امام صادق (ع) و قيام محمد نفس زكيه - Maghaleh
 
 
 












 

 

امام صادق (ع) و قيام محمد نفس زكيه

كتاب: زندگانى امام صادق (ع)، ص 41

نويسنده سيد جعفر شهيدى

ديگر از كسانى كه در دوران زندگانى امام صادق (ع) خود را مهدى خوانده است، محمد پسر عبد الله نواده امام حسن مجتبى (ع) است. در جمله روايتهايى كه در باره ظهور مهدى موعود (عج) در كتابها مى‏بينيم، روايتى است‏بدين عبارت: «المهدى من ولدى اسمه اسمى و اسم ابيه اسم ابى. » (مهدى از فرزندان من است نام او چون نام من و نام پدر او چون نام پدر من است.)

در باره اين حديث از دير زمان گفتگو كرده‏اند. به نظر مى‏رسد اين حديث را پيروان همين محمد در باره او ساخته‏اند، چه نام او محمد و نام پدرش عبد الله است. و يا جمله «اسم ابيه اسم ابى‏» را بر روايت «المهدى من ولدى اسمه اسمى‏» افزوده‏اند. چنان كه در برخى سندها مى‏بينيم مردى زائده نام اين جمله را بر روايت افزوده است. (1)

محمد در پايان دوره امويان نظر كسانى را به خود جلب كرده بود، از جمله عباسيان نيز بدو ديده دوخته بودند و انتظار قيام او را مى‏بردند.

ابو الفرج از عمير بن فضل خثعمى روايت كرده است: روزى ابو جعفر منصور را ديدم در انتظار برون آمدن كسى بود كه بعدا دانستم محمد بن عبد الله بن حسن است. چون از خانه برون آمد، ابو جعفر برجست و رداى او را گرفت تا سوار شد. آنگاه جامه‏هاى او را بر زين اسب مرتب ساخت. من ابو جعفر را مى‏شناختم اما محمد را نه. از او پرسيدم: اين كه بود كه او را چنين حرمت نهادى و ركاب او را گرفتى و جامه‏هايش را مرتب كردى؟ -او را نمى‏شناسى؟ -نه-او محمد بن عبد الله بن حسن بن حسن، مهدى ما اهل بيت است. (2)

شيخ مفيد از عيسى بن عبد الله چگونگى بيعت كردن گروهى از بنى هاشم را با محمد پسر عبد الله و مهدى خواندن او را چنين نوشته است: تنى چند از بنى هاشم كه ابراهيم بن محمد بن على بن عبد الله بن عباس، ابو جعفر منصور، صالح بن على، عبد الله بن حسن، پسران او، محمد و ابراهيم و محمد بن عبد الله بن عمرو بن عثمان ميان آنان بودند در ابواء (3) گرد آمدند. صالح گفت: مى‏دانيد مردم ديده به شما دوخته‏اند، خدا خواسته است امروز در اين مجلس فراهم آييد. اكنون با يكى از خودتان بيعت كنيد و بر آن پايدار مانيد تا خدا گشايشى دهد. عبد الله بن حسن پس از سپاس خدا گفت: مى‏دانيد پسرم (محمد) مهدى است. با او بيعت كنيم.

ابو جعفر (منصور) گفت: چرا خود را فريب مى‏دهيد. مردم به هيچ كس‏چون اين جوان چشم ندوخته‏اند و چون دعوت او دعوت كسى را پاسخ نمى‏گويند. حاضران گفتند راست گفتى. اين را مى‏دانيم و همگى با محمد بيعت كردند.

عيسى بن عبد الله كه نواده على (ع) و راوى اين حديث است گويد: فرستاده عبد الله بن حسن (پدر محمد نفس زكيه) نزد پدرم آمد و پيام آورد نزد ما بيا كه براى كارى گرد آمده‏ايم و همين پيام را براى جعفر بن محمد (ع) برد.

اما راوى ديگرى گويد عبد الله پدر محمد حاضران را گفت: جعفر را مخوانيد كه مى‏ترسم كار شما را به هم زند. عيسى گويد: پدرم مرا فرستاد تا پايان كار را ببينم. من نزد آن جمع رفتم. محمد را ديدم بر مصلايى بافته از برگ درخت‏خرما نماز مى‏خواند، بدو گفتم: پدرم مرا فرستاده است تا بپرسم براى چه گرد آمده‏ايد؟ عبد الله گفت: گرد آمده‏ايم تا با مهدى، محمد بن عبد الله بيعت كنيم. در اين حال جعفر بن محمد (ع) هم رسيد و عبد الله او را نزد خود جاى داد و همان سخن را كه به من گفته بود بدو گفت. جعفر گفت: چنين مكنيد كه هنوز وقت اين كار (ظهور مهدى) نيست و به عبد الله گفت: اگر مى‏پندارى پسرت مهدى است، او مهدى نيست و اكنون هنگام ظهور مهدى نيست. و اگر براى خدا و امر به معروف و نهى از منكر قيام مى‏كنى، به خدا تو را كه شيخ ما هستى نمى‏گذاريم تا با پسرت بيعت كنيم.

عبد الله خشمگين شد و گفت: به خدا سوگند خدا تو را از غيب آگاه نساخته، و آنچه مى‏گويى از روى حسدى است كه به پسرم دارى.

جعفر گفت: به خدا آنچه گفتم از حسد نيست ولى اين و برادرانش و فرزندانش و دست‏بر دوش ابو العباس نهاد، سپس دست‏بر دوش عبد الله بن حسن زد و گفت آرى بخدا (خلافت) از آن تو و فرزندانت نيست و از آن آنهاست، و دو پسر تو كشته خواهند شد. پس برخاست و بر دست عبد العزيز پسر عمران تكيه كرد و گفت: آن را كه رداى زرد پوشيده ديدى؟ (مقصودش ابو جعفر بود) -آرى! -به خدا او آنان را مى‏كشد. -محمد را؟ -بلى!

من به خود گفتم پروردگار چنين چيزى بدو نگفته، بلكه حسد او را واداشته است اين سخن را بگويد. ولى به خدا سوگند، نمردم تا ديدم منصور هر دو را كشت. (4)

بلاذرى نوشته است: عبد الله مردمى از خاندان خود را به بيعت‏با پسرش مى‏خواند، و از جعفر بن محمد خواست تا او هم با محمد بيعت كند. جعفر نپذيرفت و گفت: بپرهيز و خود و خاندانت را هلاك مساز. حكومت را پسران عموى ما عباس به دست‏خواهند گرفت. اگر مى‏خواهى مردم را به خود بخوان كه فاضل‏تر از پسرت هستى. (5) ابن حجر هيتمى اين خبر را آورده و آن را از مكاشفات امام صادق (ع) دانسته. (6)

ابو الفرج نوشته است: چون جعفر بن محمد، محمد بن عبد الله را مى‏ديد، اشك در ديدگانش مى‏گرديد و مى‏گفت: مردم او را مهدى مى‏خوانند و او كشته مى‏شود. (7)

و سرانجام چنان كه امام خبر داده بود محمد در دوران حكومت ابو جعفر منصور شهيد گرديد.

سعيد بن عبد الله در المقالات و الفرق نويسد: فرقه‏اى محمد بن عبد الله بن حسن بن حسن را امام دانستند و گفتند او قائم مهدى و امام است و كشته نشده است و در كوهى كه (طميه) نام دارد (و در راه مكه به جانب چپ راه است) به سر مى‏برد. (8)

داستان گرد آمدن آن چند تن، و با محمد بن عبد الله بن حسن بيعت كردن، و سخن ابو جعفر منصور در تاييد بيعت‏با محمد ظاهرا اجتماع نخست اين جمعيت است و بايستى پس از كشته شدن وليد بن يزيد باشد، كه سختگيرى ماموران حكومت اندكى تخفيف يافته بود، چرا كه در حكومت هشام پسر عبد الملك و مراقبت ماموران او مجالى براى چنين اجتماعها نبوده است. بايد پرسيد اگر اين گروه در ابواء گرد آمده و با محمد بيعت كرده‏اند، چگونه ابراهيم بن محمد بن على بن عبد الله بن عباس كه خواهان خلافت‏بوده و او را ابراهيم الامام مى‏گفته‏اند و ماموران او براى وى از مردم بيعت مى‏گرفته‏اند با محمد نفس زكيه بيعت كرده است.

و ابو جعفر منصور چگونه خويشاوندان نزديك خود را حمايت نكرده، با محمد بيعت كرده است.

ابو الفرج نويسد: پس از اين اجتماع، آنان تا روزگار خلافت مروان بن محمد فراهم نيامدند. در دوره خلافت مروان به مشاوره پرداختند. ناگهان مردى نزد ابراهيم كه در آن جمع بود رفت و چيزى بدو گفت. او برخاست و بنى عباس در پى او، علويان سبب پرسيدند، گفتند: در خراسان براى ابراهيم الامام از مردم بيعت گرفتند. (9)

از نوشته ابو الفرج چنين بر مى‏آيد كه عباسيان جانب احتياط را از دست نداده‏اند. نخست‏با محمد بيعت كرده‏اند چون به خود چنين اطمينانى نداشته‏اند و چون خبر بيعت‏خراسانيان به آنان رسيده، محمد را واگذارده‏اند.

ابو الفرج از حسين بن زيد روايت كند: ميان قبر و منبر ايستاده بودم. ديدم بنى الحسن را از خانه مروان بيرون مى‏آوردند تا به ربذه تبعيد كنند. پس جعفر بن محمد مرا طلبيد و پرسيد: چه خبر؟ گفتم: بنى الحسن را ديدم در محمل‏ها نشانده بودند. گفت: بنشين! نشستم. پس غلامى را خواست. آنگاه فراوان پروردگار خود را ياد كرد و غلام را گفت: چون آنان را آوردند، مرا خبرده. غلام آمد و خبر آوردن آنان را داد، جعفر پس پرده‏اى كه از موى سفيد بافته بود ايستاد. عبد الله بن حسن و ابراهيم و همه خانواده‏شان را آوردند. جعفر چون آنان را ديد گريست چندان كه اشك او به ريشش رسيد. پس رو به من كرد و گفت: ابو عبد الله به خدا از اين پس حرمتى باقى نمى‏ماند. به خدا انصار و پسران انصار به وعده‏اى كه در بيعت عقبه با رسول نهادند وفا ننمودند.

سپس گفت: آنان بيعت كردند كه از رسول و فرزندان او چون از خود و فرزندانشان دفاع كنند. (10)

پى‏نوشتها:

1. كشف الغمه، ج 2، ص 476.

2. مقاتل الطالبين، ص 239.

3. دهى از توابع يثرب بوده است. يكى از غزوه‏هاى رسول خدا كه به نام غزوه ابواء ياودان معروف است در اين محل رخ داده بود. اما آن غزوه تنها لشكركشى بود و جنگى در نگرفت.

4. ارشاد، ج 2، ص 186-184، مقاتل الطالبيين، ص 233 (به اختصار) و ص 257-254.

5. انساب الاشراف، ص 78، اثبات الوصيه، ص 156 با اندك اختلاف در الفاظ.

6. الصواعق المحرقه، ص 202.

7. مقاتل الطالبيين، ص 208، ارشاد، ج 2، ص 187.

8. المقالات و الفرق، ص 76.

9. مقاتل الطالبيين، ص 257.

10. تاريخ الرسل و الملوك، ج 10، ص 175-174، مقاتل الطالبيين، ص 220-219.

[ بازگشت ]




چند رسانه ای    نرم افزار    انجمن ها    مراکز    دیگر پایگاهها    ارتباط با ما