حضرت علی (ع) و غزوه احد - Maghaleh
 
 
 












 

 

علی (ع) و غزوه احد

كتاب: فروغ ولايت ص 88 تا 94

نويسنده: استاد جعفر سبحانى

روحيه قريش بر اثر شكست در جنك بدر سخت افسرده بود. براى جبران اين شكست مادى ومعنوى وبه قصد گرفتن انتقام كشتگان خود، بر آن شد كه با ارتشى مجهز ومتشكل از دلاوران ورزيده اكثر قبايل عرب به سوى مدينه حركت كنند. از اين رو عمرو عاص وچند نفر ديگر مامور شدند كه قبايل كنانه وثقيف را با خود همراه سازند واز آنان براى جنگ با مسلمانان كمك بگيرند. آنان توانستند سه هزار مرد جنگى براى مقابله با مسلمانان فراهم آورند.

دستگاه اطلاعاتى اسلام، پيامبر را از تصميم قريش وحركت آنان براى جنگ با مسلمانان آگاه ساخت. رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم براى مقابله با دشمن شوراى نظامى تشكيل داد واكثريت اعضا نظر دادند كه ارتش اسلام از مدينه خارج شود ودر بيرون شهر با دشمن بجنگد. پيامبر پس از اداى نماز جمعه با لشكرى بالغ بر هزار نفر مدينه را به قصد دامنه كوه احد ترك گفت.

صف آرايى دو لشكر در بامداد روز هفتم شوال سال سوم هجرت آغاز شد. ارتش اسلام مكانى را اردوگاه خود قرار داد كه از پشت‏به يك مانع وحافظ طبيعى يعنى كوه احد محدود مى‏شد. ولى در وسط كوه بريدگى خاصى بودكه احتمال مى‏رفت دشمن، كوه را دور زند واز وسط آن بريدگى در پشت اردوگاه مسلمانان ظاهر شود. پيامبر براى رفع اين خطر عبد الله جبير را با پنجاه تير انداز بر روى تپه‏اى مستقر ساخت كه از نفوذ دشمن از اين راه جلوگيرى كنند وفرمان داد كه هيچگاه از اين نقطه دور نشوند، حتى اگر مسلمانان پيروز شوند ودشمن پا به فرار بگذارد.

پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم پرچم را به دست مصعب داد زيرا وى از قبيله بنى عبد الدار بود وپرجمدار قريش نيز از اين قبيله بود.

جنگ آغاز شد، وبراثر دلاوريهاى مسلمانان ارتش قريش با دادن تلفات زياد پا به فرار گذارد. تيراندازان بالاى تپه، تصور كردند كه ديگر به استقرار آنان بر روى تپه نيازى نيست.ازاين رو، برخلاف دستور پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم، براى جمع آورى غنايم مقر نگهبانى را ترك كردند. خالد بن وليد كه جنگاورى شجاع بود از آغاز نبرد مى‏دانست كه دهانه اين تپه كليد پيروزى است.چند بار خواسته بود كه از آنجا به پشت جبهه اسلام نفود كند ولى با تيراندازى نگهبانان روبرو شده، به عقب بازگشته بود. اين بار كه خالد مقر نگهبانى را خلوت ديد با يك حمله توام با غافلگيرى، در پشت‏سر مسلمانان ظاهر شد ومسلمانان غير مسلح وغفلت زده را از پشت‏سر مورد حمله قرار داد. هرج ومرج عجيبى در ميان مسلمانان پديد آمد وارتش فرارى قريش، از اين راه مجددا وارد ميدان نبرد شد. در اين ميان مصعب بن عمير پرچمدار اسلام به وسيله يكى از سربازان دشمن كشته شد وچون صورت مصعب پوشيده بود قاتل او خيال كرد كه وى پيامبر اسلام است، لذا فرياد كشيد:«الا قد قتل محمد».( هان اى مردم، آگاه باشيد كه محمد كشته شد). خبر مرگ پيامبر در ميان مسلمانان انتشار يافت واكثريت قريب به اتفاق آنان پا به فرار گذاردند، به طورى كه در ميان ميدان جز چند نفر انگشت‏شمار باقى نماندند.

ابن هشام، سيره نويس بزرگ اسلام، چنين مى‏نويسد:

انس بن نضر عموى انس بن مالك مى‏گويد:موقعى كه ارتش اسلام تحت فشار قرار گرفت وخبر مرگ پيامبر منتشر شد، بيشتر مسلمانان به فكر نجات جان خود افتادند وهر كس به گوشه‏اى پناه برد. وى مى‏گويد: ديدم كه دسته‏اى از مهاجر وانصار، كه در بين آنان عمر خطاب وطلحه وعبيد الله بودند، در گوشه‏اى نشسته‏اند ودر فكر نجات خود هستند. من با لحن اعتراض آميزى به آنان گفتم: چرا اينجا نشسته‏ايد؟در جواب گفتند:پيامبر كشته شده است وديگر نبرد فايده ندارد.من به آنها گفتم: اگر پيامبر كشته شده ديگر زندگى سودى ندارد; برخيزيد ودر آن راهى كه او كشته شد شما هم شهيد شويد; واگر محمد كشته شد خداى او زنده است.وى مى‏افزايد كه:من ديدم سخنانم در آنها تاثير ندارد; خوددست‏به سلاح بردم ومشغول نبرد شدم. (1)

ابن هشام مى‏گويد:انس در اين نبرد هفتاد زخم برداشت ونعش او را جز خواهر او كسى ديگر نشناخت. گروهى از مسلمانان به قدرى افسرده بودند كه براى نجات خود نقشه مى‏كشيدندكه چگونه به عبد الله بن ابى منافق متوسل شوند تا از ابوسفيان براى آنها امان بگيرد! گروهى نيز به كوه پناه بردند. (2)

ابن ابى الحديد مى‏نويسد:

شخصى در بغداد در سال 608 ه. ق. كتاب مغازى واقدى را نزد دانشمند بزرگ محمد بن معد علوى درس مى‏گرفت ومن نيز يك روز در آن مجلس درس شركت كردم.هنگامى كه مطلب به اينجا رسيد كه محمد بن مسلمة، كه صريحا نقل مى‏كند كه در روز احد با چشمهاى خود ديده است كه مسلمانان از كوه بالا مى‏رفتند وپيامبر آنان را به نامهايشان صدا مى‏زد ومى‏فرمود:«الي يا فلان، الي يا فلان( به سوى من بيا اى فلان) ولى هيچ كس به نداى رسول خدا جواب مثبت نمى‏داد، استاد به من گفت كه منظور از فلان همان كسانى هستند كه پس از پيامبر مقام ومنصب به دست آوردند وراوى، از ترس، از تصريح به نامهاى آنان خوددارى كرده است وصريحا نخواسته است اسم آنان را بياورد. (3)

فداكارى نشانه ايمان به هدف

جانبازى وفداكارى نشانه ايمان به هدف است وپيوسته مى‏توان با ميزان فداكارى اندازه ايمان واعتقاد انسان را به هدف تعيين كرد. درحقيقت عاليترين محك وصحيحترين مقياس براى شناسايى ميزان اعتقاد يك فرد، ميزان گذشت او در راه هدف است.قرآن اين حقيقت را در يكى از آيات خود به اين صورت بيان كرده است.

انما المؤمنون الذين آمنوا بالله و رسوله ثم لم يرتابوا و جاهدوا باموالهم و انفسهم في سبيل الله اولئك هم الصادقون .(حجرات:15)

افراد با ايمان كسانى هستند كه به خدا ورسول او ايمان آوردند ودر ايمان خود شك وترديد نداشتند ودر راه خدا با اموال وجانهاى خود جهاد كردند. حقا كه آنان در ادعاى خود راستگويانند.

جنگ احد بهترين محك براى شناختن مؤمن از غير مؤمن وعاليترين مقياس براى تعيين ميزان ايمان بسيارى از مدعيان ايمان بود.فرار گروهى ازمسلمانان در اين جنگ چنان تاثر انگيز بود كه زنان مسلمان، كه در پى فرزندان خود به صحنه جنگ آمده بودند وگاهى مجروحان را پرستارى مى‏كردند وتشنگان را آب مى‏دادند، مجبور شدند كه از وجود پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم دفاع كنند.هنگامى كه زنى به نام نسيبه فرار مدعيان ايمان را مشاهده كرد شمشيرى به دست گرفت واز رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم دفاع كرد. وقتى پيامبر جانبازى اين زن را در برابر فرار ديگران مشاهده كرد جمله تاريخى خود را در باره اين زن فداكار بيان كرد وفرمود:«مقام نسية بنت كعب خير من مقام فلان و فلان‏»( مقام نسيبه دختر كعب از مقام فلان وفلان بالاتر است) ابن ابى الحديد مى‏گويد: راوى به پيامبر خيانت كرده، نام افرادى را كه پيامبر صريحا فرموده، نياورده است. (4)

در برابر اين افراد، تاريخ به ايثار افسرى اعتراف مى‏كند كه در تمام تاريخ اسلام نمونه فداكارى است وپيروزى مجدد مسلمانان در نبرد احد معلول جانبازى اوست. اين افسر ارشد، اين فداكار واقعى، مولاى متقيان وامير مؤمنان، على عليه السلام است. علت فرار قريش در آغاز نبرد اين بود كه پرچمداران نه گانه آنان يكى پس از ديگرى به وسيله حضرت على عليه السلام از پاى در آمدند وبالنتيجه رعب شديدى در دل قريش افتاد كه تاب وتوقف واستقامت را از آنان سلب نمود. (5)

شرح فداكارى امام عليه السلام

نويسندگان معاصر مصرى كه وقايع اسلام را تحليل كرده‏اند حق حضرت على عليه السلام را چنانكه شايسته مقام اوست ويا لااقل به نحوى كه در تواريخ ضبط شده است ادا نكرده‏اند وفداكارى امير مؤمنان را در رديف ديگران قرار داده‏اند.ازاين رو لازم مى‏دانيم اجمالى از فداكاريهاى آن حضرت را از منابع خودشان در اينجا منعكس سازيم.

1- ابن اثير در تاريخ خود (6) مى نويسد:

پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از هر طرف مورد هجوم دسته‏هايى از لشكر قريش قرار گرفت. هر دسته‏اى كه به آن حضرت حمله مى‏آوردند حضرت على عليه السلام به فرمان پيامبر به آنها حمله مى‏برد وبا كشتن بعضى از آنها موجبات تفرقشان را فراهم مى‏كرد واين جريان چند بار در احد تكرار شد.به پاس اين فداكارى، امين وحى نازل شد وايثار حضرت على را نزد پيامبر ستود وگفت: اين نهايت فداكارى است كه او از خود نشان مى‏دهد. رسول خدا امين وحى را تصديق كرد وگفت:«من از على واو از من است‏» سپس ندايى در ميدان شنيده شد كه مضمون آن چنين بود:

«لاسيف الا ذوالفقار، ولا فتى الا علي‏».

شمشيرى چون ذوالفقار وجوانمردى همچون على نيست.

ابن ابى الحديد جريان را تا حدى مشروحتر نقل كرده، مى‏گويد:

دسته‏اى كه براى كشتن پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم هجوم مى‏آوردند پنجاه نفر بودند وعلى عليه السلام در حالى كه پياده بود آنها را متفرق مى‏ساخت.

سپس جريان نزول جبرئيل را نقل كرده، مى‏گويد:

علاوه بر اين مطلب كه از نظر تاريخ مسلم است، من در برخى از نسخه‏هاى كتاب «غزوات‏» محمد بن اسحاق جريان آمدن جبرئيل را ديده‏ام. حتى روزى از استاد خود عبد الوهاب سكينه از صحت آن پرسيدم. وى گفت صحيح است. من به او گفتم چرا اين خبر صحيح را مؤلفان صحاح ششگانه ننوشته‏اند؟ وى در پاسخ گفت: خيلى از روايات صحيح داريم كه نويسندگان صحاح از درج آن غفلت ورزيده‏اند! (7)

2- در سخنرانى مشروحى كه امير مؤمنان براى «راس اليهود» در محضر گروهى از اصحاب خود ايراد فرمود به فداكارى خود چنين اشاره مى‏فرمايد:

هنگامى كه ارتش قريش سيل آسا بر ما حمله كرد، انصار ومهاجرين راه خانه خود گرفتند. من با وجود هفتاد زخم از آن حضرت دفاع كردم.

سپس آن حضرت قبا را به كنار زد ودست روى مواضع زخم، كه نشانه‏هاى آنها باقى بود، كشيد. حتى به نقل «خصال‏» صدوق، حضرت على عليه السلام در دفاع از وجود پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به قدرى پافشارى وفداكارى كرد كه شمشير او شكست وپيامبر شمشير خود را كه ذوالفقار بود به وى مرحمت نمود تا به وسيله آن به جهاد خود در راه خدا ادامه دهد. (8)

3- ابن ابى الحديد مى‏نويسد:

هنگامى كه غالب ياران پيامبر پا به فرار نهادند فشار حمله دشمن به سوى آن حضرت بالا گرفت. دسته‏اى از قبيله بنى كنانه وگروهى از قبيله بنى عبد مناف كه در ميان آنان چهار قهرمان نامور بود به سوى پيامبر هجوم آوردند. در اين هنگام حضرت على پروانه‏وار گرد وجود پيامبر مى‏گشت واز نزديك شدن دشمن به او جلوگيرى مى‏كرد. گروهى كه تعداد آنان از پنجاه نفر تجاوز مى‏كرد قصد جان پيامبر كردند وتنها حملات آتشين حضرت على بود كه آنان را متفرق مى‏كرد. اما آنان باز در نقطه‏اى گرد مى‏آمدند وحمله خود را از سر مى‏گرفتند. در اين حملات، آن چهار قهرمان وده نفر ديگر كه اسامى آنان را تاريخ مشخص نكرده است كشته شدند. جبرئيل اين فداكارى حضرت على عليه السلام را به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم تبريك گفت وپيامبر فرمود: «على از من و من از او هستم‏».

4- در صحنه جنگهاى گذشته پرچمدار از موقعيت‏بسيار بزرگى برخوردار بوده وپيوسته پرچم به دست افراد دلير وتوانا واگذار مى‏شده است.پايدارى پرچمدار موجب دلگرمى جنگجويان ديگر بود وبراى جلوگيرى از ضربه روحى به سربازان چند نفر به عنوان پرچمدار تعيين مى‏شد تا اگر يكى كشته شود ديگرى پرچم را به دست‏بگيرد.

قريش از شجاعت ودلاورى مسلمانان در نبرد بدر آگاه بود. از اين رو، تعداد زيادى از دلاوران خود را به عنوان حامل پرچم معين كرده بود. نخستين كسى كه مسئوليت پرچمدارى قريش را به عهده داشت طلحة بن طليحه بود. وى نخستين كسى بود كه با ضربات حضرت على عليه السلام از پاى در آمد. پس از قتل او پرچم قريش را افراد زير به نوبت‏به دست گرفتند وهمگى با ضربات حضرت على عليه السلام از پاى در آمدند:سعيد بن طلحه، عثمان بن طلحه، شافع بن طلحه، حارث بن ابى طلحه، عزيز بن عثمان، عبد الله بن جميله، ارطاة بن شراحبيل، صواب.

با كشته شدن اين افراد، سپاه قريش پا به فرار گذارد واز اين راه نخستين پيروزى مسلمانان با فداكارى حضرت على عليه السلام به دست آمد. (9)

مرحوم مفيد در ارشاد از امام صادق عليه السلام نقل مى‏كند كه پرچمداران قريش نه نفر بودند وهمگى، يكى پس از ديگرى، به دست‏حضرت على عليه السلام از پاى در آمدند.

ابن هشام در سيره خود علاوه بر اين افراد از افراد ديگرى نام مى‏برد كه در حمله نخست‏با ضربات على عليه السلام از پاى در آمدند. (10)

پى‏نوشت‏ها:

1- سيره ابن هشام، ج‏3، ص‏83- 84.

2- سيره ابن هشام، ج‏3، ص‏83- 84.

3- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج‏15، ص‏23.

4- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج‏14، ص‏266.

5- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 14، ص 250.

6- كامل، ج‏2، ص‏107.

7- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج‏14، ص 215.

8- خصال،شيخ صدوق، ج‏2، ص 15.

9- تفسير قمى، ص‏103; ارشاد مفيد، ص 115; بحار ج 20، ص 15.

10- سيره ابن هشام، ج‏1، ص‏84 - 81.

[ بازگشت ]




چند رسانه ای    نرم افزار    انجمن ها    مراکز    دیگر پایگاهها    ارتباط با ما