هيئت ثقيف در محضر حضرت محمد (ص) - Maghaleh
 
 
 












 

 

هیئت ثقیف در محضر رسول خدا(ص)

کتاب: زندگانى حضرت محمد(ص) ص 618

نویسنده: رسولى محلاتى

لازم به تذکر است که سال نهم هجرت را به خاطر ورود وفدها«شخصیتها و هیئتهایى که به نمایندگى قبایل و سایر ملتها به مدینه مى‏آمدند»ـعام الوفودـنامیدند.شهر مدینه هر چند روز یک بار شاهد ورود این هیئتهاى گوناگون بود که برخى با لباسهاى محلى و هیئتهاى جالبى وارد مى‏شدند تا پیغمبر اسلام را از نزدیک ببینند و به دین اسلام در آمده و با رهبر اسلام پیمان دوستى بسته و پیوند خود را به آن حضرت اعلام دارند.

این بیشتر بدان خاطر بود که با فتح مکه مرکز قدرت بت پرستان و محور اصلى دشمنان اسلام سقوط کرد و سایه قدرت این آیین مقدس بر سراسر شبه جزیره افتاد و قبایل و گروههاى مختلف و اقلیتهاى مذهبى دیگر مانند مسیحیان ساکن عربستان دانستند که دیر یا زود اسلام در میان تمام افراد و قبیله‏هاى ساکن جزیرة العرب نفوذ خواهد کرد و بهتر آن است که زودتر به این آیین مقدس وارد شده و یا از نزدیک با رهبر عالى قدر اسلام آشنایى و دوستى برقرار سازند.

پیش از این گفته شد که لشکر اسلام پس از فتح مکه به حنین و از آنجا به طائف رفت و محاصره طائف مدتى طول کشید و رسول خدا(ص)مصلحت در آن دید که موقتا از فتح طائف و محاصره آنجا صرفنظر کند و از این رو به قصد عمره به سوى‏مکه حرکت کرد و پس از آن به مدینه آمد.

با پیشرفت اسلام و توسعه آن در سراسر جزیرة العرب،بزرگان طائف خود را در محاصره آیین اسلام دیدند و تصمیم گرفتند تا هیئتى را به نزد رسول خدا(ص)فرستاده و اسلام اختیار کنند .

ابتدا عروة بن مسعود ثقفى یکى از بزرگان ایشان به فکر افتاد تا خود به نزد پیغمبر آمده و ایمان آورد و به همین منظور از طائف حرکت کرده و هنگامى که پیغمبر اسلام در راه بازگشت از تبوک بود و هنوز به شهر مدینه نرسیده بود خود را به آن حضرت رسانده و مسلمان شد و سپس اجازه گرفت تا به شهر خود طائف بازگردد و آنها را به اسلام دعوت نماید.

رسول خدا(ص)به او فرمود:آنان به جنگ تو خواهند آمد و دعوتت را نخواهند پذیرفت و بدین وسیله از کشته شدن او به دست قبیله‏اش او را بیم داد،ولى عروه که خود را خیلى نزد آنها محترم مى‏دانست و چنین چیزى را باور نمى‏کرد عرض کرد:آنها مرا از دیدگان خود بیشتر دوست دارند،و بدین ترتیب از رسول خدا اجازه گرفته به طائف آمد.

و روز دیگر در میان غرفه خود که در بلندى قرار داشت ایستاد و مردم را به آیین مقدس اسلام دعوت کرد اما همان‏طور که رسول خدا(ص)خبر داد و پیش بینى کرده بود قوم و قبیله‏اش به مخالفت با او برخاسته از اطراف تیربارانش کردند و سرانجام یکى از آن تیرها کارگر شده بر بدن عروه نشست و همان سبب شهادت و مرگ او گردید و هنگام مرگ به نزدیکانش گفت:

این کرامتى بود که خدا نصیب من کرد و پیغمبر به من خبر داد و سپس وصیت کرد جنازه او را در کنار قبور شهداى طائفـکه هنگام محاصره آن شهر به شهادت رسیده بودندـدفن کنند،و چون خبر قتل او به پیغمبر اسلام رسید فرمود:عروه در میان قوم خود همانند صاحب یاسین بود در میان قومش.

قبیله ثقیف پس از اینکه عروه را به قتل رساندند از این کار خود سخت پشیمان شدند و خود را در محذور سختى مى‏دیدند،زیرا مى‏دانستند از انتقام مسلمانان وقبایل اطراف طائف که تدریجا مسلمان شده و روز به روز بر تعدادشان افزوده مى‏شد آسوده و ایمن نخواهند ماند،از این رو به فکر چاره افتادند و پس از مشورتى که با بزرگان خود کردند قرار شد عبد یالیل را که از نظر سن و مقام و منزلت همانند عروة بن مسعود بود به سمت نمایندگى و پذیرش اسلام و مصالحه به نزد رسول خدا(ص)بفرستند.

عبد یالیل که مى‏ترسید پس از مراجعت به سرنوشت عروه دچار گردد گفت:من بتنهایى حاضر نیستم به دنبال این کار بروم مگر آنکه چند تن دیگر را نیز با من بفرستید و پس از گفتگو پنج نفر دیگر را نیز از تیره‏هاى مختلف قبیله ثقیف انتخاب کرده و همراه او فرستادند.

نمایندگان ثقیف به مدینه آمدند و مغیرة بن شعبه که در سلک مسلمانان و خود از قبیله ثقیف بود به آنها برخورد و طرز سلام را در اسلام به آنها یاد داد که هنگام ورود به محضر رسول خدا(ص)چگونه سلام کنند ولى آنها به همان وضع زمان جاهلیت سلام کرده و حاضر نشدند در آغاز ورود تسلیم آیین مقدس اسلام گردند.

براى آنها خیمه‏اى در مسجد زده شد و آنها در آن خیمه سکونت کردند و باب مذاکره میان ایشان و پیغمبر اسلام براى مصالحه آغاز گردید و نمایندگان ثقیف پذیرش اسلام خود را به دو چیز مشروط کردند یکى آنکه گفتند:تا سه سال بتکده«لات»به حال خود باشد و آن را ویران نکنند،دیگر آنکه قبیله ثقیف را از خواندن نماز معاف بدارد.

اینان خیال مى‏کردند دین اسلام یک دین ساختگى و قراردادى و احکام آن احکامى اختیارى است که پیغمبر اسلام مى‏تواند در اصول و یا فروع آن روى صلاح دید خود و یا روى تمایلات و تقاضاى افراد دخل و تصرفى کند و آنها را کم و زیاد کرده و یا مدتى براى عمل و انجام آنها در نظر بگیرد و بخوبى معلوم مى‏شود که به حقیقت اسلام و این آیین مقدس آسمانى پى نبرده بودند و چون با مخالفت شدید پیغمبر اسلام رو به رو شدند دانستند که چه تقاضاى بى‏مورد و بیجایى کرده‏اند و از این رو سه سال را به یک ماه تنزل داده باز هم دیدند مورد قبول قرار نگرفت از این رو تقاضا کردند که خود آنها را از شکستن بتها و ویران کردن بتخانه معاف بدارد و این کار را به دیگرى محول سازد که البته این تقاضا مورد موافقت رسول خدا(ص)قرار گرفت و چنانکه گفته‏اند آن حضرت ابو سفیان و مغیرة بن شعبه را مأمور این کار کرد و آنها به دستور آن حضرت به طائف رفته و بتکده لات را ویران کردند.

در رد پیشنهاد و تقاضاى دوم آنها نیز رسول خدا(ص)آن جمله جالب و تاریخى را بیان فرمود که گفت:

«لا خیر فى دین لا صلاة فیه»

[دین و آیینى که نماز در آن نباشد خیرى در آن دین نیست.]

نمایندگان ثقیف به ناچار اسلام را با تمام اصول و فروعش پذیرفته به شهر خود بازگشتند و در میان آنها مردى بود به نام عثمان بن ابى العاص که از همه جوانتر بود ولى به خاطر آنکه در مدت توقف در مدینه از آن پنج نفر دیگر بیشتر به اسلام علاقه‏مند شده بود و در یاد گرفتن قرآن و تعلیمات مقدس اسلام کوشش بیشترى داشت،رسول خدا(ص)او را امیر بر دیگران کرد و سمت نمایندگى خود را از نظر مذهبى و اجتماعى به او واگذار نمود و هنگامى که مى‏خواستند از مدینه حرکت کنند سفارشاتى به او کرد و از آن جمله درباره نماز جماعت و رعایت حال ناتوانان از مأمومین این گونه فرمود:

«یا عثمان تجاوز فى الصلاة،و اقدر الناس بأضعفهم فان فیهم الکبیر و الصغیر و الضعیف و ذا الحاجة»

[اى عثمان در نماز زود بگذر،و حال ناتوانترین مردم را در نظر بگیر،زیرا در میان آنها بزرگ و کوچک و ناتوان و گرفتار وجود دارد(که نمى‏توانند زیاد صبر کنند).]

و بدین ترتیب سرسخت‏ترین قبایل عرب شبه جزیره و محکمترین شهرهاى حجاز از نظر قلعه و برج و بارو در برابر اسلام خاضع و تسلیم گردید و آثار شرک و بت پرستى از آن سرزمین برچیده شد.


[ بازگشت ]




چند رسانه ای    نرم افزار    انجمن ها    مراکز    دیگر پایگاهها    ارتباط با ما