ورع و پارسايى امام سجاد(ع) - Maghaleh
 
 
 












 

 

ورع و پارسايى امام سجاد(ع) 

كتاب: زندگانى على بن الحسين صفحه 139

نويسنده: دكتر سيد جعفر شهيدى

و الذين يبيتون لربهم سجدا و قياما (1)

خاندان پيغمبر به پيروى از سيد و مهتر خود در عبادت پروردگار اهتمامى خاص داشتند.

قرآن به پيغمبر اسلام امر كرد كه پاسى از شب را به نماز بگذراند تا آنكه خدا او را به مقامى محمود برساند (2) و او چنان در كار عبادت اهتمام ورزيد كه قرآن بدلداريش آمد. «ما أنزلنا عليك القرآن لتشقى» (3) پس از او امامان دين سيرت جد خود را زنده نگاه داشتند و در ميان آنان گذشته و از على بن ابى‏طالب و على بن الحسين (ع) در كثرت عبادت امتيازى خاص يافته است، چنانكه از لقب‏هاى او سيد العابدين، سيد الساجدين و ذو الثفنات است. او بيشتر شب‏هاى عمر خود را به نماز و طاعت خدا گذرانيده. ابن شهرآشوب باسناد خود از طاوس فقيه آرد:

او را ديدم از شامگاه تا سحر طواف و عبادت كرد. چون اطراف خود را خالى ديد بآسمان نگريست و گفت خدايا ستاره‏هاى آسمانت فرو رفتند و ديده‏هاى آفريدگانت خفتند. درهاى تو بروى خواهندگان باز است! نزد تو آمدم تا مرا بيامرزى و بر من رحمت كنى! و در عرصات قيامت روى جدم محمد (ص) را بمن بنمايانى! سپس گريست و گفت بعزت و جلالت سوگند با معصيت خود قصد نافرمانى ترا نداشتم و درباره تو در ترديد و به كيفر تو جاهل نبودم. و عقوبت تو را نمى‏خواستم. اما نفس من مرا گمراه كرد و پرده‏اى كه بر گناه من كشيدى مرا بر آن يارى داد. اكنون چه كسى مرا از عذاب تو مى‏رهاند؟ و اگر رشته پيوند خود را با من ببرى برشته چه كسى دست زنم؟ چه فرداى زشتى در پيش دارم كه بايد پيش روى تو بايستم!

روزى كه به سبك باران ميگويند بگذريد و به سنگين‏باران ميگويند فرود آئيد، آيا با سبكباران خواهم گذشت؟ يا با سنگين‏باران فرود خواهم آمد؟ واى بر من هرچه عمرم درازتر مى‏شود گناهانم بيشتر ميگردد و توبه نميكنم آيا هنگام آن نرسيده است كه از روزگارم شرم كنم. سپس گريست و گفت:

أتحرقنى بالنار يا غاية المنى

فأين رجائى ثم أين محبتى

أتيت بأعمال قباح رديئة

و ما فى الورى خلق جنى كجنايتى (4)

پس گريست و گفت: پاك خدايا ترا نافرمانى مى‏كنند، چنانكه گويى ترا نمى‏بينند. و تو بردبارى مى‏كنى چنانكه گوئى ترا نافرمانى نكرده‏اند. با بندگانت چنان نكوئى ميكنى كه گوئى بآنان نيازمندى و تو اى سيد من از آنان بى‏نيازى سپس به مسجد رفت.

من نزد او رفتم سرش را بر زانوى خود نهادم و چندان گريستم كه اشكم بر گونه‏هايش روان شد. برخاست و نشست و گفت كيست كه مرا از ياد پروردگار بازميدارد؟

ـ من طاوس هستم اى فرزند رسول خدا اين جزع و فزع چيست؟ بر ما است كه چنين زارى كنيم ليكن بجاى عبادت، جنايت و نافرمانى پيشه مى‏سازيم. پدرت حسين بن على است! مادرت فاطمه زهراست! جدت رسول خداست! به من نگريست و گفت:

ـ طاوس! هيهات هيهات. از پدر و مادرم مگو! خدا بهشت را براى فرمانبرداران و نيكوكاران آفريده اگرچه بنده حبشى باشد. و آتش را براى كسى كه او را نافرمانى كند آفريده هرچند سيد قريشى باشد.

مگر كلام خدا را نشنيده‏اى كه «فإذا نفخ فى الصور فلا أنساب بينهم يومئذ و لا يتسائلون» (5) .

بخدا فردا جز عمل صالح چيزى تو را سود ندارد. (6)

مفيد از عبدالله بن محمد قرشى روايت كند:

چون على بن الحسين وضو ميگرفت رنگش زرد مى‏شد. بدو ميگفتند تو را چه ميشود ميگفت:

ـ ميدانيد مى‏خواهم پيش چه كسى برپا بايستم؟ (7)

نافله‏هايى را كه در روز از او فوت شده بود در شب قضا ميكرد و مى‏فرمود:

ـ فرزندانم! اين نماز بر شما واجب نيست ولى دوست دارم شما بر كار خير عادت كنيد و آنرا ادامه دهيد. (8)

زهرى ميگفت:

در روز قيامت ندا ميدهند سيد عابدان زمان خود برخيزد. در آنوقت على بن الحسين خواهد برخاست (9) .

مردى به سعيد بن مسيب گفت: با ورع‏تر از فلان نديدم!

ـ على بن الحسين را ديدى؟

ـ نه!

ـ اگر ديده بودى ميگفتى با ورع‏تر از او نديدم (10)

هرگاه نام او برده مى‏شد مى‏گريست و مى‏گفت زين العابدين (11) و مى‏گفت، سيد عابدان على بن الحسين است (12) .

روزى در سجده بود، آتش در خانه‏اش افتاد. بدو گفتند يابن رسول الله آتش. آتش! و او همچنان در سجده بود تا آتش خاموش شد. بدو گفتند:

ـ چه چيز تو را از آتش بخود مشغول كرد؟

ـ آتش آخرت (13)

روزى طفلى از او در چاه افتاد و او در نماز بود، چون از نماز فارغ شد گفت:

من متوجه نشدم، چه با پروردگارى بزرگ به مناجات مشغول بودم. (14)

و يعقوبى نويسد مشهور آنست كه از امام باقر پرسيدند! چرا پدرت فرزندان بسيار نداشت. گفت: تعجب ميكنم كه من چگونه متولد شدم. پدرم در شبانه روز هزار ركعت نماز مى‏خواند . (15)

خادمه او گويد نه شب براى او رخت‏خوابى گستردم و نه در روز براى او سفره‏اى نهادم. (16)

مفيد از طاوس آرد كه:

شب داخل حجر اسماعيل شدم. على بن الحسين نيز به حجر آمد و به نماز ايستاد. چون به سجده رفت با خود گفتم مردى صالح از بهترين اهل بيت است. بشنوم چه ميگويد. و شنيدم كه در سجده مى‏گفت: بندگك تو در آستانه تو است. مستمند تو در آستانه تو است. گداى تو در آستانه تو است. خواهنده از تو در آستانه تو است. (17)

طاوس گويد اين دعا را در هيچ اندوهى نخواندم مگر آنكه برطرف شد. (18)

اصمعى گويد: شبى گرد خانه كعبه مى‏گشتم. جوانى نيكو صورت را ديدم كه بر پرده كعبه چسبيده بود و ميگفت:

خدايا. ديده‏ها خفته و ستاره‏ها به فراز آمده است. تو پادشاه زنده و قيومى!

پادشاهان درهاى خود را بسته و نگهبانان بر درها گمارده‏اند و درهاى تو بروى خواهندگان گشوده است. آمده‏ام تا بر من بديده رحمت بنگرى كه تو أرحم الراحمين هستى! سپس گفت:

يا من يجيب دعا المضطر فى الظلم

يا كاشف الضر و البلوى مع السقم (19)

قد نام وفدك حول البيت قاطبة

و أنت وحدك يا قيوم لم تنم (20)

أدعوك رب دعاء قد أمرت به

فارحم بكائى بحق البيت و الحرم (21)

إن كان عفوك لا يرجوه ذو سرف

فمن يجود على العاصين بالنعم (22)

روزى فرزندش ابوجعفر نزد او رفت. پدر را ديد كه از شب‏زنده‏دارى بسيار برنگ زرد درآمده، و ديدگانش از گريه فراوان چرك كرده و پيشانى او پينه بسته. بينى وى از سجده خراشيده و پاهايش از ايستاده بسيار ورم كرده. چون پدر را بدين حال ديد نتوانست گريه خود را نگاه دارد. پدر بدو نگريست و گفت:

ـ فرزندم آن صحيفه‏ها را كه اعمال على بن ابى‏طالب در آن ثبت شده بمن بده! اوراق را بدو دادم لختى بدان نگريست و با گرفتگى خاطر گفت:

ـ چه كسى توانائى عبادت على بن ابى‏طالب را دارد (23)

روزى جابر بديدن او رفت و گفت:

فرزند رسول خدا. نميدانى خدا بهشت را براى شما و دوستداران شما و دوزخ را براى دشمنان شما آفريده است؟ اين چه رنجى است كه بر خود هموار ميكنى؟ و خود را اين چنين بسختى مى‏افكنى؟ امام پاسخ داد: اى يار رسول خدا نميدانى كه پروردگار گناهان رسول خدا را بخشيد با اينهمه او كوشش خود را در عبادت از دست نداد و چندان خدا را عبادت كرد كه ساقهاى او ورم آورد . گفتند تو چنين ميكنى و خدا گناهان پيشين و واپسين تو را بخشيده است فرمود:

ـ آيا بنده سپاسگزارى نباشم؟

جابر چون ديد نميتواند با چنين سخنان على بن الحسين را از رنج عبادت باز دارد گفت:

فرزند پيغمبر خود را هلاك مكن! تو از خاندانى هستى كه مردم بدانها بلا را از خود دور مى‏سازند و از خدا رحمت مى‏طلبند!

ـ من براه پدرانم مى‏روم. (24)

على بن عيسى اربلى از يوسف بن اسباط و او از پدرش روايت كند كه:

به مسجد كوفه درآمدم. جوانى با پروردگار خود مناجات ميكرد و در سجده مى‏گفت كه:

چهره من خاك آلوده آفريدگارم را سجده مى‏كند، و سزاوار است كه چنين كند. نزد او رفتم على بن الحسين (ع) بود. چون سپيده بامداد دميد و نزد او رفتم و گفتم فرزند رسول خدا ! خودت را عذاب مى‏دهى و خداوند چنين فضيلتى بتو بخشيده است؟

گريست و گفت از اسامة بن زيد از رسول خدا روايت كند كه روز رستاخيز همه ديدها گريانست مگر چهار ديده: ديده‏اى كه از ترس خدا بگريد. ديده‏اى كه در راه خدا كور شود. ديده‏اى كه بدانچه خدا حرام كرده ننگريسته باشد. ديده‏اى كه شب را بيدار و در سجده باشد. خدا بدين ديدگان بر فرشتگان مباهات مى‏كند و ميگويد:

به بنده من بنگريد. روح او نزد من و تن او در طاعت من است. از خوابگاه برخاسته از بيم عذاب من مرا مى‏خواند و طمع در رحمت من دارد. پس اربلى در ذيل اين حديث نويسد:

اين روايت چنين ضبط شده. اما بگمان من على بن الحسين جز همراه پدر خود به عراق نرفت و چون پس از شهادت پدر به كوفه رسيد در بند دشمن بود و نمى‏توانست به مسجد كوفه رود و در آنجا نماز بخواند. (25)

در كتابهاى دعا از جمله در فرحة الغرى تأليف سيد بن طاوس، و مصباح المتهجد شيخ طوسى دعا و زيارت‏نامه‏هائى از طريق ابوحمزه ثمالى از امام سجاد روايت شده است. مشهورترين اين دعاها، دعاى معروف به ابوحمزه است كه خواندن آن در سحرهاى ماه رمضان استحباب دارد . ابوحمزه ثمالى از تابعين و از زاهدان مقيم كوفه بوده است، ليكن چنانكه مؤلف كشف الغمة نوشته است (26) گمان نميرود امام على بن الحسين پس از سال شصت و يكم هجرى به كوفه آمده و در آن شهر اقامت كرده باشد.

در روضه كافى حديثى از طريق ابوحمزه نقل شده است كه: نخست آشنائى من با على بن الحسين اين بود، كه ديدم مردى از باب الفيل (يكى از درهاى مسجد كوفه) درآمد چهار ركعت نماز خواند. من بدنبال او تا بئر الركوه «نزد خانه صالح بن على رفتم در آنجا شترى زانو بسته با غلامى سياه بود. پرسيدم:

ـ اين كيست؟

ـ على بن الحسين است!

نزديك او شدم. سلام كردم. پرسيدم:

ـ براى چه به شهرى آمده‏اى كه پدر و جدت در آنجا كشته شده است؟

ـ پدرم را زيارت كردم و در اين مسجد نماز خواندم و اكنون عازم مدينه هستم (27) .

ظاهرا اين حديث همانست كه در مفاتيح الجنان در سند زيارت مطلقه اميرالمؤمنين على عليه السلام از فرحة الغرى با تفصيل بيشترى نقل شده است.

و باز در فرحة الغرى اول باب چهاردهم روايتى از طريق جابر جعفى از امام محمد باقر (ع) آمده است كه:

پدرم على بن الحسين براى زيارت قبر اميرالمؤمنين به «مجاز» در ناحيه كوفه رفت. و در آنجا ايستاد و گريست و گفت: السلام عليك يا أمين الله فى ارضه و در دنباله اين روايت سيد از مزار ابن قره نقل كند كه: امام باقر گفت پدرم على بن الحسين پس از شهادت پدرش در باديه خيمه‏اى موئين برافراشت و از آنجا براى زيارت پدر و جد خود به عراق ميرفت و كسى نميدانست. و من در يكى از سفرها با او بودم (28) و اين روايت سند زيارت امين الله (از زيارت‏هاى معروف) است.

اگر در انتساب روضه به كلينى ترديدى نكنيم و اگر روايت‏هاى سيد را از جهت سند درست بدانيم بايد آمدن امام على بن الحسين (ع) بكوفه را بين سالهاى 67 ـ 74 فرض كنيم كه سالهاى حكومت حارث بن ربيعه، بشر بن مروان و عبدالله بن خالد بر اين شهر و دوره بى‏ثباتى حكومت‏هاى عراق و عدم تسلط كامل دمشق بر ايالت‏ها بوده است زيرا:

1 ـ امام على بن الحسين پس از بازگشت از شام تا پايان زمامدارى يزيد در مدينه بسر برده است و چنانكه ديديم در واقعه حره حاضر بود و خاندان‏هايى را از مردم شهر پناه داد.

2 ـ پس از مرگ يزيد كوفه دستخوش آشوب و انقلاب گرديد (64 ـ 67) و در اين مدت هم امام على بن الحسين در مدينه بسر برده است زيرا چنانكه نوشتيم مختار پس از تسلط بر كوفه بدو نامه نوشت و از وى خواست رخصت دهد تا دعوت بنام او آغاز گردد.

3 ـ در دوره حكومت بيست ساله حجاج بر كوفه (75 ـ 95 ه.ق) ظاهرا امام على بن الحسين بدين شهر نيامده. چه از يكسو دشمنى حجاج با او و خاندان او آشكار است و از سوى ديگر با مراقبت‏هاى دقيق وى بر شهر و سياست انتظامى كه پيش گرفت (29) ممكن نبود على بن الحسين به كوفه درآيد و آمدن او از ديده جاسوسان حجاج پنهان ماند. و اگر او را ميديدند مسلمان نزد حجاج ميبردند.

احتمال آمدن آن حضرت به كوفه تنها در فاصله سالهاى 67 ـ 74 ميسر است امام فرض بهتر و دقيق‏تر اينست كه بگوئيم ابوحمزه در سفرهاى مكرر خود به مدينه شرف ملاقات امام را يافته و دعاها و روايت‏ها را در آنجا از او آموخته است. (و العلم عند الله) .

پى‏نوشت‏ها:

.1 آنان كه براى خشنودى خدا شب را بايستادن و يا سجده كردن بپايان مى‏برند. (الفرقان : 64)

.2 و من الليل فتهجد به نافلة لك عسى ان يبعثك ربك مقاما محمودا (الاسراء: 17)

.3 طه: 2

.4 اى نهايت آرزوى من آيا مرا بآتش مى‏سوزانى؟ پس اميد من چه؟ و محبت من كحاست؟ چه كارهاى زشت و ناپسندى كردم. هيچكس از آفريدگان جنايتى چون من نكرده است.

.5 گاهى كه در صور دميده شود، ميان آنان پيوندى نباشد و يكديگر را نپرسند (مؤمنون: 101) .

.6 مناقب ج 4، ص .151 بحار ص 81 ـ 82

.7 ارشاد ج 2 ص 143 و نگاه كنيد به عقد الفريد ج 3 ص 103 و صفة الصفوه ج 2 ص 52 و حلية الاولياء ج 3 ص 133 و مناقب ج 4 ص 150 و نگاه كنيد به خصال ص 616 و علل الشرايع ص 232 و الصواعق المحرقه ص 200 و بحار ص .79

.8 كشف الغمه ج 2، ص 85 و صفة الصفوة ج 2 ص .53

.9 كشف الغمه ج 2 ص 106

.10 كشف الغمه ج 2 ص 80 و صفة الصفوة ج 2 ص .56 حلية الاولياء ج 3 ص 141

.11 كشف الغمه ج 2 ص .76

.12 ارشاد ج 2 ص .145

.13 كشف الغمه ج 2 ص .74 صفة الصفوة ج 2 ص .52 مناقب ج 4 ص 150

.14 كشف الغمه ج 2 ص 107

.15 تاريخ ج 2 ص 219 ـ .220 عقد الفريد ج 3 ص 103 و ج 5 ص 125

.16 علل الشرائع ص .232 بحار 67

.17 عبيدك بفنائك. مسكينك بفنائك.فقيرك بفنائك. سائلك بفنائك.

.18 ارشاد ج 2 ص .144 كف الغمه ج 2 ص .80 صفة الصفوة ج 2 ص 56 مناقب ج 4 ص .148 اعلام الورى ص 261

.19 اى كه مى‏پذيرى درماندگان را كه در تاريكى دعا ميكنند

اى زداينده سختى و بيمارى و گزند

.20 مهمانان تو همگى گرد در خانه تو خوابيده‏اند

و تو نمى‏خوابى اى يكتاى بى‏مانند

.21 ترا مى‏خوانم چنانكه فرموده‏اى اى پروردگار

بحق خانه و حرم برگريه من رحمت آر

.22 اگر اميد غرقه در گناه، از بخشش تو برخيزد

چه كسر بر گناهكاران باران رحمت ريزد؟ (مناقب ج 4 ص 150)

.23 ارشاد ج‏2 ص 143

.24 امالى شيخ طوسى ج 2 ص 250

.25 كشف الغمه ج 2 ص 99 ـ .100 بحار ج 46 ص 100

.26 ج 2 ص 100

.27 روضه كافى. ص 255 تذكر دانشمند معظم جناب آقاى حاج شيخ محمد تقى شوشترى دامت بركاته

.28 از نامه حضرت آقاى شوشترى

.29 نگاه كنيد به تاريخ تحليلى اسلام ص 182 به بعد.

[ بازگشت ]




چند رسانه ای    نرم افزار    انجمن ها    مراکز    دیگر پایگاهها    ارتباط با ما