اعتراض اصحاب امام حسن(ع) - Maghaleh
 
 
 












 

 

اعتراض اصحاب امام حسن(ع) 

كتاب: زندگانى امام حسن مجتبى عليه السلام، ص. 299

مؤلف: سيد هاشم رسولى محلاتى

قيس بن سعد بن عباده

سعد بن عبادة(پدر قيس)در زمان خود از بزرگان مدينه و رئيس قبيله خزرج، و مرد غيور و با شخصيتى بود و شرح شجاعت و خدمات او در اسلام و پس از آن، و مخالفت وى با خلافت ابوبكر در ماجراى سقيفه در تاريخ مضبوط است، كه ما نيز شمه‏اى از آن را در تاليفات گذشته به رشته تحرير در آورديم.

قيس-فرزند او-نيز مانند پدرش مردى شجاع و غيور بود، و از نظر قامت نيز، بلند قد بوده، به طورى كه به گفته ابو الفرج وقتى سوار اسب مى‏شد، پاهايش روى زمين كشيده مى‏شد، و در اين باره نيز داستانى دارد كه ما در شرح حال محمد بن حنفية در جلد دوم زندگانى امير مؤمنان(ع)نقل كرده‏ايم (1) .

و نيز مى‏نويسند كه مو در صورت نداشت و به اصطلاح‏«كوسه‏»بود، و در كتاب مقاتل الطالبيين آمده كه به او«خواجه انصار»مى‏گفتند.

قيس بن سعد در ارادت به امير المؤمنين(ع)و خاندان آن حضرت مشهور است و آن حضرت در آغاز خلافت‏خود حكومت مصر را به او واگذار فرمود به شرحى كه در احوال آن حضرت نوشته‏ايم، و قيس از كسانى بود كه حاضر نبود با معاويه بيعت كند و چون قبل از ماجراى صلح معاويه براى او نامه نوشت و خواست تا مانند عبيد الله بن عباس او را به طرف خود جذب كند در پاسخ نوشت:

«لا و الله لا تلقانى ابدا الا بينى و بينك الرمح...»

(نه به خدا سوگند هرگز مرا ديدار نخواهى كرد، جز آنكه ميان من و تو نيزه باشد...!

و پس از همين پاسخ صريح و قاطع بود كه معاويه خشمگين شد وبراى او نوشت:

(سعد بن عباده بر غير از كمان خويش زه نهاد، و بغير از نشان خويش تير افكند، از اين رو پارگى و رخنه در كمانش بسيار شد، و تيرش به خطا رفت(يعنى در كارى كه نبايد وارد بشود وارد شد و بدين جهت موفق نگشت.اشاره به داستان سقيفه بنى ساعده است كه سعد بن عباده مدعى خلافت رسول خدا بود و با ابوبكر بيعت نكرد)، پس مردم او را واگذاردند تا مرگش فرا رسيد و آواره و غريب وار در حوران(شام)بمرد. (2) و السلام.

قيس بن سعد در پاسخش نوشت:

«اما بعد فانما انت وثن بن وثن من هذه الاوثان-الخ‏»

(اى آنكه بتى و پسر بتى از اين بتها هستى جز اين نبود كه تو بناچارى و كراهت در ديانت اسلام درآمدى و از روى ترس بدان گردن نهادى و دوباره به ميل خود دانسته از دين خارج شدى، و خداوند براى تو در اين دين بهره‏اى نگذاشت!از قديم مسلمان نبودى و نفاق تو تازگى ندارد، همواره با خدا و رسولش دشمن بودى، و در ميان احزاب مشركين مقام و منزلتى داشتى، پس تو همان دشمن خدا و رسول و بندگان مؤمن خداوندى!بارى تو پدر مرا به بدى ياد كردى!به خدا سوگند پدر من به كمان خود زه نهاد، و به نشان خويش تير افكند، ولى كسى براى او شر برانگيخت، كه تو به گرد او نخواهى رسيد، و به پايه و مقامش دست نخواهى يافت-و خود كارى نابجا و نادرست و غير مرغوب بود(يعنى خلافت ابى‏بكر)-و چنين پنداشتى كه من يهودى و پسر يهودى هستم ولى تو خود بهتر مى‏دانى و مردم نيز خوب مى‏دانند كه من و پدرم از انصار و ياران دين بوديم، همان دينى كه تو از آن بيرون رفتى، و ما از دشمنان آن دين و آيينى بوديم كه تو در آن داخل شده و به سويش رفتى(يعنى شرك)و السلام.)

همين كه معاويه اين نامه را خواند به خشم آمد و خواست پاسخى‏براى آن بنويسد كه عمرو بن عاص او را از اين كار بازداشته و به او گفت: دست نگهدار زيرا اگر پاسخش را بنويسى او به بدتر از اين جواب تو را خواهد داد، معاويه كه اين سخن را شنيد از پاسخ او صرفنظر كرد.

بارى قيس بن سعد وقتى مطلع شد كه امام او-يعنى حضرت حسن بن على(ع)-از حكومت كناره گرفته و كار را به معاويه وا گذارده، با شدت ناراحتيى كه از اين ناحيه پيدا كرده بود، بناچار به كوفه بازگشت و چون معاويه وارد كوفه شد كسى را به سراغ او فرستاد تا براى بيعت‏حاضر شود.

ولى قيس حاضر نشده و گفت: من قسم خورده‏ام او را ديدار نكنم، جز آنكه ميان من و او نيزه و يا شمشير باشد...

معاويه دستور داد براى آنكه به قسم او عمل شده باشد، نيزه و شمشيرى بياورند و در ميان او و معاويه بگذارند، و بدين ترتيب قيس بن سعد در آن مجلس حاضر شد و با معاويه بيعت كرد-به شرحى كه در كتابهاى تاريخ مذكور است. (3)

حجر بن عدى

و از كسانى كه از صلح امام(ع)سخت غمگين و كوفته خاطر گرديد، حجر بن عدى است كه از بزرگان اصحاب رسول خدا و امير المؤمنين(ع)و از ابدال روزگار بوده، و به گفته ابن اثير جزرى در اسد الغابة و ديگران از نظر تقرب به خدا به آن حد و مقام رسيد كه مستجاب الدعوه بود...

و بالاخره نيز در مرج عذراء (4) به دستور معاويه و به وسيله دژخيمان او به شهادت رسيد كه شهادت او موجى از اعتراض را عليه معاويه برانگيخت و مورد اعتراض عايشه و ديگران قرار گرفت... (5) و به هر صورت طبق روايت ابن شهر آشوب و ابن ابى الحديد، حجر بن عدى از كسانى بود كه از ماجراى صلح بسختى كوفته خاطر گرديد تا جايى كه-با شدت علاقه و ارادتى كه نسبت‏به امام حسن(ع)و پدرش على و خاندان آن حضرت داشت-به نزد آن بزرگوار آمده و در حضور معاويه همچون كسى كه عنان اختيار از كف او خارج گشته باشد، گفت:

«اما و الله لوددت انك مت فى ذلك اليوم و متنا معك و لم نر هذا اليوم فانا رجعنا راغمين بما كرهنا، و رجعوا مسرورين بما احبوا»

(به خدا سوگند دوست داشتم كه در اين روز همگى مرده بوديم و چنين روزى را نمى‏ديديم كه ما بر خلاف آنچه مى‏خواستيم با اكراه باز گرديم و آنها خوشحال با آنچه دوست داشتند مراجعت كنند!)

و اين گفتار حجر امام را نيز ناراحت كرد كه به گفته مدائنى رنگ آن حضرت دگرگون شد و چون مجلس خلوت شد، حضرت او را مخاطب ساخته فرمود:

«يا حجر قد سمعت كلامك فى مجلس معاوية، و ليس كل انسان يحب ما تحب و لا رايه كرايك، و انى لم افعل ما فعلت الا ابقاءا عليكم و الله تعالى كل يوم فى شان‏» (6)

(اى حجر من سخن تو را در حضور معاويه شنيدم، و همه مردم اينگونه مانند تو نيستند كه خواسته و راى تو را داشته باشند، و من آنچه كردم و انجام دادم جز به منظور ابقاى شما نبود، و خدا را روزهاى ديگرى نيز هست!)

و مؤلف محترم كتاب قاموس الرجال عذر حجر را در اين گستاخى با اين جمله خواسته كه گويد:

«و لعله لفرط اسفه من تسلط معاوية لم يفهم ما قال‏» (7) شايد به خاطر شدت تاسفى كه از تسلط معاويه به وى دست داده بود، بدان حد ناراحت‏شده بود كه نمى‏فهميد چه مى‏گويد!...)

عدى بن حاتم

عدى بن حاتم نيز يكى ديگر از ارادتمندان شجاع و غيور اين خاندان بود كه شمه‏اى از رشادتها و شهامتهاى او را در جنگهاى جمل و صفين در زندگانى امير المؤمنين(ع)نوشته‏ايم، و بالجمله طبق نقل مؤلف كتاب حياة الامام الحسن(ع)از دينورى:

عدى بن حاتم پس از ماجراى صلح به نزد امام(ع)آمده و با ناراحتى گفت:

«يابن رسول الله لوددت انى مت قبل ما رايت!اخرجتنا من العدل الى الجور، فتركنا الحق الذى كنا عليه، و دخلنا فى الباطل الذى كنا نهرب منه، و اعطينا الدنية من انفسنا، و قبلنا الخسيس التى لم تلق بنا»

(اى فرزند رسول خدا، براستى كه من دوست داشتم پيش از آنچه ديدم مرده بودم، ما را از عدالت‏به بى‏عدالتى وارد كردى!و حق را كه در آن بوديم رها كرديم، و در آن باطلى كه از آن مى‏گريختيم درآمديم، و ما را به خوارى انداختى و آن پستى را كه به ما نرسيده بود پذيرفتيم!)

و امام(ع)در پاسخ او فرمود:

«يا عدى انى رايت هوى معظم الناس فى الصلح، و كرهوا الحرب فلم احب ان احملهم على ما يكرهون، فرايت دفع هذه الحروب الى يوم ما، فان الله كل يوم هو فى شان‏» (8)

(اى عدى من ديدم خواسته بيشتر مردم صلح است و جنگ را خوش ندارند، و من دوست نداشتم چيزى را كه خوش ندارند بر آنها تحميل كنم، و مصلحت در آن ديدم كه اين جنگها را براى روز ديگرى بيندازم، كه خدارا روزهاى ديگرى نيز هست!)

مسيب بن نجبة و سليمان بن صرد

ابن شهر آشوب در مناقب خود روايت كرده كه مسيب بن نجبة فزارى و سليمان بن صرد خزاعى (9) نزد امام حسن(ع)آمده و گفتند:

«و ما ينقضى تعجبنا منك!بايعت معاوية و معك اربعون الف مقاتل من الكوفة سوى اهل البصرة و الحجاز!»

(تعجب ما از تو بر طرف نمى‏شود كه چرا با معاويه بيعت كردى! (10) در صورتى كه چهل هزار مرد جنگى از اهل كوفه با تو بودند سواى اهل بصره و حجاز!)

امام(ع)به مسيب بن نجبة فرمود: چنين شده اكنون چه نظر دارى؟

عرض كرد: «و الله ارى ان ترجع لانه نقض العهد»!

به خدا نظر من اين است كه به جنگ او بازگردى زيرا كه او پيمان‏شكنى كرده!)

امام(ع)فرمود: «ان الغدر لا خير فيه و لو اردت لما فعلت...» (11)

(براستى كه خيرى در پيمان‏شكنى و فريبكارى نيست و اگر دنيا را مى‏خواستم، چنين كارى نمى‏كردم!)

و در نقل ديگرى است كه به او فرمود:

«يا مسيب انى لو اردت-بما فعلت-الدنيا لم يكن معاوية باصبر عند اللقاء و لا اثبت عند الحرب منى، و لكن اردت صلاحكم و كف بعضكم عن‏بعض‏» (12)

(اى مسيب من اگر در اين كارى كه انجام دادم طالب دنيا بودم هيچ گاه معاويه در برخورد جنگى از من پايدارتر نبود و در هنگام جنگ از من ثابت‏تر نبود، ولى من مصلحت‏شما را در اين كار ديدم، و هدف ديگر من پيشگيرى از برخورد ميان شما بود!)

سفيان بن ابى ليلى

و از جمله كسانى كه در مورد صلح با معاويه بسختى امام حسن(ع)را مورد نكوهش قرار داد، سفيان بن ابى ليلى (13) است، و در معرفى اين شخص نيز در روايات و نوشته‏ها اختلافى ديده مى‏شود، كه برخى او را از هواداران خوارج و همفكران آنها دانسته‏اند (14) و در برخى از روايت نيز-مانند روايتى كه ذيلا مى‏خوانيد-و برخى از نقلهاى ديگر، وى از دوستان و محبان اهل بيت، و بلكه از حواريان امام حسن(ع)به شمار مى‏رفته (15) ، و ظاهرا همين نقل دوم صحيحتر باشد، و الله العالم.

و به هر صورت ابو الفرج در كتاب مقاتل الطالبيين از وى نقل مى‏كند كه گفته است: پس از ماجراى صلح به نزد امام حسن(ع)كه در جلوى خانه‏اش نشسته بود و جمعى اطراف او بودند رفته و به آن حضرت گفتم:

«السلام عليك يا مذل المؤمنين‏»(سلام بر تو اى كسى كه مؤمنان را خوار و زبون كردى؟

فرمود: عليك السلام اى سفيان پياده شو.

من پياده شدم و مركب خويش را بستم، آنگاه پيش رفته نزدش نشستم.

فرمود: اى سفيان چه گفتى؟

گفتم: سلام بر تو اى آنكه مؤمنان را خوار و سرافكنده نمودى!

فرمود: چه شد كه نسبت‏به ما چنين مى‏گويى؟

گفتم: پدر و مادرم فداى تو باد، به خدا ما را با اين كار سرافكنده و خوار كردى، با اين مرد ستمگر بيعت كردى، و كار خلافت را به اين مرد لعين پسر لعين و فرزند(هند)جگر خوار سپردى، در صورتى كه صد هزار مرد جنگى مددكار تو بودند و در راه تو از هر گونه فداكارى دريغ نداشتند، و خدا(كار تو را رو به راه كرده)و مردم را در راه فرمانبردارى شما فراهم و آماده ساخته بود!

فرمود: اى سفيان ما خاندانى هستيم كه چون حق را تشخيص داديم بدان تمسك جوييم(و از آن منحرف نخواهيم شد)و من از پدرم على شنيدم كه مى‏فرمود: رسول خدا(ص) مى‏فرمود: روزگار سپرى نشود(و چيزى نمى‏گذرد)تا اينكه فرمانروايى اين مردم به دست مردى افتد كه حنجره و گلويش گشاده و فراخ(پرخور)باشد، مى‏خورد ولى سير نمى‏شود، خدا به او نظر رحمت ندارد، از اين جهان بيرون نرود تا(از بسيارى ستم و جنايت) آنچنان شود كه نه در آسمان عذر پذيرى براى او به جاى ماند، و نه در زمين ياورى داشته باشد، و اين مرد همان معاويه است، و من دانستم كه خدا كار را به مراد او خواهد كرد.

در اين هنگام مؤذن اذان نماز گفت و ما برخاستيم و كسى در آنجا پستان شترى را مى‏دوشيد، آن جناب ظرف شير را از او گرفت و سر پا قدرى نوشيد و به من نيز داده، نوشيدم و هر دو به سوى مسجد به راه افتاديم، در راه به من فرمود: اى سفيان چه تو را بر آن داشت كه به نزد ما بيايى؟عرض كردم: سوگند بدان خدايى كه محمد(ص)را به راهنمايى و دين حق مبعوث فرمود، محبت و دوستى شما مرا بدين جا كشانيد.فرمود: مژده گير اى سفيان و شادباش كه از پدرم على شنيدم مى‏فرمود: از رسول خدا(ص)شنيدم كه فرمود: اهل بيت من و كسانى از امت من كه آنان را دوست دارند، مجموعا در نزد حوض كوثر بر من وارد شوند، (و آنها با هم هستند)همانند اين دو انگشت‏سبابه.و اگر بهتر بود مى‏گفتم: همانند انگشت‏سبابه و وسطى كه يكى را بر ديگرى برترى است.اى سفيان ترا مژده دهم كه دنيا جاى نيكان و بدان است تا آنگاه كه خداوند امام بر حق از آل محمد را برانگيزد.

و در حديثهاى ديگرى كه محمد بن حسن و على بن عباس روايت كرده‏اند همين كلمات هست‏با اين تفاوت كه آنها از خود امام حسن(ع)نقل شده و به رسول خدا(ص)نسبت داده نشده، جز در همان قسمتى كه مربوط به معاويه است(كه آن قسمت در آنها نيز از رسول خدا(ص)روايت‏شده است). (16)

و افراد ديگرى هم بوده‏اند كه در اين مصالحه امام(ع)را مورد نكوهش و اعتراض قرار مى‏دادند، مانند ابو سعيد عقيصا-كه ما داستانش را در بخش هفتم نقل كرديم. (17) و امام(ع)ناچار بود علل و اسرار اين مصالحه و كناره‏گيرى را با بيانهاى گوناگون و با اجمال و تفصيل براى آنها بازگو كند...

پى‏نوشتها:

1.جلد دوم زندگانى امير مؤمنان(ع)ص 403.

2.اين داستان را ما بتفصيل در جلد اول زندگانى على(ع)نقل كرده‏ايم.

3.براى شرح بيشتر به ترجمه مقاتل الطالبيين(صص 69-68)ترجمه مؤلف مراجعه نماييد.

4.روستايى از روستاهاى شام.

5.اسد الغابة، ج 1، ص 386.

6.شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، (چاپ بيروت)، ج 16، ص 15 و مناقب ابن شهرآشوب، (چاپ قم)، ج 4، ص 35.

7.قاموس الرجال، ج 3، ص 88.

8.حياة الامام الحسن(ع)، ج 2، ص 274.

9.اين هر دو نيز از شيعيان اين خاندان بودند و در داستان كربلا و نهضت امام حسين(ع)نيز خدمات نيكى انجام داده‏اند كه انشاء الله در جاى خود مذكور خواهد شد.

10.چنانكه در جاى ديگر نيز تذكر داده‏ايم، لفظ بيعت در اينجا به معناى لغوى آن صحيح نيست، زيرا امام(ع)با معاويه بيعت نكرد و از اين نظر تسامحى در تعبير واقع شده.

11.مناقب ابن شهرآشوب، (چاپ قم)، ج 4، ص 35.

12.حياة الامام الحسن بن على(ع)، ج 2، ص 276.

13.و در برخى از نقلها«سفيان بن ليل‏»به جاى‏«ابى ليلى‏»نقل شده(قاموس الرجال، ج 4، ص 387).

14.حياة الامام الحسن(ع)، ج 2، ص 277.

15.قاموس الرجال، ج 4، ص 387.

16.ترجمه مقاتل الطالبيين، صص 66-65.

17.به صفحه 236 مراجعه شود.


[ بازگشت ]




چند رسانه ای    نرم افزار    انجمن ها    مراکز    دیگر پایگاهها    ارتباط با ما