امام صادق (ع) و مساله قيام زيد بن على و يحيى - Maghaleh
 
 
 












 

 

امام صادق (ع) و مساله قيام زيد بن على و يحيى

كتاب: زندگانى امام صادق (ع)، ص 25

نويسنده سيد جعفر شهيدى

زيد از ستم حاكمان اموى و ماموران آنان بر مسلمانان رنج مى‏برد و از وضعى كه مردم در آن به سر مى‏بردند آزرده بود. مى‏خواست دست اين خاندان و گماردگان آنان را از سر مردم كوتاه كند.

ابو الفرج به اسناد خود از عبد الله پسر مسلم بابكى روايت كند: با زيد بن على روانه مكه شدم، چون شب به نيمه رسيد و ثريا راست ايستاد، زيد مرا گفت: بابكى! ثريا را مى‏بينى؟ آيا دست كسى بدان مى‏رسد؟ گفتم: نه. گفت: به خدا دوست داشتم دستم بدان برسد و به زمين يا هر جاى ديگر بيفتم و پاره پاره شوم و خدا ميان امت محمد سازوارى پديد آورد. (1)

از اين گفتگو مى‏توان دريافت در آن روزگار وضع اجتماعى چگونه بوده و زيد تا چه اندازه از نابسامانى اوضاع و ستمى كه بر مسلمانان مى‏رفته، رنج مى‏برده است. و نشان مى‏دهد او در قيام خود خشنودى خدا و آسودگى مسلمانان را مى‏خواسته است. امام صادق (ع) در باره اوفرموده است: او از علماى آل محمد (ص) بود. براى خدا غضب كرد و با دشمنان خدا جنگيد تا كشته شد. (2)

زيد پيوسته انتظار فرصت مى‏برد تا همراهانى بيابد و با يارى آنان مردم را از ستم حاكمان اموى برهاند. سرانجام اين فرصت را يافت. مردم بدو وعده يارى دادند، اما وعده دهندگان عراقيان بودند. مردمى كه نظير همين فرصت را براى امير مؤمنان على (ع) و امام مجتبى و سيد الشهدا فراهم آوردند و مانند همين وعده‏ها را به آنان دادند، اما چون خطر را پيش رو ديدند، خود در خانه‏ها خزيدند و آنان را به دشمن واگذاردند.

تاريخ نويسان سبب قيام زيد و چگونگى قيام او را گونه‏گون نوشته‏اند. ابن اثير در يكى از روايتهاى خود نويسد: زيد و داود بن على بن عبد الله بن عباس و محمد بن عمر بن على بن ابيطالب نزد خالد بن عبد الله قسرى حاكم عراق رفتند. خالد آنان را جايزت داد و آنان به مدينه بازگشتند. چون يوسف پسر عمر به جاى خالد حكومت‏يافت، به هشام نوشت: خالد زمينى را از زيد به ده هزار دينار خريده، سپس زمين را بدو داده. هشام به حاكم مدينه نوشت زيد و آنان را كه با او همراه بوده‏اند نزد وى بفرستد. چون آن گروه نزد هشام رسيدند، ماجرا را از آنان پرسيد. آنان گرفتن جايزه را اقرار كردند و جز آن را انكار نمودند و بر آن سوگند خوردند. هشام سخن آنان را پذيرفت و گفت: بايد به عراق برويد و با خالد رو به رو شويد. آنان با ناخشنودى پذيرفتند و به عراق رفتند و با خالد روبه رو گشتند. در بازگشت از كوفه به قادسيه رسيدند، مردم كوفه به زيد نامه نوشتند و او نزد آنان بازگشت. (3)

و در روايتى ديگر نويسد: خالد مدعى شد مالى را نزد زيد و داود و تنى چند از قريش به وديعت نهاده است و چون آنان براى روبه رو شدن با خالد به عراق آمدند، يوسف زيد را گفت: خالد مدعى است مالى را نزد تو به وديعت نهاده، زيد گفت: چگونه كسى كه پدران مرا دشنام مى‏دهد مال به من مى‏سپارد؟

يوسف خالد را نزد خود خواند و او در حالى كه عبايى پوشيده بود بر وى در آمد. يوسف پرسيد: زيد گرفتن وديعت را منكر است چه مى‏گويى؟

-مى‏خواهى بر گناهى كه در باره من كرده‏اى گناه ديگر بيفزايى؟ چگونه من كه او و پدرانش را بر منبر دشنام مى‏دهم وديعت نزد او مى‏نهم؟

-پس چرا چنان گفتى؟

-مرا سخت‏شكنجه مى‏كردند. گفتم شايد فرجى پيش آيد. (4)

مصعب زبيرى كه نوشته او مقدم بر طبرى و ديگران است چنين نويسد: زيد نزد هشام رفت و او وى را نزد يوسف بن عمر به كوفه فرستاد. يوسف او را سوگند داد و او سوگند خورد مالى نزد او نيست. يوسف او را رها ساخت. زيد از كوفه به قادسيه رفت. در آنجا شيعه گرد او را گرفتند و از او خواستند برگردد و خروج كند. (5)

و يعقوبى نوشته است: زيد نزد هشام رفت. هشام پرسيد: خالد بن عبد الله مى‏گويد ششصد هزار درهم نزد تو وديعت نهاده است. زيد پاسخ داد: خالد چيزى نزد من ندارد.

-پس بايد نزد يوسف بن عمر بروى تا شما را رو به رو كند. -مرا پيش بنده ثقيف مى‏فرستى تا سخريه‏ام كند؟ -بايد نزد او بروى.

سپس گفت: به من گفته‏اند تو كنيززاده خود را سزاوار خلافت مى‏دانى! -به خدا اسحاق فرزند آزاده زن و اسماعيل كنيز زاده بود. خدا فرزندان اسماعيل را به خود مخصوص گردانيد تا آنجا كه رسول خدا از آنان بود. هشام. از خدا بترس!

-چون تويى چون مرا به تقوا امر مى‏دهد؟ -آرى همه بايد يكديگر را به تقوا سفارش كنند.

هشام او را با فرستادگان خويش به عراق روانه كرد. چون زيد از نزد او بيرون آمد گفت: به خدا هيچ كس زندگانى را دوست نداشت جز كه خوار شد و اين نشانه‏اى بود كه زيد قيام خواهد كرد. هشام به يوسف بن عمر حاكم عراق نوشت: چون زيد بن على نزد تو آيد او را با خالد رو به رو كن. مبادا بيش از يك ساعت نزد تو بماند. چه او را مردى شيرين زبان، سخت‏بيان و سخن آرا ديدم و مردم عراق زود به سوى چنين كسان روى مى‏آورند. (6)

طبرى اين داستان را با اندك اختلاف آورده است و چنين اختلافها طبيعى است، چه از زمان آن حادثه تا عصر طبرى و يعقوبى حدود دويست‏سال گذشته است و هر يك از راويان يا حادثه را به گونه‏اى ديگر شنيده و يا جزئيات را فراموش كرده و از خود چيزى بدان افزوده است.

به نقل يعقوبى: زيد نزد عامل عراق آمد و او وى را با خالد روبه رو كرد و دروغ خالد آشكار شد. يوسف زيد را گفت: امير المؤمنين مرا فرموده است‏ساعتى بيش تو را در كوفه نگذارم. زيد گفت: مرا سه روز فرصت‏بده تا استراحت كنم.

-ممكن نيست. -همين امروز. -يك ساعت ديگر هم نه.

ماموران يوسف، زيد را از كوفه بيرون بردند و چون به عذيب (7) رسيدند بازگشتند. پس از رفتن آنان زيد به كوفه بازگشت و شيعيان گرد او را گرفتند. يوسف آگاه شد و به سر وقت زيد آمد و ميان او و همراهان زيد جنگ در گرفت و زيد كشته شد. (8)

اما يعقوبى يا خواسته است داستان را مختصر كند، يا از روايت كننده‏اى به اختصار شنيده است.

ابن اثير نويسد زيد از نزد هشام به كوفه آمد و پنهان به سر مى‏برد و از خانه‏اى به خانه‏اى مى‏شد. شيعه نزد او مى‏آمدند و با وى بيعت مى‏كردند. بيعت او چنين بود:

شما را به كتاب خدا مى‏خوانم و سنت پيغمبر او و جهاد با ستمكاران و يارى مستضعفان و كمك به محرومان و قسمت كردن بيت المال ميان مستحقان آن، به طور مساوى، و رد مظالم و يارى اهل بيت. آيا بدين شرط بيعت مى‏كنيد؟

اگر مى‏گفتند آرى، دست‏خود را بدانها مى‏داد و مى‏گفت: عهد خدا و ميثاق او و ذمه او و ذمه رسول خدا بر عهده توست كه به بيعت‏با من وفا كنى و با دشمنان من بجنگى و در آشكارا و نهان خير خواهى را از من دريغ ندارى. چون مى‏گفت: آرى، دست‏خود را به دست او مى‏كشيد و مى‏گفت: خدايا گواه باش! و بدين ترتيب پانزده هزار تن و گفته‏اند چهل هزار تن با او بيعت كردند. (9)

ابن اثير در روايتى ديگر نويسد:

زيد به همراهى داود بن على براى رويارويى با خالد به كوفه آمد، سپس در كوفه ماند. شيعيان كوفه نزد او مى‏رفتند و از او مى‏خواستند خروج كند. و مى‏گفتند ما اميدواريم، تو از جانب خدا يارى شده (منصور) هستى.

اين روزگارى است كه بنى اميه در آن تباه مى‏شوند. يوسف چون رفتن مردم را نزد او ديد بر او سخت گرفت تا كوفه را ترك گويد و او بهانه مى‏آورد تا آنكه ناچار شد از كوفه بيرون رود. چون به قادسيه يا ثعلبيه رسيد، مردم كوفه در پى او رفتند و گفتند: ما چهل هزار تن هستيم كه با تو يك سخنيم. در اينجا از شاميان كسى نيست. زيد گفت: مى‏ترسم مرا تنها بگذاريد، چنان كه با پدر و جدم كرديد. آنان سوگند خوردند كه چنين نيست. داود كه همراه او آمده بود گفت: پسر عمو! اينان تو را فريب مى‏دهند. مگر جدت على و حسن را كه از تو عزيزتر بودند تنها نگذاشتند؟ مگر حسين را نكشتند؟ با اينها مرو!

اطرافيان زيد گفتند: او مى‏خواهد تو را از اين كار باز دارد چرا كه خاندان خود را براى حكومت‏سزاوارتر مى‏پندارد.

زيد به داود گفت: على با معاويه مى‏ستيزيد كه مردى زيرك بود. حسين را يزيد هنگامى كشت كه دولت‏يار آنان بود.

داود گفت: مى‏ترسم اگر با آنان به كوفه باز گردى كسى نزدشان دشمن‏تر از تو نباشد.

داود به مدينه بازگشت و زيد به كوفه. در آنجا مردى كه سلمه نام داشت نزد او آمد و پرسيد: چند تن با تو بيعت كرده‏اند؟

-چهل هزار تن! -با جد تو چند تن بيعت كردند؟ -هشتاد هزار تن! -چند تن با او ماندند؟ -سيصد تن! -تو بهترى يا جدت؟ -جدم! -مردم اين زمان بهترند يا آن زمان؟ -آن زمان! -با اين همه از اين مردم انتظار وفاى بيعت دارى؟ -چه كنم؟ با من بيعت كرده‏اند و بيعت آنان را در گردن دارم.

عبد الله بن حسن بن حسن نيز نامه‏اى به همين معنى و با مضمونى ديگر براى او نوشت. (10)

زيد در كوفه ماند و ياران خود را آماده كرد و چون مى‏ترسيد او را دستگير كنند، پيش از موعدى كه نهاده بود آماده قيام شد. از آن سويوسف كه در حيره به سر مى‏برد مردم خود را آماده ساخت. مردم كوفه چون از آمادگى يوسف آگاه شدند و دانستند كار سخت گرديده و جنگ در پيش است، در يارى زيد سست‏شدند و حيلتى به كار بردند تا از گرد وى پراكنده گردند. جمعى از سران آنان نزدش آمدند و از او پرسيدند در باره ابو بكر و عمر چه مى‏گويى؟ زيد بر آنان رحمت فرستاد و گفت آنچه مى‏توانم در باره آنان بگويم اين است كه ما به حكومت‏سزاوارتر بوديم. آنان حق ما را از ما گرفتند. اما آنان در كار خود عدالت كردند. گفتند: اگر آنان به شما ستم نكرده‏اند اينان هم با تو ستم نكرده‏اند. پس چرا مى‏خواهى با آنان بجنگى؟

اينان مانند آنان نيستند به ما و شما و خودشان ستم مى‏كنند. ما شما را به كتاب خدا و سنت پيغمبر او (ص) مى‏خوانيم. سنت را بايد زنده كرد و بدعت را ميراند. اگر سخن ما را پذيرفتند نيكبخت‏خواهند بود و اگر نپذيرفتند من بر شما وكالتى ندارم. آنان بيعت وى را شكستند و از گرد او پراكنده شدند. (11)

بلاذرى نويسد: چون كسانى كه با زيد بيعت كرده بودند، دانستند يوسف بن عمر از كار زيد آگاه است و پى او مى‏گردد، تنى چند از آنان نزد او رفتند و گفتند: خدايت رحمت كند در باره ابو بكر و عمر چه مى‏گويى؟

زيد گفت: پس از رسول خدا ما از همه آفريدگان سزوارتر به حكومت‏بوديم. آنان خود را بر ما مقدم داشتند. بر ما و مردم حكومت كردند. به كتاب خدا و سنت رسول رفتار نمودند چون اين سخن را از او شنيدند، بيعت او را به هم زدند و گفتند امام ما محمد بن على بود و پس از او جعفر بن محمد است و او از زيد سزاوارتر است. (12)

به روايت ابن اثير شبى كه زيد آماده خروج شد، تنها دويست و هيجده تن به يارى او آمدند. زيد پرسيد: سبحان الله مردم كجايند؟ گفتند: آنان را در مسجد بزرگ محاصره كرده‏اند. زيد گفت: به خدا كسى كه با ما بيعت كرده نمى‏تواند چنين عذرى بياورد. در اين وقت‏سپاهيانى كه مامور جنگ با او بودند رسيدند. زيد چون مردم خود را اندك ديد به نصر پسر خزاعه كه با او بود گفت: مى‏ترسم كارى را كه با حسين كردند با من كرده باشند. نصر گفت: اما من تا مرگ همراه تو هستم. زيد و تنى چند كه با او بودند دليرانه جنگيدند تا آنكه تيرى به پيشانيش رسيد. او را به خانه‏اى بردند و طبيبى خواستند. چون طبيب تير را از پيشانى او كشيد، زيد جان سپرد. زبيرى شهادت او را روز دوم صفر سال 120 هجرى و در سن چهل و دو سالگى نوشته است. (13)

كسانى كه با او مانده بودند درماندند كه با كشته او چه كنند تا سپاهيان يوسف بدو دست نيابند و سر او را جدا نسازند و بر نيزه نكنند. گفتند او را در آب مى‏افكنيم. بعضى گفتند سر او را به خاك مى‏سپاريم و تنش را ميان كشتگان مى‏اندازيم. سرانجام او را به خاك سپردند و آب بر گور او روان ساختند. اما يكى از حاضران به يوسف خبر داد. به دستور يوسف نعش او را از خاك برون آوردند سر او را جدا كردند و براى هشام فرستادند و تن او را در كناسه (14) كوفه بر دار زدند و آن دو شعر كه حكيم بن عياش سروده (15) اشارت بدين حادثه است.

چنان كه نوشته شد زيد در قيام خود دعوى مهدويت نداشته است، ليكن از سخن بعض كسانى كه او را برانگيختند بر مى‏آيد كه او را منصور (يارى شده از جانب خدا) و يا مهدى مى‏گفتند.

شرح اين حادثه را بدين تفصيل، آن هم در كتابى كه مخصوص شرح زندگى امام صادق (ع) است‏براى آن آوردم تا خواننده اندكى از وضع اجتماعى آن روزگار آگاه شود و ديگر اينكه معلوم گردد چرا امام صادق (ع) درخواست مردمى را كه بدو وعده يارى مى‏دادند، نپذيرفت و نشر فقه آل محمد (ص) و علوم اهل بيت را مقدم شمرد. آنان كه بنى هاشم را به قيام مى‏خواندند و به آنان وعده يارى مى‏دادند، همه يا بيشترشان، كومت‏حاكمان وقت را بر خود تحمل نمى‏كردند، يا مى‏خواستند خود حكومت را به دست گيرند، نه آنكه خواهان زدودن بدعت و زنده كردن سنت‏بودند.

براى اينكه نشان داده شود چرا امام صادق دعوت چنان مردم را پاسخ نمى‏گفت، به بعض آن حادثه اشارت مى‏شود:

چون دعوت عباسيان در شرق ايران گسترش يافت و مردم آن سرزمين، نيز عربهاى قحطانى كه در آنجا به سر مى‏بردند با يكديگر متحد شدند و مخالفت‏با مروانيان را آشكار ساختند و با حاكم دست نشانده مروان به جدال برخاستند، و ابو مسلم نصر سيار حاكم خراسان را گريزاند و قحطبه پسر شيب از جانب او براى سركوبى لشكر مروان بن محمد كه متوجه خراسان بودند فرستاده شد. در جنگى كه در كنار فرات درگرفت، قحطبه كشته شد و لشكريان با پسر او حسن بيعت كردند. قحطبه پيش از آنكه بميرد لشكريان خود را گفت: چون وارد كوفه شديد نزد ابو سلمه خلال برويد و گفته او را اطاعت كنيد.

حسن با لشكريان خود در محرم سال يكصد و سى به كوفه در آمد. در اين روزگار ابراهيم الامام داعى عباسيان در زندان درگذشته بود. او پيش از مرگ گفته بود پيروان او به كوفه بروند و در طاعت ابو العباس سفاح باشند.

ابو العباس در ماه صفر سال 132 با خاندان خود به كوفه در آمد. ابو سلمه آنان را در خانه وليد بن سعد كه از موالى بنى هاشم بود جاى داد و چنان كه نوشته‏اند چهل روز آمدن آنان را از مردم پنهان داشت. (16) و هرگاه از او مى‏پرسيدند: امام كيست؟ مى‏گفت: شتاب مكنيد. او مى‏خواست كار زمامدارى را به فرزندان ابو طالب بسپارد. (17)

يعقوبى نوشته است ابو سلمه در آمدن ابو العباس سفاح و كسان او را به كوفه پوشيده داشت و در اين مدت نامه‏اى به جعفر بن محمد نوشت و او پاسخ داد آنكه مى‏خواهند من نيستم و نامه‏اى به عبد الله بن حسن نوشت و او پاسخ داد من پيرى سالخورده‏ام. پسرم محمد بدين كار سزاوارتر است و به كسان خود پيام فرستاد با پسرم محمد بيعت كنيد. اين نامه ابو سلمه است كه براى من فرستاده.

جعفر بن محمد (ص) بدو گفت: اى شيخ خون پسرت را مريز. من مى‏ترسم او در احجار الزيت (18) كشته شود. (19)

نوشته‏اند آنكه نامه ابو سلمه را براى امام صادق برد پاسخ خواست، امام نامه را بر چراغ گرفت تا سوخته شد و گفت: اين پاسخ نامه تو است. شعرهاى ابو هريره ابار كه در بخش اشعار عربى آمده، اشارت بدين واقعه‏است. چرا امام صادق به دعوت ابو سلمه پاسخ نداد و نامه او را سوزاند؟ براى آنكه دعوت ابو سلمه دعوتى سياسى بود، نه آنكه صادق (ع) را امام واجب اطاعت مى‏دانست چه اگر چنين بود نبايستى نامه ديگرى به عبد الله بن حسن بنويسد و از او بخواهد زعامت لشكريان را بپذيرد.

حادثه ديگر اينكه كلينى به اسناد خود از سدير صيرفى مى‏نويسد بر ابو عبد الله در آمدم و بدو گفتم: به خدا بر تو روا نيست قيام نكنى!

-سدير چرا؟ -چون دوستان و شيعيان و ياران بسيار دارى. به خدا اگر على به اندازه تو شيعه و دوستدار داشت‏حق او را نمى‏گرفتند.

امام پرسيد: سدير، شمار آنان به چند تن مى‏رسد؟ -صد هزار! -صد هزار. آرى و بلكه دويست هزار. -دويست هزار؟ -آرى و نيم جهان.

ابو عبد الله خاموش ماند. پس گفت: مى‏توانى با من به ينبع (20) بيايى؟ -آرى!

امام دستور داد خرى و استرى را زين كردند. من بر خر سوار شدم.

گفت: مى‏توانى خر را به من واگذارى؟ گفتم: استر زيبنده‏تر است. گفت: خر سوارى براى من ملايم‏تر است. او بر خر و من بر استر سوار شديم و به راه افتاديم تا وقت نماز امام گفت: سدير پياده شو تا نماز بخوانيم. پس گفت اين زمين شوره‏زار است و نماز خواندن در آن روا نيست. پس به‏زمينى رسيديم كه سرخ رنگ بود، در آنجا غلامى را ديد كه بز مى‏چرانيد. گفت: اى سدير! به خدا اگر به شمار اين بزها شيعه داشتم، قيام نكردن بر من روا نبود. پس فرود آمديم و نماز خوانديم. پس از نماز بزها را شمردم هفده راس بود. (21)

روايتهاى ديگرى نيز در اين باره آمده است كه به خاطر اختصار از نوشتن آن صرف نظر مى‏كنم و يك بار ديگر سخن سالار شهيدان را ياد آور مى‏شوم: مردم بنده دنيايند، دين را تا آنجا مى‏خواهند كه زندگانى خود را بدان سر و سامان دهند و چون آزمايش پيش آيد، دينداران اندك خواهند بود.

از مضمون برخى روايتها مى‏توان دانست كه قيام زيد مورد تاييد امام صادق (ع) بوده است چنان كه صدوق در عيون اخبار الرضا آورده است:

چون زيد پسر موسى بن جعفر (ع) در بصره خروج كرد و خانه فرزندان عباس را آتش زد، مامون حضرت رضا (ع) را گفت: اگر برادرت زيد چنين كارى كرد، پيش از او زيد بن على نيز خروج كرد و كشته شد. اگر به خاطر تو نبود او را مى‏كشتم چرا كه كارى بزرگ كرده است.

امام فرمود: برادرم زيد را با زيد بن على (ع) قياس مكن! او از علماى آل محمد بود. براى خدا غضب كرد و با دشمنان خدا جنگيد تا كشته شد.

پدرم موسى بن جعفر از پدرش جعفر بن محمد شنيد كه مى‏گفت:

خدا عمويم زيد را بيامرزد! او مردم را به «الرضا من آل محمد» مى‏خواند و اگر پيروز مى‏شد به وعده وفا مى‏كرد. چون مى‏خواست‏خروج كند با من مشورت كرد. بدو گفتم: عمو! اگر راضى مى‏شوى كشته گردى و در كناسه كوفه بر دار شوى خود مى‏دانى. (22)

و در روايتى ديگر از عبد الله بن سيابه آورده است: ما هفت تن بوديم، به مدينه رفتيم و بر ابو عبد الله صادق در آمديم. از ما پرسيد: از عمويم زيد خبر داريد؟ گفتيم: خروج كرده يا آماده خروج است. گفت: اگر خبرى به شما رسيد به من برسانيد. چند روز گذشت، نامه بسام صيرفى رسيد. نوشته بود: زيد روز چهار شنبه غره ماه صفر خروج كرد و روز جمعه كشته شد. ما نزد صادق (ع) رفتيم و نامه را بدو داديم، آن را خواند و گريست. سپس گفت: انا لله و انا اليه راجعون. عمويم را به حساب خدا مى‏گذاريم. مرد دنيا و آخرت ما بود. به خدا عمويم شهيد از جهان رفت، همچون شهيدانى كه با رسول خدا و على و حسن و حسين بودند. (23) در روايت ديگرى كه در باب خروج به شمشير پيش از ظهور قائم است، چنين آمده: مگوييد زيد خروج كرد (خروج او را نمونه قرار مدهيد) زيد مردى عالم و راستگو بود. او شما را به خود نخواند، به بيعت «الرضا من آل محمد (ص) » خواند. اگر پيروز مى‏شد بدانچه وعده داده بود وفا مى‏كرد. (24)

در باره زيد و زندگانى و قيام او كتابها نوشته‏اند. از جمله آنها كتاب جامعى است‏به زبان فارسى كه استاد فقيد مرحوم دكتر حسين كريمان به نام سيره و قيام زيد بن على نوشته است.

نمونه ديگرى از بى‏وفايى اين وفا نمايان به خاندان رسالت رفتارى است كه با فرزند زيد كردند. چون زيد شهيد شد يحيى پسر او از كوفه به نينوا و از آنجا به مدائن و از مدائن به رى و سپس به سرخس رفت. در سرخس در خانه مردى به نام يزيد بن عمر از بنى تميم ماند. مردمى ازخوارج نزد او آمدند و بدو گفتند: اگر عليه بنى اميه قيام كند او را يارى خواهند كرد. يحيى مى‏خواست‏سخن آنان را بپذيرد، اما يزيد مهماندار او گفت: چگونه مى‏خواهى با يارى مردمى بجنگى كه از على و خاندان او بيزارى مى‏جويند. يحيى با سخنانى نيكو، درخواست‏خارجيان را رد كرد. سپس از خانه يزيد به خانه مردى به نام حريش كه از مردم بنى شيبان بود رفت و تا مردن هشام بن عبد الملك نزد او بود.

در خلافت وليد بن يزيد، يوسف والى عراق به نصر سيار كه حاكم خراسان بود نوشت از حريش بخواه تا كار را بر يحيى سخت گيرد. نصر به عقيل پسر مقعل كه عامل او در بلخ بود پيام فرستاد: از حريش دست‏برمدار تا يحيى را با خود نزد تو بياورد.

عقيل حريش را خواست و يحيى را از او طلبيد. حريش نپذيرفت.

عقيل او را ششصد تازيانه زد. حريش گفت: به خدا اگر يحيى زير پايم باشد پا را از روى او بر نخواهم داشت، هر چه خواهى بكن.

پسر حريش كه نام او قريش بود، عقيل را گفت: پدرم را مكش. من يحيى را براى تو خواهم آورد. عقيل تنى چند با او فرستاد و آنان يحيى را نزد نصر پسر سيار روانه آوردند و نصر او را در زنجير كشيد. سپس به يوسف والى عراق نامه نوشت: يوسف از وليد در باره او دستور خواست. وليد گفت: او و يارانش را آزاد سازند. يوسف نصر را آگاه كرد و نصر يحيى را از زندان خواست و بدو گفت: از فتنه بپرهيز!

يحيى گفت: آيا در امت محمد فتنه‏اى بزرگتر از شما ديده مى‏شود؟ نصر او را پاسخ نگفت و دستور داد دو هزار درهم و نعلينى بدو بدهند و از وى خواست تا نزد وليد رود.

ابو الفرج داستانى از آزاد شدن يحيى نوشته است كه اگر درست‏باشد، نشان دهنده ميزان تعهد مردم زمان او به دين و دوستى با خاندان رسول (ص) و پايدارى آنان در حفظ اين دوستى و ديندارى است. بلكه نشان دهنده تعهد مردم در بيشتر دورانهاست. مردمى كه اين بزرگواران را به قيام مى‏خواندند و به آنان وعده يارى مى‏دادند. اما اين يارى و حرمت را تا آنجا پاس مى‏داشتند كه خطر جانى براى آنان نداشته باشد. مردمى كه مصداق فرموده حسين بن على (ع) هستند: «دين را تا آنجا مى‏خواهند كه زندگانى‏شان را بدان سر و سامان دهند» .

ابو الفرج نويسد: چون پاى بند را از پاى يحيى برداشتند، تنى چند از شيعيان كه توان مالى داشتند، نزد آهنگرى رفتند كه آن را برداشته بود، و از او خواستند آن را به آنان بفروشد. پاى بند را به مزايده گذاشتند و هر يك مبلغى به بها افزود تا به بيست هزار درهم رسيد. آهنگر ترسيد مبادا حكومت از كار او آگاه شود و پول را از او بگيرد گفت: همگى پولها را روى هم بگذاريد، آنان چنان كردند آهنگر پاى بند را خرد كرد و پاره‏هاى آن را بر آنان قسمت نمود و هر يك پاره‏اى را براى تبرك نگين انگشترى خود ساخت. (25) اما پس از چندى كه يحيى در جوزجان خروج كرد، جز هفتاد تن با او نبود. راستى آن روز خريداران نگين انگشترى كجا بودند؟ و چرا نزد حاكم سرخس نرفتند و از او نخواستند يحيى را نكشد يا در باره او از خليفه وقت پرسش كند؟

پى‏نوشتها:

1. مقاتل الطالبيين، ص 129.

2. عيون اخبار الرضا، ص 195.

3. الكامل، ج 5، ص 229.

4. همان كتاب، ص 230-229.

5. نسب قريش، ص 61.

6. تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 65. و رجوع شود به: البيان و التبيين، ج 1، ص 310 و عقد الفريد، ج 5، ص 210.

7. جايى نزديك قادسيه.

8. يعقوبى، ج 3، ص 66.

9. الكامل، ج 5، ص 233.

10. الكامل، ج 5، ص 235-234.

11. الكامل، ج 5، ص 243-242.

12. انساب الاشراف، ج 3، ص 240.

13. نسب قريش، ص 61.

14. محله‏اى در كوفه كه جنگ زيد در آنجا رخ داد و يوم الكناسه كه در مجمع الامثال ميدانى آمده اشارت بدان دارد.

15. رجوع شود به ص (24) همين كتاب.

16. الكامل، ج 5، ص 409.

17. همان كتاب ص 410.

18. جايى است در خارج مدينه كه محمد در آنجا كشته شد.

19. تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 86.

20. دهى در طرف راست كوه رضوى منزلگاه مسافرى كه از مدينه به سوى دريا برود.

21. اصول كافى، ج 2، ص 243-242.

22. عيون اخبار الرضا، ج 1، ص 195-194.

23. همان كتاب، ص 197.

24. روضه كافى، ص 264، وسائل الشيعه، ج 11، ص 36.

25. مقاتل الطالبيين، ص 155.

[ بازگشت ]




چند رسانه ای    نرم افزار    انجمن ها    مراکز    دیگر پایگاهها    ارتباط با ما