كوفه، مركز خلافت اسلامى - Maghaleh
 
 
 












 

 

كوفه، مركز خلافت اسلامى

كتاب: فروغ ولايت ص 465 تا 469

نويسنده: جعفر سبحانى

خورشيد اسلام در سرزمين مكه طلوع كرد وپس از گذشت‏سيزده سال در آسمان يثرب ظاهر شد وبعد از ده سال نور افشانى در مدينه افول كرد، در حالى كه افق نوى به روى مردم شبه جزيره گشود وسرزمين حجار وخصوصا شهر مدينه به عنوان مركز دينى وثقل سياست معرفى شد.

پس از درگذشت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم، گزينش خليفه به وسيله مهاجرين وانصار ايجاب كرد كه مدينه مقر خلافت اسلامى گردد وخلفا با اعزام عاملان وفرمانداران به اطراف واكناف به تدبير امور بپردازند واز طريق فتح بلاد وشكستن سدها وموانع، در گسترش اسلام بكوشند.

امير مؤمنان عليه السلام كه علاوه بر تنصيص وتعيين صاحب رسالت، از ناحيه مهاجرين وانصار برگزيده شده بود، نيز طبيعتا مى‏بايست، همچون خلفاى گذشته مدينه را مركز خلافت قرار دهد واز همانجا به رتق وفتق امور بپردازد. او در آغاز كار خلافت از همين شيوه پيروى كرد وبا نامه نگارى واعزام افراد لايق وبركنار كردن افراد دنيا پرست وايراد خطابه‏هاى آتشين وسازنده خود، امور جامعه اسلامى را اداره نمود ونظام اسلامى كه در طى مدت بيست وپنج‏سال از آغاز خلافت ابوبكر در آن انحراف وكجيهايى پيدا شده بود در حال اصلاح بود كه ناگهان مسئله «ناكثان‏»، يعنى پيمان شكنى كسانى كه پيش از همه با او بيعت كرده بودند، رخ داد وگزارشهاى هولناك وتكان دهنده‏اى به وى رسيد ومعلوم شد كه پيمان شكنان، به كمك مالى بنى اميه ونفوذ واحترام همسر پيامبر، جنوب عراق را تسخير كرده‏اند وپس از تصرف بصره دهها نفر از ياران وكارگزاران امام عليه السلام را به ناحق كشته‏اند.

اين امر سبب شد كه امام عليه السلام براى تنبيه ناكثان ومجازات همدستان آنان، مدينه را به عزم بصره ترك گويد وبا سپاهيان خود در كنار بصره فرود آيد. آتش نبرد ميان سپاه بر حق امام ولشكريان باطل ناكثان مشتعل شد وسرانجام سپاه حق پيروز گرديد وسران شورش كننده كشته شدند وگروهى از آنان پا به فرار نهادند وبصره مجددا به آغوش حكومت اسلامى بازگشت واداره امور آن به دست‏ياران على عليه السلام افتاد واوضاع شهر ومردم حال عادى به خود گرفت وابن عباس، مفسر قرآن وشاگرد ممتاز امام، به استاندارى آنجا منصوب شد.

اوضاع ظاهرى ايجاب مى‏كرد كه امام عليه السلام از راهى كه آمده بود به مدينه باز گردد ودر كنار مدفن پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم وبا همفكرى گروهى از ياران وصحابه آن حضرت به نشر معارف اسلامى ومعالجه مزاج بيمار جامعه واعزام سربازان به نقاط دور دست‏براى گسترش نفوذ قدرت اسلامى وديگر شئون خلافت‏بپردازد واز هر نوع كشمكش ورودر رويى با اين وآن اجتناب كند. ولى اين ظاهر قضيه بود وهر فرد ظاهر بينى به امام چنين تكليفى مى‏كرد; بالاخص كه مدينه در آن روز از قداست ومعنويت وروحانيت‏خاصى برخوردار بود، زيرا مهد واقعى اسلام ومدفن پيام آور خدا ومركز صحابه از مهاجرين وانصار بود كه رشته گزينش خليفه وعزل وخلع او را در دست داشتند.

با تمام اين شرايط وجهات، امام عليه السلام راه كوفه را برگزيد تا مدتى در آنجا رحل اقامت افكند. اين كار، كه پس از شور وتبادل نظر با ياران انجام گرفت (1) ، به دو جهت‏بود:

1- در حالى كه امير مؤمنان عليه السلام با گروه انبوهى از مدينه حركت كرد وگروههايى در نيمه راه به او پيوستند، ولى بيشتر سربازان وجان نثاران امام را مردم كوفه وحوالى آن تشكيل مى‏دادند. زيرا امام براى سركوبى پيمان شكنان به وسيله صحابى بزرگ، عمار ياسر وفرزند گرامى خود امام حسن عليه السلام از مردم كوفه، كه مركز مهم عراق بود، استمداد طلبيد وگروه انبوهى از مردم آن منطقه به نداى امام پاسخ مثبت گفتند وهمراه نمايندگان وى عازم جبهه شدند. (2) هرچند گروهى مانند ابو موسى اشعرى وهمفكران او از هرگونه نصرت وكمگ خوددارى كردند وبا رفتار وگفتار خود در حركت مردم به ميدان جهاد كارشكنى كردند.

پس از آنكه امام در نبرد با ناكثان پيروز شد ودشمن را تار ومار ساخت، حقشناسى ايجاب مى‏كرد كه از خانه وزندگى اين مردم ديدن كند ولبيك گويان وجهادگران خود راتقدير ومتقاعدان وبازماندگان از جهاد را توبيخ ومذمت نمايد.

2- امام عليه السلام مى دانست كه شورش پيمان شكنان گناهى است از گناهان معاويه كه آنان را به نقض ميثاق تشويق كرده بود واز روى فريب، غايبانه دست‏بيعت‏به آنان داده وحتى در نامه‏اى كه به زبير نوشته بود خطوط شورش را كاملا ترسيم كرده وياد آور شده بود كه از مردم شام براى او بيعت گرفته است وبايد هرچه زودتر كوفه وبصره را اشغال كنند وبه خونخواهى عثمان تظاهر كنند ونگذارند فرزند ابوطالب بر آن دو شهر دست‏بگذارد.

اكنون كه تير اين ياغى به خطا رفته وشورش پايان يافته بود بايد هرچه زودتر ريشه فساد قطع وشاخه شجره ملعونه‏بنى اميه از پيكر جامعه اسلامى بريده مى‏شد. نزديكترين نقطه به شام همان كوفه است. گذشته از اين، عراق منطقه‏اى لشكر خيز وفدايى پرور بود وامام، بيش از هر نقطه، بايد بر آنجا تكيه مى‏كرد. امام عليه السلام خود در يكى از خطبه‏ها به اين مطلب اشاره كرده است; آنجا كه مى‏فرمايد:«و الله ما اتيتكم اختيارا ولكن جئت اليكم سوقا...». (3) يعنى: به خدا سوگند من به ميل خود به سوى شما نيامدم بلكه از روى ناچارى بود.

اين دو علت‏سبب شد كه امام عليه السلام كوفه را به عنوان مقرخود برگزيند ومركز خلافت اسلامى را از مدينه به عراق منتقل سازد.از اين رو، در دوازدهم ماه رجب سال سى وشش هجرى در روز دو شنبه همراه با گروهى از بزرگان بصره وارد شهر كوفه شد. مردم كوفه ودر پيشاپيش آنان قاريان قرآن ومحترمين شهر از امام استقبال به عمل آوردند ومقدم او را گرامى داشتند. براى محل نزول امام عليه السلام قصر«دار الاماره‏» را در نظر گرفته بودند واجازه خواستند كه آن حضرت را به آنجا وارد كنند ودر آنجا سكنى گزيند. ولى امام از فرود در قصر، كه پيش از وى مركز كجرويها وستمها بود، ابا ورزيد وفرمود: قصر مركز تباهى است وسرانجام در منزل جعدة بن هبيره مخزومى فرزند خواهرام هانى(دختر ابوطالب) سكنى گزيد. (4) امير المؤمنين عليه السلام درخواست كرد كه براى سخن گفتن با مردم در محلى به نام «رحبه‏» كه سرزمين گسترده‏اى بود فرود آيد وخود در آن نقطه ازمركب پياده شد.

نخست در مسجدى كه در آنجا بود دو ركعت نماز گزارد وآنگاه بر فراز منبر رفت وخدا را ثنا گفت وبه پيامبر او درود فرستاد وسخن خود را با مردم چنين آغاز كرد:

اى مردم كوفه، براى شما در اسلام فضيلتى است مشروط بر اينكه آن را دگرگون نسازيد. شما را به حق دعوت كردم وپاسخ گفتيد. زشتى را آغاز كرديد ولى آن را تغيير داديد... شما پيشواى كسانى هستيد كه دعوت شما را پاسخ گويند ودر آنچه كه وارد شديد داخل شوند.

بدترين چيزى كه براى شما از آن بيم دارم دو چيز است:پيروى از هوى وهوس ودرازى آرزو.پيروى از هوس از حق باز مى‏دارد ودرازى آرزو سراى بازپسين را از ياد مى‏برد. آگاه باشيد كه دنيا پشت كنان، كوچ كرده وآخرت اقبال كنان به حركت در آمده است وبراى هر يك از اين دو فرزندانى است.شما از فرزندان آخرت باشيد. امروز هنگام عمل است نه حساب، وفردا وقت‏حساب است نه عمل.

سپاس خدا را كه ولى خود را كمك كرد ودشمن را خوار ساخت ومحق وراستگو را عزيز وپيمان شكن وباطلگرا را ذليل نمود. بر شما باد تقوى وپرهيزگارى واطاعت از آن كس كه از خاندان پيامبر خدا اطاعت كرده است، كه اين گروه به اطاعت اولى وشايسته ترند از كسانى كه خود را به اسلام وپيامبر نسبت مى‏دهند وادعاى خلافت مى‏كنند. اينان با ما به مقابله بر مى‏خيزند وبا فضيلتى كه از ما به آنان رسيده است‏بر ما برترى مى‏جويند ومقام وحق ما را انكار مى‏كنند. آنان به كيفر گناه خود مى‏رسند وبه زودى با نتيجه گمراهى خود در سراى ديگر روبرو مى‏شوند.

آگاه باشيد كه گروهى از شما از نصرت من تقاعد ورزيد ومن آنان را توبيخ ونكوهش مى‏كنم.آنان را ترك كنيد وآنچه را دوست ندارند به گوش آنان برسانيد تا رضاى مردم را كسب كنند وتا حزب الله از حزب شيطان باز شناخته شود. (5)

پى‏نوشتها:

1- الامامة والسياسة، ص 85(طبع حلب).

2- مسعودى تعداد كوفيانى را كه به لشكر امام پيوستند7000 وبه قولى 6560 نفر نوشته است - مروج الذهب، ج‏2، ص 368. يعقوبى هم شش هزار نفر نوشته است - تاريخ يعقوبى، ج‏2، ص 182. ابن عباس مى‏گويد:هنگامى كه در ذى قار پياده شديم به امام گفتم كه از كوفه بسيار كم به يارى شما آمده‏اند. امام فرمود:6560 نفر بدون كم وزياد به كمك من خواهند آمد. ابن عباس مى‏گويد: من از آمار دقيق آنها تعجب كردم وبا خود گفتم حتما آنها را خواهم شمرد. پانزده روز در ذى قار توقف كرديم تا اينكه صداى شيهه اسبها وقاطرها بلند شد ولشكر كوفه رسيد. من آنها را دقيقا شمردم. ديدم درست همان تعدادى است كه امام فرموده بود.گفتم: الله اكبر، صدق الله ورسوله. - شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج‏2،ص‏187.

3- نهج البلاغه، خطبه 70.

4- وقعه صفين، ص‏8.

5- وقعه صفين، ص‏3; نهج البلاغه عبده، خطبه‏هاى‏27 و41. مرحوم مفيد در ارشاد (ص 124) قسمت اول اين خطبه را نقل نكرده است.


[ بازگشت ]




چند رسانه ای    نرم افزار    انجمن ها    مراکز    دیگر پایگاهها    ارتباط با ما