امام صادق (ع) و مباحث كلامى - Maghaleh
 
 
 












 

 

امام صادق (ع) و مباحث كلامى

كتاب: زندگانى امام صادق (ع)، ص 50

نويسنده سيد جعفر شهيدى

جميل بن دراج گويد: ابو عبد الله را از قضا و قدر پرسيدم، فرمود آفريده‏هاى خدايند و خدا در آفريده‏اش چيزى را كه خواهد مى‏افزايد. (1) و در پاسخ ديگر كه از قضا و قدر مى‏پرسد گويد: چون روز رستاخيز آيد و خدا آفريدگان را فراهم نمايد، از آنچه بر آنان عهد بسته است پرسد. (2) و از آنچه قضاى او بر آن رفته نپرسد. (3)

كسى ديگر مى‏پرسد: آيا خدا چيزى را به بندگانش واگذارده؟ -خدا اجل و اعظم از اين است! -آيا آنان را مجبور ساخته؟ -خدا عادل‏تر از آن است كه بندگان را مجبور سازد، سپس عذابشان كند. -آيا ميان اين دو منزله‏اى است؟ -آرى به وسعت ميان آسمان و زمين. (4)

آنكه مى‏پندارد خدا به بدى و فحشاء امر مى‏كند بر خدا دروغ بسته است و آنكه مى‏گويد خير و شر به مشيت‏خدا نيست، خدا را قادر ندانسته و آنكه مى‏پندارد نافرمانى با قوتى جز قوت خدا داد سرزده، بر خدا دروغ بسته. (5)

ديگر از بحثهايى كه در پايان سده نخست و آغاز سده دوم[عصر امام صادق (ع) ]رونق داشته، بحث‏حدوث و قدم عالم است. آيا جهان نو پديد آمده يا ديرينه است؟ و نتيجه بحث در حادث يا قديم بودن عالم به صفات حق تعالى باز مى‏گردد كه قديم است‏يا حادث.

از جمله كسانى كه در باره حدوث يا قدم عالم از امام صادق پرسش كرده، ابو شاكر ديصانى است.

ابن نديم، ابو شاكر را در شمار رؤساى متكلمانى نوشته است كه در ظاهر خود را مسلمان مى‏نماياندند و در نهان زنديق بودند. (6) نوشته‏اند روزى ابو شاكر به مجلس امام در آمد. نخست‏خاندان او را ستود، سپس گفت: اگر نام علما به ميان آيد به تو اشارت مى‏كنند. اى درياى خروشان (دانش) به ما بگو دليل حدوث عالم چيست؟

امام صادق (ع) پاسخ داد: نزديكترين دليل اين است كه به تو نشان مى‏دهم. آنگاه تخم مرغى را خواست و گفت: اين قلعه‏اى به هم پيوسته است. درون آن پوستى است نازك كه سپيده‏اى چون سيم مذاب و زر روان را در برگرفته است. آنگاه مى‏شكافد و صورتى چون طاوس از آن بيرون مى‏آيد. آيا چيزى جز آنچه مى‏دانى بر آن افزوده شده؟

-نه-اين نشانه حدوث عالم است. -نيكو گفتى و خلاصه فرمودى. اما ما چيزى را جز از راه حواس پنجگانه نمى‏پذيريم.

-سخن از حاسه‏هاى پنجگانه به ميان آوردى. اما دريافت اين حاسه‏ها اگر با دليل همراه نباشد، در استنباط سود نمى‏دهد. چنان كه در تاريكى جز با چراغ نمى‏توان راه رفت، با حواس محسوس را مى‏توان يافت، اما براى آنچه به حس در نمى‏آيد، دليل عقلى بايد. (7)

ديگر از كسانى كه در اين باره از آن حضرت پرسش كرده، ابن ابى العوجاء است. عبد الكريم بن ابى العوجاء نيز خود را مسلمان مى‏نماياند، اما در باطن مانوى بود. محمد بن سليمان كه از جانب ابو جعفر منصور حكومت كوفه را داشت‏به سال 155 وى را گردن زد. چون كشته شدن خود را مسلم دانست گفت‏به خدا سوگند چهار هزار ديث‏ساختم در آنها حلال را حرام و حرام را حلال كردم و بر زبانها افكندم. (8)

ابن ابى العوجاء نيز در باره حدوث يا قدم عالم با امام صادق (ع) گفتگويى چنين دارد: به چه دليل جهان حادث است؟

-هر چيزى خرد يا بزرگ چون مانند آن را بدان بيفزايى بزرگتر مى‏شود و معنى آن اين است كه آن چيز حالت نخستين خود را از دست داده است. اگر قديم بود همچنان مى‏بود و در آن تغييرى پديد نمى‏آمد. و آنچه زوال مى‏يابد و دگرگونى مى‏پذيرد رواست كه باشد و يا نباشد. پس وجود آن پس از نبودن آن، آن را حادث نشان ميدهد.

-گيريم چنين است، اگر آنچه هست‏بر همان حالت‏باقى مى‏ماند (در آن تغييرى پديد نمى‏آمد) چگونه حدوث آن را ثابت مى‏كردى؟

-ما از اين جهان كه در آن هستيم سخن مى‏گوييم. اگر اين جهان را برداريم و جهانى ديگر جاى آن بگذاريم، اين برداشتن و گذاشتن خود دليل حدوث است. ولى پاسخ تو را به گونه‏اى ديگر مى‏دهم. اگر آنچه هست همچنان مى‏بود كه بوده و تغييرى در آن پديد نمى‏آمد، باز مى‏توانستيم بينديشيم، اگر چيزى بر آنها افزوده مى‏شد بزرگتر مى‏بودند.

در اين صورت در آنها دگرگونى پديد مى‏آمد و با پديد آمدن دگرگونى در آنان، نمى‏شد قديمشان خواند. (9)

نوشته‏اند ابن ابى العوجاء مقتول به سال 155 ه. ق و ابن طالوت از مانويه كه به اسلام تظاهر مى‏كرد و ابن اعمى و ابن مقفع با تنى چند از زنديقان هنگام حج در مسجد الحرام بودند. ابو عبد الله جعفر بن محمد نيز در آنجا بود و فتوى مى‏داد و قرآن تفسير مى‏كرد و پرسشها را با دليل پاسخ مى‏فرمود. آنان كه با ابن ابى العوجاء بودند، وى را گفتند: نمى‏خواهى او را نزد كسانى كه گرد او را گرفته‏اند رسوا كنى و از او چيزى پرسى كه پاسخ آن را نداند؟ مى‏بينى مردم فريفته او شده‏اند و او علامه زمان خويش شده است؟

ابن ابى العوجاء گفت: چنين مى‏كنم. پس نزد او رفت و گفت: رخصت پرسش مى‏دهى؟

-اگر مى‏خواهى بپرس. -تا كى اين بيدر (10) را به پاى مى‏كوبيد؟ و به اين سنگ پناه مى‏بريد؟ و اين خانه بالا برده با آجر و كلوخ را مى‏پرستيد؟ و چون شتر گريزان گرداگرد او هروله مى‏كنيد؟ تو اين (دين) را رئيس و بزرگى. پدرت مؤسس آن بود.

امام پاسخ داد: آنكه خدا گمراهش كند و دل او را كور سازد، حق را گوارا نشمارد، و بدان پناه نيارد. شيطان دوست او گردد و او را به آبشخور هلاكت در آرد و برون شدن از آن نتواند. اين خانه‏اى است كه خدابندگانش را به پرستش خود در آن واداشته تا با آمدن به سوى آن، طاعتشان را بيازمايد. آنان را به تعظيم اين خانه واداشته و آن را قبله نمازگزارانش كرده. وسيلتى است‏براى رضوان او و راهى ست‏به سوى غفران او. بر پا و استوار است‏به كمال فراهم آمدنگاه عظمت و جلال. پيش از گستردن زمين آن را آفريد به دو هزار سال. (11) سزاوارتر كس به اطاعت در آنچه فرموده و از آنچه نهى نموده، اوست كه روح و جسم را آفريد.

- سخن گفتى و كار را بدان كه غايب است واگذاردى.

- واى بر تو! چگونه نهان است آنكه با بندگان خويش است؟ و آنان را نگران است، و از رگ گردن نزديكتر به آنان است. سخنشان را مى‏شنود و نهانشان را مى‏داند. جايى از او خالى نيست و جايى را فراگير نه، و به جايى از جايى نزديكتر نه! آثار او بدين گواه است و كردار او بدان دليل. و آنكه خدا او را با آيات محكم و برهانهاى روشن فرستاده، ما را بدين عبادت گمارده. اگر در كار او اندك شك دارى بپرس تا آن را برايت روشن كنم.

ابن ابى العوجاء در سخن درماند و شرمنده نزد ياران خود بازگشت. (12)

كلينى به اسناد خود از يونس پسر يعقوب روايت كند: نزد ابو عبد الله بودم، مردى شامى بر او در آمد و گفت: من از كلام، فقه و فرائض برخوردارم و آمده‏ام با اصحاب تو مناظره كنم.

امام فرمود: كلام تو از كلام رسول الله است‏يا از خودت؟

- از كلام رسول الله و كلام خودم. -پس تو شريك رسول الله هستى؟ -نه. -از خداى عز و جل وحى شنيده‏اى و او تو را خبر داده است؟ -نه. -طاعت تو همچون طاعت رسول خدا واجب است؟ -نه.

ابو عبد الله متوجه من شد و گفت: يونس اين مرد پيش از آنكه در كلام در آيد خصم خود گرديد. اگر كلام را نيكو مى‏دانى با او گفتگو كن.

من دريغ خوردم كه كلام نمى‏دانم. پس گفتم: فدايت‏شوم شنيدم از در آمدن در بحث كلام نهى مى‏كردى و مى‏گفتى واى بر متكلمان كه مى‏گويند اين پذيرفته است و آن نه. اين درست است اين نه. اين را به حكم عقل قبول داريم و آن را نه. امام گفت: گفتم واى بر آنان اگر سخن مرا واگذارند (آنچه در ما اهل بيت است) و به راى خود رانند (جدال پيش گيرند) . پس گفت‏برون رو ببين از متكلمان كسى را مى‏بينى او را بياور. رفتم و حمران پسر اعين و احول (محمد بن نعمان مشهور به مؤمن طاق) و هشام بن سالم را آوردم و اينان كلام را نيكو مى‏دانستند. و قيس بن ناصر را كه به نظر من از آنان كلام را نيكوتر مى‏دانست و كلام را از على بن الحسين (ع) آموخته بود بياوردم. هشام پسر حكم نيز كه تازه جوان بود رسيد. امام صادق (ع) او را جاى داد و گفت: ياور ما به دل و زبان و دستش. آنگاه حمران و مؤمن طاق را فرمود با او مناظره كنند و آنان بر وى پيروز شدند. سپس هشام بن سالم را گفت: با او مناظره كن! او نيز مناظره كرد. آنگاه هشام بن حكم را فرمود: با او به سخن درآمد. شامى‏نخست در باره امامت امام صادق پرسشى كرد كه هشام را غضبناك ساخت.

سپس هشام از او پرسيد: پروردگار تو در كار آفريده‏اش نيكو مى‏نگرد يا آفريده‏اش در كار خود؟

-پروردگارم نيكوتر مى‏نگرد. -براى آنان چه كرده؟ -حجت و دليل بر پا داشته تا پراكنده نشوند و آنان را بدان چه از جانب او واجب است‏خبر داده.

-آن حجت كيست؟ -رسول خدا! -و پس از او؟ -كتاب و سنت. -آيا كتاب و سنت در رفع اختلاف براى ما سودى داشته؟ -آرى! -پس چرا ما و تو با يكديگر اختلاف داريم و تو از شام آمده‏اى تا با ما مناظره كنى؟

شامى خاموش ماند. امام صادق از شامى پرسيد: چرا سخن نمى‏گويى؟

شامى گفت: اگر بگويم اختلاف نداريم دروغ گفته‏ام، و اگر بگويم كتاب و سنت اختلاف را از ميان ما بر مى‏دارد سخنى باطل گفته‏ام، چه هر يك از اين دو محتمل معنى‏هاست و اگر بگويم اختلاف داريم و هر يك از ما مدعى حق است، فايدت كتاب و سنت از ميان مى‏رود. اما از سخن او عليه وى دليلى دارم.

امام گفت: بپرس. او را توانا و آگاه خواهى يافت.

-خدا در كار بنده‏اش نيكوتر مى‏نگرد يا بندگان او؟

-خدا!

-آيا حجتى را برايشان بر پا كرده كه آنان را يك سخن كند و از حق و باطل آگاهشان سازد.

-در زمان رسول الله يا اكنون؟ -در زمان رسول خدا، رسول خدا، و اما امروز؟

هشام گفت: اين مرد كه از هر سوى بدو روى مى‏آورند و او تو را از هر چه خواهى خبر مى‏دهد.

در پايان آن مرد امامت امام را پذيرفت. (13)

نظير اين گفتگوها بين امام و معاندان او فراوان ديده مى‏شود و آنچنان كه اين بحثها مقام شامخ امامت را در علم نشان مى‏دهد آشنا بودن مناظره كنندگان را به بحثهاى كلامى و برخوردارى‏شان را از مقدمات اين بحثها آشكار مى‏سازد.

پى‏نوشتها:

1. بحار، ج 5، ص 120، از بصائر الدرجات.

2. عهد الست.

3. ارشاد، ج 2، ص 197.

4. بحار، ج 5، ص 116 از تفسير على بن ابراهيم.

5. بحار، ج 5، ص 127.

6. الفهرست، ص 401.

7. ارشاد، ج 2، ص 195-194، كشف الغمه، ج 2، ص 177، اعلام الورى، ص 290. اين وايت‏با اندك اختلاف در اصول كافى ديده مى‏شود و در پايان آن آمده است پرسنده اسلام آورد (اصول كافى، ج 1، ص 80-79)

8. تاريخ الرسل و الملوك (طبرى) ، ج 10، ص 376.

9. اصول كافى، ج 1، ص 77.

10. بيدر خرمنگاه است. و او به طعنه گرداگرد خانه را خرمنگاه و طواف كنندگان را گاو خوانده است.

11. براى اطلاع بيشتر در باره خانه كعبه رجوع به نهج البلاغه خطبه 192، ص 216، ترجمه نگارنده شود.

12. ارشاد، ج 2، ص 194-192، فروع كافى، ج 4، ص 198-197، اعلام الورى، ص 290-289.

13. اصول كافى، ج 1، ص 173-171، مناقب، ج 2، ص 244-243، كشف الغمه، ج 2، صص 175-173، اعلام الورى، ص 283-280.


[ بازگشت ]




چند رسانه ای    نرم افزار    انجمن ها    مراکز    دیگر پایگاهها    ارتباط با ما