امام سجاد (ع) و واقعه حره - Maghaleh
 
 
 












 

 

امام سجاد (ع) و واقعه حره

كتاب: زندگانى على بن الحسين (ع)، ص 79

نويسنده: سيد جعفر شهيدى

ظهر الفساد فى البر و البحر بما كسبت أيدى الناس (1)

چنانكه ديديم واكنش حادثه كربلا نخست با آمدن اسيران به كوفه پديد گرديد.با همه سختگيرى پسر زياد در حوزه حكومت خود، و ترساندن مردمان از مخالفت با يزيد، باز از آن مردم نيمه مرده، و ستم پذيرنده خرده گيرى ديده شد.روزى كه پسر زياد در مسجد، خطبه خواند و ضمن گفته‏هاى خود يزيد و تبار او را ستود و حسين (ع) و پدران او را دشنام داد، عبد الله بن عفيف از مردم أزد كه مردى پارسا ولى نابينا بود بر خاست و سخن را در دهان او شكست .دشنام‏هائى را كه بخاندان پيغمبر داد بدو و آنكه او را به حكومت گماشته است، بر گرداند .مأموران دولت خواستند عبد الله را خاموش و دستگير سازند، تيره ازد به حمايت وى در آمد و جنگى در گرفت (2) هر چند اين درگيرى سرانجام به سود عبيد الله پايان يافت، ولى بهر حال مقدمه‏اى براى اعتراض‏هاى ديگر گشت.

در شام نيز چنانكه ديديم آثار ناخشنودى پديد گشت، تا آنجا كه يزيد از روى ناچارى بظاهر خود را يكى از ناخشنودان از كشته شدن پسر دختر پيغمبر نشان داد، و گناه را به گردن عبيد الله پسر زياد افكند.اما واكنش حادثه در حجاز بيشتر از عراق بود.عبد الله پسر زبير كه از آغاز حكومت يزيد خود را به مكه رسانيده اين شهر را پايگاه خويش ساخته بود، و مردم را به بيعت خود مى‏خواند، فاجعه محرم را دستاويزى استواربراى نكوهش يزيد ديد.وى در خطبه‏اى عراقيان را پيمان شكن و نامردم خواند و حسين عليه السلام را به بزرگوارى و تقوى و عبادت ستود.

مدينه نيز با آنكه در اين سال در اداره وليد بن عتبة بن ابو سفيان بود، خاموش نماند، طبرى چنانكه روش اوست در باره ناآرامى اين شهر چيزى ننوشته است.اما عوض شدن سه حاكم آن در ظرف دو سال وضع غير عادى را نشان ميدهد.

طبرى نوشته است: پسر زبير از درشت خوئى حاكم مدينه ـ وليد بن عتبه ـ به يزيد شكايت كرد و از او خواست تا حاكمى نرم خو بدانجا بفرستد و يزيد، عثمان بن محمد بن ابو سفيان را به حكومت آن شهر فرستاد (3) اما بعيد بنظر ميرسد پسر زبير در چنان موقعيتى با يزيد نامه نگارى كند آن هم بر سر عوض كردن حاكم مدينه.آنچه به حقيقت نزديكتر مى‏نمايد اينستكه يزيد به شيوه پادشاهان خود كامه جوان نمى‏خواست مردان كار آزموده را بر سر كار بگذارد بدينجهت جوانان نورس را بحكومت مى‏فرستاد و آنان چون مردم را چنانكه بايد نمى‏شناختند، در اداره حكومت در مى‏ماندند .و عثمان چنانكه طبرى نويسد جوانى نورس و كار نيازموده بود. (4)

بهر حال سبب هر چه بوده است، مقدم حاكم تازه بر او و مردم شهر مبارك نيفتاد، عثمان به گمان خويش خواست كفايتى نشان دهد، و بزرگان مدينه را از خود و يزيد خشنود و حوزه حكومت را آرام سازد.

گروهى از فرزندان مهاجر و انصار را بدمشق فرستاد تا خليفه جوان را از نزديك ببينند و از بخشش‏ها و مرحمت‏هاى وى برخوردار گردند.

يزيد چنانكه نوشته‏ايم تربيت دينى نداشت، بلكه ميتوان گفت تربيت نيافته بود.پدرش در كودكى وى بخاطر خشمى كه بر مادر او گرفت، مادر و فرزند را به بيابان فرستاد و يزيد در قبيله و درون خيمه بزرگ شد.

آنچه در آنجا آموخت همان بود كه صحرانشينان عرب مى‏آموزند، گشاده زبانى، شعر نيكو سرودن و بشكار رفتن.پس از آنكه بحكومت رسيد و دستگاه پر تجمل معاويه را صاحب شد، بجاى اندوختن معلومات به نگاهدارى سگ و يوز و بوزينه‏پرداخت.ميگسارى و قمار نيز سرگرمى ديگر او بود .گذشته از اين عيب‏ها چنانكه طبيعت چنين حكومت‏ها مى‏خواهد، سالمندان تجربه آموخته گرد او را خالى كردند، و گروهى جوان چاپلوس و مال اندوز او را در ميان گرفتند كه آنچه ميگفت و ميكرد بر او آفرين مى‏خواندند.

در سندها از سرجون مشاور رومى او نامى به ميان آمده است.آيا اين مرد ترسا در نهان، واژگون شدن حكومت يزيد را كه نام مسلمانى داشت مى‏خواست، كه او را چنان بد آموزى ميكرد...؟ خدا ميداند.

آنچه با اطمينان خاطر ميتوان گفت اينست كه يزيد از كار اداره حوزه پهناور مسلمانى چيزى نميدانسته است.آن شتاب و سخت گيرى در بيعت گرفتن از پسر دختر پيغمبر، آن فاجعه دلخراش در محرم سال شصت و يك از آن زشت‏تر باسيرى گرفتن خاندان رسول (ص) و بردن آنان بكوفه و در آوردن به شام، همه اينها رفتارى است كه ناپختگى بلكه نابخردى او را نشان ميدهد .

بدتر از همه، اينكه چون حاكم مدينه فرزندان مهاجر و انصار را نزد او فرستاد يزيد آنان را چنان پذيره شد كه گوئى گروهى از همسالان خود و يا هم بازيان دوره كودكيش را نزد او آورده‏اند.او اگر اندك خردى داشت يا اگر مشاورانى كار آزموده نزد او مى‏بودند، بايد در مدتى كه مهمانان در كاخ او و در مهمانى او هستند رفتارى سنجيده داشته باشد.آنچه خلاف آئين مسلمانى است نكند، بلكه بظاهر خود را مسلمانى پاى بند دين نشان دهد.اما او نه دين را مى‏شناخت نه مردم را.

مدينه پس از هجرت پيغمبر اسلام بدان شهر، مركز حكومت اسلامى شد.پس از پيغمبر تا سال سى و پنجم هجرى پايگاه خلافت بود و سه خليفه زندگانى خود را در آن شهر بسر بردند.چون على عليه السلام كوفه را مقر حكومت خود ساخت، مدينه باز هم رونق علمى و دينى خود را از دست نداد.گروهى از بزرگان مهاجر و انصار در آنجا زيستند و مردند، و سپس فرزندان آنان جاى ايشان را گرفتند.از آغاز هجرت موجى از پرهيزگارى شهر را فرا گرفت و بيش و كم همچنان پايدار بود. (5)

يزيد مى‏بايست اين مردم را بشناسد و روزى چند خويشتن دار شود.اما چنين‏نكرد.نميدانم رخت پوشانيدن بر بوزينه و سوار كردن او بر خر و بمسابقه فرستادن او با اسبان، در همين روزها بود و يا نه، بهر حال داستانى است كه سبك سرى او را نشان ميدهد.چنانكه مسعودى نوشته است يزيد را بوزينه‏اى بود پليد، كه در مجلس شراب او حاضر مى‏شد و بر بالش تكيه ميداد.اين بوزينه خرى وحشى داشت كه رام وى كرده بودند.روزى بوزينه را بر خر نشاندند و با اسبان بمسابقه فرستادند، و خر بوزينه از اسبان يزيد پيش افتاد و برنده مسابقه گرديد يكى از شاعران شام در اين باره گفته است:

تمسك أبا قيس بفضل عنانها*فليس عليها إن سقطت ضمان (6)

ألا من رأى القرد الذى سبقت به*جياد أمير المؤمنين إتان (7)

نوشته‏اند اين شعرها را يزيد خود سروده است و بايد چنين باشد چه غرس النعمه، در پايان داستان گفتگوى ابن هبيره و زياد بن عبيد حارثى (8) نويسد:

زياد گفت چون نزد مروان رفتم از من پرسيد گفتگوى تو و ابن هبيره بر سر چه بود؟ گفتم در اينكه آيا كنيه بوزينه ابو قيس است يا اليمن.مروان خنديد و گفت درست است مگر اين نيست كه امير المؤمنين يزيد گفته است «تمسك أبا قيس بفضل عنانها... (9)

يزيد نمايندگان شهر مدينه را حرمت نهاد و به آنان بخشش فراوان كرد و به يكى از ايشان (منذر بن زبير) صد هزار درهم بخشيد، اما تربيت پست و كردار زشت او از ديده مهمانان پوشيده نماند.آنان چون به شهر خود باز گشتند در مسجد پيغمبر فرياد برداشتند و به بد گوئى از يزيد پرداختند و گفتند ما از نزد كسى مى‏آئيم كه دين ندارد، مى‏مينوشد.طنبور مى‏نوازد و سگ بازى مى‏كند، شب را با مردمان پست و كنيزكان آوازه خوان بسر ميبرد.ما شما را گواه مى‏گيريم كه او را از خلافت خلع كرديم. (10)

مردم شهر با عبد الله بن حنظله (غسيل الملائكه) (11) بيعت كردند و بنى اميه راكه شمار آنان به هزار تن مى‏رسيد، نخست در خانه مروان پسر حكم بمحاصره افكندند، سپس از شهر بيرون راندند.در اين روزهاى پر گير و دار مروان نزد عبد الله بن عمر رفت و از او خواست تا خانواده وى را نزد خود نگاهدارد، عبد الله نپذيرفت .مروان چون از حمايت او مأيوس شد پناه به على بن الحسين (ع) برد و گفت من خويشاوند توام، مى خواهم كه خانواده من با خانواده تو باشد.على بن الحسين با بزرگوارى خاص خود خواهش او را قبول فرمود و كسان مروان را همراه با زن و فرزند خود به ينبع (12) فرستاد و مروان هميشه از اين كرامت سپاسگزار بود.اينكه طبرى نوشته است:

على بن الحسين با مروان دوستى قديمى داشت (13) بر اساسى نيست.مروان ـ هيچگاه به بنى هاشم روى خوش نشان نداده است.بنابر اين جائى براى دوستى او با على بن الحسين نبوده، طبرى ميخواهد جوانمردى را كه خاندان هاشم از حد اعلاى آن بر خوردار بوده‏اند ناديده بگيرد و آنرا بحساب دوستى شخصى بگذارد.

بارى خبر شورش مردم مدينه به دمشق رسيد و يزيد را سخت خشمگين ساخت.نخست خواست كار اين شهر و كار مكه و سر كوبى پسر زبير را بعهده عبيد الله بن زياد واگذارد، اما عبيد الله نپذيرفت و گفت بخاطر اين فاسق نميتوانم قتل حسين و شكستن حرمت كعبه را در گردن بگيرم (14) .

اگر اين گفتار از پرداخته‏هاى داستان سرايان نباشد، و براستى عبيد الله چنين سخنى بر زبان آورده، بايد گفت، او چون از يزيد دور انديشى بيشترى داشت، ميدانست كه پايان حكومت سفيانيان نزديك است و گرنه عبيد كسى نبوده است كه از گناه (هر چند هم بزرگ باشد) بيمى بخود راه دهد.يزيد انجام مأموريت را از عمرو بن سعيد حاكم پيشين مدينه طلبيد، او نپذيرفت و گفت من دست خود را بخون قريش آلوده نميكنم.بگذار كسى كه بيگانه است اين كار را عهده‏دار شود.

يزيد ناچار مسلم بن عقبه را كه پيرى ناتوان بود و در بيمارى بسر مى‏برد با لشكرى روانه مدينه ساخت.مسلم شهر را محاصره كرد و از سوى حره واقم (15) بر سر مردم‏شهر رفت و گفت: شما را سه روز مهلت ميدهم اگر تسليم شديد مدينه را ميگذارم و به سر وقت ابن زبير به مكه ميروم و گرنه معذور خواهم بود.

مردم شهر ايستادگى كردند ولى سرانجام شكست خوردند و تسليم شدند.مسلم سه روز شهر را باختيار سپاهيان خونخوار شام گذاشت تا آنچه خواهند بكنند.سپس مردم مدينه را ميان دو چيز آزاد گذاشت: 1ـ اقرار كنند كه بنده زر خريد يزيدند و او هر اختيارى درباره آنان دارد.2ـ كشته شوند.

گروهى شرط او را نپذيرفتند و كشته شدند، و بسيارى نيز پذيرفتند.تنها كسانى كه بدون شرط از گزند وى ايمن ماندند على بن الحسين (ع) و على بن عبد الله عباس بودند.چرا مسلم على بن الحسين را نكشت؟ يا از او بدان صورت كه خود گفته بود بيعت نگرفت؟ اسناد در اين باره هم‏آهنگ نيست.

طبرى نوشته است هنگامى كه يزيد، مسلم بن عقبه را به مدينه مى‏فرستاد بدو گفت: على بن الحسين (ع) در كار شورشيان دخالتى نداشته است، دست از او بازدار و با وى به نيكوئى رفتار كن! و نويسد چون على بن الحسين (ع) نزد مسلم رفت، مسلم گفت: أهلا و مرحبا، سپس وى را بر تخت و مسند خود نشاند و گفت اين خبيث‏ها (مردم مدينه!) نگذاشتند بكار تو برسم.امير المؤمنين سفارش تو را بمن كرده است.پس از لختى درنگ گفت: شايد كسان تو ترسيده باشند؟ على بن الحسين (ع) گفت آرى!

مسلم دستور داد چهارپاى او را زين كردند و او را سوار كرد و به خانه باز گرداند (16)

مؤلف كشف الغمة نيز نوشته است: مسلم على بن الحسين (ع) را حرمت نهاد و استر خويش را براى او زين كرد و گفت ترا ترسانيديم؟ ! على بن الحسين (ع) او را سپاس گفت و چون از خانه وى بيرون رفت، مسلم گفت: اين مرد علاوه بر خويشاوندى كه با رسول خدا دارد خيرى است كه در او شرى نيست (17)

ابن ابى الحديد نويسد: مسلم از مردم مدينه بيعت گرفت كه برده يزيدند، جز على بن الحسين (ع) كه او را حرمت كرد و بر تخت خود نشاند و همچون برادر امير المؤمنين از او بيعت گرفت (18) عبارت شيخ مفيد نيز چنين است و اضافه دارد كه مسلم گفت امير المؤمنين مرا سفارش كرده است كه حساب تو را از ديگران جدا سازم و نيز نوشته است كه بدو گفت اگر در دست ما چيزى بود چنانكه سزاوار هستى ترا صله ميدادم (19)

اما طبرى در روايت ديگر آورده است كه: «چون على بن الحسين خواست نزد مسلم برود عبد الملك و پدرش مروان را در دو سوى خود قرار داد و نزد وى رفت، چون بر مسلم در آمد مروان نوشيدنى خواست و اندكى نوشيد سپس آنرا به على بن الحسين (ع) داد چون على ظرف را در دست گرفت مسلم گفت:

ـ از نوشيدنى ما مياشام!

على بن الحسين (ع) لرزان قدح را نگاه داشت، مسلم گفت:

ـ با اين دو تن آمده‏اى؟ .بخدا اگر واسطه تو آنان بودند ترا ميكشتم.اما امير المؤمنين سفارش تو را بمن كرده است و بمن گفت تو بدو نامه نوشته‏اى، حال اگر مى‏خواهى بياشام (20)

و ابن اثير نيز همين روايت را از آن مأخذ يا مأخذ ديگر برداشته است.

يعقوبى نوشته على بن الحسين (ع) به مسلم گفت: يزيد مى‏خواهد با تو بچه شرطى بيعت كنم؟

ـ بيعت برادر و پسر عمو!

ـ اگر مى‏خواهى بيعت كنم كه برده او هستم بيعت خواهم كرد!

ـ چنين تكليفى را بتو نمى‏كنم!

و چون مردم ديدند على بن الحسين (ع) چنين گفت، گفتند او كه فرزند رسول خداست چنين مى‏گويد چرا ما با او به چنين شرط بيعت نكنيم (21)

اين گزارش و گزارش‏هاى آخر كه از طبرى نوشتيم بطور قطع دروغ است و احتمالا سالها بعد كسانى از بزرگزادگان مدينه كه پدرانشان از بيم جان با مسلم با چنان شرطى بيعت كردند آنرا برساخته‏اند تا كار گذشتگان خويش را نزد مردمان موجه جلوه دهند.چرا دروغ است؟ چون رفتارى كه على بن الحسين درباره خانواده مروان كرد از چشم بنى اميه و شخص يزيد و مأمور او مسلم، پوشيده نبود.

نيز على بن الحسين (ع) از آغاز شورش خود را كنار كشيد و با مردم همداستان نگشت، چون پايان كار را ميدانست.بنابر اين مسلم دستور نداشته است كه او را آزار دهد، بلكه مأمور بوده است بدو نيكوئى كند.از آن گذشته چنانكه نوشتيم يزيد از كشتن حسين بن على (ع) پشيمان شده بود و بهيچوجه نمى‏خواست خود را بد نام‏تر سازد.پس مسلما در باره على بن الحسين (ع) سفارش كرده است.بنابر اين آنچه مفيد و ابن شهر آشوب و طبرى در روايت نخستين خود نوشته‏اند درست مى‏نمايد.

مسعودى نوشته است: مسلم از مردم مدينه بيعت گرفت كه برده يزيد هستند و هر كس نپذيرفت كشته شد.جز على بن الحسين (ع) و على بن عبد الله بن عباس (22)

ابن اثير نويسد: چون نوبت بيعت به على بن عبد الله بن عباس رسيد حصين بن نمير گفت خواهرزاده ما نيز بايد مانند على بن الحسين بيعت كند (23)

نيز مسعودى نوشته است على بن الحسين (ع) به قبر پيغمبر پناه برده بود و دعا ميكرد و او را در حالى نزد مسلم بردند كه بر وى خشمگين بود و از او و پدرانش بيزارى مى‏جست.چون على بر او در آمد و چشم مسلم بدو افتاد، لرزيد و برخاست و او را نزد خود نشاند و گفت حاجت خود را بخواه، و هر كسى را على بن الحسين (ع) شفاعت كرد نكشت (24) اين گفته نيز درست بنظر نميرسد چه از خونخوارى مسلم بعيد است به شفاعت على بن الحسين (ع) از كشتن كسى چشم بپوشد.آنچه مسلم است اينكه مسلم بدستور يزيد نه تنها امام را تكليفى دشوار نكرده بلكه او را حرمت نهاده است.اما حصين بن نمير چنانكه يزيد گفته بود همراه لشكر ميرفت تا اگر مسلم از بيمارى جان نبرد او فرمانده لشكر باشد. ـ و سرانجام هم چنين شد ـ بنابر اين دور نيست كه وى ميانجى على بن عبد الله بن عباس شده باشد.نوشته‏اند در حادثه حره امام على بن الحسين (ع) چهار صد خانواده از عبد مناف را در كفالت خود گرفت و تا وقتى كه لشكر مسلم در مدينه بود هزينه آنانرا مى‏پرداخت. (25) .

و ما محمد إلا رسول قد خلت من قبله الرسل أفإن مات أو قتل انقلبتم على أعقابكم و من ينقلب على عقبيه فلن يضر الله شيئا (26)

واقعه حره را بايد يكى از حادثه‏هاى شگفت و در عين حال اسف ناك در تاريخ اسلام دانست، و برگى سياه است كه امويان بر دفتر كار خود افزودند.مردى كه خود را جانشين پيغمبر ميداند رخصت مى‏دهد شهر پيغمبر، مدفن او، و مركز حكومت اسلام و محل سكونت مردم پارسا و شب زنده‏دار، براى مدت سه روز در اختيار لشكريان ديوسيرت وى قرار گيرد، تا هر چه ميخواهند ببرند و هر كار كه مى‏خواهند بكنند.چه مردان پرهيزكار در آن چند روز كشته شد؟ چه حرمت‏ها بر باد رفت، چه بى حرمتى‏ها كه از آن درنده خويان سر زد، قلم از نوشتن آن شرم دارد، بى دينى امير و مأمور بجاى خود، راستى جامعه مسلمان آنروز چگونه آن نامسلمانى و بلكه نامردمى را ديد و خاموش ماند؟

يزيد چنانكه نوشتيم از مسلمانى چيزى نميدانست، در اين سخن ترديدى نبايد كرد، سربازان او هم همينكه شنيدند فرمانده اعزامى دست آنان را گشوده است شهر و آنچه را در آن بود مفت خود دانستند، اما مسلمانان اطراف چرا خاموش ماندند؟ پس از حادثه مدينه، شام، مصر و عراق تكانى نخوردند و عكس العملى جز نفرين نشان ندادند آنهم در گوشه و كنار و پنهان از ديده مأموران دولت و سپاهيان شام.گروهى بسيار ازتابعين (طبقه بعد از صحابه) از پسران مهاجر و انصار در مكه بسر ميبردند، اينان چرا بر نخاستند و مردم را بريزيد نشوراندند؟ و بيارى مسلمانان مدينه نيامدند؟ گيريم كه مردم مدينه حق بر خاستن عليه حكومت را نداشتند، گيريم كه حكومت اسلامى بر طبق اختيارات خود اجازه داشته كه شورشيان را بر جاى خود بنشاند، اما قتل عام شهر با كداميك از ابواب فقه اسلامى تطبيق ميكند؟ هنوز از مرگ پيغمبر بيش از پنجاه سال نگذشته بود، گروهى از مردم هفتاد ساله كه در شهرهاى مسلمان‏نشين بسر مى‏بردند محضر او را ديده و سيرت او را پيش چشم داشتند.هنوز حرمت شهر پيغمبر در چشم زمامداران پس از وى از خاطر پنجاه سالگان نرفته بود و سى سالگان به بالا زهد و تقواى على را فراموش نكرده بودند.اينان چرا حادثه كربلا را در سال پيش و قتل عام مدينه را در آن سال ديدند .و لب فرو بستند؟ چرا بايد چنين رويدادهاى غم‏انگيز يكى پس از ديگرى رخ دهد؟ كشتن فرزندزاده پيغمبر و اسيرى زنان و فرزندان او، ويران ساختن مدينه و بى‏حرمتى بزنان و دختران مسلمان، اين حادثه‏ها بنظر شگفت و بلكه ناممكن ميرسد.و شايد كسانى باشند كه بگويند كه بگويند تاريخ نويسان عصر عباسى خواسته‏اند چهره حكومت فرزند ابو سفيان را هر چه زشت‏تر نشان دهند.اما حقيقت اينست كه در مدت اين پنجاه سال جامعه اسلامى رنگ مسلمانى را از دست داد و خصلت و خوى جامعه عربى پيش از اسلام را گرفت.چرا چنين شد؟ علت يا علت‏هاى آنرا در كتاب پس از پنجاه سال نوشته‏ام و چنانكه در كتاب ديگر گفته‏ام (27) ، اين انگيزه‏ها در طول پنجاه سال اثر يا اثرهايى در جامعه حجاز، عراق و شام بجاى گذاشت كه پديد آمدن چنين حادثه‏ها براى مردم طبيعى مينمود.

در اين لشكر كشى امير و مأمور هيچيك از فقه اسلام آگاهى نداشتند، و اگر داشتند خود را برعايت آن ملزم نمى‏دانستند.اسلام براى اين مردم افزار قدرت بود نه قانون اجراى احكام خدا و اگر بظاهر خود را مسلمان نشان ميدادند براى فريفتن مسلمانان بود، شگفت‏تر اينكه نوشته‏اند مسلم پس از پايان كار مدينه گفته است:

«خدايا.پس از شهادت به يگانگى تو و نبوت محمد (ص) هيچيك از كارهايم را كه كرده‏ام، باندازه كشتار مردم مدينه دوست نمى‏دارم و در آخرت بمزد هيچ عملى چون‏اين كار چشم نخواهم دوخت (28)

مسلم در اين مأموريت نود و اند سال داشت و به اصطلاح پايش لب گور رسيده بود، چنانكه كار خود را به پايان نرساند و به مكه نارسيده مرد.او از كسانى است كه از مسلمانى تنها به نام آن بسنده كرده‏اند، و ظاهر قرآن و حديث را به سود خود بر ميگردانند تا مجوزى براى زشت كارى آنان باشد.وى از اخلاص كيشان معاويه بود و در صفين فرماندهى پادگان او را بر عهده داشت (29)

محتملا او اين حديث را شنيده بود كه پيغمبر (ص) فرموده است: خدايا! كسيكه بر مردم مدينه ستم كند و آنانرا بترساند او را بترسان و لعنت خدا و فرشتگان و همه مردمان بر او (30) و در باره مدينه مى‏فرمود: خدايا هر كس درباره مردم اين شهر قصدى بد كند، او را همچون نمك در آب بگذار (31) و يا اينكه فرمود كه در مدينه كسى، كسى را نكشد، براى جنگ سلاح ندارد، (32) و يا اينكه فرمود بار خدايا ابراهيم مكه را حرم قرار داد و من مدينه را حرم قرار ميدهم .كه خونى در آن ريخته نشود و براى پيكار جنگ افزار بر ندارند و برگ درخت آنرا جز براى خوردن دام نريزند (33)

آرى شنيده بود ولى هنگاميكه ميديد، كسى كه خود را جانشين پيغمبر ميداند، فرزند او را مى‏كشد و دختران او را گرد شهرها ميگرداند و كسى بر او خرده نميگيرد چرا او از ويران ساختن شهر پيغمبر بيمى بخود راه دهد؟

مسلم پس از سركوبى مردم مدينه و فرونشاندن آشوب، رو به مكه نهاد تا كار پسر زبير را نيز پايان دهد، ليكن در بين راه مرد.و چنانكه يزيد دستور داده بود حصين بن نمير فرماندهى لشكر او را بعهده گرفت.حصين مكه را محاصره كرد.منجنيق‏ها را نصب كردند و شهر را زير پرتاب سنگ گرفتند.در اين گيرودار آتش در خانه كعبه افتاد و علت آن آتش سوزى را گوناگون نوشته‏اند.در حاليكه مكه در محاصره بسر مى‏برد، خبرمردن يزيد بمردم شهر و محاصره كنندگان رسيد.فرمانده سپاه شام كه نميدانست براى چه كسى بايد بجنگد، با پسر زبير بگفتگو پرداخت، كه آماده است بيعت او را بپذيرد، بدان شرط كه با او به شام برود.چون عبد الله شرط او را نپذيرفت، حصين با سپاهيان خويش به شام بازگشت.

گويا وى ميخواست پسر زبير را به شام بكشاند تا اگر كار او سامانى يافت، در كنار وى باشد و گرنه در آنجا او را بكشند و شر مخالفى را از سر خود باز كند.

در پايان اين فصل مناسب است حديثى را كه مجلسى از روضه كافى آورده است بنويسم.

اين حديث از طريق ابن محبوب از ابو ايوب از يريد بن معاويه از امام صادق (ع) روايت شده است كه فرمود:

يزيد بن معاويه در سفر حج به مدينه رفت.در آنجا مردى از قريش را خواست و بدو گفت: آيا اقرار ميكنى كه بنده من هستى؟ اگر بخواهم ترا مى‏فروشم و اگر نه نگاهدارم؟ مرد گفت:

ـ يزيد! بخدا سوگند تو در قريش از من شريف‏تر نيستى پدرت نيز چه در جاهليت و چه در اسلام از من گرامى‏تر نبود چگونه چنين اقرار كنم؟

ـ اگر اقرار نكنى تو را خواهم كشت.

ـ كشتن من از كشتن حسين مهم‏تر نيست.يزيد دستور كشتن او را داد.سپس على بن الحسين (ع) را طلبيد و با او همان سخنان را گفت، على بن الحسين (ع) پاسخ داد:

ـ اگر چنان اقرار نكنم مرا مانند مردى كه امروز كشتى خواهى كشت، ـ آرى!

ـ چنانكه مى‏خواهى اقرار ميكنم مى‏خواهى مرا بفروش و مى‏خواهى نگاه دار!

ـ اين براى تو بهتر بود خونت ريخته نشد و از شرافتت نكاست (34)

اگر در انتساب روضه به كلينى ترديد نكنيم، ترديد در اين حديث بجاست.بلكه اين حديث بى گمان دروغ است.مجلسى نيز به نقطه ضعف آن توجه كرده است.يزيد مدت سه سال حكومت كرد و از شام بيرون نرفت تا به سفر حج و رفتن بمدينه و گفتگوى او با على بن الحسين (ع) چه رسد.

بودن چنين حديث و مانند آن در كتاب‏هاى دانشمندان طبقه اول از محدثان نشان ميدهد كه آنان بيشتر به نقد روايتى حديث‏ها توجه داشته‏اند و كمتر به نقد آن از جهت درايت پرداخته‏اند .به نظر مى‏رسد اين حديث را نيز فرزندان كسانى ساخته‏اند، كه پدرانشان از بيم جان با پسر عقبه چنان بيعتى كردند اما يكى از راويان عمدا يا سهوا جاى مسلم بن عقبه را با يزيد عوض كرده است.

پى‏نوشت‏ها:

1.با بد كارى مردمان تباهى در خشكى و دريا، آشكار شد. (روم: 41)

2.طبرى.ج 7 ص 373ـ 374 خوارزمى مقتل ص 53ـ 55 ج 2

3.ج 7 ص 402

4.بخش 2 ص 402

5.پس از واقعه حره و از خلافت عبد الملك به بعد بود كه اين قداست بتدريج از ميان رفت .

6.ابو قيس افسار خر را محكم بگير كه اگر از آن بيفتى بر خر تاوانى نيست.

7.چه كسى بوزينه‏اى را ديده است كه ماده خر وحشى، آنرا از اسبان امير المؤمنين پيش اندازد . (مروج الذهب ج 2 ص 94)

8.نگاه كنيد به ص 73 و 74 پس از پنجاه سال از نويسنده و به كتاب زندگانى حضرت فاطمه از همين سلسله كتاب‏ها ص 181ـ 182

9.و الهفوات النادره ص 131ـ 132

10.طبرى ج 7 ص 402ـ 403

11.شستشو داده فرشتگان.اين لقب را حنظله از رسول خدا گرفت.حنظله در جنگ احد شهيد شد و پيغمبر به زن او فرمود حنظله را فرشتگان شستشو دادند.

12.چشمه سارى است نزديك مدينه از جانب راست كوه رضوى. (معجم البلدان)

13.طبرى ج 7 ص 409

14.طبرى ج 7 ص 408

15.سنگستان جانب شرقى مدينه

16.تاريخ طبرى ج 7 ص 421

17.كشف الغمه ج 2 ص 89

18.شرح نهج البلاغه ج 3 ص 259

19.ارشاد ج 2 ص 152

20.ج 4 ص 419

21.تاريخ يعقوبى ج 2 ص 223

22.مروج الذهب ج 2 ص 96

23.ج 4 ص 120

24.ج 2 ص 96

25.كشف الغمه ج 2 ص 107

26.و محمد نيست جز پيمبرى كه پيش از او پيمبران بودند.اگر بميرد يا كشته شود شما بگذشته خود باز ميگرديد؟ و كسيكه بگذشته خود باز گردد خدا را زيانى نميرساند. (آل عمران: 144)

27.تاريخ تحليلى اسلام ج 2 ص 63

28.كامل ج 4 ص 123

29.الاصابه ج 3 ص 493ـ 494

30.كنز العمال.كتاب فضائل حديث 34884

31.همان مأخذ حديث 34839

32.همان مآخذ حديث 34811

33.وفاء الوفاء، ص 90.سفينه البحار ج 2 ص 530

34.بحار ج 46 ص 138.روضه كافى ص 235


[ بازگشت ]




چند رسانه ای    نرم افزار    انجمن ها    مراکز    دیگر پایگاهها    ارتباط با ما