غزوه «بنى النضير» - Maghaleh
 
 
 












 

 

غزوه «بنى النضير»

كتاب: فروغ ابديت، ج 2، ص 91

نويسنده: جعفر سبحانى

منافقان و يهوديان مدينه از شكست مسلمانان در احد و كشته شدن رجال علمى سخت خوشحال بودند و به دنبال فرصت بودند، كه در مدينه شورشى بر پا كنند، و به قبائل خارج از مدينه بفهمانند كه كوچكترين اتحاد و وحدت كلمه در مدينه وجود ندارد، و دشمنان خارجى مى‏توانند حكومت نوجوان اسلام را سرنگون سازند.

پيامبر براى اينكه از منويات و طرز تفكر يهوديان «بنى النضير» آگاه گردد، همراه گروهى از افسران خود عازم دژ آنها گرديد.اما هدف ظاهرى پيامبر از تماس با بنى النضير اين بود، كه آمده است در پرداخت خونبهاى آن دو نفر عرب از قبيله «بنى عامر» كه به دست عمرو بن اميه كشته شده بودند، كمك بگيرد.زيرا قبيله بنى النضير هم با مسلمانان پيمان داشتند، و هم با قبيله بنى عامر، و قبائل هم‏پيمان همواره در چنين لحظات يكديگر را كمك مى‏كردند .

پيامبر در برابر درب فرود آمد و مطلب خود را با سران قوم در ميان گذارد.آنان با آغوش باز از پيامبر استقبال كردند و قول دادند كه در پرداخت ديه كمك كنند.سپس در حالى كه پيامبر را با كنيه‏اش (ابو القاسم) خطاب مى‏كردند، درخواست نمودند كه رسول خدا وارد دژ آنها شود، و روز را آنجا به سر ببرد.رسول گرامى‏تقاضاى آنها را نپذيرفت و در سايه ديوار دژ با افسران خود نشست و با سران بنى النضير مشغول گفتگو گرديد. (1)

پيامبر احساس كرد كه اين چرب زبانى، با يك سلسله حركات مرموز توأم است.از طرفي در محوطه‏اى كه پيامبر نشسته بود، رفت و آمد زياد به چشم مى‏خورد، سخنان در گوشى كه مورث شك و بدبينى است، فراوان بود.در حقيقت، سران بنى النضير تصميم گرفته بودند كه پيامبر را غافلگير كنند.يك نفر از آنها به نام «عمرو حجاش» ، آماده شده بود كه بالاى بام برود و با افكندن سنگ بزرگى بر سر پيامبر، به زندگى او خاتمه بخشد.

خوشبختانه نقشه آنها نقش بر آب شد، توطئه‏ها و نقشه‏هاى شوم آنها از حركات مرموز و ناموزون آنها فاش گرديد، و بنا به نقل «واقدى» فرشته وحى، پيامبر را آگاه ساخت.پيامبر از جاى خود حركت كرد و طورى مجلس را ترك گفت كه يهوديان تصور كردند دنبال كارى مى‏رود و برمى‏گردد .ولى پيامبر راه مدينه را در پيش گرفت، و همراهانش را نيز از تصميم خود آگاه نساخت.آنان همچنان در انتظار بازگشت پيامبر به سر مى‏بردند، اما هر چه انتظار كشيدند انتظار آنها سودى نبخشيد.

جهودان بنى النضير سخت در تكاپو و تشويش افتادند.از يك طرف فكر مى‏كردند كه شايد پيامبر از توطئه آنها آگاه شده باشد، در اين صورت آنها را سخت گوشمال خواهد داد.از طرف ديگر با خود مى‏گفتند: اكنون كه پيامبر از تيررس ما بيرون رفته انتقام او را از ياران وى بگيريم، ولى بلافاصله مى‏گفتند: در اين صورت كار بجاى باريكترى مى‏كشد، و بطور مسلم پيامبر از ما انتقام مى‏گيرد.

در اين گيرودار همراهان پيامبر تصميم گرفتند كه دنبال پيامبر بروند و از جاى او آگاه شوند.مقدار زيادى از ديوار دژ دور نشده بودند كه با مردى روبرو شدند كه از مدينه مى‏آمد، و خبر ورود پيامبر را به مدينه همراه داشت.آنان فورا به محضر پيامبرشرفياب شدند و از توطئه‏چينى يهود كه امين وحى نيز آن را گزارش كرد، آگاه گرديدند. (2)

در برابر اين جنايت چه بايد كرد؟

اكنون وظيفه پيامبر با اين دسته خيانتكار چيست؟ گروهى كه از مزاياى حكومت اسلامى برخوردار بودند، و سربازان اسلام، اموال و نواميس آنها را حفظ مى‏كرد، جمعيتى كه نشانه‏هاى بارز نبوت و رسالت را در سراسر زندگى پيامبر مى‏ديدند و دلائل نبوت و گواههاى راستگوئى او را در كتابهاى خود مى‏خواندند، ولى به جاى مهمان‏نوازى نقشه قتل او را كشيدند و ناجوانمردانه كمر بر ترور او بستند، مقتضاى عدالت در اين زمينه چيست، و براى اينكه اين جريانها بار ديگر تكرار نشود، و ريشه اين گونه حوادث سوزانده شود چه بايد كرد؟ !

راه منطقى همان بود كه پيامبر گرامى برگزيد.به تمام سربازان آماده باش داده شد، سپس «محمد بن مسلمه اوسى» را پيش خود خواند، و دستور داد كه هر چه زودتر از طرف وى به سران بنى النضير پيام زير را برساند.

وى با سران بنى النضير تماس گرفت و گفت: رهبر عاليقدر اسلام، به وسيله من براى شما پيامى فرستاده كه هر چه زودتر اين آب و خاك را در ظرف ده روز ترك گوئيد.زيرا پيمان‏شكنى كرده‏ايد و از در مكر و حيله وارد شده‏ايد و اگر در اين ده روز اين مرز و بوم را ترك نكنيد خون شما هدر است.

اين پيام، افسردگى عجيبى در ميان يهود پديد آورد و هر كدام گناه را به گردن ديگرى انداخت .يكى از سران آنها پيشنهاد كرد كه همگى اسلام آورند، ولى لجاجت اكثريت مانع از پذيرفتن چنين پيشنهاد گرديد.بيچارگى عجيبى آنها را فرا گرفت، بناچار رو به محمد بن مسلمه كردند و گفتند: اى محمد تو از قبيله اوس هستى و ما پيش از آمدن پيامبر اسلام با قبيله تو پيمان دفاعى داشتيم، اكنون چرا با ما از در جنگ وارد مى‏شوى؟ وى با كمال رشادت كه در خور هر مسلمانى است‏گفت: آن زمان گذشت، اكنون دلها دگرگون شده است.

اين تصميم مطابق پيمانى است كه مسلمانان در نخستين روزهاى ورود پيامبر با طوائف يهود مدينه بسته بودند.اين پيمان، از طرف قبيله بنى النضير، توسط حيى بن اخطب امضاء شده بود .ما متن پيمان را در گذشته نقل كرده‏ايم، اينك گوشه‏اى از آن را در اينجا نقل مى‏كنيم :

پيامبر با هر يك از سه گروه (بنى النضير، بنى قين قاع بنى قريظه) پيمان مى‏بندد كه هرگز بر ضرر رسولخدا و ياران وى قدمى برندارند و به وسيله زبان و دست ضررى به او نزنند.. .هر گاه يكى از اين سه قبيله، بر خلاف متن پيمان رفتار كنند، دست پيامبر در ريختن خون و ضبط اموال و اسير كردن زنان و فرزندان آنها باز خواهد بود. (3)

اشكهاى تمساحانه

خاورشناسان باز در اين نقطه گريه‏هاى دروغى و اشگهاى تمساحانه خود را از سر گرفته و بسان دايه‏هاى مهربانتر از مادر، اشك ترحم بر جهودان پيمان‏شكن و خيانت پيشه «بنى النضير» ريخته و عمل پيامبر را دور از انصاف و عدالت دانسته‏اند.

اين خرده‏گيرى به منظور شناخت حقيقت و فهم مطلب نيست، زيرا با مراجعه به متن پيمانى كه از نظر خوانندگان گذرانديم، حقيقت روشن مى‏شود و مجازاتى كه پيامبر در حق آنها قائل گرديد به مراتب سبكتر از مجازاتى است كه در متن پيمان پيش‏بينى شده بود.

امروز صدها جنايت و ستم وسيله اربابان همين خاورشناسان، در شرق و غرب صورت مى‏گيرد و يك نفر از آنها كوچكترين اعتراضى به آنها نمى‏كند.اما وقتى پيامبر يك مشت توطئه‏گر را به كمتر از آن چيزى كه با آنها قرار گذارده بود مجازات مى‏كند، فورا داد و ناله يك مشت نويسنده‏اى كه به اغراض گوناگون دست به تحليل اين حوادث مى‏زنند، بلند مى‏شود.

نقش حزب نفاق

خطر حزب «نفاق» ، از خطر «يهود» بالاتر بود.زيرا منافق در سنگر دوستى از پشت خنجر مى‏زند، و ماسك دوستى بر چهره مى‏بندد.سردسته اين گروه، عبد الله ابى، و مالك بن ابى و...بودند .آنان فورا پيامى به سران بنى النضير دادند كه ما با دو هزار سرباز شما را يارى مى‏نمائيم، و قبائل هم پيمان شما يعنى بنى قريظه و غطفان شما را تنها نمى‏گذارند.اين وعده دروغين بر جرأت يهود افزود، و اگر هم در آغاز كار تصميم بر تسليم و ترك ديار داشتند، فكرشان دگرگون شد.درهاى دژ را بستند و با سلاح جنگى مجهز شده، تصميم گرفتند كه به هر قيمتى باشد از برجهاى خود دفاع كنند، و باغ و زراعت خود را بلا عوض در اختيار ارتش اسلام نگذارند .

يكى از سران بنى النضير (سلام بن مشكم) وعده عبد الله را پوچ شمرد، و گفت: صلاح در اين است كه كوچ كنيم، ولى حيى بن اخطب مردم را به استقامت و پايدارى دعوت كرد.

رسول گرامى، از پيام عبد الله آگاه شد.ابن ام مكتوم را در مدينه جانشين خود ساخت و تكبيرگويان براى محاصره قلعه «بنى النضير» حركت كرد.فاصله بنى قريظه و بنى النضير را لشكرگاه خود قرار داد، و رابطه آن دو گروه را از هم قطع كرد.و بنا به نقل ابن هشام، (4) شش شبانه روز بنا به نقل برخى ديگر 15 روز قلعه آنها را محاصره كرد، ولى يهوديان بر استقامت و پايدارى خود افزودند.پيامبر دستور داد، نخلهاى اطراف قلعه را ببرند، تا يهوديان يكباره دندان طمع از اين سرزمين بكنند.

در اين لحظه داد يهوديان از داخل قلعه بلند شد و همگى گفتند: اى ابو القاسم (كنايه از پيامبر) تو هميشه سربازان خود را از قطع اشجار نهى مى‏كردى، اين بارچرا دست به چنين كارى مى‏زنيد.ولى علت اين كار همان بود كه قبلا اشاره شد.

سرانجام جهودان تن به قضاء دادند و گفتند: ما حاضريم جلاء وطن كنيم مشروط بر اينكه اموال منقول خود را از اين سرزمين ببريم.پيامبر اكرم موافقت كرد، كه آنان آنچه از اموال دارند ببرند، غير از سلاح كه مى‏بايست به مسلمانان تسليم نمايند.

يهود آزمند در نقل اموال خود حداكثر كوشش را كردند، حتى درهاى خانه‏ها را با چهارچوبه از جايش كنده براى حمل آماده مى‏كردند، و باقيمانده خانه‏ها را با دست خود ويران مى‏كردند .گروهى از آنها عازم خيبر، و گروه ديگر روانه شام شدند.و دو نفر از آنها اسلام آوردند .

ملت زبون و بيچاره براى جبران شكست با زدن دف و خواندن سرود، مدينه را ترك گفتند و شكست خود را از اين طريق جبران كردند و خواستند برسانند كه ما از ترك اين ديار چندان ملول و آزرده نيستيم.

مزارع بنى النضير ميان مهاجران تقسيم مى‏شود

غنيمتى كه سربازان اسلام بدون جنگ و نبرد بچنگ مى‏آورند، به حكم قرآن (5) متعلق به شخص پيامبر است، و او هرگونه صلاح بداند در مصالح اسلام صرف مى‏كند.پيامبر مصلحت ديد اين مزارع و آبها و باغها را ميان مهاجران قسمت كند، زيرا دست آنها از ثروت دنيا به علت مهاجرت از مكه كوتاه بود، و در حقيقت سربار انصار و مهمان آنها بودند.اين نظر را سعد بن معاذ و سعد بن عباده نيز تصديق كردند.از اين جهت، تمام اراضى ميان مهاجران تقسيم گرديد و از انصار جز «سهل بن حنيف» و «ابودجانه» كه بسيار تهى‏دست بودند كسى بهره‏اى نبرد، و از اين راه گشايشى براى عموم مسلمانان به وجود آمد و شمشير قيمتى يكى از سران بنى النضير نيز به سعد معاذ واگذار شد.اين جريان در ماه ربيع سال چهارم اتفاق افتاد و سوره حشر نيز پيرامون اين حادثه نازل گرديد.ما براى اختصار از تفسير و ترجمه آيه‏هاى اين سوره صرف نظر مى‏كنيم.بيشتر تاريخ‏نويسان اسلامى عقيده دارند كه در اين حادثه خونى ريخته نشد، ولى مرحوم مفيد (6) مى‏گويد: شب فتح نبرد مختصرى كه منجر به قتل ده نفر از يهوديان شد صورت گرفت و با كشته شدن آنها مقدمات تسليم شدن ارتش آماده گرديد.

پى‏نوشت‏ها:

.1 مغازى مى‏گويد: پيامبر وارد جلسه سران «بنى النضير» گرديد ـ «مغازى» ، ج 1/ .364

.2 «مغازى واقدى» ، ج 1/ .365

.3 به صفحات 377 تا 385 مراجعه شود و متن پيمان در «بحار الانوار» ، ج 19/110 ـ 111، نقل شده است.

.4 «سيره ابن هشام» ، ج 2/ .191

.5 سوره حشر/ .6

.6 «ارشاد» /47 و .48

[ بازگشت ]




چند رسانه ای    نرم افزار    انجمن ها    مراکز    دیگر پایگاهها    ارتباط با ما