در مجلس يزيد - Maghaleh
 
 
 












 

 

در مجلس يزيد

كتاب: قصه كربلا، ص 487

نويسنده: على نظرى منفرد

پس از اينكه كاروان اسيران را وارد شام كردند، روانه مسجد جامع شهر شدند و در مسجد منتظر ماندند تا اجازه ورود به مجلس يزيد را بگيرند.در اين هنگام مروان بن‏حكم به مسجد آمد و از حادثه كربلا پرسيد، براى او شرح دادند، و او چيزى نگفت و رفت! پس از او يحيى بن حكم وارد مسجد شد و او نيز از جريان كربلا جويا شد، براى او نيز ماجرا را نقل كردند، او از جاى برخاست در حالى كه مى‏گفت: بخدا سوگند در روز قيامت از ديدار محمد محروم و از شفاعت او دور خواهيد ماند، و من از اين پس با شما يكدل نباشم و در هيچ امرى شما را همراهى نخواهم كرد! (1)

بهر حال اجازه ورود به مجلس يزيد صادر شد و اهل بيت عليه السلام را در حالى كه دست مردها ـ كه دوازده نفر بودند (2) ـ به گردنشان بسته شده بود و همه اسيران نيز به يكديگر زنجير شده بودند وارد مجلس يزيد نمودند.

يزيد در قصر خود در محلى مشرف بر جيرون (3) نشسته بود و ورود سرهاى مقدس و كاروان اهل بيت را مشاهده مى‏كرد و اين اشعار را زمزمه مى‏كرد:

لما بدت تلك الحمول و اشرقت‏ 
تلك الشموس على ربى جيرون

نعب الغراب فقلت صح او لا تصح‏ 
فلقد قضيت من الغريم ديوني (4) پس از وارد نمودن اسيران به مجلس يزيد، ايشان را در مقابل او نگاه داشتند، امام چهارم عليه السلام به يزيد فرمود: اگر رسول خدا صلى الله عليه و آله ما را در اين حالت ببيند گمان دارى با تو چه خواهد كرد؟

و فاطمه دختر امام حسين عليه السلام فرياد زد: اى يزيد! آيا دختران رسول خدا صلى الله عليه و آله بايد اينگونه به اسارت گرفته شوند؟

اهل مجلس با شنيدن اين جمله از دختر امام حسين عليه السلام به گريه افتادند به گونه‏اى كه صداى گريه ايشان شنيده مى‏شد.

يزيد چون وضعيت را بدين صورت ديد ناچار دستور داد دستهاى امام چهارم را باز كنند.

در اين هنگام سر مبارك امام حسين عليه السلام را در حالى كه شستشو داده و محاسن مبارك حضرت را شانه زده بودند، در تشتى از طلا قرار داده و در مقابل يزيد گذاردند، و يزيد با چوبى كه در دست داشت بر دندانهاى مبارك امام عليه السلام مى‏زد (5) .

يزيد گفت:

نفلق هاما من اناس اعزة 
علينا و هم كانوا اعق و اظلما (6)

يحيى بن حكم (7) گفت: لهام بجنب الطف ادنى قرابة 
من ابن زياد العبد ذي النسب الوغل

سمية امسى نسلها عدد الحصى‏ 
و بنت رسول الله ليست بذي نسل (8)

يزيد بر سينه او كوبيد و گفت: خاموش باش! (9)

سپس يزيد روى به اهل مجلس كرد و گفت: اين مرد (10) مى‏باليد و مى‏گفت: پدر من بهتر از پدر يزيد، و مادرم بهتر از مادر او، و جد من بهتر از جد اوست، و من خود را بهتر از او مى‏دانم و همين‏ها بود كه او را كشت! ! !

اما سخن او كه پدرم بهتر از پدر يزيد است، كار پدر من با پدر او به داورى كشيد و خدا به نفع پدر من داورى كرد! !

و اما سخن او كه مادرم بهتر از مادر يزيد است، آرى بجان خودم سوگند كه بدون ترديد فاطمه دختر رسول خدا بهتر از مادر من است.

و اما گفته او كه جدم بهتر از جد اوست، بلى! مسلما كسى كه به خدا و روز قيامت ايمان دارد، نمى‏تواند بگويد كه جد من بهتر از محمد است! (11)

و اما اينكه گفت: من بهتر از يزيدم، پس شايد او اين آيه را تلاوت نكرده است

قل اللهم مالك الملك! (12) (13)

آنگاه يزيد به امام سجاد عليه السلام گفت: اى پسر حسين! پدرت رابطه خويشاوندى را ناديده گرفت و مقام و منزلت مرا در نيافت! و با سلطنت من در آويخت و خدا آنگونه كه ديدى با او رفتار كرد! !

على بن الحسين عليه السلام اين آيه را تلاوت فرمود

ما اصاب من مصيبة فى الارض و لا فى انفسكم الا فى كتاب من قبل ان نبرأها ان ذلك على الله يسير (14) .

يزيد به فرزند خود خالد گفت: پاسخ او را بده! ولى خالد ندانست چه جوابى گويد! يزيد به او گفت: بگو

ما اصابكم من مصيبة فبما كسبت ايديكم و يعفو عن كثير (15) .

ابن شهر آشوب گفته است: پس از آن على بن الحسين عليه السلام فرمود: اى پسر معاويه و هند و صخر! نبوت و پيشوايى هميشه در اختيار پدران و نياكان من بوده پيش از آنكه تو زاده شوى! به راستى كه در جنگ بدر و احد و احزاب، پرچم رسول خدا در دست جدم على بن ابى طالب، و پرچم كافران در دست پدر و جد تو بود!

آنگاه على بن الحسين عليه السلام اين شعر را خواند:

ماذا تقولون اذ قال النبى لكم‏ 
ماذا فعلتم و انتم آخر الامم

بعترتي و باهلي بعد مفتقدي‏ 
منهم اسارى و منهم ضرجوا بدم (16)

سپس امام چهارم عليه السلام ادامه داده فرمود: اى يزيد! واى بر تو! اگر مى‏دانستى چه عمل زشتى را مرتكب شده‏اى و با پدرم و اهل بيت و برادر و عموهاى من چه كرده‏اى، مسلما به كوهها مى‏گريختى! و بر روى خاكستر مى‏نشستى! و فرياد به‏واويلا بلند مى‏كردى! كه سر پدرم حسين فرزند فاطمه و على را بر سر در دروازه شهر آويخته‏اى! و ما امانت رسول خدا در ميان شما هستيم؛ تو را به خوارى و پشيمانى فردا بشارت مى‏دهم! و پشيمانى فردا زمانى است كه مردم در روز قيامت گرد آيند (17) .

در نقلى ديگر آمده است كه يزيد رو به زينب كبرى عليها السلام كرد و گفت: سخن بگو.

حضرت زينب عليها السلام به امام سجاد عليه السلام اشاره نموده فرمود: ايشان سخنگوى ماست .

سپس امام سجاد عليه السلام اين اشعار را خواند:

لا تطمعوا ان تهينونا فنكرمكم‏ 
و ان نكف الاذي عنكم و تؤذونا

و الله يعلم انا لا نحبكم‏ 
و لا نلومكم ان لا تحبونا (18)

يزيد گفت: راست گفتى اى جوان، ولى پدر و جد تو خواستند امير باشند و خداى را سپاس كه آنان را كشت و خونشان را ريخت! (19)

پى‏نوشت‏ها:

1.تاريخ طبرى 5/ .234

2.العقد الفريد 4/ .169

3.جيرون در دمشق، ابتدا مصلاى صابئين بوده و سپس يونانى‏ها در آن مكان به تعظيم دين خود پرداخته و بعد از آن بدست يهود افتاد و همچنين زمانى در اختيار بت پرستان بود، و درب اين بنا را كه از بناهاى بسيار زيبا بوده «باب جيرون» مى‏گفتند، و سر حضرت يحيى بن زكريا را بر در همين باب جيرون آويختند و پس از آن سر حسين بن على در همين موضع آويخته شد و مكان آن ظاهرا در همين مسجد اموى است. (مقتل الحسين مقرم 348) .

.4 «آن قافله‏ها پديدار شدند، و آن آفتابها بر بلنديهاى جيرون تابيدند؛ كلاغ فريادى كشيد گفتم كه: فرياد بزنى يا نزنى، من از بدهكار خود طلب خود را گرفتم» .

يعنى با شنيدن بانگ كلاغ ـ كه در ميان مردم، نشانه شومى و بدفالى است ـ به او گفتم كه كار، از كار گذشته است و هر چه پيامد مى‏خواهد داشته باشد من، به مراد دل خود رسيدم و انتقام كشته شدگان خاندان خود را گرفتم!

5.نفس المهموم .435

6.اخبار الدول و آثار الاول للقرمانى .108

.7 «سرهايى را شكافتيم از كسانى كه عزيز بودند، و آنها آزار دهنده‏تر و ستمكارتر بودند» .

8.صاحب «مناقب» نام اين شخص را عبد الرحمن بن حكم ذكر كرده است كه برادر يحيى بن حكم بن العاص است، و ابو الفرج از كلبى روايت كرده است كه عبد الرحمن بن حكم بن ابى العاص نزد يزيد نشسته بود كه عبيد الله بن زياد سر حسين را نزد او فرستاد و چون طشت را در پيش يزيد گذاشتند عبد الرحمن گريست و گفت:

ابلغ امير المؤمنين فلا نكن‏ 
كوتر قوس و ليس لها نبل

«به امير المؤمنين ابلاغ كن كه ما همانند كمانى كه تير نداشته باشد، نيستيم» .

و ابن نما اين اشعار را به حسن بن حسن نسبت داده است. (مثير الاحزان 100) .

.9 «آن كسانى كه در كنار طف بودند به ما نزديكترند از ابن زياد عبد، كه نسب پستى دارد؛ نسل سميه مادر زياد به شماره ريگهاست! اما از دختر پيغمبر نسلى بجاى نماند» .

10.ارشاد شيخ مفيد 2/ .119

11.و در روايتى ديگر آمده است كه: يزيد سر به گوش عبد الرحمن نهاد و گفت: سبحان الله ! آيا در چنين موقعيتى اينگونه سخن مى‏گوئى؟ ! آيا سكوت براى تو ميسر نبود؟ (الدمعة الساكبة 5/94) .

12.منظورش از اين مرد، امام حسين عليه السلام است.

13.اين تعبير از يزيد حاكى از بى ايمانى اوست، زيرا مى‏گويد «كسى كه به خدا و روز قيامت ايمان دارد» و نمى‏گويد «من مى‏گويم كه پيامبر جد حسين بهتر از جد من است» .

14.سوره آل عمران: .26

15.بحار الانوار 45/P.131>

16.سوره حديد: .22

17.سوره شورى: .30

18.ارشاد شيخ مفيد 2/ .120

.19 «چه پاسخ مى‏دهيد هنگامى كه پيامبر شما را گويد: چه كرديد در حالى كه شما آخرين امتيد، به عترت و خاندانم بعد از فقدان من، برخى را اسير و بعضى را آغشته به خون نموده‏ايد» .

20.بحار الانوار 45/ .135

.21 «اين توقع را نداشته باشيد كه شما به ما اهانت كنيد و ما شما را گرامى بداريم! ، و ما از آزار نمودن شما خوددارى كنيم ولى شما در آزار ما بكوشيد؛ خدا مى‏داند كه ما شما را دوست نمى‏داريم، و شما را بدين خاطر كه ما را دوست نمى‏داريد، سرزنش نمى‏كنيم» .

22.بحار الانوار 45/ .175


[ بازگشت ]




چند رسانه ای    نرم افزار    انجمن ها    مراکز    دیگر پایگاهها    ارتباط با ما