پس از رحلت حضرت محمد (ص) تا پايان خلافت عثمان - Maghaleh
 
 
 












 

 

پس از رحلت رسول خدا(ص) تا پایان خلافت عثمان

کتاب: زندگانى امام حسن مجتبى علیه السلام ص 99 تا 451

مؤلف: سید هاشم رسولى محلاتى

تا شهادت پدر

همان‏گونه که قبلا اشاره شد، حسن بن على(ع)-طبق گفته مشهور-هفت‏سال و چند ماه از عمر شریفش گذشته بود که جد بزرگوارش از دنیا رحلت فرمود، و از همان زمان دوران مظلومیت و غربت و مصیبت این خاندان شروع شد، و هر روز مصیبت تازه و غم جدیدى بر آن کودک معصوم و برادر و خواهران او وارد مى‏شد.

بیمارى مادرش فاطمه به دنبال آن احتجاجها و رفت و آمدها و تلاشهاى بسیار براى احقاق حق و بازگرداندن فدک و بسترى شدن آن بانوى مکرمه در اثر ضربه‏ها و مصیبتهاى وارده که به فاصله اندکى منجر به شهادت وى و یتیمى فرزندان معصومش گردید...

مشاهده جنازه ضربه خورده مادر، و حضور در مراسم غسل و دفن و کفن آن بانوى مکرمه در تاریکى شب و به وسیله پدر، و به دور از انظار مردم براى این کودک تیزبین و باهوش چه اثر ناگوار و دردآورى داشته...!

خانه نشینى پدر و به غارت رفتن میراث آن امام مظلوم خار در چشم خلیده و استخوان در گلو شکسته (1) ، و حوادث دردناک دیگرى که به دنبال آن براى این خاندان عزیز پیش آمد، و مشاهده آن مناظر رقت‏بار...تحمل و خویشتن دارى در برابر همه این ناگوارى‏ها، آن هم براى کودکى هفت‏ساله و هشت‏ساله و در حد اعلاى نبوغ و ذکاوت که همه چیز را درک مى‏کرده و تجزیه و تحلیل مى‏نموده، کارى بس دشوار و مشکلى جانسوز و جانگداز است...!

و بر طبق قاعده، آن کودک معصوم و تیزبین از رفتار پدر و مادر بزرگوار، و طرز برخوردشان با مسائل آن روز، وظیفه خود را بخوبى درک مى‏کرده و مى‏دانسته که صبر و بردبارى در برابر این پیشامدهاى ناگوار، در آن مقطع سرنوشت‏ساز و حساس اسلام، به درایت نزدیکتر و با دوراندیشى و خرد سازگارتر است...چنانکه پدر بزرگوارش(درباره همان مقطع زمانى حساس)

فرمود: «فرایت ان الصبر على هاتا احجى‏» (2) !

اما با تمام این احوال شاید سکوت کامل را در برابر آن همه مظلومیت جایز ندانست و بالاخره در یکى از روزها خود را به مسجد رسول خدا رسانده و ابوبکر را که در جایگاه جدش پیامبر(ص)نشسته بود مخاطب ساخته و با همان لحن کودکانه، ولى پر معنى و کوبنده، بدو فرمود:

«انزل...انزل عن منبر ابى، و اذهب الى منبر ابیک‏»!

(فرود آى...فرود آى از منبر پدرم و به سوى منبر پدرت برو!)

این گفتار کوبنده با آن لحن کودکانه و پر معنى همه حاضران در مسجد را مبهوت ساخته و چون سرهاى خود را برگرداندند با سبط اکبر رسول خدا و نور دیده محبوب آن حضرت، یعنى امام حسن مواجه شدند که ابوبکر را مخاطب ساخته و آن سخنان را اظهار فرمود، که همه آنچه را ممکن بود به صورت مناظره و استدلال بیان دارد، با همین دو جمله کوتاه و پر معنى اظهار فرمود.

ابوبکر چنان غافلگیر شده بود که بناچار در پاسخ فرزند رسول خداگفت:

«صدقت و الله انه لمنبر ابیک لا منبر ابى‏» (3)

(راست گفتى به خدا سوگند که آن منبر پدر تو است، نه منبر پدر من.)

داستانى از حسنین با بلال، مؤذن رسول خدا(ص)

چنانکه مورخین نوشته‏اند: بلال حبشى، مؤذن مخصوص رسول خدا، پس از رحلت آن حضرت در مدینه نماند و به شام رفت و در آنجا بود تا از دنیا رفت و قبر وى نیز همان جاست.

ابن اثیر در اسد الغابة روایت کرده که هنگامى که بلال در شام بود، شبى رسول خدا را در خواب دید که به او فرمود:

«ما هذه الجفوة یا بلال!ما آن لک ان تزورنا؟»(اى بلال این چه جفایى است که با ما کردى؟آیا زمان آن نرسیده که به دیدار ما بیایى؟)

بلال غمگین شده، از خواب بیدار شد و به سوى مدینه حرکت کرد، و چون بدانجا رسید، بر سر قبر رسول خدا آمده و خود را روى قبر آن حضرت افکنده، گریست.

در این وقت‏حسن و حسین نزد او رفتند و او آن دو بزرگوار را به سینه گرفته و مى‏بوسید، حسنین بدو گفتند:

«نشتهى ان تؤذن فى السحر»!

ما میل داریم در هنگام(سپیده)سحر اذان بگویى!)

بلال بر بام مسجد رفت و چون گفت:

«الله اکبر، الله اکبر»شهر مدینه از شیون و گریه به لرزه درآمد.

و چون گفت:

«اشهد ان لا اله الا الله‏»شیون مردم بیشتر شد و چون گفت:

«اشهد ان محمدا رسول الله‏»زنان از خانه‏هاى خود بیرون ریختند، و دیده نشد که مردان و زنان در مدینه بدان حد که آن روز گریستند گریه کنند. (4)

نگارنده گوید: نظیر این داستان درباره حضرت فاطمه نیز در کتاب من لا یحضره الفقیه از ابى بصیر از امام باقر یا حضرت صادق روایت‏شده که فاطمه از بلال خواست تا اذان بگوید، و بلال-همان‏گونه که ذکر شد-شروع به اذان کرد، ولى به خاطر تاثر شدیدى که به آن بانوى مکرمه دست داد بلال نتوانست آن را تمام کند...

قضاوت شگفت انگیز امام حسن در زمان طفولیت

ابن شهرآشوب در کتاب مناقب از کتاب شرح الاخبار قاضى نعمان به سند خود از عبادة بن صامت و دیگران روایت کرده که مرد عربى نزد ابوبکر آمده و بدو گفت: من در حال احرام چند تخم از تخمهاى شتر مرغ را پخته و خورده‏ام، اکنون بگو تکلیف من چیست و چه چیزى بر من واجب است؟

ابوبکر نتوانست پاسخ او را بدهد و بدو گفت: قضاوت در مسئله تو بر من مشکل است، و او را به سوى عمر راهنمایى کرد.

عمر نیز او را به عبد الرحمن معرفى و راهنمایى نمود، و او نیز در پاسخ مرد عرب درماند، و چون همگى درمانده شدند، آن مرد عرب را به امیر المؤمنین راهنمایى کردند، و چون شخص مزبور به نزد امیر المؤمنین آمد به حسنین اشاره کرده فرمود:

«سل اى الغلامین شئت‏»؟

از این دو پسر، از هر کدام که خواستى سؤال کن!)

حسن(ع)رو به آن مرد عرب کرده فرمود:

«ا لک ابل‏»؟

آیا شتر دارى؟

مرد عرب گفت: آرى.

فرمود: به عدد تخمهاى شترمرغى که خورده‏اى شترهاى ماده را با شترهاى نر جفت‏گیرى کن و هر عدد بچه شترى که از آن دو پیدا شد، آنها را به خانه کعبه هدیه کن!

امیر المؤمنین(ع)رو به فرزند خود کرده فرمود:

«یا بنى!ان من النوق السلوب، و ما یزلق‏»!

(پسر جان!شتران گاهى بچه مى‏اندازند و یا بچه مرده به دنیا مى‏آورند؟)

حسن(ع)پاسخ داد:

«یا ابه ان یکن من النوق السلوب و ما یزلق، فان من البیض ما یمرق‏»(پدر جان اگر شتران گاهى بچه انداخته و یا بچه مرده به دنیا مى‏آورند، تخم‏مرغان نیز گاهى فاسد و بى‏خاصیت مى‏شود!)

در این وقت‏حاضران صدایى شنیدند که مى‏گفت:

«معاشر الناس ان الذى فهم هذا الغلام هو الذى فهمها سلیمان بن داود» (5)

(اى مسلمانان آنچه را این پسرک فهمید، همان بود که سلیمان بن‏داود فهمیده)

قضاوت دیگرى در زمان عمر بن خطاب

و نیز ابن شهرآشوب از کافى کلینى و تهذیب شیخ طوسى(ره)از امام باقر(ع)روایت کرده که فرمود:

در زمان عمر بن خطاب مردى را نزد او آوردند که کاردى خون آلود در دست او بود و بالاى سر کشته‏اى او را یافته بودند، و آن مرد مى‏گفت: به خدا سوگند من او را نکشته‏ام و نه او را مى‏شناسم، و من با این کارد به دنبال گوسفندى که از دستم فرار کرده بود مى‏رفتم که به این کشته برخورد کردم!

عمر دستور قتل آن مرد را صادر کرد.

در این وقت مرد دیگرى که قاتل واقعى آن کشته بود گفت: «انا لله و انا الیه راجعون‏»قاتل منم، و دیگرى را به جاى من مى‏خواهند بکشند!

امیر المؤمنین(ع)فتواى این قضاوت را از فرزندش حسن بن على جویا شد و او در پاسخ گفت: هر دوى اینها باید آزاد شوند و خونبهاى مقتول هم از بیت المال رداخت‏شود!على(ع)پرسید: چرا؟

عرض کرد: چون خداى تعالى فرموده:

«من احیاها فکانما احیا الناس جمیعا» (6)

(هر کس نفس انسانى را زنده کند، گویا همه مردم را زنده کرده)

و در حدیث دیگرى است که امیر المؤمنین(ع)فرمود:

قصاص از این قاتل برداشته مى‏شود، زیرا اگر او انسانى را کشته، انسان دیگرى را زنده کرده! (7)

احاطه آن بزرگوار به علوم قرآن در سنین نوجوانى

محمد بن طلحه شافعى در کتاب مطالب السئول از تفسیر وسیط على بن احمد واحدى به سند خود از مردى روایت کرده که گوید: وارد مسجد مدینه شده، مردى را دیدم که از رسول خدا(ص)حدیث نقل مى‏کند و مردم گرد او را گرفته‏اند، من به آن مرد گفتم: به من خبر ده از معناى‏«شاهد»و«مشهود»! (8)

آن مرد گفت: «شاهد»روز جمعه است و«مشهود»روز عرفه.

از او گذشتم و به مرد دیگرى رسیدم که او نیز از رسول خدا(ص)

حدیث مى‏گفت.من معناى‏«شاهد»و«مشهود»را از او پرسیدم، و او گفت: «شاهد»روز جمعه است و«مشهود»روز عید قربان.

از آن دو گذشتم و به نوجوانى رسیدم که(گردى)صورتش هم چون(گردى)اشرفى طلا بود و او نیز از رسول خدا(ص)حدیث نقل مى‏کرد، بدو گفتم: از«شاهد»و«مشهود»به من خبر ده!

آن نوجوان گفت: آرى، اما«شاهد»محمد(ص)است و اما«مشهود»روز قیامت است، مگر نشنیده‏اى که خداى تعالى درباره رسول خدا(ص)فرماید:

«انا ارسلناک شاهدا و مبشرا و نذیرا» (9)

و درباره قیامت گوید:

«ذلک یوم مجموع له الناس و ذلک یوم مشهود» (10)

در این وقت من از برخى پرسیدم: مرد اول که بود؟گفتند: ابن عباس، و از مرد دوم پرسیدم؟گفتند: او پسر عمر بود، و نوجوان سوم را پرسیدم‏کیست؟گفتند: حسن بن على بن ابیطالب(ع)، و دنبالش گوید:

«فکان قول الحسن احسن‏»(و گفتار حسن بهتر بود.) (11)

سخنرانى جالب امام حسن(ع)در حضور پدر

از تفسیر فرات بن ابراهیم کوفى روایت‏شده که به سند خود از امام صادق جعفر بن محمد(ع)روایت کرده که فرمود: روزى على بن ابیطالب(ع)به فرزندش حسن فرمود:

«یا بنى قم فاخطب حتى اسمع کلامک‏»!

پسرم برخیز و سخنرانى کن تا من سخنرانى تو را بشنوم.)

عرض کرد: چگونه(در حضور شما)مى‏توانم سخنرانى کنم و به صورت شما نگاه کنم که من از شما حیا مى‏کنم(و خجالت مى‏کشم).

على(ع)زنان و اهل خانه را جمع کرده، و خود از آن مجلس دور و پنهان شد، و به جایى رفت که سخنرانى فرزند خود را بشنود.

در این وقت‏حسن(ع)برخاست و این سخنرانى را ایراد کرد:

«الحمد لله الواحد بغیر تشبیه، الدائم بغیر تکوین القائم بغیر کلفة، الخالق بغیر منصبة، الموصوف بغیر عایة، المعروف بغیر محدودیة العزیز لم یزل قدیما فی القدم، ردعت القلوب لهیبته، و ذهلت العقول لعزته و خضعت الرقاب لقدرته، فلیس یخطر على قلب بشر مبلغ جبروته، و لا یبلغ الناس کنه جلاله، و لا یفصح الواصفون منهم لکنه عظمته، و لا تبلغه العلماء بالبابها، و لا اهل التفکر بتدبیر امورها، اعلم خلقه به الذى بالحد لا یصفه، یدرک الابصار و لا تدرکه الابصار، و هو اللطیف الخبیر اما بعد فان علیا باب من دخله کان مؤمنا، و من خرج منه کان کافرا اقول قولى هذا و استغفر الله العظیم لی و لکم‏»(ستایش خداى یکتایى راست که شبیهى ندارد، آن ابدى بدون خلقت، آنکه بدون تکلف و رنجى قائم به کارهاست، آفریدگارى که بى‏رنج آفریده، و موصوف بى‏نهایت و آنکه حدى براى نیکى‏هایش متصور نیست، توانا و ابدى، آنکه دلها در برابر هیبتش فروتن، و خردها در برابر عزتش واله و حیران، و گردنها در برابر قدرتش خاضع گشته، و قدر و جبروتش به قلب هیچ بشرى خطور نکند، و به کنه جلالش هیچ انسانى نرسد، توصیف کنندگان، کنه عظمتش را نتوانند وصف کنند، و دانشمندان با خرد و عقل خود بدو نرسند، و نه اندیشمندان به تدبیر کارهایش، داناترین مخلوقش کسى است که به حد و اندازه توصیفش نکند، دیده‏ها را برسد و دیده‏ها به او نرسند، و اوست لطیف و بینا.و بعد، براستى که على(ع) بابى است که هر کس بدان درآمد مؤمن است و هر کس از آن بیرون رفت کافر خواهد بود، این را گفتم و از خداى بزرگ براى خود و شما آمرزش خواهم.)

در اینجا على(ع)برخاست و نزدیک رفته میان دیدگان حسن را بوسید و گفت:

«ذریة بعضها من بعض و الله سمیع علیم‏» (12)

کنایه از اینکه او بحق، یادگار پدرش و یادگار رسول خدا(ص)مى‏باشد.

در ماجراى جانسوز تبعید ابوذر غفارى

ابوذر غفارى صحابى بزرگوار رسول خدا(ص)است که از نظر سابقه در اسلام به گفته بسیارى از مورخین، چهارمین یا پنجمین نفر بود که ایمان آورده و مسلمان شد (13) ، و در راه تبلیغ اسلام کتکها خورد و شکنجه‏ها دید، و نزدیک‏بود در این راه جان خود را ببازد و زیر ضربات تازیانه دشمنان اسلام جان دهد (14) ، و از نظر زهد و تقوى و ورع و علم و درستى، نمونه و ضرب المثل بود تا آنجا که به تواتر از رسول خدا(ص)نقل شده که درباره‏اش فرمود:

«ما اظلت الخضراء و لا اقلت الغبراء على ذى لهجة اصدق من ابى ذر، من سره ان ینظر الى زهد عیسى بن مریم فلینظر الى ابى‏ذر...» (15)

(آسمان سایه نیفکنده و زمین بر خود نگرفته شخصى را که راستگوتر از ابى‏ذر باشد، هر کس دوست دارد که به زهد عیسى بن مریم بنگرد، به ابى‏ذر بنگرد...)

و نیز از رسول خدا(ص)به تواتر نقل شده که فرمود:

«ان الله عز و جل امرنى بحب اربعة و اخبرنى انه یحبهم: على و ابوذر و المقداد و سلمان...» (16)

(براستى که خداى عز و جل به دوستى و محبت چهار تن مرا مامور ساخته و به من خبر داده که او نیز آنها را دوست مى‏دارد: على، ابوذر، مقداد، سلمان.)

و نیز درباره‏اش فرمود:

«الجنة تشتاق الى ثلاثة: على و عمار و ابوذر...» (17)

(بهشت مشتاق سه نفر مى‏باشد: على و عمار و ابوذر.)

و درباره سرنوشت زندگى و پایان کار و بلاها و محرومیتهایى که به خاطر حفظ دین و آیین مقدس اسلام خواهد دید، فرمود: «رحم الله اباذر، یمشى وحده، و یموت وحده، و یبعث وحده‏» (18)

(خدا رحمت کند ابوذر را که تنها مى‏رود، و تنها مى‏میرد، و تنها محشور مى‏شود...)

بارى این ابوذر با این همه فضایل-که نمونه و شمه‏اى از آن را شنیدید-چنانچه مى‏دانیم به خاطر حقگویى و اعتراض به خلافکارى‏هاى عثمان در مورد بذل و بخششهاى بى‏حساب و بر خلاف قانون اسلام، و دخالتهاى نارواى او در بیت المال، به دستور وى در آغاز به شام تبعید شد و سپس به منطقه خشک و سوزان ربذه-به شرحى در تواریخ مذکور است.و هنگامى که مى‏خواستند او را به ربذه تبعید کنند، عثمان دستور داد هیچ کس از مردم مدینه و مسلمانان حق ندارد به بدرقه ابوذر رفته و با او تکلم کرده و خداحافظى کند، و مروان حکم-جیره خوار دستگاه خلافت-را نیز مامور اجراى این دستور ساخت.

عثمان مى‏خواست‏با این دستور، هم ابوذر را تحقیر کرده و انتقام خود را از وى بگیرد، و هم در انظار عموم او را فردى ماجراجو و ضد اسلام و حکومت اسلامى معرفى کند.

اما امیر المؤمنین(ع)براى خنثى کردن این توطئه خائنانه و قدردانى مقام والاى ابوذر، به این دستور ظالمانه وقعى ننهاد، و هنگام اخراج آن رادمرد الهى در حالى که دو فرزند عزیزش حسن و حسین و همچنین برادرش عقیل، و برادرزاده و دامادش عبد الله بن جعفر، و عمار را نیز همراه خود آورده بود، براى تودیع و بدرقه ابوذر بیرون آمد و خود را به او رسانید.در این وقت‏حسن(ع)جلو رفته با ابوذر به گفتگو پرداخت.

مروان که ایشان را دید، پیش آمده و رو به حسن(ع)کرده گفت: «هان اى حسن!مگر نمى‏دانى که عثمان گفتگوى با این مرد را ممنوع ساخته؟اگر نمى‏دانى بدان‏»!

امیر المؤمنین على(ع)که سخن او را شنید، پیش رفته و تازیانه بر گوش مرکب مروان زده و بر سرش فریاد زد:

«تنح نحاک الله الى النار»!

(دور شو، خدایت‏به سوى دوزخ دور گرداند!)

مروان که آن وضع را دید گریخت و خود را به عثمان رسانده و جریان را به اطلاع وى رسانید.

امیر المؤمنین(ع)به نزد ابوذر رفت و با او خداحافظى کرده و هنگام خداحافظى این سخنان پر معنى را که از سینه‏اى پر سوز بیرون مى‏آمد بدو فرمود:

«یآ اباذر انک غضبت لله فارج من غضبت له.ان القوم خافوک على دنیاهم، و خفتهم على دینک، فاترک فى ایدیهم ما خافوک علیه، و اهرب منهم بما خفتهم علیه، فمآ احوجهم الى ما منعتهم، و مآ اغناک عما منعوک!و ستعلم من الرابح غدا، و الاکثر حسدا، و لو ان السموات و الارضین کانتا على عبد رتقا ثم اتقى الله لجعل الله له منهما مخرجا، لا یونسنک الا الحق، و لا یوحشنک الا الباطل، فلو قبلت دنیاهم لاحبوک، و لو قرضت منها لامنوک‏». (19)

(اى اباذر تو براى خدا خشم کردى، پس امیدوار به همان خدایى که به خاطر او خشم کردى باش.این مردم بر دنیاى خود از تو ترسیدند، و تو بر دین خود از آنها واهمه کردى، پس آنچه را که به خاطر آن از تو مى‏ترسند به دستشان ده(و از دنیاى آنها چشم بپوش)و به خاطر همان که بر آن واهمه داشته و بیمناکى از ایشان بگریز.وه!که اینان چه بسیار نیازمندند بدانچه تو آنها را از آن منع کردى، و تو چه بسیار بى‏نیازى از آنچه اینان از تو منع کرده و بازداشتند.

و بزودى در فرداى قیامت‏خواهى دانست که سود برنده کیست، وحسودان چه کسى بیشترند.و اگر آسمانها و زمینها بر بنده‏اى بسته شود و آن بنده از خدا بترسد، خداوند براى آن بنده راه خلاصى و نجات فراهم سازد.

[اى اباذر]نباید با تو مانوس شود مگر حق، و نباید چیزى تو را به وحشت افکند مگر باطل، تو اگر دنیاى ایشان را مى‏پذیرفتى(و با آنها همکارى مى‏کردى)تو را دوست مى‏داشتند، و اگر از دنیاى چیزى براى خود مى‏گرفتى تو را در امان مى‏گذاشتند[یعنى همه این دربدرى‏ها و رنجها به خاطر آن است که تو اهل دنیا نیستى].)

امیر المؤمنین(ع)پس از این سخنان گهربار، رو به همراهان خود کرده، فرمود:

«ودعوا عمکم‏».

(با عموى خود وداع و خداحافظى کنید!)

و سپس به عقیل فرمود: «با برادر خود وداع کن‏».عقیل به سخن آمده و کلماتى گفت که از آن جمله این بود:

«ما عسى ان نقول یا اباذر و انت تعلم انا نحبک و انت تحبنا فاتق الله فان التقوى نجاة‏»(ما چه مى‏خواهیم بگوییم اى اباذر، و تو خود مى‏دانى که ما دوستت داریم و تو ما را دوست مى‏دارى، پس از خدا بترس که تقوى وسیله نجات است...)

سپس حسن(ع)پیش آمده و گفت:

«یا عماه لولا انه ینبغى للمودع ان یسکت و للمشیع ان ینصرف لقصر الکلام و ان طال الاسف، و قد اتى القوم الیک ما ترى، فضع عنک الدنیا بتذکر فراقها، و شدة ما اشتد منها برجاء ما بعدها، و اصبر حتى تلقى نبیک-صلى الله علیه و آله-و هو عنک راض‏»(اى عموجان!اگر نبود که براى وداع کننده شایسته است که سکوت کند و بدرقه کننده خوب است که بازگردد سخن کوتاه خواهد بود اگرچه‏تاسف طولانى و دراز است، و این مردم با تو کردند آنچه را که خودت مشاهده مى‏کنى، پس دنیا را با یادآورى جدایى از آن از خود واگذار، و سختى دشوارى‏ها و ناکامى‏هاى آن را به امید روزهاى پس از آن(و نعمتهاى آخرت)بر خود هموار کن، و شکیبایى و صبر پیشه کن تا وقتى که پیامبر خدا(ص)را دیدار کنى که وى از تو خوشنود و راضى باشد.)

آنگاه امام حسین(ع)به سخن آمده، چنین گفت:

«یا عماه ان الله تعالى قادر ان یغیر ما قد ترى، و الله کل یوم هو فى شان، و قد منعک القوم دنیاهم و منعتهم دینک، فما اغناک عما منعوک و احوجهم الى ما منعتهم فاسئل الله الصبر و النصر و استعذ به من الجشع و الجزع فان الصبر من الدین و الکرم، و ان الجشع لا یقدم رزقا و الجزع لا یوءخر اجلا»(عمو جان براستى که خداى تعالى این قدرت را دارد که این وضعى را که مشاهده مى‏کنى تغییر داده و دگرگون کند، و خداوند هر روز در کارى است، و این مردم را دنیایشان از تو بازداشت و تو نیز دین خود را از آنها دریغ داشتى، پس چه بى‏نیازى تو از آنچه ایشان از تو بازداشتند و چه نیازمندند آنها به آنچه تو از ایشان دریغ داشتى، پس از خدا شکیبایى و پیروزى درخواست کن، و به دادگاه خدا از حرص و جزع پناه ببر، که صبر و پایدارى لازمه دیندارى و بزرگوارى است، و حرص روزى انسان را زیاد نکند، و بیتابى اجل انسان را به تاخیر نیندازد.)

سپس عمار پیش رفته و با حالى خشمگین سخنانى گفت که حاکى از شدت تاثر او مى‏کرد. (20)

ابوذر که در آن وقت‏سنین پیرى را مى‏گذرانید با شنیدن سخنان ایشان گریست و آنها را مخاطب ساخته گفت:

«رحمکم الله یا اهل بیت الرحمة، اذا رایتکم ذکرت بکم رسول الله(ص)مالى بالمدینة سکن و لا شجن غیرکم، انى ثقلت على عثمان بالحجاز کما ثقلت على‏معاویة بالشام، و کره ان اجاور اخاه و ابن خاله بالمصرین فافسد الناس علیهما، فسیرنى الى بلد لیس لى به ناصر و لا دافع الا الله، و الله ما ارید الا الله صاحبا، و ما اخشى مع الله وحشة‏».

(اى خاندان رحمت، خدایتان رحمت کند که من هرگاه شما را مى‏بینم به یاد رسول خدا(ص) مى‏افتم، من در مدینه خاندان و یا محبوبى جز شما ندارم، من در سرزمین حجاز براى عثمان سنگین بودم همان‏گونه که در شام براى معاویه ثقیل و سنگین بودم، و خوش نداشت من مجاور برادر و دایى زاده‏اش در دو شهر دیگر (21) باشم، مبادا مردم را بر آن دو بشورانم، پس به همین منظور مرا به سرزمینى تبعید کرد که در آنجا یاور و مدافعى جز خداى یکتا نداشته باشم، و من هم جز خداوند صاحب و مددکارى ندارم، و با وجود خداوند وحشتى ندارم.)

و به دنبال این سخنان بود که امیر المؤمنین(ع)و همراهان آن حضرت به خانه‏هاى خود بازگشته و ابوذر را به تبعیدگاه او، یعنى ربذه، بردند.

عثمان نیز که از ماجرا خبر شد، کسى را نزد امیر المؤمنین فرستاد، و به آن حضرت اعتراض کرد که چرا دستور مرا نادیده گرفته و به مروان دشنام دادى؟و حضرت نیز پاسخ او را گفته، و چون به آن حضرت عرض کرد: باید به همان گونه که به مروان دشنام داده‏اى او نیز تو را دشنام دهد، حضرت خشمناک شده، فرمود: چنین چیزى نخواهد شد و از جاى برخاست، و بالاخره پس از گفتگوها و رفت و آمد جمعى از مهاجر و انصار منجر به مصالحه گردید که شرح آن را ابن ابى الحدید و دیگران نوشته‏اند. (22)

دنباله این داستان غم انگیز

و اما ابوذر غفارى را به ربذه بردند و در آن روستاى بد آب و هوا وخشک و سوزان سکونت دادند، و چیزى نگذشت که بیمار شد و در همان بیمارى در حال غربت و بى‏کسى از دنیا رفت و در همان سرزمین او را دفن کردند.

و ما در اینجا روایتى را که قبلا نیز در زندگانى امیر المؤمنین(ع)به ناسبت‏شهادت مالک اشتر نقل کرده‏ایم، براى شما مى‏آوریم و سپس به دنبال بحث‏خود باز مى‏گردیم.

ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه (23) در شرح نامه امیر المؤمنین(ع)که درباره مالک اشتر به دو نفر از سرکردگان خود مرقوم فرموده مى‏نویسد:

محدثان حدیثى را نقل کرده‏اند که دلالت‏بر فضیلت عظیمى از مالک اشتر رحمة الله علیه مى‏کند، و در آن حدیث‏شهادت و گواهى قطعى رسول خدا در مورد ایمان مالک وایت‏شده، و آن حدیث را ابن عبد البر در کتاب استیعاب در حرف(ج)در باب‏«جندب‏» (24) نقل کرده که گوید:

هنگامى که وفات ابوذر در ربذه فرا رسید، همسرش ام ذر گریست، ابوذر بدو گفت:

«ما یبکیک؟»(چرا گریه مى‏کنى؟)

همسرش گفت:

«مالى لا ابکى و انت تموت بفلاة من الارض و لیس عندى ثوب یسعک کفنا و لا بدلى من القیام بجهازک‏»!

(چرا نگریم، که تو اکنون در این سرزمین خشک و سوزان خواهى مرد و من پارچه‏اى ندارم که بتوانم تو را در آن کفن کنم، و چاره‏اى ندارم جز اینکه کار دفن و کفن تو را من خودم انجام دهم(چون شخص دیگرى در این بیابان غربت وجود ندارد) ابوذر گفت:

«ابشرى و لا تبکى فانى سمعت رسول الله(ص)یقول لنفر انا فیهم: لیموتن احدکم بفلاة من الارض یشهده عصابة من المؤمنین، و لیس من اولئک النفر احد الا و قد مات فى قریة و جماعة فانا لا اشک ذلک الرجل، و الله ما کذبت و لا کذبت، فانظرى الطریق‏»!

(مژده باد تو را، و گریه نکن که من از رسول خدا(ص)شنیدم به چند نفر که من نیز در میان آنها بودم مى‏فرمود: یکى از شماها در بیابانى خشک و سوزان خواهد مرد، و بر سر او حاضر شوند جماعتى از مؤمنان، و کسى نیست از این چند نفر جز آنکه در روستا و گروهى جداگانه از دنیا خواهند رفت، و من شک ندارم که همان شخص هستم(که رسول خدا فرمود)و به خدا سوگند دروغ نگویم و دروغ هم به من نگفته‏اند اکنون جاده را بنگر! (تا آنها برسند)

ام ذر همسرش بدو گفت:

«انى و قد ذهب الحاج و تقطعت الطرق‏»؟

(کجا دیگر کسى خواهد آمد!که حاجیان رفته‏اند و راهها بسته شده!)

ابوذر گفت: باز هم برو و بنگر!

ام ذر گوید: من چند بار بر بالاى تلى از ریگ که در آنجا بود رفتم و دوباره بازگشته و از ابوذر(که در حال احتضار بود)پرستارى مى‏کردم.

در همین خلال از دور سوارانى را دیدم که همچون عقابهایى بر اسبان سوارند، و اسبهایشان آنها را بتندى و سرعت مى‏رانند، آنها خود را به سرعت‏به من رسانده گفتند:

«یا امة الله مالک‏»؟

(اى زن چه کار دارى؟)

گفتم: مردى از مسلمانان در حال مرگ است، شما بیایید و او را کفن کنید!؟

پرسیدند: نامش چیست؟

گفتم: ابوذر.

پرسیدند: ابوذر!یار رسول خدا(ص)؟

گفتم: آرى.

گفتند: پدر و مادرمان به فداى او باد.

سپس با شتاب خود را به او رسانده و بر او درآمدند.

ابوذر بدانها گفت: مژده باد شما را که من از رسول خدا(ص)شنیدم به جمعى که من در میان ایشان بودم فرمود: یکى از شماها در سرزمین خشک و سوزانى از دنیا خواهد رفت و هنگام مرگ او گروهى از مؤمنان نزدش حاضر شوند...و به خدا سوگند دروغ نگویم و دروغ هم به من نگفته‏اند، و اگر نزد من و یا همسرم پارچه‏اى از خودم یا همسرم بود جز در همان پارچه کفن نمى‏شدم-و حاضر نبودم در پارچه دیگرى کفن شوم-و من شما را به خدا سوگند مى‏دهم که کسى از شما مرا کفن کند که امیر و یا سرکرده و پیک و یا رئیس گروه نباشد!

و کسانى که در آن کاروان بودند هر کدام یکى از آن منصبها را داشتند جز جوانى از انصار که گفت: اى عموجان، من تو را در این عباى خود و همچنین در دو جامه خود که در بار و بنه خود دارم و مادرم تار و پود آن را رشته است، دفن خواهم کرد!

ابوذر گفت: آرى تو مرا کفن کن!

و سپس از دنیا رفت، و کاروانیان او را غسل داده و همان جوان انصارى او را کفن کرد و دیگران نیز کمک کرده او را دفن کردند...

ابن ابى الحدید سپس گوید: و در میان کاروان مزبور حجر بن عدى نیز حضور داشت که از بزرگان شیعه بود و معاویه او را کشت.و آنگاه گوید: من نزد استادمان عبد الوهاب بن سکینه نشسته بودم که کتاب استیعاب را بر او قرائت کرده و خواندند و چون خواننده کتاب به این خبر رسید، استاد دیگرم عمر بن عبد الله دباس گفت:

شیعه پس از این هر چه مى‏خواهد بگوید! (25) و اکنون که گفتار ابن ابى الحدید را درباره مرگ اباذر شنیدند این را هم بد نیست‏بدانید که در شرح این گفتار امیر المؤمنین(ع)که در اینجا به اباذر فرمود:

«یا اباذر انک غضبت لله...»

همین نویسنده پس از اینکه بتفصیل داستان تبعید ابوذر را به ربذه به دستور عثمان نقل مى‏کند آنگاه در صدد عذرخواهى و محمل تراشى این جنایت عثمان برآمده گوید:

براى عذرخواهى از عثمان و به خاطر حسن ظن به کارى که نسبت‏به ابوذر انجام داد باید گفت که عثمان از ترس فتنه و ایجاد اختلاف میان مسلمانان این کار را کرد، و گمانش غالب شد بر اینکه اخراج ابوذر به ربذه مى‏تواند ماده این فتنه را ریشه کن ساخته و امید آنها را که مى‏خواستند شکاف در مسلمانان بیندازند قطع نماید، و خلاصه به خاطر مراعات مصلحت این کار را کرد...«و این محملى است که اصحاب ما براى کار او ذکر کرده‏اند».

و سپس گفتار خود را ادامه داده گوید:

و البته اصحاب ما این تاویلها و محمل تراشى‏ها را براى کسانى همچون عثمان که کارهایش قابل تاویل و محمل تراشى باشد انجام داده و مى‏دهند، و اما کسانى چون معاویه که اعمالش قابل تاویل نباشد و قابل علاج و اصلاح نباشد چنین تاویلهایى نمى‏کنند... (26)

نگارنده گوید: شاید ایشان به ملاحظاتى ناچار به چنین محمل تراشى‏ها و تاویلهایى بوده‏اند، ولى ما چنین اجبارى نداریم و نمى‏توانیم براى یک جنایت و خلافکارى صریحى مانند این جنایت محمل‏تراشى کنیم، و فرقى میان ایشان و امثال معاویه در این جهت نیست.

یک تهمت و دروغ حساب شده

چنانکه مى‏دانیم در اثر خلافکارى‏ها و دگرگونى‏هایى که به وسیله عثمان در احکام مقدس اسلام پدیدار گشت، و بذل و بخششهاى بیجا و بى‏حسابى که از بیت المال مسلمانان به خویشاوندان و نزدیکان خود از شجره خبیثه بنى امیه کرد-به شرحى که در جلد اول زندگانى امیر المؤمنین(ع)نوشته‏ایم- (27) موجب تعطیل بسیارى از حدود الهى، و بالاخره قیام مسلمانان علیه او گردید...

و کار این رسوایى و خلافکارى به جایى رسید که عایشه و طلحه و زبیر و عمرو عاص و افراد دیگرى که بعدها به عنوان خونخواهى عثمان، در برابر امیر المؤمنین برخاسته و پیمان‏شکنى کردند، و بر خلاف همه قوانین اسلامى و انسانى دست‏به کشتار و خونریزى مسلمانان زدند، همانها مردم را بر ضد عثمان بسیج کرده و او را واجب القتل مى‏دانستند، و این سخن از عایشه درباره عثمان معروف است که مى‏گفت:

«اقتلوا نعثلا، قتل الله نعثلا» (28)

و طلحه همان کسى است که در روز قتل عثمان-به گفته طبرى و بلاذرى و دیگران-بیش از همه، مردم را به کشتن او تحریک مى‏کرد، و راه رفتن مردم را به خانه عثمان از طریق پشت‏بام به مردم نشان داد، و حتى مانع شد که آب براى او ببرند، و پس از قتل او نیز تا سه روز مانع از دفن او شد وبالاخره هم نگذارد او را در بقیع دفن کنند...و... (29)

و زبیر نیز همان کسى است که به مردم مى‏گفت: عثمان را بکشید که دین و آیین شما را تغییر داده.

و هنگامى که بدو گفتند: پسرت عبد الله بر در خانه عثمان ایستاده و از او دفاع مى‏کند؟

زبیر گفت: راضى هستم عثمان کشته شود، اگرچه پسرم عبد الله نیز با او کشته شود و... (30)

و عمرو بن عاص نیز کسى است که چون عثمان او را از حکومت مصر عزل کرد با عصبانیت و خشم به نزد او آمده و آن سخنان رکیک و زشت میان او و عثمان رد و بدل شد، و خواهر عثمان را که همسرش بود طلاق داد، و به عنوان قهر به فلسطین رفت، و هر جا که مى‏رفت مردم را بر ضد عثمان تحریک مى‏کرد و... (31)

و معاویه آن کسى است که چون عثمان براى نجات خود از خشم انقلابیون از وى کمک خواست، معاویه از یارى او سر باز زد، و پاسخ نامه‏هاى مکرر او را نداد تا وقتى که خبر قتل او به معاویه رسید، و امیر المؤمنین(ع)در این‏باره بدو فرمود:

«فو الله ما قتل ابن عمک غیرک‏»

(به خدا سوگند عموزاده‏ات را کسى جز تو نکشت و...) (32)

و خلاصه کار خلافکارى و بدنامى او به جایى رسید که جیره خواران-و بگفته سعدى شیرازى دغل دوستان و مگسان دور شیرینى-هم از او فاصله گرفته، و جز اندکى از بنى امیه و نزدیکان فامیل او کسى دور اونماند...

اما بعدها که او به قتل رسید و دنیا طلبان و مقام پرستانى همچون طلحه و زبیر که با حکومت عدل امیر المؤمنین(ع)مواجه شدند، پیمان خود را شکسته و بناى مخالفت‏با آنحضرت را گذاشته و خونخواهى عثمان را بهانه کردند و بالاخره به جنگ آن بزرگوار آمده و در جنگ جمل کشته شدند...

بنى امیه نیز که تمام درآمدهاى نامشروع و خوشگذرانى‏هاى خلاف اسلام خود را بر باد رفته دیدند خود را به شام و دربار حکومتى معاویه رساندند و با دسیسه‏ها و نیرنگها و خیانتهاى بسیار و خونریزى‏ها و کشتار بى‏شمار مسلمانان، کردند آنچه را که کردند-که ما قسمتى از آن را در جلد اول و دوم زندگانى امیر المؤمنین(ع)به رشته تحریر در آوردیم...و بالاخره هم با دستیارى آن دنیاطلبان و جنایتکاران توانستند هشتاد سال و اندى حکومت کشورهاى اسلامى را در دست گیرند و آن دوره طلایى-یعنى اولین قرن ظهور اسلام-را که مى‏توانست‏سازنده‏ترین دوره‏هاى اسلام باشد، و پایه‏هاى حکومت اسلام را در گوشه و کنار جهان و بلکه در قلب میلیونها مردم آن زمان مستحکم سازد، با عیاشى‏هاى نامشروع و خلاف‏کارى‏ها و جنایتهاى بى‏شمارى که کردند بدترین چهره را براى اسلام عزیز و غریب در دنیاى آن روز ترسیم نمودند، که هنوز هم کسى نتوانسته است آن آلودگى‏ها را از چهره پاک و نورانى این آیین مقدس پاک ساخته، و چهره واقعى آن را آشکار سازد...

این جنایتکاران نه تنها بیگانگان از اسلام را تحت ظلم و ستم و شکنجه و تعدى خویش قرار دادند، بلکه عزیزترین چهره‏هاى اسلام-یعنى فرزندان رسول خدا(ص)-را با فجیعترین وضع به قتل رسانده و به صورت بردگان خارجى به زنجیر کشیده و به اسارت بردند، و مقدسترین سرزمینهاى اسلامى یعنى مکه و مدینه و حرمین شریفین را میدان تاخت و تاز جلادان و اصطبل اسبان و شتران خود کردند، و هتاکى و جسارت را بدانجا رساندند که با کمال بى‏شرمى خانه کعبه را به منجنیق بسته، ویران کردند...!بارى در کنار همه این جنایتها-مانند جنایتکاران دیگر تاریخ-تبلیغات وسیع و گسترده‏اى نیز به نفع خود و هواخواهان و سردمدارانشان کرده و احادیث جعلى و دروغهاى بسیارى را نیز به عنوان روایتهاى اسلامى در کتابها وارد کرده و از این نظر چهره سنت و روایات را نیز مشوه و ملکوک ساختند...

و در همین مورد چند حدیث نیز درباره طرفدارى امیر المؤمنین و فرزندانش حسن و حسین(ع)از عثمان و مخالفت آن حضرت و حسنین با قتل وى، جعل کردند که براى هر کس که مختصر اطلاعى از تاریخ اسلام و شخصیت آن بزرگواران(ع)داشته باشد، نادرستى این گونه روایات روشن و آشکار مى‏شود...

مانند اینکه نوشته‏اند: على(ع)حسن و حسین(ع)را در روز قتل عثمان بر در خانه او فرستاد و به آنها دستور دفاع از آن خانه را داد، و تاکید کرد که نگذارند دست کسى به آن خانه برسد.و حسنین(ع)آمدند و بسختى از خانه عثمان دفاع کردند تا آنجا که حسن بن على(ع)مجروح و زخمى شد و خون بر صورت آن حضرت جارى گردید...

و چون عثمان به قتل رسید امیر المؤمنین(ع)و حسنین به داخل خانه آمدند و با مشاهده جنازه خون آلود و کشته عثمان گریستند و خود را به روى جنازه او انداختند...

و چنان بى‏تاب شدند که عقل از سرشان پرید...

و على(ع)کلمه استرجاع بر زبان جارى کرده و آنگاه به دو فرزندش فرمود:

«کیف قتل امیر المؤمنین و انتما على الباب‏»؟

(چگونه امیر المؤمنین(ع)کشته شده و شما بر در خانه بودید؟)

و به دنبال این سخن، دست‏خود را بلند کرده، سیلى به صورت حسن‏زد، و دست دیگرى بر سینه حسین زد، و محمد بن طلحه را دشنام داد، و عبد الله بن زبیر را لعنت کرد، ...تا آنجا که طلحه پیش آمده و به على(ع)اعتراض کرده، گفت: «مالک یا ابا الحسن؟ضربت الحسن و الحسین...»!

که ما با توجه به اینکه اساتید و بزرگانى چون مرحوم علامه امینى و دیگران به طور تفصیل پاسخ آنها را داده و مجعول بودن این گونه روایات و دروغ آنها را مشروحا به اثبات رسانده‏اند (33) وقت‏خود و شما را عزیزتر و گران‏قیمت‏تر مى‏دانیم که به رد و ایراد این سخنان بپردازیم، و همین اندازه کافى است که شما سخنان امیر المؤمنین(ع)را در نهج البلاغه در خصوص قتل عثمان بخوانید تا به صحت و سقم این سخنان پى ببرید.و اینک قسمتى از آن سخنان را که ما در جلد اول زندگانى امیر المؤمنین(ع)با ترجمه‏اش نقل کرده‏ایم، براى شما مى‏آوریم:

که یک جا مى‏فرماید:

«لو امرت به لکنت قاتلا، او نهیت عنه لکنت ناصرا، غیر ان من نصره لا یستطیع ان یقول: خذله من انا خیر منه، و من خذله لا یستطیع ان یقول: نصره من هو خیر منى، و انا جامع لکم امره: استاثر فاساء الاثرة، و جزعتم فاساتم الجزع و لله حکم واقع فى المستاثر و الجازع‏» (34)

(اگر بدان امر مى‏کردم قاتل بودم، و اگر از آن جلوگیرى مى‏کردم یاور بودم، جز آنکه هر کس او را یارى داد، نمى‏تواند بگوید: خوار کرد او را کسى که من بهتر از اویم، و کسى که او را یارى نکرد نمى‏تواند بگوید: یارى نمود او را کسى که از من بهتر است، و من وضع کار او را این گونه براى شما خلاصه مى‏کنم که وى کارى را انتخاب کرد ولى در انجام آن استبداد به خرج داد و بد عمل کرد، و شما هم بیتابى کردید و بد بیتابى کردید، و خداى را حکم ثابتى است در مورد انتخاب کننده(عثمان)وبیتاب(یعنى کشندگان).

و در جاى دیگر در جواب ابن عباس که از جانب عثمان در وقتى که در محاصره قرار داشت پیغامى براى آن حضرت آورده و درخواست کرده بود تا آن حضرت به ینبع برود، فرمود:

«ما یرید عثمان الا ان یجعلنى جملا ناضحا بالغرب اقبل و ادبر، بعث الى ان اخرج ثم بعث الى ان اقدم، ثم هو الآن یبعث الى ان اخرج، و الله لقد دفعت عنه حتى خشیت ان اکون آثما» (35)

(عثمان مى‏خواهد تا مرا(همچون)شتر آبکشى و دلوى قرار دهد که بیایم و بروم پیش من فرستاد که بروم دوباره نزد من فرستاد که بیایم، و اکنون مى‏فرستد که بروم، به خدا سوگند من آنقدر از او دفاع کردم که ترسیدم گناهکار باشم.)

و در انساب بلاذرى است که على(ع)در این باره فرمود:

«ما احببت قتله و لا کرهته، و لا امرت به و لا نهیت عنه‏» (36)

(نه من خوش داشتم کشتن او را و نه ناخوش داشتم، و نه بدان دستور دادم و نه از آن جلوگیرى کردم.)

و از کتاب الامامة و السیاسة نقل شده که پس از قتل عثمان عمرو بن عاص به سوارى برخورد و از او پرسید: چه خبر؟گفت: عثمان کشته شد!پرسید: آن وقت مردم چه کردند؟پاسخ داد: با على بیعت کردند!پرسید: على با کشندگان عثمان چه کرد؟پاسخ داد: ولید بن عقبه نزد على رفت و از او درباره قتل عثمان پرسید و آن حضرت در جواب گفت: نه بدان دستور دادم و نه از آن جلوگیرى نمودم، نه مرا خوشحال کرد و نه بدم آمد، پرسید: بالاخره با کشندگان عثمان چه کرد؟گفت: پناه داد، ولى راضى نبود...عمرو بن عاص در پایان گفت: به خدا ابو الحسن کار را مخلوط کرده و معلوم نشد که‏مخالف بوده یا موافق. (37)

و مرحوم علامه امینى(ره)در کتاب الغدیر (38) پس از نقل بیست مورد از کلمات آن حضرت در نهج البلاغه و غیره مى‏گوید:

از روى هم رفته این احادیث چنین به دست مى‏آید که امام على(ع)، خلیفه را امام عادلى نمى‏دانسته که کشتن وى او را ناراحت و بدحال کند و یا اهمیتى به او بدهد، یا حمله به وى موجب خشم آن حضرت گردد، بلکه از کار او کناره‏گیرى کرده و ترس آن را داشته که اگر در دفاع از وى پافشارى کند گناهکار باشد، و حمله کنندگان را نیز گناهکار در نهضتى که داشته‏اند نمى‏دانسته وگرنه کار آنها موجب ناراحتى آن حضرت مى‏شد تا چه رسد که در برابر کارشان سکوت کند، یا آنها را بستاید...و اگر او را امام عادلى مى‏دانست‏حداقل چیزى که درباره‏اش مى‏فرمود آن بود که بگوید: یاورش بهتر از خوار کننده‏اش بود، بلکه این حداقل چیزى است که درباره یک مسلمان عادل معمولى باید گفت، تا چه رسد به امام و رهبر ایشان...

و در پایان نیز مى‏گوید: و از جمله چیزهایى که مى‏تواند پرده از روى راى امام در این باره بردارد، همان خطبه‏اى است که آن حضرت در روز دوم بیعت ایراد کرده، که در آنجا چنین فرمود:

«الا ان کل قطیعة اقطعها عثمان، و کل مال اعطاه من مال الله فهو مردود فى بیت المال...»

(آگاه باشید که هر قسمت از زمینهاى بیت المال را که عثمان به کسى اختصاص داده و یا هر مالى را که به کسى بخشیده همه آنها به بیت المال باز مى‏گردد...)

و اگر وى در نزد آن حضرت(ع)امام عادلى بود، حتما آنچه گرفته وداده و به کسى بخشیده بود حجت‏بود و مورد قبول واقع مى‏گشت و رد آنها جایز نبود...

و این بود مطلبى که ما در جلد

[ بازگشت ]




چند رسانه ای    نرم افزار    انجمن ها    مراکز    دیگر پایگاهها    ارتباط با ما