سیری در سیره نبوی - 4 - Content
 
 
 












 

«سیره‏»و نسبیت اخلاق

بحثى که قبلا طرح کردیم در اطراف اینکه آیا یک انسان ممکن است در شرایط مختلف زمانى و مکانى و در اوضاع مختلف اجتماعى و در موقعیتهاى متفاوت طبقاتى داراى معیارها و منطقهاى عملى ثابت‏باشد،از آن جهت لازم و ضرورى بود که اگر غیر آن که گفتم باشد اساسا بحث از-به تعبیر قرآن-«اسوه‏»یعنى بحث از اینکه یک انسان کامل را ما امام و مقتدا و پیشواى خود قرار بدهیم و از زندگى او شناخت‏بگیریم قهرا دیگر معنى نخواهد داشت:یک انسانى در هزار و چهار صد سال پیش با منطق خاصى عمل کرده است،من که در شرایط او نیستم،او هم در شرایط من نبوده است،و هر شرایطى منطقى را ایجاب مى‏کند.این سخن معنایش این است که هیچ فردى نمى‏تواند الگو باشد.و من براى همین جهت‏بحث قبلى را عرض کردم براى اینکه جوابى به این مطلب داده باشم،و در بحثهایى هم که در آینده خواهم کرد ان شاء الله و اگر خداى متعال توفیق عنایت فرماید باز دلم مى‏خواهد روى این مطلب بیشتر تکیه کنم،زیرا در عصر ما مساله‏اى به زبانها افتاده است که چون درست آن را درک نکرده‏اند سبب یک سلسله بد آموزى‏ها شده است و آن مساله نسبیت اخلاق است،یعنى آیا معیارهاى انسانى،اینکه چه چیز خوب است و چه چیز بد،انسان خوب است چگونه باشد و خوب است چگونه نباشد،امرى است نسبى و یا مطلق؟اگر این مطلب زیاد در نوشته‏هاى امروز،در کتابها،مقاله‏ها،روزنامه‏ها و مجله‏ها!77 مطرح نبود،آن را طرح نمى‏کردم ولى چون زیاد طرح مى‏شود باید ما طرح کنیم.

آیا اخلاق،نسبى است؟

عده‏اى معتقدند که به طور کلى اخلاق نسبى است،یعنى معیارهاى خوب و بد اخلاقى نسبى است و به عبارت دیگر انسان بودن امرى است نسبى.معناى نسبیت‏یک چیز این است که آن چیز در زمانها و مکانهاى مختلف تغییر مى‏کند:یک چیز در یک زمان،در یک شرایط،از نظر اخلاقى خوب است،همان چیز در زمان و شرایط دیگر ضد اخلاق است،یک چیز در یک اوضاع و احوال انسانى است،همان چیز در اوضاع و احوال دیگر ضد انسانى است.این،معنى نسبیت اخلاق است که بسیار به سر زبانها افتاده است.

مطلبى است که من اکنون اصل مدعا را عرض مى‏کنم،بعد در اطرافش توضیح مى‏دهم و آن این است که اصول اولیه اخلاق،معیارهاى اولیه انسانیت‏به هیچ وجه نسبى نیست،مطلق است،ولى معیارهاى ثانوى نسبى است،و در اسلام هم ما با این مساله مواجه هستیم،که این بحثى که راجع به سیره نبوى مى‏کنم این مطلب را تدریجا توضیح خواهد داد.

در سیره رسول اکرم (1) یک سلسله اصول را مى‏بینیم که اینها اصول باطل و ملغى است،یعنى پیغمبر در سیره و روش خودش،در منطق عملى خودش هرگز از این روشها در هیچ شرایطى استفاده نکرده است،همچنانکه ائمه دیگر هم از این اصول و معیارها استفاده نکرده‏اند.اینها از نظر اسلام بد است در تمام شرایط و در تمام زمانها و مکانها.

سرمایه شیعه

ما شیعیان سرمایه‏اى داریم که اهل تسنن این سرمایه را ندارند و آن این است که ما براى آنها دوره معصوم یعنى دوره‏اى که یک شخصیت معصوم در آن وجود داشته است که از سیره او مى‏شود به طور جزم بهره برد،بیست و سه سال بیشتر نیست چون تنها معصوم را پیغمبر اکرم مى‏دانند.و درست است که پیغمبر در طول بیست و سه سال با شرایط مختلف بوده است و در شرایط مختلف،بسیار سیره پیغمبر آموزنده است،ولى ما شیعیان همان بیست و سه سال را داریم به علاوه تقریبا 250 سال دیگر.یعنى ما مجموعا در حدود273 سال دوره عصمت داریم و از سیره معصوم مى‏توانیم استفاده کنیم،از زمان بعثت پیغمبر اکرم تا زمان وفات حضرت امام عسکرى علیه السلام یعنى سال 260 هجرى.260 سال که از هجرت مى‏گذرد ابتداى غیبت صغرى است که عموم دسترسى به امام معصوم ندارند.آن 260 سال به علاوه‏13 سال از بعثت تا هجرت،تمام براى شیعه دوره عصمت است.در این‏273 سال شرایط و اوضاع چندین گونه عوض شده و در تمام این دوره‏ها معصوم وجود داشته است و لهذا ما در شرایط مختلف نمى‏توانیم روش صحیح را استنباط کنیم.مثلا امام صادق در دوران بنى العباس هم بوده است در صورتى که دوره‏اى شبیه دوره بنى العباس براى پیغمبر اکرم رخ نداده است.از این جهت‏سرمایه‏هاى ما غنى‏تر و جامعتر است.

اصول ملغى:

الف:اصل غدر

بعضى از اصول را ما مى‏بینیم از پیغمبر تا امام عسکرى همه آن را طرد کرده‏اند،مى‏فهمیم که اینها معیارهاى قطعى و جزمى است که در همه شرایط باید نفى بشود.

آنهایى که مى‏گویند اخلاق مطلقا نسبى است،ما از آنها سؤال مى‏کنیم:مثلا یکى از معیارها که افراد در سیره‏هاشان ممکن است‏به کار ببرند همان اصل غدر و خیانت است.اکثریت قریب به اتفاق سیاستمداران جهان از اصل غدر و خیانت‏براى مقصد و مقصود خودشان استفاده مى‏کنند.بعضى تمام سیاستشان بر اساس غدر و خیانت است و بعضى لا اقل جایى از آن استفاده مى‏کنند،یعنى مى‏گویند در سیاست،اخلاق معنى ندارد،باید آن را رها کرد.یک مرد سیاسى قول مى‏دهد،پیمان مى‏بندد،سوگند مى‏خورد ولى تا وقتى پایبند به قول و پیمان و سوگند خودش هست که منافعش اقتضا کند،همین قدر که منافع در یک طرف قرار گرفت، پیمان در طرف دیگر،فورا پیمانش را نقض مى‏کند.چرچیل در آن کتابى که در تاریخ جنگ بین الملل دوم نوشته است و یک وقت روزنامه‏هاى ایران منتشر مى‏کردند و من مقدارى از آن را خواندم،وقتى که حمله متفقین به ایران را نقل مى‏کند مى‏گوید:«اگر چه ما با ایرانیها پیمان بسته بودیم،قرار داد داشتیم و طبق قرارداد نباید چنین کارى مى‏کردیم‏».بعد خودش به خودش جواب مى‏دهد،مى‏گوید:«ولى این معیارها:پیمان و وفاى به پیمان،در مقیاسهاى کوچک درست است،دو نفر وقتى با همدیگر قول و قرار مى‏گذارند درست است اما در سیاست،وقتى که پاى منافع یک ملت در میان مى‏آید،این حرفها دیگر موهوم است.من نمى‏توانستم از منافع بریتانیاى کبیر به عنوان اینکه این کار ضد اخلاق است چشم بپوشم که ما با یک کشور دیگر پیمان بسته‏ایم و نقض پیمان بر خلاف اصول انسانیت است.این حرفها اساسا در مقیاسهاى کلى و در شعاعهاى خیلى وسیع درست نیست‏».این همان اصل غدر و خیانت است،اصلى که معاویه در سیاستش مطلقا از آن پیروى مى‏کرد.آنچه که على علیه السلام را از سیاستمداران دیگر جهان-البته به استثناى امثال پیغمبر اکرم-متمایز مى‏کند این است که او از اصل غدر و خیانت در روش پیروى نمى‏کند و لو به قیمت اینکه آنچه دارد و حتى خلافت از دستش برود،چرا؟چون مى‏گوید اساسا من پاسدار این اصولم،فلسفه خلافت من پاسدارى این اصول انسانى است،پاسدارى صداقت است،پاسدارى امانت است،پاسدارى وفاست،پاسدارى درستى است،و من خلیفه‏ام براى اینها،آن وقت چطور ممکن است که من اینها را فداى خلافت کنم؟!نه تنها خودش چنین است،در فرمانى که به مالک اشتر نوشته است نیز به این فلسفه تصریح مى‏کند.به مالک اشتر مى‏گوید:مالک!با هر کسى پیمان بستى و لو با کافر حربى،مبادا پیمان خودت را نقض کنى.مادامى که آنها سر پیمان خودشان هستند، تو نیز باش.البته وقتى آنها نقض کردند دیگر پیمانى وجود ندارد.(قرآن هم مى‏گوید: فما استقاموا لکم فاستقیموا لهم (2) .در مورد مشرکین و بت‏پرست‏هاست که با پیغمبر پیمان بسته بودند:مادامى که آنها به عهد خودشان وفادار هستند،شما هم وفادار باشید و آن را نشکنید.اما اگر آنها شکستند،شما نیز بشکنید).مى‏فرماید:مالک!هرگز عهد و پیمانى را که مى‏بندى،با هر که باشد،با دشمن خونى خودت،با کفار،با مشرکین،با دشمنان اسلام،آن را نقض نکن.بعد تصریح مى‏کند،مى‏فرماید:براى اینکه اصلا زندگى بشر بر اساس اینهاست،اگر اینها شکسته بشود و محترم شناخته نشود دیگر چیزى باقى نمى‏ماند (3) .متاسفم که عین عبارات را حفظ نیستم و الا به قدرى على ابن مطلب را زیبا بیان مى‏کند که دیگر از این بهتر نمى‏شود بیان کرد.

حالا اینهایى که مى‏گویند اخلاق مطلقا نسبى است،من از اینها مى‏پرسم:آیا شما براى یک رهبر،اصل غدر و خیانت را هم نسبى مى‏دانید؟یعنى مى‏گویید در یک جا باید خیانت کند،در جاى دیگر خیانت نکند،در یک شرایط اصل غدر و خیانت درست است،در شرایط دیگر خلاف آن؟یا نه،اصل غدر و خیانت مطلقا محکوم است.

ب.اصل تجاوز

اصل تجاوز چطور؟یعنى از حد یک قدم جلوتر رفتن حتى با دشمن.آیا آنجا که اسب ما مى‏رود،با دشمن و لو مشرک،حالا که او دشمن است و مشرک و ضد مسلک و عقیده ما،دیگر حدى در کار نیست؟قرآن مى‏گوید حد در کار است‏حتى در مورد مشرک.مى‏گوید: و قاتلوا فى سبیل الله الذین یقاتلونکم و لا تعتدوا (4) اى مسلمانان!با این کافران که با شما مى‏جنگند بجنگید ولى و لا تعتدوا .اینجا اساسا سخن از کافر است:با کفار و مشرکین هم که مى‏جنگید حد را از دست ندهید.یعنى چه حد را از دست ندهید؟این را در تفاسیر ذکر کرده‏اند،فقه هم بیان مى‏کند:پیغمبر اکرم در وصایاى خودشان همیشه در جنگها توصیه مى‏کردند،على علیه السلام نیز در جنگها توصیه مى‏کرد-و در نهج البلاغه هست-که وقتى دشمن افتاده و مجروح است و مثلا دیگر دستى ندارد تا با تو بجنگد،به او کارى نداشته باشید.فلان پیر مرد در جنگ شرکت نکرده،به او کارى نداشته باشید.به کودکانشان کارى نداشته باشید.آب را بر آنها نبندید.از این کارهایى که امروز خیلى معمول است(مثل استفاده از گازهاى سمى)نکنید. گازهاى سمى در آن زمان نبوده ولى استفاده از آن نظیر این کارهاى غیر انسانى و ضد انسانى و مثل این است که آب را ببندند.اینها دیگر از حد تجاوز کردن است.حتى ببینید راجع به خصوص کفار قریش،قرآن چه دستور مى‏دهد؟اینها الد الخصام پیغمبر و کسانى بودند که نه تنها مشرک و بت پرست و دشمن بودند بلکه حدود بیست‏سال با پیغمبر جنگیده بودند و از هیچ کارى که از آنها ساخته باشد کوتاهى نکرده بودند.عموى پیغمبر را همینها کشتند، عزیزان پیغمبر را اینها کشتند،در دوره مکه چقدر پیغمبر و اصحاب و عزیزان او را زجر دادند! دندان پیغمبر را همینها شکستند،پیشانى پیغمبر را همینها شکستند،و دیگر کارى نبود که نکنند.ولى آن اواخر،دوره فتح مکه مى‏رسد.سوره مائده آخرین سوره‏اى است که بر پیغمبر نازل شده.بقایایى از دشمن باقى مانده ولى دیگر قدرت دست مسلمین است.در این سوره مى‏فرماید:

«یا ایها الذین آمنوا...و لا یجرمنکم شنئان قوم على الا تعدلوا اعدلوا هو اقرب للتقوى‏» . (5)

خلاصه مضمون این است:اى اهل ایمان!ما مى‏دانیم دلهاى شما از اینها پر از عقده و ناراحتى است،شما از اینها خیلى ناراحتى و رنج دیدید،ولى مبادا آن ناراحتیها سبب بشود که حتى درباره این دشمنها از حد عدالت‏خارج بشوید.

این اصل چه اصلى است؟[مطلق است‏یا نسبى؟]آیا مى‏شود گفت که از حد تجاوز کردن در یک مواردى جایز است؟خیر،از حد تجاوز کردن در هیچ موردى جایز نیست.هر چیزى میزان و حد دارد،از آن حد نباید تجاوز کرد.حد تجاوز در جنگ چیست؟مى‏پرسم با دشمن براى چه مى‏جنگى؟یک وقت مى‏گویى براى اینکه عقده‏هاى دلم را خالى کنم.آن،مال اسلام نیست. ولى یک وقت مى‏گویى من با دشمن مى‏جنگم تا خارى را از سر راه بشریت‏بردارم.خوب،خار را که برداشتى دیگر کافى است.آن شاخه که خار نیست،شاخه را براى چه مى‏خواهى بردارى؟! این،معنى حد است.

ج.اصل انظلام و استرحام

اصل انظلام و استرحام از اصولى است که هرگز پیغمبر یا اوصیاى پیغمبر از این اصل پیروى نکردند.یعنى آیا بوده در یک جایى که چون دشمن را قوى مى‏دیدند،به یکى از این دو وسیله چنگ بزنند:یکى اینکه استرحام کنند یعنى گردنشان را کج کنند و شروع کنند به التماس کردن،ناله و زارى کردن که به ما رحم کن؟ابدا.انظلام چطور؟یعنى تن به ظلم دادن.این هم ابدا.اینها یک سلسله اصول است که هرگز پیغمبر اکرم و همچنین اوصیاى بزرگوار او و بلکه همچنین تربیت‏شدگان مکتب او از این اصول استفاده نکرده‏اند.

ولى یک سلسله اصول است که همیشه از آن اصول استفاده کرده‏اند و لو به طور نسبى. اینجاست که مساله نسبیت در بعضى از موارد مطرح مى‏شود.

اصل قدرت و اصل اعمال زور

ما یک اصل داریم به نام اصل قدرت،و یک اصل دیگر داریم به نام اصل اعمال زور.اصل قدرت یعنى اصل توانا بودن،توانا بودن براى اینکه دشمن طمع نکند،نه توانا بودن براى تو سر دشمن زدن.تصریح قرآن است:

و اعدوا لهم ما استطعتم من قوة و من رباط الخیل ترهبون به عدو الله و عدوکم . (6)

اصل اقتدار،اصل مقتدر بودن،اصل نیرومند بودن در حدى که دشمن بترسد از اینکه تهاجم کند.همه مفسرین گفته‏اند مقصود از«ترهبون‏»این است که دشمن به خودش اجازه تهاجم ندهد.

حال این اصل آیا یک اصل مطلق است‏یا یک اصل نسبى؟آیا اسلام این اصل را در یک زمان خاص معتبر مى‏داند یا در همه زمانها؟در همه زمانها.مادام که دشمن وجود دارد اصل قدرت هم هست.ولى یک اصل دیگر داریم به نام اصل اعمال قدرت.اعمال قدرت غیر از خود قدرت و توانایى،و به معنى اعمال زور است.آیا اسلام اعمال زور را جایز مى‏داند و روا مى‏دارد یا نه؟ پیغمبر اکرم در سیره خودش اعمال زور هم مى‏کرده یا نمى‏کرده است؟مى‏کرده،ولى به طور نسبى.یعنى در یک مواردى اعمال زور را اجازه مى‏داد،آنجایى که هیچ راه دیگرى باقى نمانده بود.به تعبیر معروف،مى‏گویند:«آخر الدواء الکى‏».به عنوان آخر الدواء اجازه مى‏داد.حال تعبیرى از امیر المؤمنین على علیه السلام:

على جمله‏اى در باره پیغمبر اکرم دارد که در نهج البلاغه است و سیره پیغمبر را در یک قسمت‏بیان مى‏کند.مى‏فرماید:«طبیب‏»پیغمبر پزشکى بود براى مردم.البته معلوم است که مقصود پزشک بدن نیست که مثلا براى مردم نسخه گل گاوزبان مى‏داد،بلکه مقصود پزشک روان و پزشک اجتماع است.«طبیب دوار بطبه‏».در اولین تشبیه که او را به طبیب تشبیه مى‏کند،مى‏خواهد بگوید روش پیغمبر روش یک طبیب معالج‏با بیماران خودش بود.یک طبیب معالج‏با بیمار چگونه رفتار مى‏کند؟از جمله خصوصیات طبیب معالج نسبت‏به بیمار، ترحم به حال بیمار است کما اینکه خود على علیه السلام در نهج البلاغه مى‏فرماید:

و انما ینبغى لاهل العصمة و المصنوع الیهم فى السلامة ان یرحموا اهل الذنوب و المعصیة (7) .

اشخاصى که خدا به آنها توفیق داده که پاک مانده‏اند،باید به بیماران معصیت ترحم کنند.

گنهکاران لایق ترحم‏اند.یعنى چه؟آیا چون لایق ترحم‏اند پس چیزى به آنها نگوییم؟یا نه،اگر مریض لایق ترحم است‏یعنى فحشش نده و بى‏تفاوت هم نباش،معالجه‏اش کن.پیغمبر اکرم روشش روش یک طبیب معالج‏بود.ولى مى‏فرماید:طبیب هم با طبیب فرق مى‏کند.ما طبیب ثابت داریم و طبیب سیار.یک طبیب،محکمه‏اى باز کرده،تابلویش را هم نصب کرده و در مطب خودش نشسته،هر کس آمد به او مراجعه کرد که مرا معالجه کن،به او نسخه مى‏دهد،کسى مراجعه نکرد به او کارى ندارد.ولى یک طبیب،طبیب سیار است،قانع نیست‏به اینکه مریضها به او مراجعه کنند،او به مریضها مراجعه مى‏کند و سراغ آنها مى‏رود.پیغمبر سراغ مریضهاى اخلاقى و معنوى مى‏رفت.در تمام دوران زندگى‏اش کارش این بود.

مسافرتش به طائف براى چه بود؟اساسا در مسجد الحرام که سراغ این و آن مى‏رفت،قرآن مى‏خواند،این را جلب مى‏کرد،آن را دعوت مى‏کرد براى چه بود؟در این ایام ماههاى حرام که مصونیتى پیدا مى‏کرد و قبایل عرب مى‏آمدند براى اینکه اعمال حج را به همان ترتیب بت پرستانه خودشان انجام بدهند،وقتى در عرفات و منى و بالخصوص در عرفات جمع مى‏شدند، پیغمبر از فرصت استفاده مى‏کرد و به میان آنها مى‏رفت.ابو لهب هم از پشت‏سر مى‏آمد و هى مى‏گفت:حرف این را گوش نکنید،پسر برادر خودم است،من مى‏دانم که این دروغگوست-العیاذ بالله-این دیوانه است،این چنین است،این چنان است.ولى او به کار خود ادامه مى‏داد.این براى چه بود؟مى‏فرماید:پیغمبر روشش روش طبیب بود ولى طبیب سیار نه طبیب ثابت که فقط بنشیند که هر کس که آمد از ما پرسید ما جواب مى‏دهیم،هر کس نپرسید دیگر ما مسؤولیتى نداریم،نه،او مسؤولیت‏خودش را بالاتر از این حرفها مى‏دانست.در روایات ما هست که عیساى مسیح علیه السلام را دیدند که از خانه یک زن بدکاره بیرون آمد. مریدها تعجب کردند:یا روح الله!تو اینجا چکار مى‏کردى؟گفت:

طبیب به خانه مریض مى‏رود.خیلى حرف است!

«طبیب دوار بطبه،قد احکم مراهمه و احمى مواسمه.» (8) نسبیت متدها و سیره‏ها را على علیه السلام این گونه ذکر مى‏کند.آیا پیغمبر با مردم با نرمش رفتار مى‏کرد یا با خشونت؟با ملاطفت و مهربانى عمل مى‏کرد یا با خشونت و اعمال زور؟على مى‏گوید:هر دو،ولى جاى هر کدام را مى‏شناخت.هم مرهم داشت هم میسم.این تعبیر خود امیر المؤمنین است:در یک دستش مرهم بود و در دست دیگرش میسم.وقتى مى‏خواهند زخمى را با یک دوا نرم نرم معالجه کنند،مرهم داشت،در دست دیگر میسم.آنجا که با مرهم مى‏شد معالجه کند معالجه مى‏کرد ولى جاهایى که مرهم کارگر نبود،دیگر سکوت نمى‏کرد که بسیار خوب،حال که مرهممان کارگر نیست پس بگذاریم به حال خودش باشد.اگر یک عضو فاسد را دیگر با مرهم نمى‏شود معالجه کرد،باید داغش کرد و با این وسیله معالجه نمود،با جراحى باید قطعش کرد، برید و دور انداخت.پس در جایى اعمال زور،در جاى دیگر نرمش و ملاطفت.هر کدام را در جاى خودش به کار مى‏برد.پس اصل قدرت یک مطلب است،اصل اعمال زور مطلب دیگر.در اسلام این اصل هست:جامعه اسلامى باید قویترین جامعه‏هاى دنیا باشد که دشمن نتواند به منابعش،به سرمایه‏هایش،به سرزمینهایش،به مردمش و به فرهنگش طمع ببندد.این دیگر اصل نسبى نیست،اصل مطلق است.ولى اعمال قدرت،یک اصل نسبى است،در یک جا باید این کار را کرد،در جاى دیگر نه.

اصل سادگى در زندگى و دورى از ارعاب‏یکى دیگر از اصولى که از یک نظر مطلق است اگر چه از یک نظر باید گفت نسبى است،اصل سادگى در زندگى است.انتخاب سادگى در زندگى براى پیغمبر اکرم یک اصل بود.در باره احوال و سیره پیغمبر اکرم ما منابع زیادى داریم.ما از زبان على علیه السلام سیره پیغمبر را شنیده‏ایم،از زبان امام صادق شنیده‏ایم،از زبان ائمه دیگر شنیده‏ایم،از زبان بسیارى از صحابه شنیده‏ایم،مخصوصا دو روایت در این باب هست،و روایتى که از همه مفصلتر است روایتى است که راوى آن امام حسن مجتبى علیه السلام است از دایى ناتنى‏شان.شاید کمتر شنیده باشید که امام حسن مجتبى یک دایى ناتنى داشته‏اند. دایى ناتنى حضرت مردى است‏به نام هند بن ابى هاله.او فرزند خوانده پیغمبر اکرم بود و در واقع برادر ناتنى حضرت زهرا به شمار مى‏رفت،یعنى فرزند خدیجه از شوهر قبل از رسول اکرم بود.هند مثل اسامة بن زید که مادرش زینب بنت جحش بود،پسر خوانده پیغمبر بود. ولى اسامه کوچکتر است و فقط دوران مدینه پیغمبر را درک کرده است،اما هند چون بزرگتر بوده،در آن سیزده سال مکه هم در خدمت پیغمبر بوده و در ده سال مدینه هم بوده،و حتى در خانه پیغمبر و مثل فرزند پیغمبر بوده است.جزئیات احوال پیغمبر را این مرد گفته است و امام حسن[نقل کرده‏اند].در روایات ماست که امام حسن علیه السلام بچه بود،به هند گفت: هند!جدم پیغمبر را آنچنانکه دیدى براى من توصیف کن،و هند براى امام حسن کوچک توصیف کرده است و امام حسن هر چه را که هند گفته عینا براى دیگران نقل کرده و در روایات ما هست.آقایان اگر بخواهند مطالعه کنند،در تفسیر!86 المیزان،جلد ششم این جمله‏ها هست که شاید به اندازه دو ورق یعنى چهار صفحه باشد.جزئیات زندگى پیغمبر را این مرد نقل کرده است و دیگران هم نقل کرده‏اند.یکى از کسانى که قسمتهایى از زندگى پیغمبر را نقل کرده است،یکى از صحابه معروف حضرت است که خیال مى‏کنم ابو سعید خدرى باشد.

یکى از جمله‏هایى که تقریبا همه گفته‏اند این است(ولى این تعبیر مال یکى از آنهاست):«کان رسول الله صلى الله علیه و آله خفیف المؤونة‏».پیغمبر اکرم در زندگى،روش سادگى را انتخاب کرده بود.در همه چیز:در خوراک،در پوشاک،در مسکن و در معاشرت و برخورد با افراد روشش سادگى بود،در تمام خصوصیات از اصل سادگى و سبک بودن مؤونه استفاده مى‏کرد و این اصلى بود در زندگى آن حضرت.پیغمبر از به کار بردن روش ارعاب-که خودش یک روشى است-اجتناب مى‏کرد.اغلب،قدرتمندان عالم از روش ارعاب استفاده مى‏کنند،و برخى روش ارعاب را به حدى رسانده‏اند که مى‏گویند کسى فکر هم نباید بکند.

در کتابى که چند سال پیش میلوان جیلاس نوشته بود خواندم-و در تاریخ دیگرى نخواندم-که محمد خان قاجار در وقتى که در کرمان بود و آن قتل عام ها را کرد و آنهمه مردم را کور کرد و آنهمه قناتها را پر کرد و آنهمه خرابکارى کرد که واقعا عجیب است،روزى یکى از سربازها آمد به او گزارش داد که فلان سرباز یا افسر تصمیم دارد تو را به قتل برساند. دستور داد تحقیق کنند.وقتى تحقیق کردند معلوم شد که دروغ است،بین این سرباز و آن سرباز یا افسر سر یک دختر رقابتى بوده و آن سرباز یا افسر آن دختر را گرفته و این براى اینکه بتواند از او انتقام بگیرد آمده چنین گزارش غلطى داده است.فتحعلى شاه که اسم کوچکش بابا خان است در آن زمان ولیعهدش بود.(خودش که بچه نداشت،برادر زاده‏اش است).به فتحعلى شاه یعنى به بابا خان آن وقت گفت:بابا خان!برو در این قضیه تحقیق کن. وقتى رفت تحقیق کرد دید قضیه از این قرار و دروغ است.محمد خان گفت:حالا به عقیده تو ما چه بکنیم؟گفت:معلوم است،این بابا گزارش دروغ داده،باید مجازات بشود.گفت:آنچه تو مى‏گویى،با منطق عدالت همین حرف درست است،او مقصر است و باید مجازات بشود.ولى با منطق سیاست درست نیست.از نظر منطق عدالت،همین حرف درست است،او مقصر است و باید مجازات بشود.ولى هیچ فکر کرده‏اى در این چند روز که تو دارى در اطراف این قضیه تحقیق مى‏کنى همه‏اش سخن از کشتن محمد خان قاجار است،همه‏اش!87 صحبت از کشتن من است،این مى‏گوید تو قصد داشتى بکشى،آن مى‏گوید من قصد نداشتم بکشم،شاهدها آمدند شهادت دادند که نه،قصد کشتن در کار نبوده.چند شبانه روز است که در فکر اینها تصور کشتن من هست،در فکر شاهدها هست،در فکر متهم هست،در فکر آن کسى هم که اتهام زده هست.مردمى که چند شبانه روز در مغز خودشان فکر کشتن من را راه داده باشند، یک روز هم به فکر کشتن مى‏افتند.مصلحت نیست کسانى که چند روز تصور کشتن من را کرده‏اند زنده باشند.همه اینها را،اتهام زن،متهم و حتى شاهدها را دستور دادم یکجا بکشند چون چند روز این فکر در مغزشان آمده است.

چنگیز چکار مى‏کرد؟تیمور چکار مى‏کرد؟درجه کوچکش این است که لا اقل از اوهام مردم استفاده کنند،یعنى دبدبه‏ها و طنطنه‏ها ایجاد کنند براى اینکه مردم تحت تاثیر آن قرار بگیرند.

بیان على علیه السلام

على علیه السلام در نهج البلاغه جمله‏اى دارد که سیره پیغمبر اکرم را تفسیر مى‏کند و عجیب است.من وقتى که به این نکته برخورد کردم به قدرى تحت تاثیر آن قرار گرفتم که حد ندارد.داستان رفتن موسى و هارون به پیشگاه فرعون براى دعوت فرعون را نقل مى‏کند. مى‏فرماید اینها وقتى مامور شدند،در لباس چوپانى،مانند دو تا چوپان(تعبیر چوپان از من است)بر فرعون وارد شدند.«و علیهما مدارع الصوف‏»هر دو جامه‏هاى پشمینه پوشیده بودند که ساده‏ترین جامه‏ها بوده‏«و بایدیهما العصى‏»و هر کدام یک عصا به دست گرفته بودند و تمام سرمایه این دو نفر همین بود.حالا فرعون با آن جلال و شوکت،دو نفر با لباسهاى مندرس پشمینه و دو تا عصا آمده‏اند نزد او (9) و با کمال قدرت و توانایى روحى دارند به او خطاب مى‏کنند که ما پیامى داریم،رسالتى داریم،آمده‏ایم این رسالت را تبلیغ کنیم.اصل مطلب را مسلم گرفته‏اند که ما در این رسالت‏خودمان پیروزیم،آمده‏ایم با تو اتمام حجت کنیم. مى‏گویند:اول آمدیم پیش خودت که اگر از فرعون مآبى خودت دست‏بردارى و واقعا اسلام بیاورى (10) ما عزت و ملک را براى تو تضمین مى‏کنیم ولى در مدار اسلام.فرعون نگاهى به اطرافش مى‏کند و مى‏گوید:«ا لا ترون هذین؟»این دو تا را نمى‏بینید با این لباسهاى کهنه مندرسشان و با این دو تا چوب خشک که به دست گرفته‏اند؟!اصل مساله برایشان مسلم است که اینها پیروزمند،تازه آمده‏اند با من شرط مى‏کنند که اگر مى‏خواهى بعد هم عزیز باشى و به خاک مذلت نیفتى بیا اسلام بیاور.

حال منطق فرعون چیست؟«فهلا القى علیهما اساورة من ذهب‏»اینها اگر به راستى چنین آینده‏اى دارند،پس این سر و وضعشان چیست؟پس کو طلا و جواهرهاشان؟پس کو تشکیلات و تشریفاتشان؟على علیه السلام مى‏گوید:«اعظاما للذهب و جمعه و احتقارا للصوف و لبسه‏»به نظرش پول خیلى بزرگ آمده و لباس ساده کوچک آمده.با خودش فکر مى‏کند این اگر راست مى‏گوید و با یک مبدا الهى ارتباط دارد،آن خدایش بیاید به او ده برابر ما گنج و جواهر و دبدبه بدهد.پس چرا ندارد؟

بعد[اشاره مى‏کند]به فلسفه اینکه چرا خدا پیغمبران را این گونه مبعوث مى‏کند و همراه آنها از این تجهیزات ظاهرى و تشکیلات و قدرتهاى برو و بیا و پول و جواهر نمى‏دهد.مى‏گوید:اگر خدا اینها را بدهد دیگر اختیار در واقع از بین مى‏رود.اگر ایمان جبرى در کار باشد همه مردم مى‏آیند ایمان مى‏آورند ولى آن دیگر ایمان نیست.ایمان آن است که مردم از روى حقیقت و اختیار[گرایش پیدا کنند]و الا-تعبیر خود امیر المؤمنین است-خدا مى‏تواند حیوانات را مسخر اینها قرار بدهد(که به طور نمونه براى سلیمان پیغمبر این کار را کرد)،مرغها را مسخر اینها قرار بدهد و وقتى که این دو نفر نزد فرعون مى‏آیند،مرغها از بالاى سرشان حرکت کنند، حیوانها آنها را تعظیم کنند تا دیگر هیچ شکى براى مردم باقى نماند و اصلا اختیار به کلى از بین برود.مى‏فرماید در این صورت‏«لا لزمت الاسماء معانیها»این ایمان دیگر ایمان نیست.ایمان آن ایمانى است که هیچ نوع جبرى در کار نباشد.معجزه و کرامت هم در حد اینکه دلیل باشد[اعمال مى‏شود].وقتى تا حد دلیل است قرآن مى‏گوید آیه، معجزه،اما اگر از حد دلیل بیشتر بخواهند،مى‏گوید پیغمبر کارخانه معجزه سازى نیاورده.او آمده است ایمان خودش را بر مردم عرضه بدارد،و براى اینکه شاهد و گواهى هم بر صدق نبوت و رسالتش باشد،خدا به دست او معجزه هم ظاهر مى‏کند.همین قدر که اتمام حجت‏شد،دیگر در معجزه‏سازى بسته مى‏شود.نه اینکه یک معجزه اینجا،یک معجزه آنجا،او بگوید فلان معجزه را انجام بده،بسیار خوب،آن یکى پیشنهاد دیگر بکند،بسیار خوب(مثل این معرکه‏گیرها)،یکى بگوید که من مى‏گویم آن آدم را سوسک کن،دیگرى بگوید من مى‏خواهم که این الاغ را تبدیل به اسب کنى. بدیهى است که مساله این نیست.على علیه السلام مى‏گوید اگر این طور مى‏بود،دیگر ایمانها ایمان نبود.

جمله بعدش که محل شاهد من است این است،مى‏گوید:خدا از این جور تشریفات و تشکیلات و دبدبه‏ها و طنطنه‏ها هرگز به پیغمبرش نمى‏دهد،این جور نیروها که واهمه مردم را تحت تاثیر قرار بدهد خدا به پیغمبران نمى‏دهد و پیغمبران هم از این روش پیروى نمى‏کنند.«و لکن الله سبحانه جعل رسله اولى قوة فى عزائمهم‏»خدا هر نیرویى که به پیغمبران داده،در همتشان داده،در اراده‏شان داده،در عزمشان داده،در روحشان داده که مى‏آید با آن لباس پشمى و عصاى چوبى به دست،در مقابل فرعونى مى‏ایستد و با چنان قدرتى سخن مى‏گوید:«و ضعفة فیما ترى الاعین من حالاتهم‏» (11) .بعد مى‏فرماید:

«مع قناعة تملا القلوب و العیون غنى،و خصاصة تملا الابصار و الاسماع اذى.» (12)

(شاید نتوانم این تعبیر را براى شما تفسیر و ترجمه کنم ولى دلم مى‏خواهد بتوانم و شما هم درست درک کنید):خدا به آنها در درونشان نیروى عزم و تصمیم و اراده داده با یک قناعتى که دلها و چشمها را از نظر بى‏نیازى پر مى‏کند.یک کسى شما مى‏بینید با«داشتن‏»که چى دارم و چى دارم مى‏خواهد چشمها را پر کند،یک کسى با«ندارم ولى بى نیازم و اعتنا ندارم‏»چشمها را پر مى‏کند.على علیه السلام مى‏گوید پیغمبران هم چشمها را پر مى‏کردند ولى با«ندارم و بى نیازم‏»نه با اینکه این باغ را دارم،این خانه را دارم،این قدر اسب پشت‏سر من حرکت مى‏کند،این قدر نوکر پشت‏سر من حرکت مى‏کند،این جلال و جبروت و برو و بیا را دارم.هیچ از این برو و بیاها به خودشان نمى‏بستند.در نهایت‏سادگى،ولى همان سادگى،آن جلال و جبروتها و حشمتها را خرد مى‏کرد.

اسکندر و دیوژن

حکیم معروفى است از حکماى کلبى (13) به نام دیوژن که مسلمین به او مى‏گفتند دیوجانس،و آن شعر معروف مولوى در دیوان شمس اشاره به اوست:

دى شیخ با چراغ همى گشت گرد شهر کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست گفتند یافت مى‏نشود گشته‏ایم ما گفت آنچه یافت مى‏نشود آنم آرزوست

داستان مربوط به همین دیوژن است که مى‏گویند در روز چراغ به دست گرفته بود و راه مى‏رفت.گفتند:چرا چراغ به دست گرفته‏اى؟گفت:دنبال یک چیزى مى‏گردم.گفتند:دنبال چه مى‏گردى؟گفت:دنبال آدم.

اسکندر بعد از آنکه ایران را فتح کرد و فتوحات زیادى نصیبش شد،همه آمدند در مقابلش کرنش و تواضع کردند.دیوژن نیامد و به او اعتنا نکرد.آخر دل اسکندر طاقت نیاورد،گفت ما مى‏رویم سراغ دیوژن.رفت در بیابان سراغ دیوژن.او هم به قول امروزیها حمام آفتاب گرفته بود.اسکندر مى‏آمد.آن نزدیکیها که سر و صداى اسبها و غیره بلند شد او کمى بلند شد، نگاهى کرد و دیگر اعتنا نکرد،دو مرتبه خوابید تا وقتى که اسکندر با اسبش رسید بالاى سرش.همان جا ایستاد.گفت:بلند شو.دو سه کلمه با او حرف زد و او جواب داد.در آخر اسکندر به او گفت:یک چیزى از من بخواه.گفت:فقط یک چیز مى‏خواهم.گفت:چى؟گفت:سایه‏ات را از سر من کم کن.من اینجا آفتاب گرفته بودم،آمدى سایه انداختى و جلوى آفتاب را گرفتى. وقتى که اسکندر با سران سپاه خودش برگشت،سران گفتند:عجب آدم پستى بود،عجب آدم حقیرى!آدم یعنى اینقدر پست!دولت عالم به او رو آورده،او مى‏توانست همه چیز بخواهد.ولى اسکندر در مقابل روح دیوژن خرد شده بود.

جمله‏اى گفته که در تاریخ مانده است،گفت:«اگر اسکندر نبودم دوست داشتم دیوژن باشم‏». ولى در حالى که اسکندر هم بود باز دوست داشت دیوژن باشد.اینکه گفت:«اگر اسکندر نبودم‏»براى این بود که جاى به اصطلاح عریضه خالى نباشد.

على علیه السلام مى‏گوید پیغمبران در زى قناعت و سادگى بودند و این سیاستشان بود، سیاست الهى،آنها هم دلها را پر مى‏کردند ولى نه با جلال و دبدبه‏هاى ظاهرى،بلکه با جلال معنوى که توام با سادگیها بود.به قدرى پیغمبر اکرم از این جلال و حشمتها تنفر داشت که سراسر زندگى او پر از این قضیه است.اگر یک جا مى‏خواست راه بیفتد،چنانچه عده‏اى مى‏خواستند پشت‏سرش حرکت کنند اجازه نمى‏داد.اگر سواره بود و یک پیاده مى‏خواست‏با او بیاید مى‏گفت‏برادر!یکى از این کارها را باید انتخاب کنى:یا تو جلو برو و من از پشت‏سرت مى‏آیم،یا من مى‏روم تو بعد بیا.یا احیانا اگر ممکن بود که دو نفرى سوار بشوند مى‏فرمود:بیا دو نفرى با همدیگر سوار مى‏شویم،من سواره باشم تو پیاده،این جور در نمى‏آید.محال بود اجازه بدهد او سواره حرکت کند و یک نفر پیاده.در مجلس که مى‏نشست مى‏گفت[به شکل] حلقه بنشینیم که مجلس ما بالا و پایین نداشته باشد،اگر من در صدر مجلس بنشینم و شما در اطراف،شما مى‏شوید جزء جلال و دبدبه من،و من چنین چیزى را نمى‏خواهم.پیغمبر تا زنده بود از این اصل تجاوز نکرد،مخصوصا از یک نظر این را براى یک رهبر ضرورى و لازم مى‏دانست.و لهذا ما مى‏بینیم على علیه السلام هم در زمان خلافت‏خودش،در نهایت درجه این اصل را رعایت مى‏کند.یک رهبر-مخصوصا اگر جنبه معنوى و روحانى هم داشته باشد-هرگز اسلام به او اجازه نمى‏دهد که براى خودش جلال و جبروت قائل بشود،اصلا جلال و جبروتش در همان معنویتش است،در همان قناعتش است،در روحش است نه در جسمش و نه در تشکیلات ظاهرى‏اش.امیر المؤمنین در زمان خلافت وقتى که آمدند به مدائن-که نزدیک بغداد است و قصر قدیم انوشیروان یعنى قصر مدائن در آنجا بود-رفتند داخل این قصر و آن را تماشا مى‏کردند.شخصى شروع کرد به خواندن یک شعر عربى در بى وفایى دنیا که رفتند و...فرمود اینها چیست؟!آیه قرآن بخوان:

کم ترکوا من جنات و عیون.و زروع و مقام کریم.و نعمة کانوا فیها فاکهین.» (14)

وقتى که حضرت وارد سرزمین ایران شدند و ایرانیها خبردار شدند که على علیه السلام مى‏آید،یک عده از دهاقین (15) ،عده‏اى از سران کشاورزان آمدند به استقبال حضرت و شروع کردند در جلوى ایشان دویدن.حضرت صدایشان کرد و فرمود:چکار مى‏کنید؟گفتند:این احترامى است که ما براى بزرگان خود بجا مى‏آوریم که در رکابش در جلویش مى‏دویم.به احترام شما چنین کارى مى‏کنیم.فرمود:شما با این کارتان خودتان را حقیر و پست مى‏کنید، به آن بزرگ هم یک ذره سود نمى‏رسد.این کارها چیست؟من از این تشریفات برى و مبرا هستم.انسان هستید و آزاد.من بشرى هستم،شما هم بشرى.

این است که یکى از اصول زندگى رسول اکرم و از اصول روشهاى پیغمبر اکرم اصل سادگى بود که‏«کان رسول الله خفیف المؤونة‏»و تا آخر عمر این اصل را رعایت کرد.در یکى از احادیث نقل کرده‏اند(اهل تسنن هم نقل کرده‏اند)که عمر بن الخطاب به اتاق پیغمبر اکرم وارد مى‏شود،در آن جریانى که حضرت از زنهایشان اعراض کردند و آنها را میان طلاق و یا صبر کردن به زندگى ساده مخیر نمودند.عده‏اى از زنها گفتند آخر ما وضعمان خیلى ساده است،ما هم زر و زیور مى‏خواهیم،از غنائم به ما هم بدهید.فرمود:زندگى من زندگى ساده است.من حاضرم شما را طلاق بدهم و طبق معمول که یک زن مطلقه را-به تعبیر قرآن-باید تسریح کرد(یعنى باید مجهز کرد و یک چیزى هم به او داد)حاضرم چیزى هم به شما بدهم.اگر به زندگى ساده من مى‏سازید بسازید،و اگر مى‏خواهید رهایتان کنم رهایتان کنم.البته همه‏شان گفتند خیر،ما به زندگى ساده مى‏سازیم،که جریان مفصل است.نوشته‏اند عمر بن الخطاب وقتى که اطلاع پیدا کرد حضرت از زنهایشان ناراحت‏شده‏اند،رفت که با حضرت صحبت کند. مى‏گوید آنجا سیاهى بود که در واقع به منزله دربان بود که حضرت به او سپرده بودند کسى نیاید.تا رفتم آنجا،گفتم به حضرت بگو که عمر است.رفت و آمد گفت:جوابى ندادند.من رفتم و دو مرتبه آمدم.اجازه خواستم،باز هم به من جواب نداد.دفعه سوم گفت:بیا.وقتى رفتم،دیدم پیغمبر در یک اتاقى که فقط فرشى که گویى از لیف خرماست در آن افتاده استراحت کرده،و وقتى من رفتم مثل اینکه حضرت کمى از جا حرکت کردند،دیدم خشونت این فرش روى بدن مبارکش اثر گذاشته.خیلى ناراحت‏شدم.بعد مى‏گوید(و شاید با گریه):یا رسول الله!چرا باید این جور باشد؟چرا کسرى‏ها و قیصرها غرق در تنعم باشند و تو که پیغمبر خدا هستى چنین وضعى داشته باشى؟حضرت مثل اینکه ناراحت مى‏شود،از جا بلند مى‏شود و مى‏فرماید:چه مى‏گویى تو؟این مهملات چیست که مى‏بافى؟تو خیلى به نظرت جلوه کرده، خیال کرده‏اى من که اینها را ندارم،این محرومیتى است‏براى من؟و خیال کرده‏اى آن نعمت است‏براى آنها؟به خدا قسم که تمام آنها نصیب مسلمین مى‏شود،ولى اینها براى کسى افتخار نیست.

ببینید زندگى پیغمبر چگونه بود.وقتى که رحلت کرد از خودش چه باقى گذاشت؟وقتى که على رحلت کرد از خودش چه باقى گذاشت؟پیغمبر وقتى که از دنیا مى‏رود یک دختر بیشتر ندارد.طبق معمول،هر انسانى طبق عاطفه بشرى و اگر از این معیارها پیروى کند،بالاخره دخترش است،دلش مى‏خواهد برایش ذخیره‏هایى مثلا خانه و زندگى تهیه کند.ولى بر عکس، یک روز وارد خانه فاطمه مى‏شود،مى‏بیند فاطمه دستبندى از نقره به دست دارد و یک پرده الوان هم آویخته است.با آن علاقه مفرطى که به حضرت زهرا دارد،بدون اینکه حرفى بزند بر مى‏گردد.حضرت زهرا احساس مى‏کند که پدرش این مقدار را هم براى او نمى‏پسندد،چرا؟ زیرا دوره اهل صفه است.زهرا که همیشه اهل ایثار بوده است و آنچه از مال دنیا دارد به دیگران مى‏بخشد،تا پیغمبر بر مى‏گردد فورا آن دستبند نقره را از دستش بیرون مى‏کند،آن پرده الوان را هم مى‏کند و همراه کسى مى‏فرستد خدمت رسول اکرم،یا رسول الله!دخترتان فرستاده است و عرض مى‏کند این را به هر مصرف خیرى که مى‏دانید برسانید.آن وقت است که چهره پیغمبر مى‏شکفد و جمله‏اى از این قبیل مى‏فرماید:اى پدرش به قربانش!94 شب عروسى زهراست.براى زهرا فقط یک پیراهن نو به عنوان پیراهن شب زفاف خریده‏اند،و یک پیراهن قبلى هم داشته است.سائلى در شب زفاف مى‏آید در خانه زهرا صدا مى‏کند:من عریانم،کسى نیست مرا بپوشاند؟دیگران متوجه این سائل نمى‏شوند که چیزى به او بدهند. زهرا که عروس این خانه است و به اصطلاح معروف عروسى است که به تخت است،مى‏بیند کسى متوجه نیست،فورا تنها حرکت مى‏کند مى‏رود در خلوت،این لباس نو را از تنش مى‏کند و لباس کهنه خودش را مى‏پوشد و لباس نو را تقدیم سائل مى‏کند.وقتى مى‏آید،مى‏پرسند پیراهنت کو؟[مى‏گوید]در راه خدا دادم.براى زهرا اینها چه عظمتى و چه اهمیتى دارد؟! لباس یعنى چه؟!تشکیلات و دبدبه یعنى چه؟!زهرا اگر دنبال فدک مى‏رود از باب این است که اسلام احقاق حق را واجب مى‏داند و الا فدک چه ارزشى دارد؟!چون اگر دنبال فدک نمى‏رفت،تن به ظلم داده بود و انظلام بود،و الا صد مثل فدک را آنها در راه خدا مى‏دادند. چون انظلام نباید کرد،زهرا حق خودش را مطالبه مى‏کند،یعنى ارزش فدک براى حضرت زهرا از جنبه حقوقى بود نه از جنبه اقتصادى و مادى.از جنبه اقتصادى و مادى ارزشش فقط این قدر بود که اگر فدک داشته باشم،به دیگران بتوانم برسم.

آرى،زهرا چنین شب عروسى‏اى داشت.ولى زهرا قبل از وفات مخصوصا لباس پاکیزه‏اى پوشید که احتضارش در آن حالت‏باشد.اسماء بنت عمیس مى‏گوید:یک روز(حال یا هفتاد و پنج روز و یا نود و پنج روز بعد از وفات رسول اکرم)دیدم مثل اینکه حال بى بى بهتر است،از جا حرکت کرد و نشست،سپس حرکت کرد و غسل نمود و بعد فرمود:اسماء!آن لباسهاى پاکیزه مرا بیاور (16) .من خیلى خوشحال شدم که الحمد لله مثل اینکه حال بى بى بهتر است. ولى بى بى جمله‏اى گفت که تمام امیدهاى اسماء به باد رفت.فرمود:اسماء!من الآن رو به قبله مى‏خوابم،تو هنیئه‏اى،لحظه‏اى،لحظاتى با من حرف نزن،همینکه مدتى گذشت مرا صدا کن، اگر دیدى جواب ندادم بدان که لحظه مرگ من است.اینجا بود که تمام امیدهاى اسماء به باد رفت.طولى نکشید که اسماء فریاد کشید و به سراغ على رفت و على را از مسجد صدا کرد و حسنین آمدند.

و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظیم و صلى الله على محمد و آله الطاهرین.

باسمک العظیم الاعظم الاجل الاکرم یا الله...

خدایا ما را قدر دان اسلام و قرآن قرار بده،توفیق عمل و خلوص نیت‏به همه ما کرامت‏بفرما، انوار محبت و معرفت‏خودت را در دلهاى ما قرار بده،نور محبت و معرفت پیغمبر و آل پیغمبرت را در دلهاى ما بتابان،اموات ما مشمول عنایت و رحمت‏خودت بفرما.

و عجل فى فرج مولانا صاحب الزمان.

پى‏نوشتها

1- البته توجه داشته باشید وقتى مى‏گویم سیره رسول اکرم،نگویید سیره امام حسین هم همین طور است،سیره حضرت على هم همین طور است.البته همین طور است ولى ما فعلا از زاویه وجود پیغمبر اکرم داریم بحث مى‏کنیم و الا فرقى نمى‏کند.

2- توبه/7.

3- نهج البلاغه فیض الاسلام،ص‏1027،فرمان مالک اشتر.

4- بقره/190.

5- مائده/8.

6- انفال/60.

7- نهج البلاغه فیض الاسلام،خطبه 140،ص 428.

8- نهج البلاغه فیض الاسلام،خطبه‏107،ص 321.

9- این جهت در اینجا نیامده که چقدر معطل شدند تا آخر فرصت پیدا کردند خودشان را به او برسانند.

10- اسلام یعنى همان دین حق که در همه زمانها بوده و به دست پیغمبر اکرم به حد کمال خودش رسیده.قرآن همه را اسلام مى‏داند و تعبیر آن‏«اسلام‏»است.

11- [ترجمه:و در حالاتشان که به چشم دیگران مى‏آید ضعیف و ناتوان قرارشان داده است.]

12-نهج البلاغه صبحى صالح،خطبه 192.

13- البته اینها در این کارها افراط مى‏کردند،یعنى مردمان به اصطلاح زاهد پیشه به شکل عجیبى بودند و به مال و ابزار دنیا هیچ اعتنا نداشتند.او حتى خانه و زندگى هم نداشت.

14- دخان/25-27.[ترجمه:چه باغستانها و چشمه‏ها و زراعتها و مجالس نیکو و عیش و نوش‏هاى فراوانى را که در آنها دلخوش بودند،رها نمودند.]

15.دهاقین جمع دهقان است که معرب دهگان است،و اصل معنى دهقان یعنى کدخدا نه کشاورز عادى.

16- اسماء،کلفت و این حرفها نبوده.او به اصطلاح جارى قبلى حضرت زهرا بوده یعنى قبلا زن جناب جعفر بود که آن وقت مى‏شد جارى حضرت زهرا.بعد از جناب جعفر زن ابو بکر شد که محمد بن ابى بکر که بسیار مرد شریفى است از همین اسماء به دنیا آمد.بعد از ابو بکر حضرت امیر با اسماء ازدواج کردند که محمد بن ابى بکر پسر خوانده امیر المؤمنین شد و تربیت‏شده امیر المؤمنین است و ولاى امیر المؤمنین را دارد و با پدرش ارتباطى ندارد. غرض این است که اسماء زن مجلله‏اى است.همان وقت هم که همسر ابو بکر است،ولایش با على علیه السلام است،دوست على است و ارادتمند به خاندان على نه به خاندان شوهرش.

© کپی رایت توسط سايت رسول نور حضرت محمد (ص) (کلیه حقوق مادی و معنوی متعلق به این سایت است.)

[ بازگشت ]




چند رسانه ای    نرم افزار    انجمن ها    مراکز    دیگر پایگاهها    ارتباط با ما