منفى،براى حفظ دعوت در مقابل‏خطر مزبور کوشش نمى‏کرده و سعى نمى‏نموده که این دعوت را استوار کند واز خطر مصون بدارد.چه،او به دعوت با نظر مصلح مى‏نگریست و جز این‏نمى‏خواست که فقط تا وقتى زنده است آنرا محافظت کند تا از آن مستفیدگردد و از دستاوردهاى آن سود جوید.جز این چیزى را مهم نمى‏شناخت وبه پشتیبانى آینده دعوت پس از وفات خود عنایتى نداشت.خلاصه مى‏توان‏چنین تصور کرد که او توجهى نمى‏فرمود که روزگار آینده از دعوت او پشتیبانى‏مى‏کند یا نه و پس از وفات او بر سر دعوت چه خواهد آمد.

در چنین موردى،حتى اگر به کیفیت نبوت نبى اکرم و ارتباط او باخدا نیز توجه نکنیم و او را مانند دیگر رهبران مکتبى فرض کنیم،باز هم این‏تفسیر درباره آن بزرگوار صدق نمى‏کند.چه تاریخ رهبران مکتبى هیچکس‏را مانند رسول قائد(ص)از حیث اخلاص و از خود گذشتگى براى دعوت وفداکارى و قربانى کردن خویشتن در راه هدف تا واپسین دم زندگانى نمى‏شناسیم‏در حالى که در بستر مرگ بود،در اندیشه میدان جنگ به سر مى‏برد و برنامه‏آن را تنظیم کرده بود و سپاه اسامه را براى داخل شدن در میدان جنگ آماده‏فرموده بود (10) .

پس،وقتى رسول اکرم در قضیه‏اى از قضایاى جنگى که به دعوت مرتبط بود،تا این درجه صرف اهمیت کرده باشد و در نفس‏هاى واپسین براى‏حفظ و گسترش دعوت در اندیشه باشد، چگونه ممکن است تصور کرد که ازآینده دعوت غمى نداشته است و براى حفظ و سلامت دعوت پس از درگذشت‏خود،از خطرهائى که انتظار رویداد آن مى‏رفت،برنامه‏اى تنظیم نکرده باشد؟.

پس قائد اعظم دور از این فرض است که در مقابل آینده دعوت موضع‏منفى اتخاذ فرموده باشد.پیغمبر(ص)آنگاه که ارتحال را احساس فرمود،حالى که در سراى او مردانى از جمله عمر بن خطاب حاضر بودند فرمود:

«استخوان کتف و دوات براى من بیاورید تا براى شما چیزى بنویسم تا پس ازمن گمراه نگردید (11) ».

این کوشش پیامبر که در نقل و صحت آن اتفاق حاصل است با کمال‏روشنى دلالت بر این میکند که او(ص)به خطرهاى آینده مى‏اندیشید و عمیقا به‏ضرورى بودن برنامه داشتن براى حفظ امت از انحراف و براى پشتیبانى دعوت‏از متلاشى شدن و نابودى توجه داشته است.

پى‏نوشتها:

1- حج گذاران روز دهم ماه ذو الحجة الحرام باید در(منى)وارد شوند و در آنجا چندسنگ زدن به شیطان سوم(به ستون سوم که نمودار شیطان است).سپس قربانى‏کردن و سوم تراشیدن سر در شب یازدهم مکلف‏اند در(منى)بیتوته کنند یعنى شب را بروز آوردند و جز این کارى ندارند.فرداى آن شب که روز یازدهم است فقط یک‏وظیفه دارند و آن سنگ زدن به هر سه شیطان است(هر سه علامت و نمودار شیطان‏که در صورت ستونى کوچک نشان داده میشوند).دیگر اینکه تا غروب آفتاب کارى‏ندارند.آن شب که شب دوازدهم است نیز باید از(منى)بگذرانند(البته روزمى‏توانند بیرون روند)فرداى آن شب روز دوازدهم است و باز وظیفه دارند که‏به سوى سه شیطان سنگ پرتاب کنند و تا ظهر در(منى)باشند.آنروز تا ظهر در(منى)مى‏مانند و ظهر از آنجا بیرون مى‏روند. این سه روز(دهم و یازدهم و دوازدهم ذى الحجه)ایام تشریق نام دارد. عقبه نیز مربوط به سنگ انداختن به شیطان است و(جمره عقبه) اصطلاح آن است‏و چنانکه گفتیم به سه نمودار شیطان سنگ پرتاب میکنند و به آنها جمره اولى‏و جمره وسطى و جمره عقبه(شیطان سوم)گویند.(م)

2- در باب زندگانى مصعب بن عمیر به کتاب فقه السیره از دکتر البوطى،ص 166 مراجعه شود.

3- سیره ابن هشام و طبرى.

4- سیره ابن هشام و طبرى.

5- سیره ابن هشام و طبرى.

6- ماخذ سابق.

7- فقه السیره،البوطى،ص 185 «

8- درین بحث به مطلبى در کتاب‏«بحث در ولایت‏»نوشته محمد باقر صدر ارجاع میدهیم.

9- تاریخ طبرى،ج 3 ص 200 و شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید،ج 6 ص 42.

10- به کامل ابن اثیر و دیگر ماخذ مراجعه شود.

11- این حدیث را شیعه و اهل تسنن هر دو نقل کرده‏اند.مسند احمد،ج 1 ص 355 وصحیح مسلم،ج 2 و صحیح بخارى،ج 1

© کپی رایت توسط سايت رسول نور حضرت محمد (ص) (کلیه حقوق مادی و معنوی متعلق به این سایت است.)

[ بازگشت ]




چند رسانه ای    نرم افزار    انجمن ها    مراکز    دیگر پایگاهها    ارتباط با ما