شهادت امام کاظم(ع) - Maghaleh
 
 
 












 

 

شهادت امام کاظم(ع) 

كتاب: سيره معصومان، ج 5، ص 133

نويسنده: سيد محسن امين

ترجمه: على حجتى كرمانى

شيخ صدوق در عيون اخبار الرضا (ع) از طالقانى از محمد بن يحيى صولى از ابوالعباس احمد بن عبدالله از على بن محمد بن سليمان نوفلى از صالح بن على بن عطيه، نقل كرده است كه گفت: علت بردن موسى بن جعفر (ع) به بغداد آن بود كه هارون رشيد مى‏خواست خلافت را براى پسرش محمد بن زبيده تمام كند. او چهارده پسر داشت. سه نفر را از ميان آنان برگزيد: محمد بن زبيده، كه وى را ولى عهد خويش قرار داد. و عبدالله مأمون، او را جانشين محمد بن زبيده كرده بود و قاسم مؤتمن، كه وى را نيز جانشين مأمون ساخته بود. هارون مى‏خواست اين مسئله را به مردم اعلام دارد تا خاص و عام بر آن وقوف يابند. پس در سال 179 به زيارت كعبه آمد و به تمام آفاق نوشت تا فقها و علما و قرا و اميران در موسم حج به مكه آيند و خود راه مدينه را در پيش گرفت. على بن محمد نوفلى گويد: پدرم علت سعايت يحيى بن خالد از موسى بن جعفر (ع) را چنين نقل كرد: رشيد، فرزندش محمد بن زبيده را در خانه جعفر بن محمد بن اشعث گذارد. يحيى از اين امر ناراحت شد و گفت: اگر رشيد بميرد و خلافت به محمد رسد ستاره بخت من و فرزندانم به تاريكى گرايد و كار به دست جعفر بن محمد و فرزندانش افتد . او از تشيع جعفر آگاه بود. پس نزد وى آمد و خود را متمايل به تشيع نشان داد. جعفر از اين امر خشنود گشت و او را از تمام امورش آگاه ساخت و عقيده خود را درباره موسى بن جعفر (ع) به وى بازگفت. چون يحيى به خوبى از كار جعفر آگاه شد از او نزد رشيد سعايت كرد. رشيد احترام جعفر و پدرش را نگاه مى‏داشت و او را در هر كارى مقدم و مؤخر مى‏نمود و يحيى هر قدر كه توانست پيش رشيد از جعفر بدگويى كرد. تا آن كه روزى جعفر به نزد رشيد آمد و خليفه در حق او اكرام بسيار كرد و ميان آن دو گفت‏وگويى دراز در گرفت كه نشانگر احترام جعفر و پدرش در نزد خليفه هارون رشيد بود. پس از اين گفت‏وگو هارون دستور داد بيست هزار دينار به جعفر بپردازند. يحيى آن روز تا شب لب از سخن فرو بست سپس به رشيد گفت: اى اميرمؤمنان! پيش از اين درباره مذهب جعفر، شما را آگاه كرده بودم اما آن را نپذيرفتى. اما اينك دليلى قطعى بر اثبات آن دارم. هارون گفت: چه دليلى دارى؟ گفت: هيچ صله‏اى به جعفر نمى‏رسد جز آنكه وى يك پنجم آن را به سوى موسى بن جعفر مى‏فرستد. و من ترديد ندارم كه اين كار را با همين بيست هزار دينارى كه امروز صبح به وى دادى نيز كرده باشد. هارون گفت: اين دليل خوبى است. پس شبانه در پى جعفر فرستاد. هارون از مراتب سعايت يحيى نسبت به جعفر آگاه بود و جعفر و يحيى هر يك نسبت به هم دشمنى خود را نشان داده بودند. چون فرستاده هارون، شبانه نزد جعفر رفت وى انديشناك شد كه مبادا سخنان يحيى در هارون كارگر افتاده باشد و اينك وى را طلبيده تا به قتلش رساند. پس غسل كرد و مشك و كافور خواست و بدانها بر خود حنوط كرد و بردى بر روى جامه‏اش پوشيد و به سوى رشيد رفت . چون چشم رشيد به او خورد و بوى كافور به مشامش رسيد و برد را بر تن جعفر ديد پرسيد : جعفر اين چه كارى است؟ گفت: اى اميرمؤمنان! من نيك مى‏دانم كه از من نزد تو سعايت شده است. چون فرستاده‏ات در اين هنگام از شب به دنبال من آمد ايمن نبودم از اين كه گفته‏هاى او درباره من مؤثر نيفتاده باشد و حالا مرا فراخوانده‏اى تا به قتلم برسانى. هارون گفت : نه چنين است. اما چنين خبردار شده‏ام كه تو هر صله‏اى كه دريافت مى‏دارى يك پنجم آن را به موسى بن جعفر (ع) مى‏دهى، و همين كار را با اين بيست هزار دينار هم انجام داده‏اى، دوست داشتم از اين امر آگاهى يابم. جعفر پاسخ داد: الله اكبر! اى اميرمؤمنان به يكى از خادمانت دستور ده به خانه‏ام رود و آن را سر به مهر آورند. پس رشيد به يكى از خادمانش گفت: انگشترى جعفر را بگير و با آن به خانه‏اش برو و آن بيست هزار دينار را بياور. آنگاه جعفر نام كنيزى را كه مال در نزد او بود، گفت و آن كنيز نيز بدره را سر به مهر به خادم خليفه باز پس داد. خادم مال را براى خليفه آورد. پس جعفر گفت: اين نخستين دليل بر دروغگويى كسى است كه از من به نزد تو سعايت كرده. خليفه گفت: حق با توست. اينك در كمال امنيت بازگرد من سخن هيچ كس را درباره تو قبول نمى‏كنم. يحيى همواره براى نابود كردن جعفر حيله به كار مى‏برد، ابن ابى‏مريم به يحيى گفت: آيا مرا به مردى از خاندان ابوطالب كه رغبتى به دنيا دارد، راهنمايى نمى‏كنى تا بهره بيشترى از دنيا به او بدهم. گفت: آرى . من تو را به مردى با اين صفت راهنمايى مى‏كنم و او على بن اسماعيل بن جعفر بن محمد است. پس يحيى به دنبال او فرستاد و به وى گفت: مرا از عمويت و از پيروانش و مالى كه براى او برده مى‏شود خبر ده. على بن اسماعيل گفت: من از اينها كه گفتى آگاهم. و به سعايت از عمويش پرداخت.

نگارنده: مقصود يحيى از يافتن چنان فردى كه خواهان و شيفته دنيا باشد، براى اين بود كه بتواند به واسطه او شيعيان موسى بن جعفر و مالى را كه براى او برده مى‏شد، شناسايى كند. او مى‏خواست بداند كه آيا جعفر بن محمد بن اشعث هم از شيعيان امام كاظم (ع) است و به آن حضرت پول مى‏دهد؟ تا اين خبر را به رشيد رساند و بدين وسيله جعفر را از ميان بردارد و به دنبال آن درباره امام كاظم (ع) خبر چينى كند و موجبات قتل او را فراهم آورد . يحيى از انتقال خلافت به امين انديشناك بود و قبلا گفتيم كه امين تحت تربيت و پرورش جعفر قرار داشت. از اين رو يحيى مى‏ترسيد كه با روى كار آمدن امين، ستاره دولت برامكه به افول گرايد. حال آن كه او نمى‏دانست خداوند در كمين هر ستمگرى نشسته است و هر كه براى برادرش چاهى كند خداوند نخست خود او را در آن گرفتار سازد و هر كه شمشير ستم بياهيخت خود بدان كشته شد. و درباره يحيى ديديم كه چنين شد. دولت او و دولت فرزندانش در زمان حيات هارون رشيد و پيش از آن كه خلافت به امين منتقل شود، دستخوش انقراض و نابودى شد و هارون به فجيع‏ترين وضعى، يحيى و فرزندان او را كشت و در واقع انتقام امام كاظم (ع) را در دنيا از ايشان ستاند. و حال آن كه عذاب آخرت به مراتب دردناك‏تر و خواركننده‏تر خواهد بود. در روايتى است آن كه عليه وى سخن‏چينى كرد برادرزاده‏اش موسوم به محمد بن اسماعيل بن جعفر بود. ابن شهرآشوب در مناقب نويسد: محمد بن اسماعيل بن صادق (ع) پيش عمويش موسى كاظم (ع) بود و نامه‏هاى آن حضرت به پيروانش را در گوشه و كنار، او مى‏نوشت پس چون رشيد به حجاز آمد به نزد او رفت و از عموى خويش سعايت كرد. وى به رشيد گفت: مگر نمى‏دانى در زمين دو خليفه‏اند كه خراج براى آنها برده مى‏شود؟ رشيد گفت: واى بر تو ! من و چه كس ديگر؟ گفت: موسى بن جعفر. آنگاه اسرار محرمانه امام كاظم (ع) را فاش كرد و رشيد هم آن امام را دستگير كرد. محمد در نزد رشيد مقام و جايگاه يافت و امام كاظم (ع) بر او نفرين كرد و دعايش درباره محمد و فرزندانش به استجابت رسيد.

كشى به سند خود از على بن جعفر بن محمد (ع) نقل كرده كه گفت: محمد بن اسماعيل بن جعفر نزد من آمد و از من درخواست كرد تا ابوالحسن موسى (ع) خواهش كنم كه به او اجازه سفر به سوى عراق را صادر كند و از وى راضى باشد و او را سفارشى نمايد. على بن جعفر گويد : من از رساندن پيغام محمد بن اسماعيل امتناع كردم تا آن كه امام براى وضو داخل شد و بيرون رفت و اين هنگام، وقتى بود كه من مى‏توانستم با امام خلوت كنم و با او سخن گويم . چون امام بيرون آمد عرض كردم: برادر زاده‏ات محمد بن اسماعيل از تو اجازه سفر به عراق را مى‏خواهد و خواستار آن است كه به او وصيتى نمايى. امام به او اجازه داد و چون به مجلس خويش بازگشت محمد بن اسماعيل بر پاخاست و گفت: اى عمو! مرا سفارشى فرماى. امام (ع) فرمود: تو را سفارش مى‏كنم كه در ريختن خون من از خدا بترسى. محمد گفت: خدا لعنت كند كسى را كه در ريختن خون تو تلاش مى‏كند. سپس گفت: اى عمو! مرا وصيتى كن. امام فرمود : تو را وصيت مى‏كنم كه از ريختن خون من از خداوند بترسى. آنگاه على بن جعفر گفت: سپس امام (ع) بدره‏اى به او داد كه در آن يك صد و پنجاه دينار بود. محمد آن را ستاند. سپس امام بدره ديگرى به وى داد كه آن هم يك صد و پنجاه دينار بود. محمد آن يكى را هم گرفت . سپس امام دستور داد يك هزار و پانصد درهم به محمد بپردازند. من درباره پرداخت اين همه صله به محمد، سخنى گفتم و اظهار داشتم در اين باره زياده روى كرديد. فرمود: براى اين كه وقتى محمد از من مى‏برد حجت من در پيوست با او محكم‏تر باشد. پس محمد به سوى عراق رهسپار گرديد. چون به بارگاه هارون رسيد ـ پيش از آن كه نزد هارون رود لباس سفرش را عوض نكرد ـ از هارون اجازه ورود خواست به حاجب او گفت: به اميرمؤمنان بگو محمد بن اسماعيل بن جعفر بن محمد بر در است. حاجب به وى گفت: نخست از اسب پايين آى و لباس راهت را تغيير ده و بازگرد تا تو را بدون كسب اجازه به درون فرستم. اينك اميرمؤمنان خوابيده است. پس محمد گفت: اميرمؤمنان را آگاه كن كه من آمده‏ام و اجازه آمدن نداشته‏ام. پس حاجب به درون رفت و پيغام محمد بن اسماعيل را به هارون بازگفت. هارون اجازه ورود داد. محمد داخل شد و گفت: اى اميرمؤمنان در زمين دو خليفه‏اند. موسى بن جعفر در مدينه كه خراج براى او برده مى‏شود و تو در عراق كه برايت خراج آورده مى‏شود. و هر دم به لفظ جلاله سوگند مى‏خورد. پس هارون دستور داد به وى صد هزار درهم ببخشند. چون محمد درهمها را بگرفت و به خانه‏اش آورد، شبانه درد حناق گرفت و بمرد و فرداى آن پولى كه رشيد به او داده بود، دوباره به سوى رشيد برده شد.

در برخى از روايات است: آن كس كه از امام كاظم (ع) بدگويى كرد، برادرش محمد بن جعفر بود. صدوق در عيون اخبار الرضا (ع) به سند خود نقل كرده است كه محمد بن جعفر بر هارون رشيد داخل شد و بر او سلام خلافت گفت، سپس اظهار داشت: گمان نمى‏كردم در زمين دو خليفه باشد تا آن كه برادرم موسى بن جعفر را ديدم كه بر او سلام خلافت گفته مى‏شد. و از جمله كسانى كه از موسى بن جعفر (ع) سعايت مى‏كردند يكى هم يعقوب بن داوود بود.

البته بعيد نيست كه هر يك از اينها در پيشگاه هارون مرتكب سعايت و بدگويى از امام كاظم (ع) شده باشند. در كشف الغمه آمده است: گويند گروهى از اهل بيت امام كاظم (ع) به سعايت از او پرداختند كه محمد بن جعفر بن محمد برادرش و محمد بن اسماعيل بن جعفر، برادر زاده‏اش از اينان بودند.

شيخ مفيد در ارشاد و شيخ طوسى در الغيبة، با چند سند، روايتى آورده‏اند كه با روايت صدوق جز در برخى از جزييات اشتراك ندارد. اينان گويند: رشيد در اين سال براى گزاردن حج بيرون شد و ابتدا به مدينه آمد و ابوالحسن موسى (ع) را دستگير كرد. گفته شده است : چون رشيد به مدينه آمد امام كاظم (ع) همراه با گروهى از بزرگان مدينه به استقبال وى آمدند و همگى از استقبال رشيد بازگشتند. پس رشيد شبانه برخاست و به سوى مرقد رسول خدا (ص) رهسپار شد و عرض كرد: اى رسول خدا! من از كارى كه قصد آن كرده‏ام از تو پوزش مى‏طلبم . مى‏خواهم موسى بن جعفر را به زندان افكنم او خواهان پراكندگى ميان امت تو و ريختن خون ايشان است. سپس دستور دستگيرى امام را صادر كرد. آن حضرت را در مسجد دستگير كردند و ايشان را نزد هارون بردند. پس بر او زنجير زد و هودج خواست. امام را در يكى از آنها بنهاد و بر استرى سوار كرد و هودج ديگرى را خالى بر روى استرى ديگر نهاد و هودج سوم را بر استر ديگر. و دو استر را در حالى كه هر دو هودج پوشيده داشتند و با آنها جماعتى همراه بودند از خانه‏اش بيرون فرستاد. پس جماعت دو گروه شدند، گروهى با يكى از آن هودجها راه بصره را در پى‏گرفتند و گروهى راه كوفه. و امام كاظم (ع) در هودجى بود كه به سوى بصره مى‏رفت. انگيزه اين كار رشيد آن بود كه كار ابوالحسن (ع) را از نظر مردم پوشيده دارد. وى به آن جماعتى كه در پس هودج امام كاظم (ع) در حركت بودند دستور داده بود تا امام را به عيسى بن جعفر بن منصور، كه در آن هنگام عامل وى در بصره بود، تحويل دهند .

امام به وى تحويل داده شد و يكسال در نزد او در حبس ماند. تا آن كه رشيد درباره كشتن وى با عيسى بن جعفر مكاتبه كرد. عيسى گروهى از خاصان و محرمان راز خود را فراخواند و درباره دستور خليفه با آنان به مشورت پرداخت. آنان به عيسى پيشنهاد دادند كه دست از اين كار بازدارد و خود را از آن معاف كند. پس عيسى نامه‏اى به رشيد نگاشت و در آن گفت : كار موسى بن جعفر و حبس او به درازا انجاميد. من از احوال او اطلاع دارم و در طول اين مدت جاسوسها بر او گماشته‏ام پس هيچ‏گاه او را خسته از عبادت نيافتم. و كسانى را مأمور گذاشته‏ام تا بشنوند كه او در دعايش چه مى‏گويد. بنابر گزارش آنان، او نه بر تو نفرين مى‏كند و نه بر من و نه ما را به بدى ياد مى‏آورد. براى خودش هم جز طلب مغفرت و طلب رحمت دعايى نمى‏كند. پس اگر كس فرستى من موسى بن جعفر را به او تسليم كنم و گرنه وى را از زندان آزاد سازم، كه من از حبس كردن او به تنگ آمده‏ام. روايت شده كه برخى از جاسوسان عيسى بن جعفر به او خبر دادند كه بسيار شنيده‏اند كه موسى بن جعفر اين دعا را مى‏خواند: «اللهم انك تعلم انى كنت اسئلك ان تفرغنى لعبادتك اللهم و قد فعلت فلك الحمد» .

پس رشيد به سوى عيسى بن جعفر بن منصور كسى را گسيل داشت و امام را تحويل گرفت و او را به بغداد برد و به فضل بن ربيع تسليم كرد. امام مدت درازى در زندان بغداد به سر برد .

شيخ مفيد در ارشاد نويسد: رشيد گوشه‏اى از تصميم خود درباره امام كاظم (ع) را با فضل بن ربيع در ميان نهاد، اما فضل از آن سر باز زد. پس رشيد طى نامه‏اى به فضل بن ربيع دستور داد كه موسى بن جعفر را به فضل بن يحيى سپارد. چون فضل بن يحيى آن حضرت را تحويل گرفت، وى را در يكى از اتاقهاى خانه‏اش جاى داد و جاسوسان بر او گماشت.

آن حضرت همواره به عبادت مشغول بود. شب را تماما با خواندن نماز و قرائت قرآن و دعا زنده مى‏داشت و در بيشتر روزها، روزه مى‏گرفت و هيچ‏گاه رخ از محراب برنمى‏تافت. فضل بن يحيى بر امام سخت نمى‏گرفت و او را مورد اكرام قرار مى‏داد. رشيد كه در آن هنگام در رقه بود از اين امر آگاه شد و بر او خرده گرفت و وى را به كشتن موسى بن جعفر (ع) فرمان داد. اما فضل از اين فرمان اطاعت نكرد و پيشقدم نشد. رشيد از اين بابت خشمگين شد و خدمتگزارش، مسرور، را فراخواند و به او گفت: هم اينك به بغداد روانه شو و فورا به ديدار موسى بن جعفر برو. اگر ديدى او در راحت و رفاه است، اين نامه را به عباس بن محمد برسان و بگو هرچه در آن است اجرا كند. سپس نامه ديگرى خطاب به سندى بن شاهك، به آن خدمتگزار داد كه در آن وى را به اطاعت از عباس فرمان داده بود. مسرور به بغداد آمد و به خانه فضل بن يحيى رفت كسى نمى‏دانست او براى چه كارى آمده است. سپس به نزد موسى بن جعفر (ع) رفت و ديد حال او همان گونه است كه به رشيد خبر داده‏اند. سپس از آنجا به سوى عباس بن محمد و سندى بن شاهك رفت و نامه‏هاى هر يك را به آنها داد. هنوز مدتى از رفتن فرستاده رشيد از پيش آن دو نگذشته بود كه وى بشتاب به سوى خانه فضل بن يحيى روانه گشت فضل با شگفتى و ترس همراه فرستاده رشيد روانه شد تا به نزد عباس بن محمد رفت. عباس تازيانه و عقابين طلبيد و از فضل خواست لباسش را بكند و سپس سندى يك صد ضربه شلاق بر او زد. فضل بن يحيى بر خلاف حالتى كه داخل شده بود؟ با چهره‏اى آشفته بيرون رفت و به مردمى كه در سمت راست و چپ او بودند سلام مى‏كرد. مسرور هارون را از آنچه پيش آمده بود مطلع كرد و هارون دستور داد موسى بن جعفر را به سندى بن شاهك تسليم كنند.

هارون خود مجلس با شكوهى ترتيب داد و گفت: اى مردم! فضل بن يحيى مرا نافرمانى كرده و از اطاعت من سرتافته است. و من مى‏خواهم او را لعنت كنم. پس شما نيز بر او لعنت فرستيد . از هر سوى مجلس فرياد لعنت بر فضل به هوا خاست به طورى كه خانه به لرزه درآمد. اين خبر به گوش يحيى بن خالد رسيد. پس به سوى هارون روانه شد و از در ديگر وارد مجلس هارون شد و از پشت سر وى درآمد به گونه‏اى كه هارون متوجه او نبود. سپس گفت: اى اميرمؤمنان به من بنگر، هارون شگفت زده به او گوش فرا داد. يحيى گفت: فضل، جوان است و من ترا در مقصودى كه دارى يارى مى‏كنم. پس هارون به او نگريست و خوشحال شد و روى به مردم كرد و گفت: فضل در كارى مرا نافرمانى كرد و من او را لعنت كردم. اينك او توبه آورده و به طاعت من بازگشته است پس شما نيز با او دوستى كنيد. حاضران گفتند: ما با كسى كه با تو دوستى كند دوست و با دشمنانت دشمنيم و اينك دوستى او را مى‏پذيريم. سپس يحيى بن خالد با فرستاده از محضر هارون خارج شد و به بغداد رفت. مردم مضطرب بودند. يحيى چنين وانمود كرد كه براى راست كردن امور روستاها و بازديد از كار عمال بدانجا آمده است و چند روزى نيز به اين كارها پرداخت. آنگاه سندى بن شاهك را فرا خواند و درباره كار موسى بن جعفر به او فرمان داد و او نيز فرمان وى را اجرا كرد. آنچه سندى بدان مأمور شده بود، كشتن موسى بن جعفر (ع) بود. سندى غذاى موسى بن جعفر (ع) را مسموم كرد. گويند او خرماى آن حضرت را مسموم ساخت و امام نيز از آن بخورد و سه روز بعد، در حالى كه از اثر آن سم تب كرده بود، درگذشت .

چون موسى بن جعفر (ع) بدرود حيات گفت، سندى بن شاهك فقها و بزرگان بغداد را كه هيثم بن عدى و عده‏اى ديگر نيز در ميان آنان بودند، حاضر كرد. آنان به پيكر امام نگريستند . هيچ نشانى از زخم و خراش بر بدن آن حضرت نبود. وى از آنان گواهى گرفت كه موسى بن جعفر (ع) بر بستر مرده است. آنان نيز بدان گواهى دادند. سپس پيكر موسى بن جعفر را بيرون آورده بر جسر بغداد نهادند و بانگ برآورده شد كه اين موسى بن جعفر است كه مرده. بياييد و او را ببينيد. مردم در چهره امام (ع)، كه اينك مرده بود، مى‏نگريستند. عده‏اى مى‏پنداشتند امام موسى (ع) همان امام قائم منتظر است و حبس او را همان غيبت امام قائم از انظار، قلمداد كرده بودند. پس يحيى بن خالد دستور داد بانگ زنند كه اين همان موسى بن جعفر است كه شيعيان مى‏پندارند نمرده است. پس بدو بنگريد. مردم به جسد بى‏جان امام نگريستند. آنگاه آن حضرت را بردند و در مقابر قريش در باب التبن به خاك سپردند. اين مقبره، از دير باز محل دفن بنى‏هاشم و بزرگان مردم بود.

روايت شده است كه چون لحظات مرگ آن حضرت (ع) نزديك شد، از سندى بن شاهك درخواست تا دوست مدنى وى را كه نزديك خانه عباس بن محمد در مشرعة القصب ساكن بود، بر بالين وى آورد تا كار غسل و كفن آن حضرت را بپردازد سندى نيز چنين كرد.

سندى گويد: از موسى بن جعفر اجازه خواستم تا كار كفن او را انجام دهم. اما وى اجازه نداد و فرمود: ما خاندانى هستيم كه مهر زنانمان و هزينه نخستين حجمان و كفنهاى مردگانمان بايد از اموال پاك خودمان باشد. من خود كفنى دارم. مى‏خواهم فلان دوستم كفن و دفن مرا انجام دهد. آن غلام نيز بر بالين امام حضور يافت و كار كفن و دفن وى را بپرداخت.


[ بازگشت ]




چند رسانه ای    نرم افزار    انجمن ها    مراکز    دیگر پایگاهها    ارتباط با ما