ياران امام حسین(ع)(2) - Maghaleh
 
 
 












 

 

ياران امام حسین(ع)(2)

كتاب: سيره معصومان، ج 4، ص 149

نويسنده: سيد محسن امين

ترجمه: على حجتى كرمانى

پس از سخنان عباس بن على سرانجام دشمنان پاسخ امام را گفتند و آن شب را به حضرت مهلت دادند.نزديك شبانگاه بود كه حسين ع ياران خويش را فراهم آورد.امام زين العابدين ع مى‏گويد : من نزديك شدم كه ببينم پدرم به آنان چه مى‏گويد.در آن هنگام من بيمار بودم.شنيدم پدرم با ياران خود مى‏گفت، سپاس مى‏گويم خداى را به بهترين سپاسها، و او را بر گشايش و سختى حمد مى‏كنم.بارالها تو را حمد گويم، كه ما را به پيمبرى گرامى داشتى و قرآن را به ما آموختى و به كار دين دانا كردى.گوش و چشم و دلمان بخشيدى.پس ما را از سپاسگزاران قرار ده.اما بعد يارانى باوفاتر و بهتر از يارانم نمى‏شناسم و خاندانى از خاندان خودم نيكوتر و نسبت به خويشان مهربانتر نديده‏ام.خدايتان از جانب من پاداش نيك دهد.بدانيد كه مى‏دانم فردا روزمان با اين دشمنان چه خواهد شد.بدانيد كه من اجازه‏تان مى‏دهم.شما همگى آزاد هستيد.با رضايت من مى‏توانيد برويد.من بيعت خود را از شما برداشتم و حقى بر شما ندارم .اينك شب فرا رسيده است.آن را وسيله رفتن كنيد و هر يك از شما دست يكى از مردان خاندان مرا بگيرد و در اين تاريكى شب به هر سو كه مى‏خواهيد پراكنده شويد.اين قوم با من كار دارند و بس.وقتى به من دست يافتند، ديگران را فراموش مى‏كنند به آنها كارى نخواهند داشت .

پس برادرانش و پسران و برادرزادگانش و فرزندان عبد الله بن جعفر گفتند: چرا چنين كنيم؟ براى آنكه پس از تو بمانيم؟ خداوند هرگز چنين روزى را نياورد.اين گفتار را نخست عباس بن امير المؤمنين آغاز كرد.سپس ديگر ياران وى اين سخن و امثال آن را به زبان آوردند .حسين ع رو كرد به پسران عقيل و گفت: شهادت مسلم براى شما كافى است.برويد كه اجازه‏تان دارم، آنان در پاسخ حضرت گفتند: سبحان الله، مردم درباره ما چه خواهند گفت؟ مى‏گويند : بزرگ و سرور و فرزندان عمويمان را كه بهترين عموها بود رها كرديم و با آنها يك تير رها نساختيم و يك نيزه و يك ضربت شمشير نزديم و ندانستيم با دشمن چه كردند.نه، به خدا ما هرگز چنين كارى نخواهيم كرد.جان و مال و كسان خود را فداى تو خواهيم كرد و همراه تو مى‏جنگيم، تا به هر جا درآمدى سرانجام خود را فدايت سازيم.خداوند زندگى بعد از تو را سياه گرداند.

در اين اثنا مسلم بن عوسجه اسدى از جا برخاست و گفت: آيا از تو دست برداريم.در حالى كه اين دشمنان از هر طرف شما را احاطه كرده‏اند.آن وقت در پيشگاه خدا چه عذرى خواهيم داشت؟ به خدا سوگند از دامان تو دست برنمى‏دارم تا با نيزه‏ام سينه‏هاى اين قوم را سوراخ كنم، و تا آنگاه كه شمشير در دست دارم و بتوانم نبرد كنم از تو جدا نخواهم شد، و اگر سلاحى در دست نداشته باشم با سنگ خواهم جنگيد و هرگز تو را تنها و بى يار نخواهم گذاشت، تا آنكه در ركاب تو كشته شوم.پس از او سعيد بن عبد الله حنفى برخاست و گفت: اى فرزند رسول الله به خدا تو را رها نمى‏كنيم تا معلوم گردد كه پس از پيامبر ص حرمت رسول خدا ص را نگه داشته‏ايم. به خدا اگر بدانم كشته مى‏شوم سپس دوباره زنده شده و مى‏سوزم و خاكسترم به باد مى‏رود و هفتاد بار با من چنين كنند از تو جدا نشوم تا در راه تو جان دهم.پس چرا چنين نكنم كه يك بار كشته شدن است و سپس كرامتى كه هرگز پايان نمى‏پذيرد .

آنگاه زهير بن قين گفت: به خدا سوگند اى فرزند پيمبر دوست دارم هزار بار كشته شوم و دوباره زنده گردم و آماده هستم كه خداى تعالى مرگ را از تو و اين جوانان و فرزندان و خاندان تو دور سازد.

گروهى ديگر از ياران وى سخنانى گفتند كه همانند يكديگر بود و اغلب آنها سخنشان چنين بود: به خدا از تو جدا نمى‏شويم.جانهاى ما به فدايت باد.دست و صورت تو را حفظ مى‏كنيم، و چون كشته شديم تكليف خويش را ادا، و تنها در برابر پروردگار خود انجام وظيفه كرده‏ايم .در همين موقع بود كه به محمد بن بشير حضرمى اطلاع رسيد، پسرت در مرز رى اسير شده.گفت : مى‏دانم و پاى خدا حسابش مى‏كنم و جان خود را نيز، هرگز دوست نداشتم كه پسرم اسير باشد، و من زنده بمانم.حسين ع كه اين خبر را شنيد، گفت، خدا تو را رحمت كند.بيعتم را از تو برداشتم.برو و براى نجات پسرت كوشش كن.ابن بشير گفت: چنانچه من از شما جدا شوم بهتر است كه درندگان مرا بدرند و زنده زنده بخورند.حسين ع جامه‏هايى از برد به وى بخشيد و گفت: اى پنج عدد برد را كه ارزش آن هزار دينار است به وسيله فرزند خود بفرست تا در رهايى برادرش بكوشد.وى اين امر را پذيرفت و جهت آزادى فرزندش توسط برادرش ارسال داشت.در اين موقع حسين ع به ياران خود دستور داد كه خيمه‏هاى خويش را نزديك يكديگر نصب، و طنابها را در هم كنند و ما بين خيمه‏ها باشند چنان كه همگى در برابر دشمن قرار گيرند و همه راهها از راست و چپ را زير نظر گيرند تا در جهتى كه ممكن است دشمن از آنجا حمله كند آماده باشند.

ابو مخنف از على بن الحسين زين العابدين ع آورده است: كه گفت: شبى كه فرداى آن پدرم به شهادت رسيد، نشسته بودم.عمه‏ام زينب از من پرستارى مى‏كرد.پدرم در خيمه خويش از ياران گوشه گرفته بود.

جون غلام ابوذر پيش وى بود و به شمشير خود مى‏پرداخت و آن را درست مى‏كرد.پدرم اشعارى به اين شرح مى‏خواند:

يا دهر اف لك من خليل

كم لك بالاشراق و الاصيل

من صاحب و طالب قتيل

و الدهر لا يقنع بالبديل

و كل حي سالك السبيل

ما اقرب الوعد من الرحيل

و انما الامر الى الجليل

على بن الحسين ع مى‏گويد: پدرم اين شعر را دو سه بار خواند تا فهميدم و مقصود او را بدانستم، و اشك چشمانم را گرفت.اما اشكم را نگه‏داشتم و خاموش ماندم و بدانستم كه بلا نازل شده است.عمه‏ام نيز اشعار برادر را شنيد، او زن بود و زنان رقت دارند، و استعداد زارى.نتوانست آرام بگيرد.برخاسته و جامه خود را مى‏كشيد.نزد وى رفت و گفت: اى واى از داغ عزيز.اى باقى مانده سلف و پناهگاه خلف.كاش آن روز كه فاطمه مادرم يا على پدرم يا حسن برادرم، از دنيا برفتند، زندگيم به سر رسيده بود.امام ع نگاهى به او كرده گفت: خواهرم، شيطان بردبارى تو را نبرد.زينب گفت: پدر و مادرم فدايت.غم و اندوه را از من ربودى و آرامش بخشيدى.امام در حالى كه اشك از ديدگانش سرازير شده بود گفت: چنانچه مرغ قطا (1) ، را در آشيانه‏اش به حال خود مى‏گذارند آرام مى‏خوابيد.

زينب گفت: واى بر من، تو را از من خواهند گرفت! اين، قلب مرا بيشتر داغدار مى‏كند و بر جانم سخت‏تر است.آنگاه به چهره خويش زد و گريبان خويش را گرفت و آن را بدريد و بيهوش به زمين افتاد.حسين ع از جاى برخاست و بدو پرداخت و آب به چهره‏اش ريخت و او را به هوش آورد و به وى گفت: اى خواهر از خدا بترس و از خدا تسلى خواه و بدان كه زمينيان مى‏ميرند و از اهل آسمانها نيز كسى باقى نمى‏ماند.سرانجام همه چيزها نابود شدنى است به جز ذات خدايى كه همه آفريدگان را به قدرت خويش آفريده و خلق را برمى‏انگيزد كه باز مى‏آيند و او خود يگانه است.جدم، پدرم، مادرم و برادرم همگى از من بهتر بودند.پيشوا و مقتداى من و همه مسلمانان پيمبر خداست.حسين ع با اين سخنان و امثال آن وى را دلدارى داد و گفت : خواهرم! من تو را سوگند مى‏دهم، و سوگند مرا رعايت كن و چون من كشته شدم بر من گريبان ندرى و چهره نخراشى و واى نگويى و فغان برنياورى.

در روايت ديگرى آمده است: همين كه زينب مشاهده كرد كه امام چنين اشعارى مى‏خواند گفت : اى برادر، اين سخنان را كسى بر زبان مى‏آورد كه يقين كرده است كشته خواهد شد.حسين ع گفت: آرى اى خواهر چنين است.زينب با شنيدن اين سخن گفت: واى، چه مصيبت بزرگى و فرياد برآورد، برادرم كشته خواهد شد.همه زنان آه و فغان سر دادند و گريبان دريدند.در اين اثنا ام كلثوم فرياد كرد: وا محمداه.وا علياه، وا اماه، وا اخاه، وا حسيناه و ادامه داد: اى ابو عبد الله، پس از تو دنيا ديگر براى ما چه ارزشى خواهد داشت.

آن شب حسين ع و ياران وى بيدار بودند.نماز به‏جا مى‏آوردند و آمرزش مى‏خواستند و دعا مى‏كردند و زمزمه عاشقانه سر مى‏دادند.عده‏اى در ركوع و سجود بودند و عده‏اى ديگر ايستاده و يا نشسته با خداى بندگى و راز و نياز مى‏كردند.

گويند: در شب عاشورا سى و دو نفر از لشگريان ابن سعد در اطراف خيمه حسين ع گرد آمدند .يكى از ياران امام گويد: سواران ابن سعد بر ما مى‏گذشتند گويى مراقبمان بودند در همين موقع بود كه حسين ع اين آيه را مى‏خواند:

«و لا يحسبن الذين كفروا انما نملى لهم خير لانفسهم انما نملى لهم ليزداد و اثما و لهم عذاب مهين، ما كان الله ليذر المؤمنين على ما انتم عليه حتى يميز الخبيث من الطيب.. . (2) »

يعنى: و البته گمان نكنند آنان كه به راه كفر رفتند مهلت دادن ما به حال آنها بهتر خواهد بود، بلكه مهلت مى‏دهيم براى امتحان تا بر سركشى و طغيان خود بيفزايند و آنان را عذابى رسد كه به آن سخت خوار و ذليل شوند.خداوند هرگز مؤمنان را وانگذارد به اين حال كه مؤمن و منافق به يكديگر مشتبهند تا آن كه به آزمايش، بدسرشت را از پاك گوهر جدا كند...

در اين اثنا يكى از سوارانى كه مراقب ما و نامش عبد الله بن سمير بود، اين را بشنيد و گفت: سوگند به پروردگار كعبه كه ما پاكانيم و از شما جدا شده‏ايم.برير بن خضير بدو گفت: اى فاسق! خدا تو را جزو پاكان قرار مى‏دهد؟ آن مرد به وى گفت: واى بر تو.تو كيستى؟

گفت: برير بن خضير، پس آن دو به يكديگر دشنام دادند و از هم جدا شدند.گويند: وقتى آن شب به پايان رسيد، سحرگاه بود كه حسين ع را خواب فرا گرفت.همين كه بيدار شد، گفت: سگهايى را ديدم كه بر من حمله‏ورند.در ميان آنها سگى بود كه پوست بدنش چند رنگ را نشان مى‏داد، و شديدتر بر من حمله مى‏كرد.چنين مى‏پندارم كه آنكه مرا مى‏كشد، بيمارى پيسى خواهد داشت .

پى‏نوشتها:

1ـ اين يكى از مثلهاى عرب است و (قطا)، مرغى است شبيه به قمرى يا كبوتر.

2ـ سوره آل عمران آيه‏هاى 178ـ 179

[ بازگشت ]




چند رسانه ای    نرم افزار    انجمن ها    مراکز    دیگر پایگاهها    ارتباط با ما