مكاتبه امام حسن(ع) - Maghaleh
 
 
 












 

 

مكاتبه امام حسن(ع) 

كتاب: زندگانى امام حسن مجتبى عليه‏السلام، ص. 202

مؤلف: سيد هاشم رسولى محلاتى

نامه‏هايى كه ميان امام(ع)و معاويه رد و بدل شده زياد نيست و جمعا-طبق آنچه ابو الفرج و ديگران نوشته‏اند-از پنج نامه تجاوز نمى‏كند، و سبب آن نيز همان بود كه از آغاز كار روشن بود كه معاويه با آن سابقه سويى كه داشت، حاضر به تسليم در برابر حق و واگذارى آن به اهلش نبود، و تازه پس از شهادت امير المؤمنين(ع)در عناد و لجاجت، و سرپيچى از فرمان خدا جرى‏تر و بى‏پرواتر نيز شده بود، و به گرفتن مقامى كه كوچكترين لياقت و اهليتى را براى آن از نظر اسلام و شرع مقدس نداشت اميدوارتر شده شود...

و اين مطلب از نامه‏هايى كه به اطراف و به هواداران بى‏دين همچون خودش نوشته، بخوبى معلوم مى‏شود، كه نامه زير يكى از آنهاست:

«من معاوية امير المؤمنين الى فلان بن فلان و من قبله من المسلمين.سلام عليكم، فانى احمد اليكم الله الذى لا اله الا هو.اما بعد، فالحمد لله الذى كفا كم مؤنة عدوكم و قتلة خليفتكم، ان بلطفه، و حسن صنعه، اتاح لعلى بن ابى طالب رجلا من عباده، فاغتاله فقتله، فترك اصحابه متفرقين مختلفين، و قد جاءتنا كتب اشرافهم و قادتهم يلتمسون الامان لانفسهم و عشائرهم، فاقبلوا الى حين ياتيكم كتابى هذا بجهدكم و جندكم و حسن عدتكم، فقد اصبتم بحمد الله الثار، و بلغتم الامل، و اهلك الله اهل البغى و العدوان‏».(اين نامه‏اى است از امير المؤمنين معاويه به فلانى و هر كه از مسلمانان كه فرمانبردار اويند، درود بر شما.سپاس مى‏كنم خداى بى همتا را، و همانا حمد براى خدايى سزاست كه دشمن شما و كشندگان خليفه شما(عثمان) را كفايت فرمود، و همان خداوند به لطف و عنايت‏خاص خويش مردى از بندگان خود را براى على بن ابيطالب برانگيخت تا او را غافلگير كرده و كشت و ياران او را پراكنده و متفرق كرد، و از طرف بزرگان آنها و رؤساى ايشان نامه‏هايى به نزد من آمده كه درخواست امان براى خود و قبيله‏شان نموده‏اند، و از اين رو به محض رسيدن نامه من با لشكر خود و آنچه آماده كارزار كرده‏ايد به سوى من كوچ كنيد كه بحمد الله انتقام خون خويش را گرفته و به آرزوى خويشتن رسيديد، و خداوند ستم‏پيشگان و ستيزه‏جويان را هلاك ساخت.) (1)

و چنين شخصى كه توطئه قتل شريفترين مردم روى زمين را به خدا نسبت داده...و بر خلاف آنچه پيش از آن به امام(ع)نوشته بود تا به اين حد در مرگ آن حضرت خوشحالى و رقص و پايكوبى مى‏كند...، مجسمه تقوى و عدالت را كه حتى دشمن درباره‏اش گفته:

«قتل فى محراب عبادته لشدة عدله‏»

(او را به خاطر شدت عدل و دادش در محراب عبادتش كشتند.)

در زمره اهل ستم و دشمنى به حساب آورده، و خود را كه ظلم و جنايت‏سراسر وجودش را در طول عمر ننگينش فرا گرفته بود طرفدار حق و عدالت‏بداند...

و براى چندمين بار اين دروغ بزرگ را تكرار نموده و على(ع)و ياران پاكش را قاتل عثمان معرفى كرده و خود و همفكران جنايتكارش را-كه عموما دستشان به خون عثمان آلوده بود-خونخواهان عثمان قلمداد نموده است...و اگر نامى هم در نامه از خدا برده، روى همان عادت جاهليت و يا عوامفريبى و اغفال مسلمانان مقدس مآب و قشرى بود كه رشد و درك اين گونه مسائل و جريانات خطرناك را نداشتند، و از اسلام و دين همين ظواهر خشك و صورت نماز و روزه و حج و تسبيح و تقديسهاى بى‏محتوا را فهميده بودند. ..

و بالاخره براى چندمين بار بزرگترين سند تاريخى را براى جرم و گناه خود-يعنى قيام بر ضد حكومت اسلامى را-به نام خويش ثبت كرده...و مردم را بر ضد حكومت اسلامى شورانده و به قيام مسلحانه دعوت كرده است...

و از چنين شخصى بيش از اين هم نمى‏توان انتظار داشت...

كسى كه سر تا پاى عمر ننگينش جز قتل و غارت و تهمت و افترا و دروغ و خدعه و نيرنگ و امثال آن، يادگارى از خود به جاى نگذارده بدان گونه كه قسمتى از آن را از زبان دوست و دشمن و موافق و مخالف در شرح زندگانى امير المؤمنين(ع)(جلد دوم) نوشته‏ايم، بارى اينچنين جنايتكارى قابل موعظه و اندرز نبود و خيلى سنگدلتر از آن بود كه پندهاى سبط اكبر رسول خدا(ص)در او اثر كند.كسى كه سخنان حيات‏بخش امير المؤمنين(ع)در دلش اثرى نداشته باشد چگونه سخنان فرزندش حسن(ع)مى‏تواند او را از انحراف و سركشى باز دارد؟اگر چه همه آن سخنان همگى از يك منبع سرچشمه گرفته بود.

اما با تمام اين احوال، امام حسن(ع)همانند پدر بزرگوارش-و طبق دستور الهى-به منظور اتمام حجت چند نامه به معاويه مرقوم داشته كه ما متن يكى از آنها را كه مشروحتر و جامعتر از ديگران است‏با ترجمه‏اش براى شما نقل مى‏كنيم:

بسم الله الرحمن الرحيم

«من الحسن بن علي امير المؤمنين الى معاوية بن ابى سفيان، سلام عليك، فانى احمد اليك الله الذى لا اله الا هو، اما بعد فان الله جل جلاله بعث‏محمدا رحمة للعالمين، و منة للمؤمنين، و كافه للناس اجمعين، «لينذر من كان حيا و يحق القول على الكافرين‏»، فبلغ رسالات الله، و قام بامر الله حتى توفاه الله غير مقصر و لا و ان، و بعد ان اظهر الله به الحق، و محق به الشرك، و خص به قريشا خاصة فقال له: «و انه لذكر لك و لقومك‏».فلما توفى تنازعت‏سلطانه العرب، فقالت قريش: نحن قبيلته و اسرته و اولياؤه، و لا يحل لكم ان تنازعونا سلطان محمد و حقه، فرات العرب ان القول ما قالت قريش، و ان الحجة فى ذلك لهم على من نازعهم امر محمد، فانعمت لهم، و سلمت اليهم.ثم حاججنا نحن قريشا بمثل ما حاججت‏به العرب، فلم تنصفنا قريش انصاف العرب لها، انهم اخذوا هذا الامر دون العرب بالانتصاف و الاحتجاج، فلما صرنا اهل بيت محمد و اولياءه الى محاجتهم، و طلب النصف منهم باعدونا و استولوا بالاجماع على ظلمنا و مراغمتنا و العنت منهم لنا، فالموعد الله، و هو الولى النصير؟

و لقد كنا تعجبنا لتوثب المتوثبين علينا فى حقنا و سلطان نبينا، و ان كانوا ذوى فضيلة و سابقة فى الاسلام، و امسكنا عن منازعتهم مخافة على الدين ان يجد المنافقون و الاحزاب فى ذلك مغمزا يثلموا به، او يكون لهم بذلك سبب الى ما ارادوا من افساده، فاليوم فليتعجب المتعجب من توثبك يا معاوية على امر لست من اهله، لا بفضل فى الدين معروف، و لا اثر فى الاسلام محمود، و انت ابن حزب من الاحزاب، و ابن اعدى قريش لرسول الله صلى الله عليه و آله و لكتابه، و الله حسيبك، فسترد فتعلم لمن عقبى الدار، و بالله لتلقين عن قليل ربك، ثم ليجزينك بما قدمت‏يداك، و ما الله بظلام للعبيد.

ان عليا لما مضى لسبيله-رحمة الله عليه يوم قبض و يوم من الله عليه بالاسلام، و يوم يبعث‏حيا-و لانى المسلمون الامر بعده، فاسال الله الا يؤتينا فى الدنيا الزائلة شيئا ينقصنا به فى الآخرة مما عنده من كرامة، و انما حملنى على الكتاب اليك الاعذار فيما بينى و بين الله عز و جل فى امرك، و لك فى ذلك ان فعلته الحظ الجسيم، و الصلاح للمسلمين، فدع التمادى فى الباطل، و ادخل فيما دخل فيه الناس من بيعتى، فانك تعلم انى احق بهذا الامر منك‏عند الله و عند كل اواب حفيظ، و من له قلب منيب.و اتق الله ودع البغى، و احقن دماء المسلمين، فو الله مالك خير فى ان تلقى الله من دمائهم باكثر مما انت لاقيه به، و ادخل فى السلم و الطاعة، و لا تنازع الامر اهله و من هو احق به منك، ليطفى‏ء الله النائرة بذلك، و يجمع الكلمة، و يصلح ذات البين، و ان انت ابيت الا التمادى فى غيك سرت اليك بالمسلمين فحاكمتك، حتى يحكم الله بيننا و هو خير الحاكمين‏» (2)

و اين هم ترجمه آن كه به قلم نگارنده چاپ شده:

بسم الله الرحمن الرحيم

(اين نامه‏اى است از بنده خدا حسن بن على امير مؤمنان به سوى معاويه پسر ابى سفيان سلام بر تو، خداوندى را سپاس كنم كه معبودى جز او نيست، و بعد همانا خداى تعالى محمد(ص)را براى عالميان رحمتى قرار داده و بر مؤمنين منتى نهاده، و او را به سوى همگى مردم فرستاد«لينذر من كان حيا و يحق القول على الكافرين‏»(تا بترساند آن كس را كه زنده است و فرو گيرد سختى و عذاب كافران را)، او نيز رسالتهاى خداوند را ابلاغ فرمود و به امر پروردگار قيام نموده تا گاهى كه خداوند جانش برگرفت در حالى كه هيچ گونه تقصير و سستى در انجام كار و ماموريت الهى نكرده بود، و تا اينكه خداوند به وسيله او حق را آشكار كرد، و شرك و بت‏پرستى را از ميان برد، و مؤمنان را به وسيله او يارى فرمود، و عرب را به سبب آن حضرت عزيز كرد، و بويژه قريش را شرافتى مخصوص بخشيد كه فرمود: «و انه لذكر لك و لقومك‏»(آن يادآوريى است‏براى تو و قومت)(سوره زخرف، آيه 44).

و چون آن جناب(ص)از دنيا رفت، عرب درباره زمامدارى اختلاف كردند، قريش گفتند: ما فاميل و خانواده و دوستان اوييم و ديگران را جايز نيست كه درباره سلطنت و زمامدارى و حقى كه حضرت‏محمد(ص)در ميان مردم داشت‏با ما به نزاع و ستيزه برخيزند، عرب كه اين سخن را از قريش شنيدند ديدند كه سخن قريش صحيح است، و در مقابل سايرين كه با آنان به نزاع برخاسته‏اند حق به جانب ايشان است و از همين رو به فرمان آنان گوش داده و در برابرشان تسليم شدند، پس از اينكه كار بدين صورت خاتمه يافت ما نيز همان سخن را به قريش گفتيم كه قريش به ساير اعراب گفته بودند، يعنى به همان دليل كه قريش خود را سزاوارتر به جانشينى و زمامدارى پس از رسول خدا(ص)مى‏دانستند، ما نيز به همان دليل خود را از ساير قريش بدين منصب سزاوارتر مى‏دانستيم، زيرا ما از همه كس به آن حضرت نزديكتر بوديم.

ولى قريش چنانكه مردم با آنها از روى انصاف رفتار كرده بودند، اينان با ما به انصاف رفتار نكردند، با اينكه قريش به وسيله همين انصاف مردم بود كه به حيازت اين مقام نايل آمدند، ولى هنگامى كه ما خاندان رسول خدا(ص)و نزديكانش با آن احتجاج كرديم و از ايشان خواستيم انصاف دهند، ما را از نزد خويش رانده و به طور دسته‏جمعى براى ظلم و سركوبى ما اقدام نموده و دشمنى خود را با ما اظهار كردند، بازگشت همه به سوى خداست، و در پيشگاه با عظمتش دادخواهى خواهيم نمود، و او بزرگوار و نيكو ياورى خواهد بود.

و ما براستى در شگفتيم از كسانى كه در ربودن حق ما بر ما يورش بردند، و خلافت پيامبر را كه به طور مسلم حق ماست از چنگ ما ربودند و اگر چه در اسلام داراى فضيلت و سابقه نيز مى‏باشند، و ما به خاطر اينكه ديديم اگر در گرفتن حق خويش به منازعه با ايشان اقدام كنيم ممكن است منافقان و ساير احزاب مخالف دين وسيله‏اى براى خرابكارى و رخنه در دين به دست آورند و نيتهاى فاسد خويش را عملى سازند، دم فرو بسته، سكوت اختيار كرديم.

ولى امروز اى معاويه براستى جاى شگفت است كه تو به كارى دست زده‏اى كه به هيچ وجه شايستگى آن را ندارى، زيرا نه به فضيلتى در دين معروفى و نه در اسلام داراى اثرى پسنديده مى‏باشى، تو فرزند دسته‏اى‏از احزاب هستى كه در جنگ احزاب به جنگ رسول خدا(ص)آمدند و پسر دشمن‏ترين قريش نسبت‏به پيغمبر خدا(ص)مى‏باشى، ولى بدان كه خداوند تو را نااميد خواهد گردانيد و بزودى به سوى او بازگشت‏خواهى كرد، و آنگاه خواهى دانست كه عاقبت و فرجام نيكوى آن سراى از آن كيست، به خدا سوگند بزودى پروردگار خويش را ديدار خواهى كرد و تو را به كردار زشتت كيفر خواهد داد و خداوند هيچ گاه نسبت‏به بندگان، ستمكار نخواهد بود.

همانا پدرم على رضوان الله عليه-كه در روز رحلت، و نيز روزى كه به پيروى آيين اسلام مفتخر گرديد، و روزى كه در قيامت‏برانگيخته شود در همه حال رحمت‏خدا بر او باد-همين كه از دنيا رفت مسلمانان امر خلافت را پس از او به من واگذار كردند، و من از خداوند مى‏خواهم كه در اين دنياى ناپايدار چيزى كه موجب نقصان نعمتهاى آخرتش گردد به ما ندهد و بدانچه بر ما عنايت كرده چيزى نيفزايد، و اينكه من اقدام به نامه‏نگارى براى تو كردم چيزى مرا وادار نكرد جز همين كه ميان خود و خداى سبحان درباره تو عذرى داشته باشم، و اين را بدان كه اگر دست از مخالفت‏با من بردارى بهره و نصيب بزرگى خواهى داشت و مصلحت مسلمانان نيز مراعات شده و از اين رو من به تو پيشنهاد مى‏كنم كه بيش از اين در ماندن و توقف در باطل خويش اصرار مورزى و دست‏باز دارى و مانند ساير مردم كه با من بيعت كرده‏اند تو نيز بيعت كنى زيرا تو خود مى‏دانى كه من در پيشگاه خدا و هر مرد دانا و نيكوكارى به امر لافت‏شايسته‏تر از تو مى‏باشم، از خدا بترس و ستمكارى مكن و خون مسلمانان را بدين وسيله حفظ نما چون به خدا سوگند براى تو در روز ملاقات پروردگارت سودى بيش از اين خونها كه ريخته‏اى نخواهد داشت.

پس راه مسالمت پيش گير و سر تسليم فرود آر، و درباره خلافت‏با كسى كه شايستگى آن را دارد و از تو سزاوارتر است‏ستيزه مجوى تا بدين وسيله خداوند آتش جنگ و اختلاف را فرو نشاند و تيرگى برداشته و وحدت كلمه پيدا شود و ميانه مردمان اصلاح و سازش پديد آيد، و اگر درخودسرى و گمراهى خود پافشارى دارى و سر سازش ندارى، ناچار با مسلمانان و لشكر بسيار به سوى تو كوچ خواهم كرد و با تو مخاصمه و پيكار نمايم تا خداوند ميان ما حكم فرمايد و او بهترين داوران است) (3)

و پاسخ اين نامه را بهتر است‏خودتان در مقاتل الطالبيين و يا در ترجمه آن بخوانيد و مشاهده كنيد كه چگونه معاويه در صدد محاجه و پاسخگويى با امام حسن(ع) در مورد ماجراى خلافت‏بر آمده و بالاخره در پايان نيز با كمال وقاحت و بى‏شرمى خود را از فرزند رسول خدا(ص)به خلافت‏سزاوارتر دانسته و در صدد مديحه‏سرايى خويش برآمده گويد:

«...تو خود مى‏دانى كه من بيش از تو حكومت كرده و تجربه‏ام در كار مردم بيش از تو و سياستمدارتر و سالمندتر از تو مى‏باشم، و از اين رو تو سزاوارترى كه دعوت مرا درباره آنچه مرا بدان خوانده‏اى بپذيرى، پس بيا و در تحت اطاعت من درآى، و من در عوض، خلافت را پس از خود به تو وا مى‏گذارم، و از اين گذشته هر چه از اموال كه در بيت المال عراق است‏به هر اندازه كه باشد به تو وا مى‏گذارم، آنها را بردار و به هر جا كه مى‏خواهى برو، و نيز خراج هر يك از استانهاى عراق را كه مى‏خواهى از آن تو باشد كه در مخارج و هزينه زندگى خود صرف نمايى كه آن را حسابدار و كفيلتان(هر كه هست)براى شما ماخوذ دارد، و ديگر آنكه اجازه داده نخواهد شد كه كسى بر شما حكومت كند.و نيز كارها جز به فرمان شما انجام نشود و هر كارى كه منظور در آن اطاعت‏خداوند باشد طبق دلخواه شما انجام پذيرد و در آن نافرمانى نشوى...»

و چنانچه مشاهده مى‏كنيد معاويه در اينجا بدون پروا از خدا و خلق خدا، گذشته از اينكه صريحا خود را براى خلافت‏شايسته‏تر دانسته و براى خود فضيلت‏تراشى مى‏كند، اين منصب مقدس و الهى را در حد يك كالاى تجارتى‏تنزل داده و براى خريد آن از بيت المال مسلمانان بذل و بخشش مى‏كند، و از كيسه خليفه مى‏بخشد و...

و به دنبال آن نيز اهل تاريخ نوشته‏اند كه معاويه نامه ديگرى به امام نوشت‏بدين مضمون:

اما بعد همانا خداى عز و جل آن خدايى است كه نسبت‏ببندگانش آنچه بخواهد انجام مى‏دهد لا معقب لحكمه و هو سريع الحساب(تبديل كننده براى حكم او نيست و او زود به حساب هر كس مى‏رسد)بترس از اينكه مرگ تو به دست مردمانى پست و فرومايه باشد، و مايوس باش از اينكه بتوانى بر ما خرده‏گيرى و اگر از آنچه در سر مى‏پرورانى(يعنى خلافت)دست‏بازداشته و با من بيعت كنى، من بدانچه وعده كردم از مال و مقام وفا خواهم كرد و آنچه شرط نموده‏ام بى‏كم و كاست ادا خواهم نمود، و من همانند كسى هستم كه اعشى شاعر گويد:

و ان احد اسدى اليك امانة

فاوف بها تدعى اذا مت وافيا

و لا تحسد المولى اذا كان ذا غنى

و لا تجفه ان كان فى المال فانيا

و اگر كسى به تو امانتى سپرد آن را به اهلش بازگردان تا چون از اين جهان رفتى ترا امانت دار نامند.

بر بزرگتر از خويش كه مال دار است رشك مبر، و اگر ديدى در بذل مال بى‏دريغ است‏به او جفا مورز.

و پس از من خلافت از آن تو باشد زيرا تو از هر كس بدين مقام سزاوارتر باشى و السلام.

امام(ع)نيز در پاسخش نوشت

بسم الله الرحمن الرحيم

اما بعد نامه‏ات رسيد و از مضمونش اطلاع حاصل شد، و چون از ستمكارى و زورگويى بر تو بيمناك بودم آن را بدون پاسخ گذاردم و من از زورگويى تو به خدا پناه مى‏برم، بيا و از حق پيروى كن زيرا تو مى‏دانى كه من اهل و سزاوار آن هستم، و اگر سخن به دروغ‏گويم گناه به گردن من است(و من هرگز دروغ نمى‏گويم).

پى‏نوشتها:

1.مقاتل الطالبيين، صص 60-59.

2.مقاتل الطالبيين، صص 56-55.

3.مقاتل الطالبيين، ص 47.

[ بازگشت ]




چند رسانه ای    نرم افزار    انجمن ها    مراکز    دیگر پایگاهها    ارتباط با ما