بيعت ‏با امام حسن(ع) - Maghaleh
 
 
 












 

 

بيعت ‏با امام حسن(ع) 

كتاب: زندگانى امام حسن مجتبى عليه السلام، ص 195

مؤلف: سيد هاشم رسولى محلاتى

و به دنبال اين سخنرانى، عبد الله بن عباس (1) برخاست و مردم را به بيعت‏با آن حضرت دعوت كرده گفت:

«معاشر الناس!هذا ابن نبيكم و وصى امامكم فبايعوه‏»(اى مردم-اين پسر پيغمبر شما و وصى امام شماست‏با او بيعت كنيد!)

مردم نيز دعوت او را پذيرفته گفتند:

«ما احبه الينا و اوجب حقه علينا»!

(براستى كه چقدر نزد ما محبوب است، و چه اندازه حق او بر ما واجب است.)

و به دنبال اين گفتار با آن حضرت بيعت كردند.و شيخ مفيد(ره)در كتاب ارشاد روايت كرده كه اين جريان در روز جمعه بيست و يكم رمضان سال چهلم هجرى بود.

و به دنبال آن فرمود: چون كار بيعت تمام شد امام حسن(ع)فرمانداران و استاندارانى براى شهرها تعيين فرموده به شهرها فرستاد، و از آن جمله عبد الله بن عباس را روانه بصره كرد.

و ابن شهر آشوب در مناقب گفته: در روز بيعت‏سى و هفت‏سال از عمر آن حضرت گذشته بود. (2)

و از مدائنى نقل شده كه گفته است: چون على(ع)از دنيا رفت، عبد الله بن عباس به نزد مردم كوفه آمد و گفت: مردم امير المؤمنين(ع)از دنيا رفت، ولى جانشينى براى خود گذارده كه اگر خواهيد به نزد شما بيايد!و اگر نخواستيد باكى بر كسى نيست.

مردم گريستند و گفتند: ما آماده‏ايم تا به نزد ما آيد.

و چون امام حسن(ع)بيامد، براى مردم سخنرانى كرده، فرمود:

«ايها الناس اتقوا الله فانا امراؤكم و اولياؤكم، و انا اهل البيت الذين قال الله تعالى فينا: انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا»(اى مردم از خدا بترسيد كه اميران شما و سرپرستان شما ما هستيم، و ماييم‏«اهل بيت‏»و خاندانى كه خدا درباره ما فرمود: «جز اين نيست كه خداوند اراده فرموده تا پليدى را از شما خاندان دور كند و به خوبى پاكيزه‏تان گرداند».)

و به دنبال آن مردم با آن حضرت بيعت كردند. (3)

و در بحار الانوار از كتاب‏«كفاية النصوص‏»به سندش از هشام بن محمد از پدرش روايت كرده كه چون امير المؤمنين(ع)به شهادت رسيد، حسن‏بن على(ع)بر فراز منبر رفت و خواست‏سخن بگويد كه گريه گلويش را گرفت و ساعتى نشست، سپس برخاست و چنين گفت:

«الحمد لله الذي كان في اوليته، وحدانيا في ازليته، متعظما بالهيته، متكبرا بكبريائه و جبروته، ابتدا ما ابتدع، و انشاما خلق، على غير مثال كان سبق مما خلق.

ربنا اللطيف بلطف ربوبيته، و بعلم خبره فتق، و باحكام قدرته خلق جميع ما خلق، فلا مبدل لخلقه، و لا مغير لصنعه، و لا معقب لحكمه، و لا راد لامره و لا مستراح عن دعوته، خلق جميع ما خلق، و لا زوال لملكه، و لا انقطاع لمدته فوق كل شي‏ء علا، و من كل شي‏ء دنا، فتجلى لخلقه من غير ان يكون يرى و هو بالمنظر الاعلى.

احتجب بنوره، و سما في علوه، فاستتر عن خلقه، و بعث اليهم شهيدا عليهم و بعث فيهم النبيين مبشرين و منذرين، ليهلك من هلك عن بينة، و يحيى من حي عن بينة، و ليعقل العباد عن ربهم ما جهلوه، فيعرفوه بربوبيته بعد ما انكروه.

و الحمد لله الذي احسن الخلافة علينا اهل البيت، و عنده نحتسب عزانا في خير الآباء رسول الله(ص)، و عند الله نحتسب عزانا في امير المؤمنين، و لقد اصيب به الشرق و الغرب، و الله ما خلف درهما و لا دينارا الا اربعمائة درهم، اراد ان يبتاع لاهله خادما، و لقد حدثني حبيبي جدي رسول الله(ص)ان الامر يملكه اثنا عشر اماما من اهل بيته و صفوته، ما منا الا مقتول او مسموم‏»(ستايش خداى را كه در آغاز بوده، و در هميشگيش يكتاست و در معبوديت‏خود با عظمت، و در كبريا و جبروت خود بزرگمنش، آغاز در نو آفرينى خود كرد، و نو آفرينى در آفرينش، بى‏آنكه نمونه‏اى براى آنچه آفريده در گذشته وجود داشته باشد.

پروردگار ما به لطف پروردگاريش لطيف، و با دانش خود(موجودات را)شكافت، و به سختى قدرتش آفريد همه آنچه را كه آفريد، هيچ نيرويى نتواند خلقتش را تبديل كرده و ساخته‏اش را تغيير داده و حكمش را برگرداند و فرمانش را رد كند و از انجام دعوتش استراحت‏جويى كند، هر آنچه را آفريده شده او آفريده و فرمانرواييش زوال ندارد و مدت و زمانش پايان نپذيرد، برتر از هر برترى و از هر نزديكى است و بى‏آنكه ديده شود بر خلق خود تجلى كرده و در ديدگاه برترى است.

به نور خود در پرده است و در جايگاه بلندش برترى گرفته و از خلق خود مستور گشته و گواهى را بر ايشان مبعوث فرموده، و پيمبرانى مژده دهنده و بيم دهنده برايشان برانگيخته تا هر كه نابود شود از روى دليل و برهان بوده و هر كه زنده گردد از روى برهانى آشكار باشد، و تا آنكه بفهمند بندگان خدا از پروردگار خود آنچه را نمى‏دانند و او را به پروردگاريش بشناسند پس از آنكه انكارش نمودند.

و ستايش خداى را كه جانشينى خود را بر ما خاندان نيكو گردانيد و سوگ خود را در بهترين پدران رسول خدا(ص)و همچنين در عزاى امير المؤمنين(ع)به حساب خدا گذارده(و از او پاداش مى‏خواهيم)و مصيبت او[يعنى امير المؤمنين(ع)]شرق و غرب را داغدار كرد، و به خدا سوگند درهم و دينارى از خود به جاى نگذارد جز چهارصد درهم كه مى‏خواست‏به وسيله آن خدمتكارى براى خاندانش بخرد و براستى كه حبيب من و جدم رسول خدا(ص)به من خبر داده كه مالك اين امر(خلافت)دوازده نفر امام و رهبر از خاندان و برگزيدگان او خواهند شد، و هيچ يك از ما(دوازده نفر)نيست جز آنكه مسموم گردد يا كشته شود.)

و به دنبال آن گفته: امام(ع)از منبر فرود آمد و دستور داد ابن ملجم را حاضر كنند او را به قتل رسانيد. (4)

پى‏نوشتها:

1.در برخى از تواريخ مانند كتاب حياة الامام الحسن بن على(ج 2، ص 33)عبيد الله بن عباس به جاى عبد الله بن عباس نقل شده است، و گذشته از اينكه احتمال تصحيف بين‏«عبد الله‏»و«عبيد الله‏»بعيد به نظر نمى‏رسد، از نظر تاريخى هم بعيد نيست عبيد الله صحيح‏تر باشد، زيرا عبد الله بن عباس-همان گونه كه برخى از اهل تاريخ نوشته‏اند-هنگام شهادت امير المؤمنين(ع)در بصره از طرف آن حضرت استاندار بوده، و شاهدى هم در روايات نيست كه در جريان شهادت امير المؤمنين به كوفه آمده باشد-جز پاره‏اى از روايات كه ما در جلد دوم زندگانى امير المؤمنين(ع)(ص 336)نقل كرده و پاسخ آن را هم ذكر كرده‏ايم، و بلكه از آن سو شواهدى هست كه در هنگام شهادت امير مؤمنان(ع)در بصره بوده و به كوفه نيامده، مانند نامه‏هايى كه پس از بيعت مردم با امام حسن(ع)از بصره به آن حضرت نوشته و در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، (چاپ بيروت، ج 16، ص 23)آمده است.

ولى با تمام اين حوال ممكن است عبد الله بن عباس در همان فاصله روزهاى ربت‏خوردن امير المؤمنين(ع)تا شهادت آن حضرت بسرعت‏خود را از بصره به كوفه رسانده و در روز شهادت آن حضرت حضور داشته و پس از آن به دستور امام حسن(ع) دوباره به بصره بازگشته باشد، چنانچه از روايت مفيد(ره)در ارشاد(ج 2، ص 5، مترجم) استفاده مى‏شود، و در صفحه آينده نيز روايت ايشان را خواهيد خواند و به اصطلاح دانشمندان اين گفتار مى‏تواند وجه جمعى ميان روايات باشد، و به همين جهت ما نيز«عبد الله‏»را در متن اختيار كرده و تغييرى در عبارت نقل شده نداديم، و الله اعلم.

2.مناقب ابن شهرآشوب، ج 4، ص 29.

3.شرح ابن ابى الحديد، (چاپ بيروت)ج 16 ص 22.

4.بحار الانوار، ج 43، ص 363.


[ بازگشت ]




چند رسانه ای    نرم افزار    انجمن ها    مراکز    دیگر پایگاهها    ارتباط با ما