گفتگوى امام (ع) با ابوموسى - Maghaleh
 
 
 












 

 

گفتگوى امام (ع) با ابوموسى

كتاب: فروغ ولايت ص 672 تا 675

نويسنده: جعفر سبحانى

دوست ودشمن بر سادگى وكم عمقى ابوموسى اتفاق نظر داشتند و او را «چاقوى كند وبى دسته‏» وكم ظرفيت مى‏خواندند.ولى على عليه السلام چه مى‏توانست‏بكند؟دوستان ساده لوح وبى ظرفيت او كه غالبا از همان قماش ابوموسى بودند، دو مطلب را بر او تحميل كردند: هم اصل حكميت را وهم شخص حكم را.

امام عليه السلام به هنگام اعزام ابوموسى به «دومة الجندل‏» با او وبا دبير خود عبيد الله بن ابى رافع چنين به سخن پرداخت:

امام عليه السلام خطاب به ابوموسى:«احكم بكتاب الله و لا تجاوزه‏» يعنى: براساس كتاب خدا داورى كن و از آن گام فراتر منه.

وقتى ابوموسى به راه افتاد، امام فرمود: مى‏بينم كه او در اين جريان فريب خواهد خورد.

عبيد الله، اگر جريان چنين است و او فريب خواهد خورد چرا او را اعزام مى‏كنى؟

امام(ع):«لوعمل الله في خلقه بعلمه ما احتج عليهم بالرسل‏». (1) يعنى:اگر خداوند با علم خود با بندگانش رفتار مى‏كرد ديگر براى آنان پيامبرانى اعزام نمى‏كرد وبه وسيله آنان با ايشان احتجاج نمى‏نمود.

گفتگوى فرمانده نظامى امام با ابوموسى

شريح بن هانى، فرماندهى كه امام عليه السلام او را در راس يك گروه چهارصد نفرى به دومة الجندل اعزام كرد، دست ابوموسى را گرفت وبه او چنين گفت: تو مسئوليت‏بزرگى را به دوش گرفته‏اى، كارى كه شكاف آن مرمت پذير نيست.بدان اگر معاويه بر عراق مسلط شود ديگرعراقى وجود ندارد، ولى اگر على بر شام مسلط شودبراى شاميان مشكلى وجود نخواهد داشت.تو در آغاز حكومت امام از خود وقفه نشان دادى; اگر باز چنين كارى كنى گمان به يقين واميد به نوميدى تبديل مى‏شود.

ابوموسى در پاسخ او گفت:گروهى كه مرا متهم مى‏سازند شايسته نيست كه مرا به داورى برگزينند تا باطل را از آنان دفع وحق را بر ايشان جلب كنم. (2)

نجاشى، شاعر معروف سپاه امام ودوست ديرينه ابوموسى، طى اشعارى او را به رعايت‏حق وعدالت توصيه كرد وچون آن اشعار را بر ابوموسى خواندند گفت:از خدا مى‏خواهم كه افق روشن گردد وطبق رضاى خدا انجام وظيفه كنم. (3)

گفتگوى احنف با ابوموسى

آخرين فردى كه با ابوموسى وداع كرد احنف بود.وى دست ابوموسى را گرفت وبه او چنين گفت:عظمت كار را درك كن وبدان كه كار ادامه دارد. اگر عراق را ضايع كنى ديگر عراقى نيست.از مخالفت‏خدا بپرهيز كه خدا دنيا وآخرت را براى تو جمع مى‏كند.اگر فردا با عمروعاص روبه رو شدى، تو ابتدا به سلام مكن، هرچند سبقت‏بر سلام سنت است ولى او شايسته اين كار نيست.دست در دست او مگذار، زيرا دست تو امانت امت است.مبادا تورا در صدر مجلس بنشاند، كه اين كار خدعه وفريب است. از اينكه با تو در اطاق تنها سخن بگويد بپرهيز، زيرا ممكن است در آنجا گروهى را، به عنوان شهود، مخفى سازد تا بر ضد تو گواهى دهند.

آن گاه احنف براى آزمودن اخلاص ابوموسى نسبت‏به امام عليه السلام به او چنين پيشنهاد كرد:

اگر با عمرو در باره امام به توافق نرسيدى به او پيشنهاد كن كه عراقيان مى‏توانند از قريشيان ساكن شام كسى را به عنوان خليفه برگزينند واگر اين را نپذيرفتند پيشنهاد ديگرى كن وآن اينكه شاميان مى‏توانند از قريشيان ساكن عراق فردى را به عنوان خليفه انتخاب كنند. (4) ابوموسى در برابر اين سخن را كه به معنى عزل امام عليه السلام از خلافت وتعيين خليفه ديگر بود، شنيد ولى واكنشى نشان نداد.

احنف فورا به محضر امام عليه السلام بازگشت وجريان را به او گفت ويادآور شد كه ما كسى را براى احقاق حق خود اعزام مى‏كنيم كه از خلع وعزل تو پروايى ندارد. امام عليه السلام فرمود:«ان الله غالب على امره‏». احنف يادآور شد كه اين كار مايه ناراحتى ماست. (5)

پى‏نوشتها:

1- مناقب ابن شهر آشوب، ج‏2، ص 261.

2- الامامة والسياسة‏ج‏1،ص 115; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج‏2، ص 245.

3- وقعه صفين، ص 534; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج‏2، ص‏247.

4- الامامة والسياسة، ج‏1، ص‏116; وقعه صفين، ص‏536; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج‏2، ص‏249.

5- وقعه صفين، ص‏537.

[ بازگشت ]




چند رسانه ای    نرم افزار    انجمن ها    مراکز    دیگر پایگاهها    ارتباط با ما