سريه بئر معونه - Maghaleh
 
 
 












 

 

سريه بئر معونه

كتاب: زندگانى حضرت محمد(ص) ص 390

نويسنده: رسولى محلاتى

به فاصله پانزده روز حادثه جانگداز ديگرى نظير حادثه رجيع اتفاق افتاد كه چنانكه قبلا اشاره شد - در اين حادثه سى و هشت نفر از مسلمانان جان خود را از دست داده و به خاك و خون افتادند، ابتداى ماجرا از اينجا شروع شد كه ابو براء عامر بن مالك - يكى از بزرگان قبيله بنى عامر - به مدينه آمد و خدمت رسول خدا(ص)شرفياب شده و هدايايى تقديم آن حضرت كرد، پيغمبر اسلام فرمود: من هديه‏مشركى را نمى‏پذيرم و اگر مى‏خواهى هديه تو را بپذيرم به دين اسلام در آى!

ابو براء اسلام را نپذيرفت اما اظهار دشمنى و مخالفتى هم با اسلام نكرد و در پاسخ آن حضرت عرض كرد: اگر گروهى از اصحاب و ياران خود را به سرزمين‏«نجد»و ميان افراد ما بفرستى تا مردم آنجا را به اسلام دعوت كنند اميد آن هست كه ايشان دعوت تو را بپذيرند و به دين اسلام در آيند.

رسول خدا(ص)كه هنوز از غم و اندوه اصحاب رجيع بيرون نيامده بود به ابو براء فرمود: من از مردم نجد بر ياران خود بيمناكم!

ابو براء عرض كرد: من ايشان را در پناه خود قرار مى‏دهم.

رسول خدا(ص)چهل نفر از برگزيدگان اصحاب خود را به سركردگى منذر بن عمرو به همراه ابو براء به سوى آنان گسيل داشت و در ميان آنها افراد بزرگى از مسلمانان چون: حارث بن صمه، حرام بن ملحان، عروة بن اسماء، نافع بن بديل، عامر بن فهيره و ديگران وجود داشتند.

اينان به همراهى ابو براء تا جايى به نام‏«بئر معونة‏»در نزديكى قبيله بنى سليم پيش رفتند و در آنجا فرود آمده گفتند: كيست كه پيام پيغمبر اسلام و نامه آن حضرت را به مردم اين ناحيه ابلاغ كرده و برساند؟

حرام بن ملحان گفت: من اين ماموريت را انجام مى‏دهم، و به دنبال آن، نامه رسول خدا(ص)را برداشته به نزد عامر به طفيل - رئيس قبيله بنى سليم - آمد و پيغام آن حضرت را ابلاغ كرد، اما عامر نامه پيغمبر را نگشود و اعتنايى نكرد، حرام بن ملحان كه چنان ديد از نزد او برخاسته به نزد مردم آن سرزمين آمد و فرياد زد: اى مردم!من فرستاده پيغمبر خدا هستم كه به نزد شما آمده‏ام تا شما را به خداى يكتا و پيامبر او دعوت كنم تا به او ايمان آوريد!

در همين حال مردى از ميان خيمه بيرون آمد و با نيزه‏اى كه در دست داشت‏به پهلوى حرام بن ملحان زد كه از سوى ديگر بيرون آمد، حرام فرياد زد:

- «الله اكبر، فزت و رب الكعبة‏»

[خدا بزرگتر(از توصيف)است و به پروردگار كعبه سوگند كه رستگار شدم. ]و به دنبال آن عامر بن طفيل به ميان قبيله بنى عامر آمده و از آنها براى كشتن فرستادگان رسول خدا(ص)كمك خواست ولى آنان به احترام ابو براء و پناهى كه به مسلمانان داده بود حاضر به همكارى و كمك او نشده گفتند: ما حاضر نيستيم پيمان ابو براء را زير پا بگذاريم و حرمت او را بشكنيم.

عامر بن طفيل كه چنان ديد از قبايل ديگر بنى سليم مانند«عصيه‏»و«رعل‏»و«ذكوان‏»استمداد كرد و آنها را با خود همدست‏ساخته و به جنگ مسلمانان آمدند و آنها را محاصره نمودند. مسلمانان كه چنان ديدند آماده جنگ شده و همگى به شهادت رسيدند جز يكى از آنها به نام كعب بن زيد كه زخم زيادى برداشته در ميان كشتگان افتاد اما زنده بود و دشمنان به خيال اينكه كشته شده است او را به حال خودش گذارده و رفتند و او توانست‏خود را به مدينه برساند و بهبود يابد و تا جنگ خندق نيز زنده بود و در آن جنگ به شهادت رسيد.

دو تن از اين چهل نفر نيز به نام عمرو بن امية و منذر بن محمد انصارى از رفقاى خود عقب مانده و دنبال آنها مى‏آمدند همين كه نزديك بئر معونة و مسكن قبيله بنى سليم رسيدند از دور مشاهده كردند كه در آسمان در آن حوالى پرندگانى گردش مى‏كنند، ديدن پرندگان آن دو را به اين فكر انداخت كه ممكن است اتفاق تازه‏اى افتاده باشد و چون نزديك رفتند متوجه كشتار بى‏رحمانه بنى سليم و شهادت رفقاى خود گشتند.

منذر بن محمد رو به عمرو بن اميه كرد و بدو گفت: اكنون چه بايد كرد؟

عمرو گفت: عقيده من اين است كه هر چه زودتر خود را به رسول خدا(ص)برسانيم و ماجرا را به وى اطلاع دهيم. منذر گفت: اما من كه دلم راضى نمى‏شود از مكانى كه شخصى مانند منذر بن عمرو به قتل رسيده و شهيد شده سالم بگذرم و به راه او نروم و مردم خبر كشته شدن او را از من بشنوند!اين را گفت و شمشير را در دست گرفت و به مردم بنى سليم حمله‏ور شد و به دست آنها كشته شد، عمرو بن اميه نيز به اسارت آنها در آمد و چون او را به نزد عامر بن طفيل بردند و دانست كه وى از قبيله مضر مى‏باشد دستور داد او را آزاد كنند تا ضمنا نذرى را هم كه مادرش كرده بود تابنده‏اى را آزاد كند ادا كرده باشد.

عمرو بن اميه به سوى مدينه حركت كرد و تا جايى به نام‏«قرقرة الكدر»پيش رفت و در آنجا به دو نفر از طايفه بنى عامر برخورد، و چون طايفه مزبور نيز نسبت‏به بنى سليم مى‏رساندند، عمرو به فكر افتاد به ترتيبى آن دو را غافلگير ساخته و به قتل برساند و بدان مقدار انتقام خود را از بنى سليم كه با آن بى‏رحمى رفقاى مسلمان او را كشته بودند بگيرد، ولى نمى‏دانست كه اين دو نفر از بنى عامر هستند، و بنى عامر نيز با پيغمبر اسلام همپيمان بودند.

عمرو بن اميه نقشه خود را عملى كرد و صبر كرد تا وقتى آن دو نفر به خواب رفتند برخاسته و هر دو را به قتل رسانيد و سپس به مدينه آمده ماجرا را به اطلاع رسول خدا(ص)رسانيد، پيغمبر از شنيدن ماجراى كشتگان مسلمانان بسيار افسرده و غمگين شد اما فرمود: آن دو نفر را نيز بيهوده به قتل رساندى و من بايد طبق پيمانى كه با بنى عامر دارم خونبهاى آن دو نفر را بپردازم، سپس درباره اصل اين فاجعه فرمود: اين كار را ابو براء كرد و من از آن بيمناك و خايف بودم.

ابو براء نيز از اينكه عامر بن طفيل عهد و امان او را شكسته بود بسختى غمگين شد و به گفته برخى از غصه هلاك گرديد، و فرزند ابو براء كه نامش ربيعه بود در صدد تلافى عمل عامر بر آمد و چون فرصتى به دست آورد با نيزه به سوى عامر بن طفيل كه بر اسبى سوار بود حمله برد و زخمى بر او زده از اسب بر زمينش افكند و گريخت.

اما عامر از آن زخم جان سالم بدر برد و بعدها در اثر نفرين رسول خدا(ص)غده‏اى چون غده شتران در گلو يا در زانو در آورد. و در خانه زنى از زنان‏«بنى سلول‏»جان بداد و سخن او كه در وقت مرگ از روى تاسف و غربت‏خود مى‏گفت: «غدة كغدة البعير و موت فى بيت‏سلوليه‏»در ميان عرب ضرب المثل گرديد. (1)

پى‏نوشت:

1. در مجمع الامثال پس از نقل داستان گويد: از خانه زن سلولى بيرون آمد و همچنان كه بر پشت اسب خود سوار شد بر روى اسب جان بداد.



[ بازگشت ]




چند رسانه ای    نرم افزار    انجمن ها    مراکز    دیگر پایگاهها    ارتباط با ما