تولد امام حسن مجتبی(ع) - Maghaleh
 
 
 












 

 

تولد امام حسن مجتبی(ع)

كتاب: زندگانى امام حسن مجتبى عليه السلام، ص. 3 تا 8 و 474تا 484

مؤلف: سيد هاشم رسولى محلاتى

پيش از اين در تاريخ زندگانى پيامبر بزرگوار اسلام در حوادث سال سوم هجرت ذكر شد كه سبط اكبر آن حضرت، امام حسن(ع)، در سال سوم به دنيا آمد، و مشهور آن است كه اين مولود فرخنده در شب نيمه ماه رمضان-بهترين ماههاى خدا-متولد شده، و البته در اين باره در كتابهاى شيعه و سنت اقوال ديگرى هم نقل شده كه خلاف مشهور است (1) .

داستان ولادت و مراسم نامگذارى

و اما داستان ولادت به گونه‏اى كه در روايات شيخ صدوق(ره)در امالى و علل و عيون اخبار الرضا(ع)و روايات ديگر محدثين شيعه و اهل سنت آمده و از امام سجاد(ع) روايت‏شده اين گونه است كه فرمود:

چون فاطمه(س)فرزندش حسن را به دنيا آورد، به پدرش على(ع)عرض كرد: نامى براى او بگذار، على(ع)فرمود: من چنان نيستم كه در مورد نامگذارى او به رسول خدا پيشى گرفته و سبقت جويم.در اين وقت رسول خدا(ص)بيامد، و آن كودك را در پارچه زردى پيچيده، به نزد آن حضرت بردند.حضرت فرمود: مگر من به شما نگفته بودم كه او را در پارچه زردنپيچيد؟سپس آن پارچه را به كنارى افكند و پارچه سفيدى گرفته و كودك را در آن پيچيد، آنگاه رو به على(ع)كرده فرمود: آيا او را نامگذارى كرده‏اى؟

عرض كرد: من در نامگذارى وى به شما پيشى نمى‏گرفتم!

رسول خدا(ص)فرمود: من هم در نامگذارى وى بر خدا سبقت نمى‏جويم!

در اين وقت‏خداى تبارك و تعالى به جبرئيل وحى فرمود كه براى محمد پسرى متولد شده، به نزد وى برو و سلامش برسان و تبريك و تهنيت گوى و به وى بگو: براستى كه على نزد تو به منزله هارون است از موسى، پس او را به نام پسر هارون نام بنه!

جبرئيل از آسمان فرود آمد و از سوى خداى تعالى به وى تهنيت گفت و سپس اظهار داشت: خداى تبارك و تعالى تو را مامور كرده كه او را به نام پسر هارون نام بگذارى. رسول خدا(ص)پرسيد: نام پسر هارون چيست؟عرض كرد: «شبر».فرمود: زبان من عربى است؟ عرض كرد: نامش را«حسن‏»بگذار، و رسول خدا(ص)او را حسن ناميد... (2)

و در برابر اين روايت، روايات ديگرى هم در كتابهاى علماى شيعه و اهل سنت آمده كه چون حسن(ع)به دنيا آمد، على(ع)او را«حرب‏»ناميد، و چون رسول خدا(ص)اطلاع يافت‏به على(ع)دستور داد آن نام را به‏«حسن‏»تغيير دهد... (3)

و يا اينكه على(ع)نام اين نوزاد را«حمزه‏»گذارد و چون حسين به دنيا آمد نام او را«جعفر»گذارد، و پس از آن رسول خدا(ص)على(ع)راطلبيده و به او فرمود: به من دستور داده شده كه نام اين فرزند خود را تغيير دهم، سپس به على(ع)دستور داد كه نام آن دو را«حسن‏»و«حسين‏»بگذارد، و على(ع)نيز به دستور آن حضرت عمل كرد... (4)

ولى همان گونه كه صاحب كشف الغمه گفته است، اين مطلب بعيد به نظر مى‏رسد، و خلاف مشهور و ضعيف است، و مشهور همان است كه در روايت‏بالا ذكر شد، و باقر شريف در كتاب حياة الحسن اين گونه روايات را از موضوعات و جعليات دانسته و دليلهايى بر اين مطلب ذكر كرده كه بهتر است‏براى اطلاع بيشتر به همان كتاب مراجعه نماييد. (5)

و در روايات بسيارى از طريق اهل سنت آمده كه اين دو نام شريف‏«حسن‏»و«حسين‏»در جاهليت‏سابقه نداشته و از نامهاى بهشتى است، و متن يكى از آن روايات كه طبرى در كتاب ذخائر العقبى روايت كرده، اين گونه است كه عمران بن سليمان گفته:

«الحسن و الحسين اسمان من اسماء اهل الجنة، ما سميت‏بهما فى الجاهلية‏» (6)

(حسن و حسين دو نام از نامهاى اهل بهشت است كه در زمان جاهليت‏سابقه نداشته است.)

انجام مراسم دينى و سنتهاى مذهبى

از جمله سنتهاى اسلامى درباره نوزاد، گفتن اذان و اقامه در گوش راست و چپ اوست كه رسول خدا(ص)اين سنت را درباره اين نوزاد عزيز انجام داد، و پس از اينكه او را به دست آن حضرت دادند، در گوش راستش‏اذان و در گوش چپ او اقامه گفت (7) .

و نيز براى نوزاد جديد عقيقه كرد(يعنى گوسفندى براى او قربانى كرد (8) و يك ران آن را به قابله داد، و در برخى از روايات است كه اين كار را در روز هفتم انجام داد (9) .

و در روايت كلينى(ره)در كافى اين گونه است كه پس از عقيقه اين دعا را خواند:

«...بسم الله عقيقة عن الحسن‏»

(به نام خدا اين عقيقه‏اى است از حسن...)

و به دنبال آن نيز اين دعا را خواند:

«اللهم عظمها بعظمه، و دمها بدمه، و شعرها بشعره، اللهم اجعله وقاءا لمحمد و آله‏» (10)

(خدايا استخوان آن در برابر استخوان اين نوزاد، و گوشتش در برابر گوشت وى، و خونش در برابر خون او، و مويش در برابر موى او، خدايا آن را وسيله حفاظتى براى محمد و خاندانش قرار ده.)

و همچنين رسول خدا(ص)دستور داد موى سر نوزاد را در روز هفتم بتراشند و هم وزن آن نقره صدقه دهند، و سپس بر سر نوزاد«خلوق‏»-كه نوعى عطر مخلوط بوده-ماليد، و به دنبال آن به عنوان مذمت از رسم و شيوه معمول آن زمان كه خون بر سر نوزاد مى‏ماليدند به اسماء كه راوى حديث است فرمود: «يا اسماء الدم فعل الجاهلية‏»

(اى اسماء ماليدن خون بر سر نوزاد از كارهاى زمان جاهليت است!)

و در پاره‏اى از روايات اهل سنت آمده كه در روز هفتم مراسم ختنه نوزاد نيز انجام شد (11) ، ولى ظاهر روايات شيعه آن است كه از جمله مختصات ائمه دين(ع)آن بوده كه‏«مختون‏»(يعنى ختنه شده)به دنيا مى‏آمدند، جز آنكه به عنوان استحباب و سنت، صورتى (12) از اين كار را انجام مى‏دادند... (13)

و از جمله سنتهاى نوزاد در اسلام تعويذ او به دعاست، يعنى براى سلامتى و حفظ او از چشم زخم و شياطين جنى و انسى به وسيله خواندن يا نوشتن دعا او را در پناه خدا قرار داده و به خدا مى‏سپارند.

و طبق روايات بسيارى كه در كتابهاى شيعه و اهل سنت آمده، رسول خدا(ص)دو فرزند خود حسن و حسين(ع)را به اين دعا تعويذ فرمود:

«اعيذ كما بكلمات الله التامة من كل شيطان وهامة و من كل عين لامة‏» (14)

(شما را پناه مى‏دهم به كلمات تامه و كامله پروردگار از هر شيطان بدخواهى و از هر چشم زخمى.)

و در روايت ديگرى است كه اين گونه مى‏فرمود:

«اعيذ كما من عين العاين و نفس النافس‏» (15)

(شما را پناه مى‏دهم از چشم چشم زن، و نفس نفس زن.)

كنيه و القاب

و از جمله آداب و سنتهاى ولادت نوزاد پس از نامگذارى، تعيين كنيه‏براى اوست كه طبق حديثى، امام باقر(ع)فرمود:

«انا لنكنى اولادنا فى صغرهم مخافة النبز ان يلحق بهم‏» (16)

(ما براى فرزندانمان در كودكى كنيه قرار مى‏دهيم، از ترس آنكه مبادا در بزرگى دچار لقبهاى ناخوشايند گردند.)

و كنيه آن حضرت بر طبق روايات بسيارى‏«ابو محمد»بوده و كنيه ديگرى نداشته است.

و اما القاب آن حضرت بدين شرح است: سبط، زكى، مجتبى، سيد، تقى، طيب، ولى...

و مرحوم اربلى در كتاب كشف الغمة پس از نقل كنيه و القاب آن حضرت از روى كتابهاى اهل سنت گفته است: مشهورترين اين القاب‏«تقى‏»است و بهترين و شايسته‏ترين آنها همان است كه رسول خدا(ص)او را بدان ملقب فرمود و آن‏«سيد»است. (17)

پى‏نوشت‏ها:

1.مستدرك حاكم، ج 3، ص 169، اسد الغابه، ج 2، ص 9، اكمال الرجال خطيب تبريزى، ص 627، حياة الامام الحسن، ج 1، ص 59.

2.بحار الانوار، ج 43، ص 238، و به همين مضمون روايات بسيارى در كتب اهل سنت نقل شده كه بيشتر آنها در ملحقات احقاق الحق، ج 10، ص 492 به بعد ذكر شده است.

3.بحار الانوار، ج 43، ص 251، حياة الحسن باقر شريف، ج 1، ص 63، ملحقات احقاق الحق، ج 10، صص 501-492.

4.بحار الانوار، ج 43، ص 255، ملحقات احقاق الحق، ج 10، ص 498.

5.حياة الامام الحسن بن على، ج 1، ص 63.

6.ملحقات احقاق الحق، ج 10، ص 488 و حياة الامام الحسن بن على، ج 1، ص 63.و در مناقب ابن شهرآشوب از عمران بن سليمان و عمرو بن ثابت نقل كرده كه گفته‏اند: «ان الحسن و الحسين اسمان من اسامى اهل الجنة و لم يكونا فى الدنيا»

7.بحار الانوار، ج 43، ص 239، مسند احمد بن حنبل، ج 6، ص 391، صحيح ترمذى، ج 1، ص 286، صحيح ابى داود، ج 33، ص 214، احقاق الحق، ج 11، صص 8-6.

8.و در برخى از روايات شيعه و اهل سنت آمده كه دو گوسفند براى حسن(ع)و دو گوسفند براى حسين(ع)قربانى كرد، ولى روايت‏يك گوسفند مشهورتر و از نظر سند هم قوى‏تر از روايات ديگر است، چنانچه در حياة الامام الحسن نيز بدان تصريح كرده است.

9 و 10.بحار الانوار، ج 43، صص 239 و 250 و 257.حياة الامام، ج 1، ص 64.ملحقات احقاق الحق، ج 10، صص 17-511.

11.نور الابصار، ص 108، و ملحقات احقاق الحق، ج 10، ص 519 به نقل از مفتاح النجا بدخشى.

12.و به تعبير روايات‏«امرار موسى‏»مى‏كرده‏اند.

13.سفينة البحار، ج 1، ص 379.

14.سفينه، ج 2، ص 287 و ملحقات احقاق الحق، ج 10، صص 520 و 524 و 527.

15.ملحقات احقاق الحق، ج 10، ص 527.

16.حياة الامام الحسن(ع)، ج 1، ص 65.

17.بحار الانوار، ج 43، ص 255.



خولة دختر منظور فزاريه، از زنان مشهور به عقل و كمال بود كه قبل از ازدواج با امام حسن(ع)به همسرى محمد بن طلحه در آمده بود و از وى سه پسر داشت، و چون محمد بن طلحه در جنگ جمل به قتل رسيد و چندى گذشت، خواستگاران زيادى پيدا كرد، ولى خود او اظهار علاقه به ازدواج با سبط اكبر رسول گرامى اسلام داشت و از اين رو كار خود را به آن حضرت واگذار كرد، و امام حسن(ع)نيز او را به ازدواج خود درآورد، و از وى حسن بن حسن(حسن مثنى)به دنيا آمد، و تا پايان عمر آن حضرت نيز افتخار همسرى امام(ع)را داشت، و در رحلت آن حضرت نيز بسيار بى‏تابى مى‏كرد كه پدرش در تسليت و دلدارى او اين دو شعر را سروده:

نبئت‏خولة امس قد جزعت

من ان تنوب نوائب الدهر

لا تجزعى يا خول و الصطبرى

ان الكرام بنوا على الصبر

2.عايشه خثعميه

عايشه خثعمية از زنانى بود كه امام(ع)در زمان حيات پدرش امير المؤمنين(ع)با او ازدواج كرد، و چون امير المؤمنين(ع)به شهادت رسيد، وى به نزد امام حسن(ع) آمده و به صورت شماتت‏به آن حضرت عرض كرد:

«لتهنئك الخلافة‏»!

(خلافت‏بر تو مبارك باد!)

و امام(ع)به خاطر همين عمل او، آن زن را طلاق داد.

3.جعده دختر اشعث

و جعده نيز همان زنى است كه امام(ع)را مسموم ساخت-به شرحى كه در صفحات قبل خوانديد. (1)

4.ام كلثوم دختر فضل بن عباس.

5.ام اسحاق دختر طلحة بن عبيد الله.

6.ام بشير دختر ابو مسعود انصارى، كه از وى زيد بن الحسن به دنيا آمد.

7.هند دختر عبد الرحمن بن ابى بكر.

8.نفيلة-و يا«رملة‏»-مادر قاسم، كه كنيزى بوده.

9.ام عبد الله دختر شليل بن عبد الله بجلى، كه عبد الله بن الحسن از آن زن متولد شد..زنى از بنى شيبان كه هوادار خوارج بود و چون امام(ع)از اين مطلب خبر دار شد او را طلاق داد.

11.زنى از ثقيف.

12.زنى از قبيله عمرو بن اهيم منقرى.

13.زنى از دختران زرارة.

و اينها بود نام مجموع زنانى كه به عنوان همسران آن حضرت از زنان آزاده و كنيز در تاريخ ثبت‏شده (2) و فرزندان آن حضرت نيز از همين زنها بوده‏اند، كه بايد توجه داشت اين زنان نيز برخى كنيزانى بوده‏اند كه امام حسن(ع)آنها را پس از چندى آزاد كرده-چنانكه در بخش فضايل آن حضرت خوانديد كه به بهانه اهداى يك شاخه گل و يا يك محبت‏ساده آنها را آزاد مى‏كرد، و زنان آزاده نيز زنانى بودند كه معمولا خود يا پدر و عشيره آنها به خاطر وصلت‏با رسول خدا(ص)با كمال اشتياق و علاقه و گاهى با التماس آنها را به عقد آن حضرت در مى‏آوردند.چنانكه در حالات چند تن از آن زنها نوشته‏اند، و امام(ع)نيز با تقاضاى آنها موافقت مى‏فرمود، و احيانا پس از مدتى آنها را طلاق مى‏داد وگرنه اين سيزده زن نيز هميشه در خانه آنحضرت و در عقد ازدواج او نبودند، بلكه اين نام مجموع زنهايى است كه در طول حدود سى سال افتخار همسرى سبط اكبر رسول خدا(ص)و ريحانه آن بزرگوار را پيدا كردند، و شايد بسيارى از آنها بوده‏اند كه پس از مدتى از آن حضرت به عنوان آزادى يا طلاق جدا مى‏شدند!

فرزندان امام حسن(ع)

و در عدد فرزندان امام حسن(ع)نيز اختلاف زيادى در روايات شيعه و اهل سنت ديده مى‏شود، كه شيخ مفيد(ره)عدد آنان را پانزده تن ذكر كرده‏و فرموده است: فرزندان حسن(ع)پانزده پسر و دختر بودند(بدين ترتيب: )زيد و دو خواهرش: ام الحسن و ام الحسين، و مادر اين سه، ام بشير دختر ابى مسعود عقبة بن عمرو بود، حسن بن حسن و مادرش خولة دختر منظور فزارى بود، عمرو بن حسن و دو برادرش قاسم و عبد الله و مادرشان ام ولد بود، عبد الرحمن بن حسن و او نيز مادرش ام ولد بود، و حسين بن حسن كه به اثرم ملقب بود، و برادرش طلحه و خواهر اين دو فاطمه، و مادرشان ام اسحق دختر طلحة بن عبيد الله تيمى است، و ام عبد الله و فاطمه و ام سلمه و رقيه دختران آن حضرت(ع)كه از مادرهاى مختلف بودند. (3)

و در كتاب اعلام الورى طبرسى فرزندان آن حضرت را شانزده نفر ذكر كرده، كه به نامهاى بالا، پسرى به نام ابوبكر را نيز اضافه كرده است.

و مرحوم ابن شهرآشوب، در كتاب مناقب گويد: فرزندان آن حضرت سيزده پسر و يك دختر بودند، ولى در شرح نامها كه مى‏رسد بيش از چهارده نفر دختر و پسر براى آن حضرت نام مى‏برد. (4)

زيد بن حسن

شيخ مفيد(ره)در شرح حال فرزندان آن حضرت اينگونه فرموده:

و اما زيد بن حسن(ع)پس او كسى است كه متولى صدقات رسول خدا(ص)بود، و از ديگر فرزندان آن حضرت سالمندتر بود، و مردى والا قدر و بزرگوار و خوش نفس و پر خير بود، و شاعران او را ستايش بسيار كرده، و مردمان از جاهاى دور و نزديك به خاطر بهره‏گيرى از او به سويش رهسپار بودند، و مورخين گفته‏اند: زيد بن حسن همچنان متولى صدقات رسول خدا(ص)بود، تا آنگاه كه سليمان بن عبد الملك به خلافت رسيد نامه‏اى به فرماندار خود در مدينه نوشت: كه پس از رسيدن اين نامه، زيد بن حسن را از منصب توليت صدقات رسول خدا(ص)بر كنار و معزول گردان، و آن را به دست فلان پسر فلان-كه مردى از بستگانش بود-بسپار، و هرگونه كمكى از تو خواست‏به او كمك كن. و السلام.و چون عمر بن عبد العزيز بر سر كار آمد، نامه‏اى از او به همان فرماندار مدينه آمد بدين مضمون كه: زيد بن حسن مرد شريف قبيله بنى هاشم و سالمند ايشان است، پس همين كه اين نامه من به تو رسيد، صدقات رسول خدا(ص)را به او بازگردان و هرگونه كمكى از تو خواست دريغ نكن.و السلام.

و درباره زيد بن حسن، محمد بن بشير خارجى اين اشعار را گفته است:

اذا نزل ابن المصطفى بطن تلعة

نفى جد بها و اخضر بالنبت عودها

و زيد ربيع الناس في كل شتوة

اذا اخلفت انوائها و رعودها

حمول لاشناق الديات كانه

سراج الدجى اذ قارنته سعودها

(هر گاه پسر مصطفى(ع)به دامن كوهى فرود آيد، خشكى(و بى‏آب و علفى)آنجا برطرف گردد و چوب خشك آن بيابان سبز شود.

و زيد باران بهارى مردم است(در جود و بخشش)در هر زمستانى كه ستارگان باران و رعدهاى(ابر را)به همراه خود ببرند.

پول ديه‏ها(ى مردم)را به گردن گيرد گويا او چراغ تابناك شبهاى تار است كه ستارگان درخشنده با او قرين گشته‏اند.)

و زيد در سن نود سالگى از دنيا رفت، و گروهى از شعرا در مرگ او مرثيه‏ها گفتند، و نيكى‏هاى او را ستوده و فضايل او را به شعر درآوردند، از جمله كسانى كه براى او مرثيه گفت، قدامة بن موسى جمحى است كه گويد:

فان يك زيد غابت الارض شخصه

فقد بان معروف هناك وجود

و ان يك امسى رهن رمس فقد ثوى

به و هو محمود الفعال فقيد

سميع الى المعتر يعلم انه

سيطلبه المعروف ثم يعود

و ليس بقوال و قد حط رحله

لملتمس المعروف اين تريد

اذا قصر الوغد الدنى نمى به

الى المجد آباء له و جدود

مباذيل للمولى محاشيد للقرى

و في الروع عند النائبات اسود

اذا انتحل العز الطريف فانهم

لهم ارث مجد ما يرام تليد

اذا مات منهم سيد قام سيد

كريم يبنى بعده و يشيد

(اگر زمين نابهنگام جسم زيد را در خود گيرد، در آن زمين كردار نيك و بخشش آشكار گردد.

و اگر شب را به سر برد در جايى و اسير گور گردد(و از دنيا برود)بحقيقت‏به آنجا فرود آمده، در حالى كه پسنديده كردار و از دست رفته است(يعنى رفتنش موجب تاسف و اندوه است).

به درخواست كننده(و مرد سائل، گوشش)شنواست، زيرا مى‏داند بزودى همانا كرم او آن مرد را مى‏كشد و دوباره بازگردد.

به آنكس كه جوياى بخشش است، هنگامى كه فرود آيد نمى‏گويد: كجا را مى‏خواهى؟(يعنى نگفته و نپرسيده به او بخشش مى‏كند، زيرا جز او از كسى بخشش نجويند).

هر گاه مرد پست رذل(از حسب و نسب او)كوتاه كند، او را به بزرگى برفرازند پدران و اجدادش.

آن مردانى كه به بندگان(و غلامان)خود بخشش مى‏كردند، و براى ميهمانان خدمتگزار بودند، و هنگام ترس در پيشامدها شيرانى بودند.

هرگاه مرد تازه دوران و نو رسى بزرگى به خود بندد، پس براى ايشان است ميراث مجد و عظمت دست نخورده قديم(يعنى اگر كسى به بزرگى تازه خود ببالد، اينان از قديم بزرگ و بزرگزاده بوده‏اند).هرگاه بزرگى از ايشان بميرد، مرد بزرگ و بزرگوار ديگرى(به جاى او)بپا خيزد كه پس از او بناى تازه(در بزرگى)بسازد و آن را محكم كند.)

و مانند اين، اشعار بسيارى است كه نقل آنها كتاب را طولانى كند، و زيد بن حسن بدون آنكه ادعاى امامتى بكند از دنيا برفت، و هيچ يك از گروه شيعه و نه ديگران چنين ادعايى درباره او نكردند، زيرا شيعه دو دسته‏اند، يكى طايفه امامى، و ديگر طايفه زيدى، پس طايفه امامى درباره امامت تكيه بر نصوص(و سخنانى كه رسول خدا(ص)بصراحت درباره امامت كسى فرموده)نمايند، و(روشن است)كه نصوصى درباره فرزندان امام حسن(ع) نرسيده، و همگى آنان در اين باره اتفاق دارند، و هيچ يك از آنان چنين ادعايى براى خود نكرده تا شك در آن پيدا شود.و اما زيديه(پيروان زيد بن على بن الحسين(ع)) پس از على و حسن و حسين(ع)در باب امامت مراعات دعوت و جهاد كنند(يعنى آن كس را امام دانند كه مردم را به امامت‏خود بخواند و با دشمنان جهاد نمايد)و زيد بن حسن رحمه الله(كسى بود كه)با بنى اميه مدارا مى‏كرد، و از جانب ايشان كارهايى عهده‏دار مى‏شد، و راى او با دشمنان خود به تقيه بود، و با ايشان آميزش مى‏كرد، و اين كار(يعنى تقيه و آميزش)در پيش زيديه با نشانه‏هاى امامت‏سازگار نيست، چنانكه نقل شد.

و اما حشويه كسانى هستند كه بنى اميه را امام دانند و براى فرزندان رسول خدا(ص) در هيچ حال و زمانى امامت را قائل نيستند.

و اما معتزله(پيروان واصل بن عطاء كه از مجلس حسن بصرى اعتزال و كناره‏گيرى جست و از اين رو پيروانش را معتزله گويند)امامت‏براى كسى قائل نيستند جز آن كس كه در اعتزال هم راى آنان باشد، و يا آن كس كه شورا و اختيار مردمان عقد خلافت را براى او ببندد، و چنانكه گفتيم، زيد بن حسن از اين احوال بيرون است.

و اما خوارج به امامت آن كس كه امير المؤمنين(ع)را دوست دارد واو را فرمانرواى خود داند قائل نيستند، و خلافى نيست در اينكه زيد از كسانى بود كه پدر و جد خود را دوستدار بود و آنان را امام و فرمانرواى خود مى‏دانست.

حسن بن حسن

شيخ مفيد(ره)فرموده:

و اما حسن بن حسن(فرزند ديگر آن حضرت(ع))مردى بزرگ و بزرگوار و دانشمند و پارسا بود و در زمان خود متولى صدقات امير المؤمنين على بن ابيطالب(ع)بود، و آن جناب با حجاج بن يوسف ثقفى داستانى دارد كه زبير بن بكار روايت كرده، گويد: حسن بن حسن در زمان خود متولى صدقات امير المؤمنين(ع)بود، پس روزى در ميان سوارانى كه با حجاج مى‏رفتند مى‏رفت و حجاج در آن روز فرماندار شهر مدينه بود، پس حجاج به او گفت: عمر بن على را در صدقات پدرت با خود شريك ساز، زيرا كه او عموى توست و يادگار خاندان شماست!حسن گفت: شرطى را كه على(ع)در اين باره كرده(و آن روز به فرزندان حسن واگذارده)به هم نمى‏زنم و كسى را كه او در صدقات داخل نكرده، من داخل نخواهم كرد.حجاج گفت: اكنون من او را داخل در آن مى‏كنم.پس حسن بن حسن خود را به عقب كشيد تا گاهى كه حجاج از او غافل شد، به سوى عبد الملك(بن مروان كه آن هنگام خليفه بود و در شام اقامت داشت)رهسپار شد و به در سراى او ايستاده، اجازه ملاقات مى‏خواست، يحيى بن ام الحكم بر او گذشت و چون او را بديد نزد او آمده، بر او سلام كرد و از آمدنش به شام و احوالش پرسيد، سپس به او گفت: من هنگام ملاقاتت در پيش عبد الملك سودى به تو خواهم رساند، و هنگامى كه حسن بن حسن بر عبد الملك در آمد عبد الملك به او خوش آمد گفت و با خوشرويى آماده پاسخ دادن به درخواست او شد، و حسن بن حسن را زودتر از عادت سپيدى موى فرا گرفته بود، پس عبد الملك در حالى كه يحيى بن ام‏الحكم نيز در مجلس خليفه حاضر بود به حسن گفت: اى ابا محمد سپيدى مو و پيرى زود به سراغ تو آمده؟يحيى بن ام الحكم گفت: اى امير المؤمنين چرا چنين نباشد!آرزوهاى مردم عراق او را پير كرده، گروههاى مردم(از اين سو و آن سو)به نزد او مى‏آيند و او را به آرزوى خلافت مى‏اندازند(و اندوه نرسيدن به آن او را پير كرده)!حسن بن الحسن رو به او كرده، گفت: به خدا پذيرايى بدى از من كردى، اينگونه نيست كه تو مى‏گويى، بلكه ما خاندانى هستيم كه موى ما زود سپيد شود، و عبد الملك اين سخنان را مى‏شنيد، پس به حسن گفت: آنچه به خاطر آن به اينجا آمده‏اى بيان كن، او جريان گفتار حجاج را به او بازگو كرد، عبد الملك گفت: حجاج را چنين كارى نرسيده و من براى او نامه‏اى مى‏نويسم كه اين كار را نكند، پس نامه‏اى به حجاج نوشت و جايزه‏اى نيكو به حسن بن حسن داد.

و چون حسن از نزد عبد الملك بيرون آمد، يحيى بن ام الحكم او را ديدار كرد، پس حسن براى بد رفتاريش در حضور عبد الملك با او درشتى كرد، و به او گفت: اين چه چيزى بود كه به من وعده كردى(و بر خلاف آن رفتار نمودى؟)يحيى به او گفت: آرام باش كه به خدا سوگند هميشه خليفه از تو انديشه دارد و مى‏ترسد، و اگر ترس از تو نبود، خواسته‏ات را انجام نمى‏داد و من درباره نيكى به تو كوتاهى نكردم(يعنى اين سخن من موجب گشت كه بيم تو در دل او بيفتد و حاجتت را روا سازد).

و حسن بن حسن با عمويش امام حسين(ع)در كربلا حاضر گشت، و چون حسين(ع)كشته شد و خاندان او اسير گشتند(حسن بن حسن نيز در ميان اسيران بود)و اسماء بن خارجة(كه از طايفه مادر حسن بن حسن بود)او را از ميان اسيران بيرون كشيده، گفت: به خدا هرگز كسى را نيرويى بر پسر خوله(كه نام مادر او بود)نباشد و دسترسى به او پيدا نكند!عمر بن سعد گفت: پسر برادر ابى حسان را(كنيه اسماء بن خارجة است) واگذاريد، وبرخى گويند: هنگامى كه اسير شد، جراحاتى به او رسيده بود كه از آن بهبودى يافت.

و روايت‏شده كه حسن بن حسن يكى از دو دختر عمويش امام حسين(ع)را براى خويش خواستگارى كرد، حسين(ع)به او فرمود: اى فرزند هر كداميك كه بيشتر دوست دارى خود اختيار كن(تا او را به همسرى تو درآورم)حسن حيا كرد و پاسخى نداد، پس حسين(ع)فرمود: من دخترم فاطمه را براى تو اختيار كردم، زيرا او باهت‏بيشترى به مادرم فاطمه، دختر رسول خدا(ص)دارد.

و هنگامى كه حسن بن حسن از دنيا رفت، سى و پنج‏سال داشت، و برادرش زيد بن حسن زنده بود، ولى به برادر مادرى خود ابراهيم پسر محمد بن طلحه وصيت كرد، و چون حسن بن حسن از دنيا رفت، همسرش فاطمه، دختر حسين بن على(ع)، خيمه خويش بر روى قبر او بزد، و روزها روزه بود و شبها به عبادت مى‏گذرانيد، و به خاطر جمالى كه داشت، او را به حور العين شبيه مى‏ساختند، پس چون يك سال بر اين منوال گذشت، به غلامان خود گفت: چون تاريكى شب فرا رسيد، اين خيمه را از اينجا بكنيد، پس چون تاريك شد شنيد گوينده‏اى مى‏گويد: آيا گمشده خود را يافتند؟ديگرى در پاسخش گفت: (نه)بلكه نااميد شده، بازگشتند!

و حسن بن حسن از دنيا رفت و ادعاى امامت نكرد و كسى نيز چنين ادعايى درباره‏اش ننمود، چنانكه درباره برادرش زيد بيان داشتيم.

فرزندان ديگر آن حضرت

مرحوم مفيد(ره)درباره فرزندان ديگر آن حضرت نيز مى‏نويسد:

و اما عمر و قاسم و عبد الله، فرزندان ديگر حسن بن على(ع)، پس ايشان در ركاب عموى خويش حسين بن على(ع)در كربلا شهيد شدند، خداوند از ايشان خوشنود باشد و خوشنودشان سازد، و به خاطر دفاعى كه از اسلام و مسلمين كردند پاداششان را نيكو فرمايد.

و اما عبد الرحمن بن حسن رضى الله عنه با عمويش حسين(ع)براى زيارت حج‏بيرون رفت، و در ابواء(كه نام جايى است در راه مكه و مدينه و قبر آمنه مادر رسول خدا(ص)نيز در آنجاست)در حال احرام از دنيا برفت، رحمة الله عليه.

و اما حسين بن حسن كه به اثرم معروف بود، مردى بود دانشمند و فاضل، ولى ذكرى از او نشده است.

و طلحة بن حسن مردى بخشنده و سخاوتمند بود.

بر حسب تصادف در غروب روز سه شنبه بيست و هشتم ماه صفر سال 1406 هجرى قمرى كار تاليف اين كتاب شريف در قريه جماران پايان يافت.

پى نوشتها:

1.در كتاب حياة الامام الحسن(ع)در كيفيت تزويج آن حضرت با جعده داستانى نقل شده كه مى‏توانيد به جلد 2، ص 465 كتاب مزبور مراجعه نماييد.

2.حياة الامام الحسن(ع)، ج 2، ص 468.

3.ارشاد مفيد(مترجم)، ج 2، ص 16.

4.مناقب ابن شهرآشوب، ج 4، ص 29.

[ بازگشت ]




چند رسانه ای    نرم افزار    انجمن ها    مراکز    دیگر پایگاهها    ارتباط با ما