تفسیر آیه خلافت
نويسنده : حائری، مرتضی · این نوشتار نیز به گونة دستخط است و برای اولین بار چاپ میشود. در تفسیر آیة خلافت ، داستان آفرینش انسان و بایستگی وجود جانشینی خدا در زمین، برای همة زمانها بیان شده است. نکتههای آیهها به شیوهای است که بیانگر برخورد ملایکه با موضوع جانشینی خدا در زمین، حد و مرز اختیارهای جانشین و مقایسة قدرت ملایکه با خلیفة خدا می باشد. در ادامة تفسیر، داستانهای مستندی دربارة وجود جانشینی خدا در همة زمانها آمده و دلالت ظاهری آیه بر حقانیت مذهب شیعه با دلیلهای عقلی و نقلی نگارش یافته است.در پینوشتها نیز سه روضه از حضرت زهرای که در متن دستخط استاد است، با علامت * آمده است. «آفاق نور» ( 84 ) · {واذ قال ربّک للملائکة إنّی جاعل فی الأرض خلیفة قالوا أتجعل فیها من یفسد فیها ویسفک الدّماء ونحن نسبّح بحمدک ونقدّس لک قال إنّی أعلم مالا تعلمون * وعلّم آدم الأسماء کلّها ثمّ عرضهم علی الملائکة فقال أنبئونی بأسماءِ هؤلاء إن کنتم صادقین * قالوا سبحانک لاعلم لنا إلاّ ماعلّمتنا إنّک أنت العلیم الحکیم * قال یاآدم أنبئهم بأسمائهم فلّما اَنبأهم بأسمائهم قال ألم أقل لکم إنّی أعلم غیب السّموات والأرض و أعلم ماتبدون وما کنتم تکتمون}1 ترجمة آیهها:خلاصة مفاد ظاهری آیههای شریفه این است که حق متعال میفرماید: «و ـ به یاد آور، یا متوجّهباش ـ هنگامی را که پروردگار توبه ملایکه فرمود: من در زمین قراردهنده وگمارندة یک نفر جانشین خواهمبود. فرشتگان عرضکردند: آیا در زمین کسی را میگماری که فساد و خونریزی کند؟ با آن که ما به وسیلة ستایش، تو را تسبیح کرده و ـجداگانه ـ نیز تو را تقدیسمیکنیم؟! یا آن که به وسیلة ثنای با زبان، مقام تو را پاک انگاشته و عملاً خود را از آلودگیها به جهت اطاعت تو، پاک و منزهمیسازیم. حق متعال فرمود: من چیزی را میدانم که شما نمیدانید * و همة نام و نشانیها را به آدم آموزش داد، سپس تا حدودی حقایق آن اشیا را ـ که بیشتر از ذویالعقول، یا از آن گونهاند و عدة زیادی ذویالعقول در آنها میباشد ـ، به ملایکه عرضهکرد و فرمود: اگر راستمیگویید، نامهای آنان را بگویید * فرشتگان ـ در مقام اظهار عجز و خشوع برآمده و ـ گفتند: تو، از هر عیب ( 85 ) · و نقصی پاکیزهای و ما دانشی جز آنچه تو تعلیم فرمودهای نداریم. همانا، تو بسیار دانا و حکیم میباشی * ـ حق متعال ـ به آدم امر فرمود: از نام و نشانیهای این حقایق به ملایکه خبر ده. وقتی که آدم، از نام و نشانیها خبر داد ـ حقمتعال ـ به ملایکه فرمود: من به شما نگفتم که من نهان آسمانها و زمین را میدانم و آنچه را که شما از خاطرات درونی خود ظاهرمیکنید و آنچه در خاطرتان خطورمیکند و تظاهر به آن میکنید رانیزمیدانم». داستان خلقت بشرمطلبی را که حق متعال در این آیهها به آن اشاره فرموده، یکی از اسرار مکنونة الهی است که روزنهای برای بشر، به سوی آن باز کرده و چندی از یک جهان،عنایت بیانتها را ذکر فرموده است. در این قسمت، پایة اساسی خلقت بشری را یاد آور شدهاست که دقت در آن ـ به مقدار استعداد ناقابل هرکسی از افراد بشر ـ ممکناست بسیار مفید باشد. همانگونه که حق متعال قبل از تولد هر فرد،غذای مناسبش را در بهترین ظرفها که پستان مادر است آمادهکرده و به وسیلة محبت غیرقابلوصفی که در نهاد مادر قرار داده و مادر، بچة خود را در زانو و آغوش خود میخواباند و با کمال مهربانی در بهترین جایگاه و نرمترین بسترها پستان در دهان طفل میگذارد؛همینگونه نیز عنایت حق متعال ایجابکرده که قبل از آفرینش تمام افراد بشر، غذای معنوی آنها به توسط خلیفهاش آمادهگردد و اساس این نوع از تغذیه که علم به حقایق اشیاست ـ بنابر ظاهر این آیهها ـ متحقق و ثابتگردد. شگفتاور این است که پرچمدار این دانشِ خیرهکننده و دریادار این دریای بیپایان، فردی از نوع همین انسان است که ـ وجودش ـ ملازم با فساد و خونریزی میباشد و ارادة حق متعال تعلق گرفتهاست که معلم ملایکه در علمی که شاید به خاطرشان خطورنمیکرد، فردی از افراد نوع مفسد و قاتل باشد و به عبارت دیگر، فردی از افراد این نوع ملازم با فساد، معلّم و رهبر فرشتگان باشد که هیچگونه فسادی در آنان راهندارد و این خود از شگفتیهای قدرت حق است که معلّم و رهبر زمرة پاکان که خود را شایستة تحمید و تقدیس میدانستند، فردی از افراد نوع انسان باشد که به نظر ملایکه ملازم با فساد و خونریزی است. ظاهر آن است که ملایکه حتی بعد از تعلیم آدم علیه السلام فقط شمّهای از علم نامها و نشانیها را یاد گرفتند و مانند آدم، آگاه به درون حقایق نشدند که این بسیار شگفتاورتر ( 86 ) · است، چون اگر امتیاز آدم به یادگیری و احاطة به اسما باشد،ملایکه هم که بعد از تعلیم آدم یادگرفتند؛پس ملایکه ـ بدون داشتن آن مفسدة خلقت ـ امتیاز آدم را دارند. بنابراین، اولاً: بهتر بود که خداوند متعال نامها و نشانیها را به ملایکه آموزش دهد و ثانیاً: پس از فراگیری آدم، دیگر وجودش ـ که مستلزم خلقت عدة دیگری از نوع اوست و موجب فساد و اختلاف و خونریزی استـ،مصلحتنیست. این نکته، دلیل است که ملایکه حتی بعد از تعلیم آدم، احساسکردند که اینگونه علم از دایرة قدرت وجودی آنان بیرون است. این خلاصهای از ترجمة آیات شریفه و چندی از داستان خلقت بشری بود که سنگ اول آن خلیفةاللّه میباشد و (انشاءاللّه) بعداً (به عونهتعالی) ثابتمیکنیم که این جریان ادامهخواهدداشت و همیشه ـ با اجازه و عنایت خداوند ـ فردی در زمین که جانشین حق متعال بوده و برهمة حقایق و عناوین احاطه داشته باشد موجود است، «رزقنا اللّه لقائه والاستفاضة من فیضه». تا قیامت آزمایش دایم استحق متعال چنین تقدیر کرده بود: زنی که ـمطابق روایات فریقین [دو گروه شیعه وسنّی] ـ خانم زنهای بهشت، یا زنهای جهانیان است و خدای متعال او را از هر آلودگیپاک و منزه فرموده است، بر طبق آیة شریفة تطهیر، مادر یازده نفر و دختر عدّهایازخلفای الهی باشد که یکی از آنان حضرت خاتم الانبیا صلی الله علیه و آله و سلم است و نیز همسر سرسلسلة خلفا و امرای اسلامی بعد از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم حضرت علیبن ابیطالب علیه السلام بودهباشد. حضرت فاطمه ی یگانه دختر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم است؛ پیامبری که از طرف خداوند،حقوق بیشمار تعبدی [بیچون و چرا] بر همة ما و بخصوص بر اعراب و ساکنان جزیرة العرب داشت و حقوق معنوی آن بزرگوار قابل درک برای آنان، بلکه برای غیر امیرالمؤمنین و دیگر امامان علیهم السلام نبود؛ امّا این دختر از طرف امّت پدر، آسیبهای روحی و جسمی بسیاری دید. آنها کسانی بودند که از لحاظ فکر مذهبی بقدری پست بودند که آنچه خود میساختند، میپرستیدند؛ {أتعبدون ما تنحتون}،[آیا آنچه را که خود میتراشید، میپرستید؟]2 و از لحاظ اخلاقی بقدری فرومایه بودند که میوة دل خود را از ( 87 ) · روی تعصب،زنده به گورستان برده و به خاک میسپردند و همواره بین قبایل،جنگ و جدال برپا بود و هیچ آرامشی نداشتند تا جاییکه از شدت بیچارگی چند ماه را ماه حرام نامیدند که دستکم یک نفس راحتی بکشند . پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم با پیاده کردن برنامههای اسلام در زمینههایـی از قبیل: 1ـ معرفت و توحید عالی،آنان را به بالاتر از حکیمان یونانی رساند. 2ـ از لحاظ عبادت،عبادت خدای یگانه را «ألحیّ القیوم، ألعالم بالغیب و الشهادة الذی لاتدرکه الابصار وهو یدرک الابصار و هو اللطیف الخبیر المحیط بکلّ شئ والشهید علی کل شیء والقریب من کل عبد من عباده وانه الذی یکون مع کل جمع فهو الثانی لکل فرد والثالث لکل اثنین والرابع لکل ثلاثة وهو أقرب الی کل أحد من نفسه وهو الذی یحول بین المرء وقلبه »،[خدای زندة ابدی، دانای به پنهانی و آشکار، آنچنانکه دیدگان او را نمیبینند، ولی او میبیند و او مهربان و آگاه است و برهمه چیز فراگیر و گواه برهمه چیز است و نزدیک به هر بنده از بندگانش میباشد و آنچنان است که با هر گروه بوده و برای هریکی، دوّمی و برای هر دوتایی، سوّمی و برای هرسهتایی، چهارمی میباشد و برای هرکس از نهاد جانش نزدیکتر است و آنچنانی است که بین مرد و دلش درمیآید.]؛برهمه واجب و لازم فرمود،تا نفسهای آمادة انسانها بهمدارج عالی علم و کمال و سعادت ابدی برسند .سلمان دهاتی اصفهانی و ابوذر بیابانی کجا و علم منایا و بلایا و کنار گذاشتن عادتها کجا ! 3 ـ از جهات مادی، جزیرةالعرب را از هیچ محض ـ حتی آنقدر موقعیت نداشت که دولتهای بزرگ،مانند: ایران و روم آن را مستعمره خود قرار دهد ـ، بهجایـی رساند که در آستانة تصرف دیگر مستعمرات قرار گرفت. غرض از چنین بزرگواری فقط یک فرزند باقی ماند که همین فاطمه طاهره مطهره معصومهی باشد. * نکتههای آیههدر این آیه ها،نکتههایـی به نظر میرسد: نکتة اول ـ حق متعال،تصمیم حتمی خود را به فرشتگان خبرداد، شاید به این جهت که آنان را آمادة کمک در کار آدمی کرده، تا برنامة جانشینیاش را که رشد و تکامل ( 88 ) · جانهایآماده است، اطاعتکنند که دلایل زیر، این نظریه را تایید میکنند: 1ـ سجدهای که بعداً ملایکه مأمور به انجام آن شدند، یک سجدة خشک و خالی و ابتدایـی نبوده، بلکه رمز اطاعت دایمی ازمقام خلیفة خدا ست،چه آدم و چه خاتم و چه خاتم الاوصیا، حضرت بقیةاللّه (عجّل اللّه فرجه). 2ـ فرمود: این موجود خاکی جانشین من است «و کلالصید فی جوف الفراء» و این موجود مظهر الهی و نمونهای از قدرت، علم، رحمانیت و احاطة حق متعال میباشد و حدّ آن مناسب با تربیت بشری و تکمیل جانهای انسانی بوده که در مکنون نفس نفیس او موجود است. 3 ـ مثل این که حق متعال به ملایکه اجازهمیدهد که اگر ابهامی را در بارة این گزارش در دل دارند، بیانکرده و کشف راز را از حق متعال بخواهند. نکتة دوّم ـ آنچه ملایکه گفتند، ظاهر در اعتراض به حق متعال نیست، بلکه سه احتمال وجود دارد: 1ـ شاید جهل خود را بدینگونه بیان کرده باشندکه ما نمیدانیم: آیا با وجود این که طبعاً خلقت موجود خاکی مستلزم فساد و فتنه میباشد،آیا ارادهداری این موجود را ـ ولو خلیفة ذات توست ـ ایجادنمایـی و آیا در این کار مصلحت است؟ یا آن که این استلزام را خنثی کرده و اعمال قدرتی خواهیفرمود که از این موجود بشری؛ جز صلاح، ملایمت و حکمت چیزی سرنزند؟ بنابراین،جملة {إنّی أعلم ما لا تعلمون} زمینه برای جواب است، نه این که خود مستقلاً جواب باشد، زیرا در آن صورت ملایکه خود را آگاه به اسراردانسته و در خلقت بشری ـ که مستلزم فساد است و نبود مصلحت جبران کنندة آن ـ به اشتباه میافتادند، که این مطلب با شأن همة فرشتگان، یا عدّة بسیار زیادی از آنان مناسبت ندارد. 2ـ شاید آنها احتمال میدادند که همین وجود مظهر الهی؛ بدون این که عالم به اسما باشد، برای تدارک فساد بشرهای دیگر کافی است و دیگر یک سعة روحانی [وسعت و دورنگری معنوی] که احتمالبدهند: تدارک از لحاظ دیگری باشد رانداشتند و حق متعال به وسیلة این جمله، آنان را تذکّرداد که مصلحت خلقت خلیفه، منطبق بر حدود فکر فعلی شما نیست، چون احتمالات نیز از لحاظ سِعه، تابع قدرت درک است. 3 ـ شاید از جملة {إن کنتم صادقین} استفادهشود که مقصود آنان این بود: ما ( 89 ) · ـملایکهـ آن تسبیح شایستة مقام ذات احدیت را انجاممیدهیم و موفق به آن تقدیس نیز خواهیمشد و مقصود از آموزش اسما، این است که آنان با توجه به نداشتن اسما،متوجهشدند که آن تسبیح و حمد و تقدیس، متوقف بر ادراک حقایق است و بدون آن، تا آن درجهای که برای آدم میسور است؛ برای آنان میسور نمیباشد. نکتة سوّم ـ از آیه چنین به دست میآید ـ چنانچه گذشت ـ که ملایکه پس از فراگیری از آدم نیز دارای آن احاطة خدادادی او نشدند وگرنه رفع ابهام نمیشد، چون به واسطة احاطهای که دارا شدند ـ ولو این که از آدم فراگرفتند ـ میتوانستند تقدیس و تسبیح شایسته را بدون این که فسادی دربرداشتهباشد، انجامبدهند. البته درک این مطلب نیازمند تأمل و تعمق است. نکتة چهارم ـ همانگونه که در بعضی از کتابهای تفسیر آمده: شبههای نیست که ظاهر آیة شریفة {إنّی جاعل فی الأرض خلیفة} این است که این خلیفه از طرف خود حق متعال بوده و مقصود، خلافت و جانشینی موجود سابق نمیباشد، زیرا اگر اسمی از کسی ـ به غیر از خداوند ـ در کلام نباشد، بدون شک هرعاقلی میفهمد که مقصود این است: خداوند خلیفه را از جانب خود قرارمیدهد، مثل این که کسی بگوید: من فلانی را جانشین، یا وکیل، یا والی و یا متولّی قراردادم و این آیه مانند آیة {یا داود إنّا جعلناک خلیفة فی الأرض فاحکم بین النّاس بالحق}، [ای داوود؛ همانا تو را در زمین خلیفه ساختیم، پس بین مردم به درستی و راستی داوری کن.]3میباشد؛نه مانند آیة {ثمّ جعلناکم خلائف فی الأرض من بعدهم} ، [سپس شما را پس از آنها جانشینان در زمین گذاشتیم.]4، چون در آیة دومی،مقامی که صلاحیت داشتهباشد که موجودات بعدی از آن مقام خلافت داشته باشند،در کلام موجود است. نکتة پنجم ـ چون حق متعال به همة موجودات نزدیک است {وهو علی کلّ شیء شهید}، [و او برهمه چیز گواه است]5 و{بکلّ شیء محیط}، [و به هرچیزی فراگیر است] 6؛لذا خلافت به اعتبار نقص بشری است که همة افراد بشر صلاحیت کسب فیض از حق متعال را ندارند. به عبارت دیگر: عنوان خلافت، زیبندة کسی است که اولاً: آگاه و دانا به حقایق باشد، ثانیاً: این حقایق و عنایتهای ویژة تشریعی و نیز اسباب تکامل افراد را به وسیلة ارتباط با حق به دست آورده باشد و ثالثاً: با داشتن ارتباط با مردم، این حقایق را به آنها برساند. ( 90 ) · نکتة ششم ـ ظاهر آیه، دلالت یقینی دارد که این خلیفه و جانشین، همان قدرت و توانایـی الهی را (باذنه و اعطائه وقیمومیّته) تا حد دخالت در تکمیل جانهای آمادة انسانی دارامیباشد و در هر زمان مناسب، به مصلحت بندگان خدا قیاممیکند؛ چه ظاهر باشد و حکومت ظاهری داشتهباشد، یا ظاهر باشد، بدون حکومت، یا آن که از دید نوع مردم غایب باشد. نکتة هفتم ـ ظاهر آیة شریفه این است که همواره یک جانشین باید در روی زمین باشد. برای این که کلمة خلیفه مفرد است و تای آن علامت وحدت میباشد، مانند: حق متعال که یکی است، خلیفة او نیز یکی است و اگر برای آن مقصدی که باید به حسب ارادة حق متعال دنبالکند، احتیاج به اعوان و انصار داشتهباشد؛ خود به حسب مصلحت ـ که آن خود نیز متخذ از سرچشمة علم الهی استـ،انتخابمیکند. چنانچه مسلّم است که در این زمان حضرت خلیفةالله اعظم(عجّل اللّه فرجه ) اعوان و انصاری دارند که در مواقع مقتضی به مصالح بندگان شایستة حق که صلاحیت تکامل دارند،قیاممیفرمایند. داستانهای مستنددربارةٌ وجودخلیفه درهمة زمانهدراینجامناسب است،چند داستان مستند ذکرشود: داستان اول ـ داستان آقای دکتر شیخ حسن عاملی است که خودم در مشهد مقدس ملاقاتشان کرده بودم ویکی از داستانهای محکم و قابل استناد است. این داستان از دو راه برای من گفته شده است: اول ـ جناب آقای حاج سید عیسی جزایری ـ شاگرد مرحوم پدرم که فردی موثّق و مورد اعتمادند و اکنون در خرم آباد می باشندـ، داستان را در مدرسة خان قم از قول جناب حاج عباس خان آصف نقل کردند و خودم نیز او را در مشهد مقدس ملاقات کردم و قصه را با او در میان گذاشتم. ایشان اصل داستان را تصدیق کردند؛ ولی به واسطة کهولت سن، بعضی از خصوصیات از یادشان رفته بود. دوّم ـ جناب عالم بزرگوار نجیب و فاضل نیکوکار،آقای حاج شیخ محمّد صدوقی7 از قول آقای حاج اکبر آقا که اهل مشهد است و سید ظاهرالصلاح و اهل عبادت زیاد میباشد و گویا اکنون زنده است داستان را در سال گذشته برای من گفتند که: ( 91 ) · دکتر شیخ گفت:«در جنگ بین الملل اول ـ که گویا از سال 1914 تا 1918میلادی [1297ـ 1293 خورشیدی] طول کشیده است ـ؛ دولت ایران بیطرف بود، ولی نیروهای نظامی، با نام ژاندارمری در اختیار مجلس شورای ملی بودند؛ این نیروها به تیپهای مختلف تقسیم گردیده و در مرزهای ایران مشغول حفاظت بودند. از جمله: حدود دو هزار نفر نظامی در کوههای رضاییّه، از تجاوز روسها به ایران جلوگیری می کردند که فرماندة آن تیپ، ماژور فضل الله خان بود و پزشک جراح نظامیها،جناب آقای دکتر شیخ حسن خان عاملی بوده است. ایشان شبی در همان کوههای اطراف رضاییه ـ که در آن وقت ارومیه نامیده میشدهـ مشغول رسیدگی به مجروحین بوده اند و کار مداوای زخمیها را در شب انجام میدادند، زیرا در روز، بیم زد و خورد و جنگ بود، ولی در شب هر دو طرف به واسطة تاریکی، از جنگ پرهیز داشتند. در همان پیچ و خم درّهها [دکتر شیخ] می بیند که یک نعشی ـ که در آن زمان از ترکة چوبی میساختند و مانند سبد بود ـ بر دوش دو نفر میباشد و مرد زنده ای در آن دراز کشیده است. نعش را جلو آقای دکتر به زمین می گذارند. خود آن مردِ مجروح به آقای دکتر میگوید: تیری را که از طرف راست پشتم وارد بدنم شده است، در آرید. گفتم: این کار مشکلی است که در این شب نمیشود و وسایل بیشتر و مجهزتری می خواهد. گفت: مگر چاقو، سوزن و نخ نداری. گفتم: چرا. گفت: با چاقو پاره کن و پارگی را بخیه بزن. گفتم: طاقت تحمل درد نداری. گفت: دارم. دکتر میگوید: گفتم: میتوانی روی سنگی ـ که در آن جا بود و حکم صندلی را داشت ـ بنشینی؟ گفت: آری. او را روی سنگ نشاندند؛ پشت او به طرف من و رویش به سوی زمین خم بود. من چاقو را کشیدم و قسمتی از پشت او را پاره کردم و تیر را در آوردم. ابداً نالهای از او بلند نشد. من تصور کردم که قلب او ایستاده و مرده است. بهطرف صورتش خم شدم، دیدم زنده است و مشغولذکر خداست و زمین جلو روی او دارای درخشندگی میباشد! خیلی بهنظرم عجیب آمد! مشغول بقیّة کار شدم و پشت او را بخیه زدم و او را در چادر مخصوص خواباندم. روزها برای رسیدگی و پانسمان بهچادرش می رفتم. فردای آن روز که رفتم، گفتم: از اینکه هیچ نالهای نکردی تعجب کردم! گفت: این طبیعی است؛ مگر نشنیده ای که در حال نماز تیر را از بدن مبارک مول ( 92 ) · امیرالمؤمنین علیه السلام بیرون می آورند و ابداً اظهار ناراحتی نمی فرمود و سرش این بود که توجه او بطور کامل متوجه حق بود و متوجه بدن خود نبود، تا احساس ناراحتی کند و احساس درد و ناراحتی،بستگی به توجّه کردن است و (بحمدالله) این قدرت در من نیز می باشد. دکتر گفت: این مردِ کُرد، در نظرم جلوة بزرگی کرد. در همین ایام، دیدهبانان خبر دادند که نیروهایـی از طرف روسیه به طرف مرز ایران در حرکت می باشند و تعداد آنها در حدود سی هزار نفر است. این خبر را فقط ماژور دریافت کرد و به من نیز گفت و گفت: کسی از افراد خودی آگاه نشود، زیرا بطور غیر منظم فرار خواهند کرد و ما بطور منظم عقب نشینی میکنیم، بدون اینکه افراد نظامی از اصل جریان باخبر شوند. منهم بهکسی نگفتم، جز بههمین مجروح که برای اصلاح جراحت و پانسمان نزد او میرفتم و چون او مرد جلیل و صاحب سرّ بود بهاو گفتم. پس از شنیدن، توجهی کرد، یا گفت: توجه کردم ـ تردید از نویسنده است ـ که آنان مراجعت میکنند و یا اکنون مشغول مراجعت می باشند . من جریان را به ماژور گفتم، او گفت: این کردها مردمان دروغگویـی می باشند و حرفشان بیاساس است، ولی پس از چند ساعت، دیدهبانان که با دوربین مراقب طرف دشمن بودند، خبر دادند که آنان مراجعت کرده و به طرف مملکت خود رهسپار شدند، یا مشغول این کارند (تردید از نویسنده است). دکتر می گوید: پس از مشاهدة این دو نیروی عجیب در این مرد به او گفتم: شما که میباشید؟ گفت: ما چهار نفر هستیم که از یاران حضرت خلیفة الله، امام زمان (عجّل اللّه فرجه) میباشیم و اکنون یک نفر ما در پاریس است (این را آقای صدوقی گفت و علی الظاهر آقای جزایری نیز نقل کرد و گفت: یک نفر دیگر در مراکش است.) و من مامور این حدود می باشم. گفتم: شما که چنین قدرتی داری، پس تصرفی کن که دولت روس بکلّی از بین برود. گفت: ما تا حدودی که نگذاریم کشور شیعه پایمال اجنبیان شود، دستور داریم که إعمال نفوذ کنیم و بیش از این حق نداریم. گفتم: آیا شما میمیرید و آلات قتل در بدن شما کارگر است؟ گفت: بله، از این لحاظ کاملاً یک موجود عادی هستیم؛ منتهی بهمحض این که ما مردیم، جانشین شخص متوفی از طرف ولی اعظم (عجّل اللّه فرجه) معین میشود و کارها معطّل نمی ماند. گفتم: پس اگر من گلوله را از بدن شما بیرون نمیآوردم میمردید، بنابر ( 93 ) · این من حق حیات بر شما دارم و شما باید درمقابل حق مذکور، پاداشی به من بدهید. فرمود: شما به مشهد مقدس رضوی علیه السلام میروید و من در آن جا شما را خواهم دید و حق شما را ادا میکنم(انشاءالله). دکتر میگوید: پس از مدتی در مشهد و در دستگاه جان محمد خان، جراح بودم. او با نظامیان تهران ـ که اوایل حکومت رضا شاه پهلوی و یا هنگام سردار سپهی او بودـ، در جنگ بود. شبی دنبال من فرستاد و گفت: باید به فلان پاسگاه که در چند کیلومتری شهر است بروی و مجروحان را پانسمان کنی. شبی بود بارانی و سرد؛ درشکهای هم برای من گرفتند و من تنها با وسایل جراحی که در کیف بود،روانه شدم. در بیابان کسی نبود و هوا هم تاریک و هم سرد و هم بارانی بود و (علی الظاهر) میگفت: باد سرد هم میآمد. در این بین که در شکه در حال حرکت بود، یک مرتبه مشاهده کردم که هوای لطیفی است و دو نفر نزدیک درشکه هستند که یکی از آنها همان کردِ سابق الذکر است، او با رفیقش صحبت میکرد و میگفت: ایشان آقای دکتر شیخ است و حق حیات بر من دارد. وظیفة او این است که پس از رفتن به پاسگاه و انجام کار جراحی، شبانه به شهر مراجعت کند، چون همین امشب نظامیان از تهران می رسند و پاسگاه را به توپ میبندند و باید از کار جان محمد خان بر کنار شود، چون او مغلوب و منکوب خواهد شد. رفیقش گفت: به او بگو. گفت: او سخنان ما را می شنود. پس از این مذاکره، وضع عوض شد و دیدم کسی در بیابان نیست و جز باد و باران و سرما و صدای شلاق ـ که درشکهچی به اسبها میزندـ، چیزی دیده وشنیده نمیشود! به درشکهچی گفتم: کسی را در این نزدیکی ندیدی ؟ او گفت: کدام دیوانه در این حال به بیابان میآید؟! به گفته آن مرد عظیم کُرد، عمل کردم وهمانطور شد که خبر داده بود». داستان تمام شد و ممکن است در بعضی از خصوصیات ـ که ضرری به اصل مقصود ندارد ـ، زیاد و کمی شده باشد، ولی حتی الامکان مراقبت شده است و احتمال دارد آقای جزایری، یا آقای صدوقی اشتباهاتی داشته باشند، از آن جمله: شاید جانمحمد خان نباشد و کُلنل محمد تقی خان باشد، امّا اصل داستان، محکم و قابل استناد است (و هو الموفق). داستان دوّم ـ داستانی است که امروز دیدم ومرحوم نهاوندی در کتاب «العبقری الحسان» ازعدّهای از اهل مازندران و تهران ـ که مورد اطمینان میباشند ـ، از مرحوم حاج ( 94 ) · ملامحمد اشرفی مازندرانی «که از علمای همین قرن بوده و علی الظاهر در سال 1315 (هـ . ق.) وفات کرده ودارای تألیف است، از جمله: سؤال و جواب بزرگی که حقیر مکرراً آن را دیده، ولی مطالعة دقیق نکردهام»، نقل کرده: «حضرت حجة (عجّل اللّه فرجه) ایشان را از حکم به ملکیت وقفی که در آستانة واگذاری بوده است،باز میدارد و حق را به آن بزرگوار اعلام میدارد» 8. داستان سوم ـ داستان شیخ مفید(قده) است که در آن کتاب مذکور است و از کتاب «قصص العلما» این گونه نقل میکند: «ایشان در حکم بهدفن زن حاملهای که طفل در شکمش بوده است، اشتباه میکند وامام از طرف شیخ،ابلاغ می کند که پهلوی زن شکافته شود»9. ای خلیفة الله اعظم؛ به ما هم نظر لطفی بفرما. ما ـ اهل علم ـ در این زمان عوض این که خیلی نزدیک باشیم،دور افتاده ایم و باید این موضوع را مراقبت کرد که سرّ دوری دست ما از دامان آن بزرگوار چیست؟! بهنظرمن رعایت چند چیز در نزدیکی به حق متعال و تماس گرفتن با خلیفهاش بسیار مؤثر است: 1ـ کوشش در اتقان معارف و عقاید مذهبی. 2ـ تغذیة به نفس در هر شب یا چند شب یکمرتبه. 3ـ دور کردن حبّ جاه که جز ناراحتی چیزی نیست و حبّ مال که آنهم از همین قرار است، مگر بهمقدار امرار معاش که آنهم مسلماً حق متعال کفیل است و خدایـی که روزی سگ و گربه و مور و پشه را میدهد، روزی ما را هم میدهد. * * خلاصةنکتههای موجود در آیهه1ـ معلومشد که مقصود آیهها،قراردادن خلیفه از طرف خود حق متعال است. 2ـ مقصود از خلافت، دارابودن تمام جهاتی است که از طرف خداوند در هر مورد قرار داده شده و البته خلافت در کرة زمین است و قدر متیقن آن، اموری میباشد که مربوط به صلاح جانهای آماده و دخالت در تکمیل جانهای بشری است و احتمالدارد که همة امور مربوط به زمین ـ ولو امور تکوینی آن ـ، مربوط به اختیار خلیفه باشد که از طرف خداوند متعال در زمان مناسب واگذار میگردد. 3ـ مقتضای اطلاق خلافت، این است که همانطوری که مردم نیازها و خواستههای خود ( 95 ) · را از حق متعال میخواهند، می توانند از خلیفه بخواهند که خود با اجازة پروردگار انجام دهد و یا با شفاعت از خدا بخواهد. * * دلالت ظاهری آیهها برحقانیت مذهب شیعهپس از معلوم شدن آن چند نکته، اینک ـ بدون نیاز به تفسیر و تاویل آیهها ـ، به جهتهایـی از دلالت ظاهری آنها برحقانیت مذهب شیعه اشاره میشود: جهت اول ـ جملة {إنّی جاعل فی الأرض خلیفة} جملة اسمّیه است و دلالت بر دوام و ثبات دارد و مانند «انی اجعل، یا جعلت» نیست. مثل اینکه بگوییم: خداوند عالم، یا قادر و یا حیّ است و همینطور بگوییم: خداوند، قرار دهندة خلیفه است. ظاهر این است که این قرار،همیشه خواهد بود و مخصوص به زمان محدودی نیست و چنان نیست که لغت «جعل» ظهور در حدوث و ابتدا داشته باشد. مانند: آیة شریفة {وجاعل الّذین اتّبعوک فوق الّذین کفروا إلی یوم القیامة}، [و پیروان تو را برکافران، تا روز قیامت برتری دهم]10. جهت دوم ـ از لحاظ فهم فرشتگان است، زیرا اگر تعیین خلیفه ـ که غیر از بشر فسادگر و خونریز است ـ، در زمانی اندک بود، جبران آن فساد بشر را برای همیشه نمیکرد و ملایکه فهمیدند که این رشته، سر دراز دارد و همواره حق متعال در زمین، خلیفه خواهد داشت و تا زمین هست و وجود دارد، بشر و خلیفه نیز وجود دارد و این قِسم از خلقت و آفرینش،مستلزم فساد است. جهت سوم ـ خداوند متعال دراین آیهها، فرشتگان را به روشنی قانع فرمودکه در مقابل فساد و خونریزی بشر، چیزی وجود دارد که تدارک کنندة آنبوده و گذشته از اینکه جانشین و مظهر اسما و صفات الهی است، آگاه به تمام اسمها و حقایق میباشد. البته فلسفة قرار دادن خلیفه، منحصر به کشف حقایق از اسما نیست، بلکه با وجود خلیفه و به واسطة مقام شامخ او شرارت انسان از چند راه کمتر خواهد شد: 1ـ خود خلیفه ای که دارای چنین علم و چنین توانایـی است، تاحدی جلو مفاسد را خواهد گرفت. 2ـ اشخاص کاملی تربیت می کند، یا تا حدی نفوسی را به مراتب مختلفی که دارند تربیت میفرماید ـ باواسطه، یا بدون واسطه ـ که به واسطة دارا بودن شمّهای از کمالات و صفات ( 96 ) · حسنه، از فساد دوروبرکنار بوده؛ بلکه خود از وجود فساد یا افزایش آن جلوگیری میکند. 3ـ خودِ چنین وجود بابرکتی که عده ای نیز افراد صالح و شایسته را تربیت میکند ـ در مقابل فساد و خونریزی ـ، از قبیل خیر کثیر است که باوجود آن، وجود شرّ قلیل را تجویز میکند. پس بعید نیست که شمّهای از معالم این خلیفة الهی بهغیر او از موجودات بشری دیگر به واسطة او برسد که علم اسما تا حد پایینتری در دیگر جانهای نیکوکار باشد. بنابراین اگر فساد و خونریزی دوران اول خلقت ـ باوجود خلیفهای که عالم بهعلم اسماست ـ باید تدارک شود،فساد در این زمانه به طریق اولی، نیاز به وجود خلیفة آگاه به اسما دارد، برای اینکه فساد دوران اول پیدایش آدمی، این بود که مثلاً یک برادر، برادر دیگر را راجع به یک موضوع مختصری به قتل میرساند ـ چنانچه در داستان پسران آدم آمده است ـ،ولی فساد در این زمانه با انفجار بمبهای اتمی است که با یک بمب در جنگ بینالمللی گذشته، شهر هیروشیما در ژاپن به کلی ویران شد و آنچه در خاطر است: حدود صدهزارنفر در یکمرتبه بهقتل رسیدند و شاید معادل همین مقدار، بهتدریج دارفانی را وداع کرده و دراثر مسمومیت از بمب مذکور مردند. جهت چهارم ـ حکم عقلِ غیرمستقل است، چون برفرض که ع [ بازگشت ] |