هيئت‏هاى نمايندگى ديگر در سال نهم هجرت - Maghaleh
 
 
 












 

 

هیئت‏هاى نمایندگى دیگر در سال نهم هجرت

کتاب: زندگانى حضرت محمد(ص) ص 632

نویسنده: رسولى محلاتى

فرستادگان بنى عامر و توطئه قتل پیغمبر اسلام

در آغاز نقل حوادث سال نهم گفته شد که در این سال چون اسلام در سراسر جزیرة العرب انتشار یافت و دشمنان اسلام یکى پس از دیگرى شکست‏خورده و تسلیم شدند قبایل و گروههاى مختلفى و حتى پیروان مذاهب دیگر نیز هیئتهایى مرکب از سران و بزرگان خویش به مدینه مى‏فرستادند تا از نزدیک با رسول خدا(ص)آشنا شده و اسلام را بپذیرند و یا آنکه پیمان صلحى با او امضا کرده و در کنار مسلمانان تحت‏شرایطى با آسایش زندگى کنند، این هیئتها به قدرى زیاد بودند که آن سال را سال‏«وفود»نامیدند.

از آن جمله هیئتى از طرف بنى عامر که به سرکشى و شرارت معروف بودند و عده‏اى از مسلمانان را ناجوانمردانه در حادثه‏«بئر معونه‏» (1) به قتل رسانیده بودند به سرکردگى سران خود به نام عامر بن طفیل، اربد بن قیس و جبار بن سلمى به مدینه آمدند تا مسلمان شوند.

افراد قبیله مزبور به استثناى آن چند نفر سران آنها روى صفاى دل و ایمان، به مدینه آمدند و نقشه‏اى نداشتند.

اما عامر بن طفیل و اربد با یکدیگر توطئه کرده بودند که چون به مدینه و محضر پیغمبر اسلام آمدند عامر آن حضرت را به گفتگو سرگرم کند و اربد با شمشیر رسول خدا(ص)را بکشد.

هیئت‏بنى عامر وارد مجلس رسول خدا شدند و هر یک در گوشه‏اى نشستند تنها عامر بن طفیل بود که نزدیک پیغمبر خدا آمد و شروع به مذاکره با آن حضرت و اسلام خود و قبیله‏اش نمود و گاهگاهى هم از زیر چشم به اربد که نزدیک‏پیغمبر(ص)ایستاده بود نگاه و اشاره مى‏کرد که توطئه را اجرا کند، اما بر خلاف انتظار اربد را مى‏دید که بى‏حرکت و آرام ایستاده و کارى نمى‏کند.

سرانجام خسته شد و بدون آنکه اسلام بیاورد از جا برخاسته به سوى دیار خود حرکت کرد و هنگامى که مى‏خواست‏برود دشمنى خود را با اسلام و پیغمبر اظهار کرده و بلکه آن حضرت را به جنگ با سپاهیان بسیار تهدید نموده گفت:

این شهر را براى جنگ با تو از سواره و پیاده پر خواهم کرد!

رسول خدا(ص)با کمال خونسردى نگاهى به او کرده و پاسخى به او نداد و تنها از خدا خواست تا شر او و اربد را از آن حضرت بگرداند.

عامر و همراهان از شهر خارج شدند و در راه که مى‏رفتند رو به اربد کرده گفت: چرا کارى را که قرار بود انجام ندادى؟

گفت: به خدا سوگند هر بار که تصمیم گرفتم شمشیر را بیرون آورم تو را مى‏دیدم که میان من و محمد حائل شده‏اى که اگر شمشیر مى‏زدم به تو مى‏خورد، و من چگونه مى‏توانستم تو را به قتل رسانم!

بنى عامر به سوى دیار خود بازگشتند و بجز عامر و اربد و جبار همگى اسلام اختیار کرده و مراتب وفادارى خود را به رسول خدا(ص)ابراز داشته بودند و عامر و اربد نیز به نفرین رسول خدا(ص)دچار گشتند، زیرا عامر در راه به مرض خناق دچار شد و در خانه زنى از بنى سلول از این جهان رخت‏بربست و همراهانش او را در همانجا دفن کردند (2) و اربد نیز پس از ورود به دیار بنى عامر و گذشتن یکى دو روز از ورود خود به صاعقه دچار شد و مرد.

سایر وفدها و هیئتها

وفدها و هیئتهاى دیگرى که از قبایل عرب در این سال و یا اوایل سال دهم براى دیدار پیغمبر اسلام و یا معاهده و پیمان به مدینه آمدند، بسیارند که چون عموما طرزبرخورد آنها با رسول خدا(ص)و اسلامشان به یک نحو بوده لزومى نداشت که به طور تفصیل شرح حال یک یک را بیان کنیم و از این رو نام جمعى از آنها را فهرست‏وار با مختصر تذکرى در هر جا لازم بود براى شما نقل کرده و حوادث سال نهم را به پایان مى‏رسانیم.

فرستاده بنى سعد

از آن جمله فرستاده بنى سعد است که نامش ضمام بن ثعلبه بود و چون به نزد حضرت محمد(ص)آمد و سؤالاتى کرده و پاسخ شنید، مسلمان شد و سپس به نزد قوم خود بازگشته و چون براى شنیدن سخنان او جمع شدند نخستین سخنى را که گفت این بود که فریاد زد:

مرگ بر لات و عزى!

و چون مردم به او گفتند: اى ضمام بترس از اینکه از خشم آن دو به بیمارى برص، جذام و جنون مبتلا شوى؟

گفت: به خدا سوگند آن دو هیچ سود و زیانى ندارند. . . و به دنبال آن مردم را به اسلام دعوت کرد و به گفته ابن عباس تمامى آنها دین اسلام را پذیرفتند.

فرستادگان عبد القیس

و از آن جمله جارود بن عمرو بود که با چند تن به عنوان نمایندگان عبد القیس به مدینه آمدند و چون رسول خدا(ص)اسلام را بر ایشان عرضه کرد جارود گفت: اگر من مسلمان شوم قرض مرا ادا مى‏کنى؟فرمود: آرى. و بدین ترتیب مسلمان شد و به نزد قوم خود بازگشت و بعدها از مسلمانان خوش عقیده و ثابت قدم گردید و در برابر کسانى از قوم خود که مرتد شدند استقامت و پایدارى زیادى کرد.

فرستادگان بنى حنیفه

قبیله بنى حنیفه همان قبیله مسیلمه بودند که به همراه مسیلمه به مدینه آمدند وهمگى مسلمان شده نبی اکرم (ص)به هر یک از آنها چیزى عطا فرمود و سهمى نیز به مسیلمه داد ولى پس از آنکه به دیار خود بازگشتند مسیلمه مرتد شده ادعاى نبوت و پیغمبرى کرد و به‏«مسیلمه کذاب‏»معروف شد و مدعى شد که من با محمد در امر نبوت شریک هستم و جملاتى را روى سجع و قافیه تنظیم کرد و گفت: اینها را جبرئیل بر من نازل کرده که از آن جمله بود:

«لقد اعطیناک الجماهر، فصل لربک و جاهر، ان مبغضک رجل کافر»

و یا اینکه نقل شده که در مقام معارضه با سوره بروج گفت:

«و الارض ذات المروج، و النساء ذات الفروج، و الخیل ذات السروج، و نحن علیهما نموج. . . »

و امثال این گونه جملات خنده‏آور و بى‏محتوایى که به او نسبت داده شده و حکایت از سبک مغزى و در عین حال زبردستى او در جور کردن جملات عربى و فریب دادن توده مردم مى‏کند، گرچه برخى در انتساب آنها به مسیلمه تردید کرده و احتمال داده‏اند که آنها مربوط به اسود عنسى باشد که معاصر با مسیلمه بود و در یمن ادعاى نبوت کرد.

و ابن هشام در سیرة نقل کرده که مسیلمه نامه‏اى به پیغمبر اسلام نوشت‏بدین مضمون:

«اما بعد فانى قد اشرکت فى الامر معک و ان لنا نصف الارض و لقریش نصف الارض و لکن قریشا قوم یعتدون‏» (3)

و رسول خدا(ص)در پاسخش نوشت:

«بسم الله الرحمن الرحیم، من محمد رسول الله الى مسیلمة الکذاب، السلام على من اتبع الهدى اما بعد فان الارض لله یورثها من یشاء من عباده و العاقبة‏للمتقین‏».

[به نام خداى بخشاینده و مهربان، این نامه‏اى است از محمد رسول خدا به مسیلمه کذاب، درود بر کسانى که از هدایت پیروى کنند، اما بعد زمین متعلق به خداست و به هر کس از بندگان خود که بخواهد واگذار مى‏کند، و سرانجام نیک از آن پرهیزکاران است. ]

و از کارهاى مسیلمه این بود که نماز را از امت‏خود برداشت و شراب و زنا را برایشان حلال کرد. از معجزات او نیز آن بود که زنى نزد وى آمده گفت: نخلستان ما خشک شده دعایى کن تا چاههاى ما پر آب شود، زیرا محمد براى قوم خود دعا کرد و چاههاى خشک پر از آب شده است. مسیلمه پرسید: محمد چه کرد؟زن گفت: ظرف آبى را خواسته و دعایى خواند و قدر از آن را در دهان خود مضمضه کرد و در چاه ریخت.

مسیلمه نیز چنین کرد و چون آن آب را در چاهها ریختند یکسره آب چاهها خشک شد.

و دیگر آنکه مردى به نزد او آمد گفت: محمد براى فرزندان اصحاب خود دعا مى‏کند تو هم درباره فرزند من دعایى کن!مسیلمه دستى به سر کودک آن مرد کشید و سرش طاس شد!

وفد بنى زبید

عمرو بن معدى کرب - شاعر معروف و شجاع نامى عرب - از قبیله بنى زبید بود که در همین سال به همراه جمعى از مردان قبیله خود به مدینه آمده اسلام اختیار نمود. ولى چنانکه مورخین نقل کرده‏اند پس از رحلت رسول خدا(ص)از اسلام خارج گردیده و مرتد شد، ولى دوباره پس از زد و خوردى که با خالد بن سعید بن عاص کرده و داستانى که با ابو بکر داشت مسلمان شد و در جنگ یرموک و قادسیه و جنگ نهاوند نیز شرکت جست و سرانجام در سال 21 هجرى در نزدیکیهاى نهاوند و یا در رى رخت از جهان بربست و از دنیا رفت.

وفد کنده

و از جمله وفدها فرستادگان قبیله کنده بودند که از یمن آمده و اشعث‏بن قیس نیز با آنها بود و شماره نفرات آنها را تا هشتاد نفر ذکر کرده‏اند که جامه‏هاى قیمتى بر تن کرده و سرها را شانه زده و سرمه بر چشم کشیده بودند و با وضع مخصوصى به مدینه آمدند.

وفدهاى دیگرى نیز از قبائل‏«ازد»، مردم‏«جرش‏»، «بنى حارث‏»، قبایل‏«همدان‏»، «طى‏» (4) و غیره به مدینه آمده و اسلام اختیار کردند و به طور کلى کمتر قبیله و یا نقطه‏اى در عربستان مانده بودند که در سال نهم و یا اوایل سال دهم مردم آن مسلمان نشده و از شرک و بت‏پرستى دست‏برنداشته باشند. و به هر حال سال نهم براى اسلام و مسلمین و پیشرفت هدف مقدس توحید سالى پربرکت و بزرگ بود.

پى‏نوشت‏ها:

1. به شرحى که در حوادث سال چهارم گذشت.

2. و این گفتار او به عنوان‏«ضرب المثل‏»معروف شد که در وقت مرگ با کمال تاسف پیوسته مى‏گفت: «غدة کغدة البعیر و موتا فى بیت‏سلولیة‏»!

[خناقى چون خناق شتران، و مرگى در خانه زن سلولى!]

3. [من در امر نبوت با تو شریک هستم و نیمى از زمین متعلق به ما دو نفر، و نیم دیگر مال قریش است ولى قریش مردمى متجاوز هستند. ]

4. پیش از این داستان آمدن عدى بن حاتم طایى و زید الخیر را که هر دو از قبیله‏«طى‏»بودند به تفصیل نقل کرده‏ایم.


[ بازگشت ]




چند رسانه ای    نرم افزار    انجمن ها    مراکز    دیگر پایگاهها    ارتباط با ما