پيشنهاد حكومت به امام صادق(ع) - Maghaleh
 
 
 












 

 

پيشنهاد حكومت به امام صادق(ع)

كتاب: سيره معصومان، ج 5، ص 70

نويسنده: سيد محسن امين

ترجمه: على حجتى كرمانى

در عمدة الطالب آمده است: چون ابو العباس سفاح و خانواده‏اش، پنهانى بر ابو سلمه خلاد كوفى وارد شدند، تصميم ايشان را مخفى داشت و خواست آن را در بين فرزندان على و فرزندان عباس به شور گذارد تا آنان هر كسى را كه خود مايل هستند اختيار كنند. اما بعدا با خود انديشيد كه من از آن بيم دارم كه نظر آنان با يكديگر هماهنگ نباشد، لذا تصميم گرفت‏خلافت را به فرزندان على (ع) از نسل امام حسن (ع) و امام حسين (ع) واگذار كند. پس به سه تن از آنان به نامهاى جعفر بن محمد بن على بن حسين و عمر بن على بن حسين و عبد الله بن حسن بن حسن نامه‏اى نگاشت. ابتدا پيك به سوى جعفر بن محمد رفت و او را خبر داد كه نامه‏اى از ابو سلمه با او است. امام (ع) گفت: مرا با ابو سلمه چه كار؟او پيرو كس ديگرى است. فرستاده گفت: نامه را بخوان و عقيده خود را درباره آن بگو. جعفر بن محمد (ع) به خدمتگزارش گفت: چراغ را نزديك آر. خدمتكار چراغ را پيش آورد و امام (ع) نامه ابو سلمه را بر آن نهاد و نامه آتش گرفت. فرستاده گفت: آيا آن را پاسخ نمى‏گويى؟ امام فرمود: پاسخ مرا ديدى. فرستاده از خانه امام صادق (ع) بيرون آمد و به نزد عبد الله بن حسن مثنى رفت. عبد الله نامه او را پذيرفت و به سوى جعفر بن محمد روانه گشت. امام به او فرمود: چه كارى روى داده كه نزد من آمدى؟اگر مى‏گفتى من خود به سويت مى‏آمدم. عبد الله گفت: امر مهمى است كه گفتن آن ساده نيست. فرمود: چيست؟گفت: اين نامه ابو سلمه است مرا به كارى سترگ فراخوانده و مى‏پندارد من سزاوارترين مردم به آنم. و مى‏دانيد كه پيروان ما از خراسان به نزد ابو سلمه آمده‏اند. امام صادق (ع) پرسيد: اينان از چه هنگام پيروان تو شده‏اند؟ آيا تو ابو مسلم را به خراسان فرستاده‏اى و او را به پوشيدن جامه سياه دستور داده‏اى؟آيا يكى از آنان را به اسم و نسب مى‏شناسى؟چگونه ايشان پيروان تواند در حالى كه تو آنها را نمى‏شناسى و آنها هم تو را نمى‏شناسند؟عبد الله گفت: اين پاسخ از شما چندان محكم نيست. آنگاه امام صادق (ع) فرمود: خداوند به نيكى مى‏داند كه من بر خود واجب كرده‏ام كه از نصيحت هيچ مسلمانى فروگذار نكنم. پس چگونه مى‏توانم در حق تو كوتاهى كنم. پس در رؤياهاى باطل فرو مرو. اين حكومت فردا به نفع اين جماعت تمام مى‏شود. و همين نامه كه براى تو آمده براى من نيز فرستاده شده است. پس از اين گفت‏وگو، عبد الله كه از سخن امام (ع) چندان قانع نشده بود، خانه او را ترك كرد.

عمر بن على بن حسين نيز نامه را رد كرد و گفت: من نويسنده آن را نمى‏شناسم تا پاسخش گويم.

موضعى كه امام صادق (ع) در اين مسئله اتخاذ كرد، خود حاكى از عظمت ژرفنگرى و اصابت راى آن حضرت در مقابل كوته‏نگرى عبد الله در فريفته شدن به اين پيشنهاد و نپذيرفتن نصيحت امام صادق (ع) و ايراد اتهام به امام (ع) پس از شنيدن دلايل و براهين او است.

اما اين سخن امام به عبد الله كه اگر مى‏گفتى من خود به نزدت مى‏آمدم، دليل بر بزرگوارى اخلاقى و محافظت او بر حق رحم است. در حالى كه عبد الله اسباب مزاحمت و رنجش امام را فراهم كرد. از طرفى وصيت امام صادق (ع) به پنج نفر كه يكى از آنان منصور و چهار تن ديگر ابن سليمان والى مدينه و دو فرزندش عبد الله و موسى و حميده كه كنيزش بود، خود حاكى از ژرف‏انديشى امام در پنهان داشتن جانشين خويش بود. زيرا مى‏خواست جانشين حقيقى خود از كشته شدن نجات يابد با آن كه منصور، فرعون بنى عباس، نيز در رديف اوصياى آن حضرت جاى داشت.


[ بازگشت ]




چند رسانه ای    نرم افزار    انجمن ها    مراکز    دیگر پایگاهها    ارتباط با ما