بشارتهاى انبياى الهى درباره بعثت حضرت محمد - Maghaleh
 
 
 












 

 

بشارتهاى انبياى الهى درباره حضرت محمد (ص)

کتاب: زندگانى حضرت محمد(ص) ص 42

نويسنده: رسولى محلاتى

از جمله اين بشارتها آيه 14 و 15 از کتاب يهودا است که مى‏گويد:

«لکن خنوخ‏«ادريس‏»که هفتم از آدم بود درباره همين اشخاص خبر داده گفت اينک خداوند با ده هزار از مقدسين خود آمد تا بر همه داورى نمايد و جميع بى دينان را ملزم سازد و بر همه کارهاى بى دينى که ايشان کردند و بر تمامى سخنان زشت که گناهکاران بى دين به خلاف او گفتند. . . »

که ده هزار مقدس فقط با رسول خدا(ص)تطبيق مى‏کند که در داستان فتح مکه با او بودند. بخصوص با توجه به اين مطلب که اين آيه از کتاب يهودا مدتها پس از حضرت عيسى(ع)نوشته شده. (1)

و از آن جمله در سفر تثنيه، باب 33، آيه 2 چنين آمده:

«و گفت‏خدا از کوه سينا آمد و برخاست از سعير به سوى آنها و درخشيد از کوه پاران و آمد با ده هزار مقدس از راستش با يک قانون آتشين. . . »

که طبق تحقيق جغرافى دانان منظور از«پاران‏» - يا فاران - مکه است، و ده هزار مقدس نيز چنانکه قبلا گفته شد فقط قابل تطبيق با همراهان و ياران رسول خدا(ص)است.

و در فصل چهاردهم انجيل يوحنا: 16، 17، 25، 26 چنين است:

«اگر مرا دوست داريد احکام مرا نگاه داريد، و من از پدر خواهم خواست و او ديگرى را که فارقليط است‏به شما خواهد داد که هميشه با شما خواهد بود، خلاصه حقيقتى که جهان آن را نتواند پذيرفت زيرا که آن را نمى‏بيند و نمى‏شناسد، اما شماآن را مى‏شناسيد زيرا که با شما مى‏ماند و در شما خواهد بود - اينها را به شما گفتم مادام که با شما بودم اما فارقليط روح مقدس که او را پدر به اسم من مى‏فرستد او همه چيز را به شما تعليم دهد و هر آنچه گفتم به ياد آورد».

که بر طبق تحقيق کلمه‏«فارقليط‏»که ترجمه عربى‏«پريکليتوس‏»است‏به معناى‏«احمد»است و مترجمين اناجيل از روى عمد يا اشتباه آن را به‏«تسلى دهنده‏»ترجمه کرده‏اند.

و در فصل پانزدهم: 26 چنين است:

«ليکن وقتى فارقليط که من او را از جانب پدر مى‏فرستم و او روح راستى است که از جانب پدر عمل مى‏کند و نسبت‏به من گواهى خواهد داد».

و در فصل شانزدهم: 7، 12، 13، 14 چنين است:

«و من به شما راست مى‏گويم که رفتن من براى شما مفيد است، زيرا اگر نروم فارقليط نزد شما نخواهد آمد، اما اگر بروم او را نزد شما مى‏فرستم اکنون بسى چيزها دارم که به شما بگويم ليکن طاقت تحمل نداريد، اما چون آن خلاصه حقيقت‏بيايد او شما را به هر حقيقتى هدايت‏خواهد کرد، زيرا او از پيش خود تکلم نمى‏کند بلکه آنچه مى‏شنود خواهد گفت و از امور آينده به شما خبر خواهد داد. . . »

و سخنان ديگرى که از پيغمبران گذشته به ما رسيده و در کتابها ضبط است و چون نقل تمامى آنها از وضع نگارش تاريخ خارج است از اين رو تحقيق بيشتر را در اين باره به عهده خواننده محترم مى‏گذاريم و به همين مقدار در اينجا اکتفا نموده و قسمتهايى از سخنان دانشمندان و کاهنان و پيشگوييهاى آنان که قبل از تولد رسول خدا(ص)کرده‏اند نقل کرده به دنبال گفتار قبل خود باز مى‏گرديم.

پيشگويى‏ها و سخنان کاهنان

ابن هشام مورخ مشهور در تاريخ خود مى‏نويسد (2) : ربيعة بن نصر که يکى ازپادشاهان يمن بود خواب وحشتناکى ديد و براى دانستن تعبير آن تمامى کاهنان و منجمان را به دربار خويش احضار کرد و تعبير خواب خود را از آنها خواستار شد.

آنها گفتند: خواب خود را بيان کن تا ما تعبير کنيم؟

ربيعه در جواب گفت: من اگر خواب خود را بگويم و شما تعبير کنيد به تعبير شما اطمينان ندارم ولى اگر يکى از شما تعبير آن خواب را پيش از نقل آن بگويد تعبير او صحيح است.

يکى از آنها گفت: چنين شخصى را که پادشاه مى‏خواهد فقط دو نفر هستند يکى سطيح و ديگرى شق که اين دو کاهن مى‏توانند خواب را نقل کرده و تعبير کنند.

ربيعه به دنبال آن دو فرستاد و آنها را احضار کرد، سطيح قبل از شق به دربار ربيعه آمد و چون پادشاه جريان خواب خود را بدو گفت، سطيح گفت: آرى در خواب گلوله آتشى را ديدى که از تاريکى بيرون آمد و در سرزمين تهامه در افتاد و هر جاندارى را در کام خود فروبرد!

ربيعه گفت: درست است اکنون بگو تعبير آن چيست؟

سطيح اظهار داشت: سوگند به هر جاندارى که در اين سرزمين زندگى مى‏کند که مردم حبشه به سرزمين شما فرود آيند و آن را بگيرند.

پادشاه با وحشت پرسيد: اين داستان در زمان سلطنت من صورت خواهد گرفت‏ياپس از آن؟

سطيح گفت: نه، پس از سلطنت تو خواهد بود.

ربيعه پرسيد: آيا سلطنت آنها دوام خواهد يافت‏يا منقطع مى‏شود!

گفت: نه پس از هفتاد و چند سال سلطنتشان منقطع مى‏شود!

پرسيد: سلطنت آنها به دست چه کسى از بين مى‏رود؟

گفت: به دست مردى به نام ارم بن ذى يزن که از مملکت عدن بيرون خواهد آمد.

پرسيد: آيا سلطنت ارم بن ذى يزن دوام خواهد يافت؟

گفت: نه آن هم منقرض خواهد شد.

پرسيد: به دست چه کسى؟گفت: به دست پيغمبرى پاکيزه که از جانب خدا بدو وحى مى‏شود.

پرسيد: آن پيغمبر از چه قبيله‏اى خواهد بود؟

گفت: مردى است از فرزندان غالب بن فهر بن مالک بن نضر که پادشاهى اين سرزمين تا پايان اين جهان در ميان پيروان او خواهد بود.

ربيعه پرسيد: مگر اين جهان پايانى دارد؟

گفت: آرى پايان اين جهان آن روزى است که اولين و آخرين در آن روز گرد آيند و نيکوکاران به سعادت رسند و بدکاران بدبخت گردند.

ربيعه گفت: آيا آنچه گفتى خواهد شد؟

سطيح پاسخ داد: آرى سوگند به صبح و شام که آنچه گفتم خواهد شد.

پس از اين سخنان شق نيز به دربار ربيعه آمد و او نيز سخنانى نظير گفتار«سطيح‏»گفت و همين جريان موجب شد تا ربيعه در صدد کوچ کردن به سرزمين عراق برآيد و به شاپور - پادشاه فارس - نامه‏اى نوشت و از وى خواست تا او و فرزندانش را در جاى مناسبى در سرزمين عراق سکونت دهد و شاپور نيز سرزمين‏«حيره‏»را - که در نزديکى کوفه بوده - براى سکونت آنها در نظر گرفت و ايشان را بدانجا منتقل کرد، و نعمان بن منذر - فرمانرواى مشهور حيره - از فرزندان ربيعه بن نصر است.

و نيز داستان ديگرى از تبع نقل مى‏کند و خلاصه‏اش اين است که مى‏گويد: تبع پادشاه ديگر يمن به مردم شهر يثرب خشم کرد و در صدد ويرانى آن شهر و قتل مردم آن برآمد و به همين منظور لشکرى گران فراهم کرد و به يثرب آمد.

مردم يثرب آماده جنگ با تبع شدند و چنانکه نزد انصار مدينه معروف است، مردم روزها با تبع و لشکريانش جنگ مى‏کردند و چون شب مى‏شد براى تبع و لشکريانش به خاطر اينکه ميهمان و وارد بر ايشان بودند خرما و آذوقه مى‏فرستادند و بدين وسيله از آنها پذيرايى مى‏کردند.

مدتى بر اين منوال گذشت تا روزى دو تن از احبار و دانشمندان يهود از بنى قريظه به نزد تبع رفته و بدو گفتند: فکر ويرانى اين شهر را از سر دور کن و از اين تصميم‏انصراف حاصل نما، و اگر در اين کار اصرار ورزى و پافشارى کنى نيروى غيبى جلوى اين کار تو را خواهد گرفت و ما ترس آن را داريم که به عقوبت اين عمل گرفتار شوى.

تبع پرسيد: چرا؟

گفتند: براى آنکه اين شهر هجرتگاه پيغمبرى است که از حرم قريش(يعنى مکه معظمه) بيرون آيد، و اين شهر هجرتگاه و خانه او خواهد بود.

تبع که اين سخن را شنيد دانست که آن دو بيهوده نمى‏گويند و از روى علم و اطلاع و خبرهايى که از کتابها دارند اين سخن را مى‏گويند و به همين سبب از ويرانى شهر يثرب منصرف شد و سخن آن دو نفر در او تاثير کرد. و در کتاب اکمال صدوق(ره)است که تبع در اين باره اشعارى نيز سرود که از آن جمله است:

حتى اتانى من قريظة عالم

حبر لعمرک فى اليهود مسدد

قال ازدجر عن قرية محجوبة

لنبى مکة من قريش مهتد

فعفوت عنهم عفو غير مثرب

و ترکتهم لعقاب يوم سرمد

و ترکتها لله ارجو عفوه

يوم الحساب من الحميم الموقد

و در پاره‏اى از روايات نيز آمده است که رسول خدا(ص)فرمود: تبع را دشنام نگوييد زيرا او مسلمان شد و ايمان آورد.

و در روايتى که صدوق(ره)از امام صادق(ع)روايت کرده آن حضرت فرمود: تبع به اوس و خزرج(ساکنان شهر مدينه)گفت: در اين شهر بمانيد تا اين پيغمبر بيرون آيد، و من نيز اگر زمان او را درک کنم کمر به خدمت او خواهم بست و به يارى او خواهم شتافت.

و از آن جمله زيد بن عمرو بن نفيل بود که سالها قبل از بعثت رسول خدا(ص)در سرزمين حجاز مى‏زيست و به جستجوى دين حنيف ابراهيم بود، و از آيين يهود و ديگر آيينهاى آن زمان پيروى نمى‏کرد و با بت پرستان مبارزه مى‏نمود، و از ذبيحه آنان نمى‏خورد.

و از اشعار اوست که مى‏گويد: اربا واحدا ام الف رب

ادين اذا تقسمت الامور

عزلت اللات و العزى جميعا

کذلک يفعل الجلد الصبور

عامر بن ربيعه گويد: وقتى مرا ديد به من گفت: اى عامر من از رفتار قوم خود بيزارم و پيرو دين ابراهيم و معبود او و اسماعيل هستم و آنها رو به اين خانه نماز مى‏گزاردند، و من چشم به راه ظهور پيغمبرى هستم از فرزندان اسماعيل و گمان ندارم او را درک کنم اما از هم اکنون من بدو ايمان دارم و او را تصديق کرده و گواهى مى‏دهم که او پيغمبر است، و اگر عمر تو طولانى شد و او را ديدار کردى سلام مرا بدو برسان.

عامر گفت: چون رسول خدا(ص)به نبوت مبعوث شد به نزد آن حضرت رفته و مسلمان شدم و سخن زيد را براى آن حضرت بازگو کردم و سلام او را رساندم حضرت براى او طلب رحمت از خدا کرد، و پاسخ سلامش را داد و فرمود: او را در بهشت ديدم که پيروزمندانه گام بر مى‏داشت.

و ديگر از کسانى که سالها قبل از ولادت رسول خدا(ص)از آمدن آن حضرت خبر مى‏داد و انتظار ظهور آن بزرگوار را داشت قس بن ساعده است که از بزرگان مسيحيت و از بلغاء عرب است که در بلاغت‏به وى مثل مى‏زنند، و بيشتر عمر خود را به صورت رهبانيت دور از مردم و در بيابانها به سر مى‏برد.

وى از حکماى عرب و از معمرين آنهاست که چنانکه در برخى از تواريخ ذکر شده ششصد سال عمر کرد و کسى بود که شمعون صفا و لوقا و يوحنا را درک کرد و از آنها فقه و حکمت آموخت و زمان رسول خدا(ص)را نيز درک کرد ولى قبل از بعثت آن بزرگوار از دنيا رفت. و رسول خدا درباره‏اش مى‏فرمود:

«رحم الله قسا يحشر يوم القيامة امة واحدة‏»

[خدا رحمت کند قس را که در روز قيامت‏به صورت يک امت تنها محشور مى‏گردد. ]

شيخ مفيد(ره)و ديگران روايت کرده‏اند که وى در«سوق عکاظ‏»عربها را مخاطب‏قرار داده و بدانها مى‏گفت:

«يقسم بالله قس بن ساعدة قسما برا لا اثم فيه ما لله على الارض دين احب اليه من دين قد اظلکم زمانه و ادرککم اوانه، طوبى لمن ادرک صاحبه فبايعه و ويل لمن ادرکه ففارقه‏».

[قس بن ساعده به خداى يگانه سوگند مى‏خورد سوگندى محکم که گناهى در آن نيست که در روى زمين آيينى وجود ندارد که نزد خدا محبوبتر باشد از آيينى که زمان ظهورش بر سر شما سايه افکنده(و نزديک گشته)و وقت آن شما را درک نموده، خوشا به حال کسى که صاحب آن دين و آيين را درک کند و با او بيعت کند و واى به حال کسى که او را درک کند و از وى کناره گيرد. ]

و بارها اتفاق افتاد که رسول خدا(ص)از افراد قبيله‏«اياد»حالات قس بن ساعده و سخنان حکمت آميز و اشعار او را جويا مى‏شد، و آنان نيز کم و بيش هر چه ديده و يا شنيده بودند براى آن حضرت نقل مى‏کردند.

و کراجکى در کتاب کنز الفوايد از مرد عربى که براى رسول خدا(ص)روايت کرده نقل مى‏کند که وى گفت: هنگامى براى پيدا کردن شترى که از من گم شده بود در بيابانها گردش مى‏کردم بناگاه قس بن ساعده را مشاهده کردم که در ميان دو قبر ايستاده و نماز مى‏خواند، و چون از نمازش فراغت‏يافت از وى پرسيدم اين دو قبر از کيست؟ پاسخ داد:

اينها قبر دو تن از برادران من است که خداى يگانه را با من در اينجا پرستش مى‏کردند و اينک از دنيا رفته‏اند و من بر سر قبر اين دو خداى را پرستش مى‏کنم تا وقتى که بدانها ملحق شوم آن گاه به آن دو قبر رو کرد و گريان شده اشعارى گفت، و پس از اينکه اشعارش پايان يافت‏بدو گفتم:

چرا به نزد قوم خود نمى‏روى و در خوبى و بدى آنها شرکت نمى‏جويى؟گفت: مادر بر عزايت‏بگريد ندانسته‏اى که فرزندان اسماعيل دين پدرشان را واگذارده و از بتان پيروى نموده و آنها را بزرگ دانسته‏اند!

پرسيدم: اين نمازى را که مى‏خوانى چيست؟

پاسخ داد: براى خداى آسمانها مى‏گزارم.

از او سؤال کردم: مگر آسمانها هم خدايى دارد، و بجز لات و عزى خدايى هست؟ديدم حالش دگرگون شد و به خشم درآمده گفت: اى برادر ايادى از من دور شو که براستى از براى آسمانها خدايى است که آن را آفريده و به ستارگان زيور داده و به ماه تابان نورانيش کرده. شبش را تار و روزش را تابناک و آشکار نموده و بزودى از سوى مکه همگان را مشمول رحمت عامه‏اش قرار خواهد داد، به وسيله مردى تابناک از فرزندان لوى بن غالب که نامش: محمد، است و او مردم را به کلمه اخلاص دعوت مى‏کند، و من گمان ندارم او را درک کنم، و اگر او را مى‏ديدم دست‏خويش را - به عنوان بيعت و تصديق - در دستش مى‏نهادم و به هر کجا که مى‏رفت‏به همراه او مى‏رفتم. . .

و در حديثى که مفيد(ره)از ابن عباس روايت کرده اين گونه است که مرد عرب گفت: يا رسول الله من از قس چيز عجيبى مشاهده کردم!حضرت فرمود: چه ديدى؟

عرض کرد: روزى در يکى از کوههاى نزديک خود که نامش سمعان بود مى‏رفتم و آن روز بسيار گرم و سوزانى بود ناگاه قس بن ساعده را ديدم که در زير درختى نشسته و پيش رويش چشمه آبى است و اطراف او را درندگان زيادى گرفته‏اند و مى‏خواهند از آن چشمه آب بخورند و مشاهده کردم که يکى از آن درندگان به سر ديگرى فرياد زد و در اين وقت‏«قس‏»را ديدم که دست‏خود بر آن درنده زده گفت: صبر کن تا رفيقت که پيش از تو آمده آب بياشامد آن گاه نوبت توست!

من که چنان ديدم سخت وحشت کرده و ترسيدم، «قس‏»متوجه من شده گفت: نترس که تو را صدمه نخواهند زد، در اين وقت چشمم به دو صورت قبر افتاد که در ميان آنها مکانى براى نماز و عبادت ساخته شده بود.

از او پرسيدم: اين دو قبر چيست؟

و همچنان که در روايت قبلى بود پاسخ مرا داد، تا به آخر حديث. . .

و بلکه در پاره‏اى از روايات است که از اوصياى رسول خدا و امامان بعد از آن حضرت نيز خبر داد و اين اشعار از اوست که مى‏گويد:

اقسم قس قسما ليس به مکتتما

لو عاش الفى سنة لم يلق منها ساما

حتى يلاقى احمدا و النقباء الحکما

هم اوصياء احمد، اکرم من تحت السما

يعمى العباد عنهم و هم جلاء للعمى

ليس بناس ذکرهم حتى احل الرجما

و نيز از او نقل شده:

تخلف المقدار منهم عصبة

بصفين و فى يوم الجمل

و الزم الثار الحسين بعده

و احتشدوا على ابنه حتى قتل

و اين بود قسمتى از بشارتهاى حکما و دانشمندان، که اگر مى‏خواستيم تمامى آنها را که در تواريخ و کتابها مضبوط است نقل کنيم از وضع نگارش اين کتاب خارج مى‏شديم، و لذا به همين اندازه اکتفا مى‏شود و البته در ضمن احوالات رسول خدا(ص) نيز مقدارى از اين بشارتها که از احبار و دانشمندان يهود و نصارى نقل شده خواهد آمد، مانند آنچه از بحيراء راهب، و يا سلمان فارسى و ديگران روايت‏شده که ان شاء الله در صفحات آينده خواهيد خواند.

و در اينجا با چند بيت از قصيده معروف اديب الممالک فراهانى که در اين باره سروده است اين فصل را خاتمه مى‏دهيم.

مطلع قصيده که در ولادت حضرت رسول(ص)سروده و با فصل گذشته و آينده نيز مناسب مى‏باشد اين است که مى‏گويد:

برخيز شتربانا بربند کجاوه

کز چرخ همى گشت عيان رايت کاوه

در شاخ شجر برخاست آواى چکاوه

و ز طول سفر حسرت من گشت علاوه

بگذر بشتاب اندر از رود سماوه

در ديده من بنگر درياچه ساوه

و ز سينه‏ام آتشکده فارس نمودار

تا آنکه گويد:

با ابرهه گو خير به تعجيل نيايد

کارى که تو مى‏خواهى از فيل نيايد

رو تا به سرت طير ابابيل نيايد

بر فرق تو و قوم تو سجيل نيايد

تا دشمن تو محبط جبريل نيايد

تاکيد تو در مورد تضليل نيايد

تا صاحب خانه نرساند به تو آزار

زنهار بترس از غضب صاحب خانه

بسپار بزودى شتر سبط کنانه

برگرد از اين راه و مجو عذر و بهانه

بنويس به نجاشى اوضاع، شبانه

آگاه کنش از بد اطوار زمانه

و ز طير ابابيل يکى بر بنشانه

کانجا شودش صدق کلام تو پديدار

تا آنجا که درباره ولادت آن حضرت گويد:

اين است که ساسان به دساتير خبر داد

جاماسب به روز سوم تير خبر داد

بر بابک بر نا پدر پير خبر داد

بودا به صنم خانه کشمير خبر داد

مخدوم سرائيل به ساعير خبر داد

وان کودک ناشسته لب از شير خبر داد

ربيون گفتند و نيوشيدند احبار

از شق و سطيح اين سخنان پرس زمانى

تا بر تو بيان سازند اسرار نهانى

گر خواب انوشروان تعبير ندانى

از کنگره کاخش تفسير توانى

بر عبد مسيح اين سخنان گر برسانى

آرد به مدائن درت از شام نشانى

بر آيت ميلاد نبى سيد مختار

فخر دو جهان خواجه فرخ رخ اسعد

مولاى زمان مهتر صاحبدل امجد

آن سيد مسعود و خداوند مؤيد

پيغمبر محمود ابو القاسم احمد

وصفش نتوان گفت‏به هفتاد مجلد

اين بس که خدا گويد«ما کان محمد»

بر منزلت و قدرش يزدان کند اقرار

اندر کف او باشد از غيب مفاتيح

و اندر رخ او تابد از نور مصابيح

خاک کف پايش به فلک دارد ترجيح

نوش لب لعلش به روان سازد تفريح

قدرش ملک العرش به ما ساخته تصريح

وين معجزه‏اش بس که همى خواند تسبيح

سنگى که ببوسد کف آن دست گهربار

اى لعل لبت کرده سبک سنگ گهر را

وى ساخته شيرين کلمات تو شکر را

شيروى به امر تو درد ناف پدر را

انگشت تو فرسوده کند قرص قمر را

تقدير به ميدان تو افکنده سپر را

و آهوى ختن نافه کند خون جگر را

تا لايق بزم تو شود نغز و بهنجار

موسى ز ظهور تو خبر داد به يوشع

ادريس بيان کرده به اخنوخ و هميلع

شامول به يثرب شده از جانب تبع

تا بر تو دهد نامه آن شاه سميدع

اى از رخ دادار بر انداخته برقع

بر فرق تو بنهاده خدا تاج مرصع

در دست تو بسپرده قضا صارم بتار

پى‏نوشت‏ها:

1. براى تحقيق و بحث‏بيشتر درباره معناى اين کلمات و تطبيق آن با رسول خدا(ص)به کتاب اثبات نبوت - يا راه سعادت - تاليف استاد فقيد حاج ميرزا ابو الحسن شعرانى رحمة الله عليه مراجعه شود. و همچنين در کلمات آينده و تحقيق در معناى فارقليط و غيره به همان کتاب رجوع شود.

2. آنچه ذيلا از سيره ابن هشام نقل کرده‏ايم تلخيص شده است.

[ بازگشت ]




چند رسانه ای    نرم افزار    انجمن ها    مراکز    دیگر پایگاهها    ارتباط با ما