تجلى آيات قرآن در سيره عملى اميرالمؤمنين عليه السلام
( 17 صفحه - از 47 تا 63 )
نویسنده : کلانتری، الیاس · یکى از فنون متعالى آموزش، تشبیه معقولات به محسوسات است. این روش آموزشى در قرآن کریم جایگاه رفیعى دارد. پروردگار عالم در موارد زیادى از آیات قرآن، حقایق رفیع فوق فهم عادى انسانها را از طریق تشبیه آنها به پدیدههاى محسوس به عقول آنها نزدیک کرده است. آموزشهاى خداوند در قرآن کریم هم به صورت کلام مستقیم بیان شده است، و هم به صورت ذکر اخلاق و رفتارها و به طور کلى شخصیت پیامبران علیه السلام و تربیت یافتههاى آنها آمده است. و گاهى آموزش با کلام، از طریق ذکر سیره پیامبران خد علیه السلام تقویت و تکمیل شده است. در این زمینه به ذکر چند مثال اکتفا میکنیم: یکم: در چند سوره از قرآن مجید داستان خلقت آدم علیه السلام و سجده ملائکه بر او و استکبار ابلیس و تمرد او از حکم خداوند در رابطه با سجده به آدم ذکر شده است. این داستان مشتمل است بر نکاتى از جمله: اراده پروردگار عالم بر خلقت آدم علیه السلام و ذریه او، گفتن این اراده بر ملائکه، امر به ملائکه مبنى بر سجده به آدم و اطاعت آنها از امر پروردگار و تمرد ابلیس از فرمان پروردگار و استکبار او و خوددارى او از سجده، سؤال ملائکه از حکمت اراده پروردگار، عظمت ( 47 ) · و کارآیى و خواص شگفت انگیز روحى که خداوند در انسان دمیده است. بهطور مجموع در این داستان مواردى از آموزشهاى پروردگار عالم براى انسانها تجسم یافته است. از جمله: 1. علم ملائکه محدود به تعلیم پروردگار عالم است، و با آن مقدار علمى که خداوند تا آن روز به ملائکه یاد داده بود، همه چهرهها و اوصاف موجودات قابل شناسایى نبود. 2. موجودات عالم و مخلوقات خداوند، از جمله ملائکه و انسانها، جهت شناسایى موجودات و بهرهبردارى از آنها، به تعلیم خداوند عالم نیاز دارند. 3. علم ملائکه براى شناسایى صفات موجودات از جمله آدم علیه السلام و انسانها کافى نبود و آنها فقط بُعد مادى آدم و فرزندان او را مورد توجه قرار دادند و از عظمت و کارآیى و تأثیرات روحى که خداوند در او دمیده است بیاطلاع بودند. 4. نظر ملائکه در باره آدم و فرزندان او از یک جهت درست بود. اما نظر آنها از علم ناقص نشأت گرفته بود. بنابراین خداوند نظر آنها را به طور کلى رد نکرد، بلکه نقص نظر آنها را متذکر شد. با این توضیح میتوان از این موضوع نتیجه گرفت که گاهى بعضى نظریات علمى انسانها، در عین حال که جهات درستى دارد، امکان دارد در مجموع درست نباشد و یک جهت درست عامل غفلت صاحبان آن نظریات و یا دیگران شود، و در نتیجه در مجموع یک نظریه ناقص یا نادرست، مقبولیتى پیدا کند. 5. براى انسان و ملائکه، مجهولات زیادى وجود دارد که از طریق تعلیم خداوند باید به آنها علم پیدا کرد. و بهطور کلى انسانها و ملائکه بهطور دائم به تعلیم خداوند احتیاج دارند. 6. اگر انسانها به همه راههاى زندگى و همه صفات پدیدههاى عالم احاطه علمى داشتند، نیازى به آمدن پیامبران و نزول وحى بر آنها نبود؛ و زمینههایى هم که در روح انسان قرار داده شده است باید با آموزشهاى وحى رشد یافته و به ثمر برسد؛ و انسان در تمام عمر خود از آموزشهاى خداوند بینیاز نمیباشد. 7. عبودیت براى پروردگار و اطاعت از او ایجاب میکند که انسان فرمان پروردگارش را صرفاً به جهت اینکه فرمان اوست اجرا کند، چه حکمتِ آن را بداند چه نداند. و الاّ به جاى رفتن در مسیر ملائکه و ورود در معرض رحمت متعالى پروردگار، مسیر اطاعت از شیطان را در پیش خواهد گرفت و پایان زندگى او منتهى به سقوط در جهنم و مبتلا شدن به عذابهاى دردناک در آن خواهد شد. دوم: در سوره صافات بخشى از داستان حضرت ابراهیم و فرزندش اسماعیل علیهماالسلام ذکر شده است به این صورت: ( 48 ) · «پس وقتى آن کودک به مرحله بلوغ رسید، [ابراهیم] به او گفت: اى فرزندم من میبینم در خواب که تو را ذبح میکنم [خداوند در خواب به من چنین دستور میدهد] فکر کن و ببین نظر تو چیست؟! گفت: اى پدر انجام بده آن چه را به تو امر میشود، و ان شاء اللّه مرا از صابران خواهى یافت. وقتى هر دو [پدر و فرزند] تسلیم امر خدا شدند، و ابراهیم فرزندش را روى زمین خواباند و یک طرف پیشانیاش را روى زمین قرار داد!!! و ندا کردیم او را اى ابراهیم، [تو امر ما را امتثال کردی] آن امرى را که در رؤیا مورد نظر بود محقق کردى و ما این چنین پاداش میدهیم محسنان را و آن امتحانى بود آشکار» (صافات، 37/ 102 ـ 106) در این داستان چند موضوع از آموزشهاى خداوند در زیباترین و متعالیترین صورتها تجسم یافته است از جمله: 1. عبودیت انسان براى خداوند و اخلاص در دین، عظمتى دارد فوق ادراک عادی، تا جایى که پدرى در سن پیرى جهت اجراى فرمان خداوند، حاضر میشود فرزند نوجوان خود را ذبح کند، همچنین نوجوانى حاضر میشود، جهت فرمانى که خداوند عالم به پدرش صادر کرده، با میل و رغبت قربانى شود. و پدر را تشویق میکند که فرمان خداوند را اجرا کند و به او دلدارى میدهد که در مقابل عمل ذبح از صابران خواهد بود. 2. حالت تسلیم در مقابل اراده خداوند، با زیر پا گذاشتن تمامى خواستههاى طبیعى و حقیقى. 3. یک بنده در مقابل حکم پروردگار از محبوبترین و مرغوبترین چیزها هم صرف نظر کند. 4. حب به پروردگار عالم و اشتیقاق به اجراى فرمان او، قویترین و برترین ارادهها را در وجود انسان به جریان میاندازد. 5. از امر خداوند به ابراهیم علیه السلام بر ذبح فرزندش، اراده دیگرى در کار بود و خداوند عالم نمیخواست که اسماعیل علیه السلام ذبح شود و مانع اجراى این حکم شد،و ابراهیم علیه السلام اراده اصلى خداوند را نمیدانست، پس ممکن است در وراى احکام خداوند، حکمتهاى دیگرى غیر از آنچه در ظاهر به نظر میرسد باشد. و حکمى بسیار مهم از طرف خداوند صادر شود، که با ادراک عقلیِ صرف، حکمت آن روشن نمیشود. یعنى حکمت دستورات خداوند، فوق عقل باشد ـنه ضد عقلـ. 6. هنگامى که امر پروردگار فقط به خود یک شخص مربوط باشد، تسلیم او بدون مکث و تردید باید تحقق یابد، اما اگر اجراى امر پروردگار به شخص دیگرى هم ارتباط پیدا کند، در ( 49 ) · صورتى که شخص دوم حقى داشته باشد، لازم است نظر او هم در کار باشد. بنابراین حضرت ابراهیم علیه السلام موضوع ذبح فرزندش را با او در میان گذاشت و نظر او را جویا شد، اما فرزندش اسماعیل بلا فاصله تا از امر پروردگار مطلع شد، تسلیم بودن کامل خود را اعلام کرد، در پى آن، ابراهیم علیه السلام هم تسلیم شد! 7. این امرى خلاف انتظار و عبث و لغو نبود، بلکه جهت ظهور حالت انقیاد و تسلیم کامل در مقابل خداوند بود، و مقام نبوت و رسالت و امامت حضرت ابراهیم علیه السلام این مرحله از عبودیت و تسلیم در مقابل پروردگارش را نیاز داشت. پیامبران خدا به تناسب موقعیت و شرایط خاص اجتماعى و زمان و مکان مأموریت خود، جهت توفیق در امر ارشاد انسانها نیاز به استعدادهاى خاصى دارند که با آموزشهاى خاص خداوند عالم بدست میآید. 8. آموزش کامل راه زندگى الهى به انسانها، از طریق تحمل مصیبتها و سختیها و تلاشهاى زیاد پیامبران و پیروان حقیقى آنها امکان پذیر است و گاهى به تناسب شرایط و موقعیتهاى خاص، پیامبران خدا لازم است مصیبتها و شداید فوق تصور عادى را تحمل کنند. 9. پیامبران خدا جهت هموار کردن و آشکار کردن راه زندگى توحیدی، قدرتها و امکاناتى را به کار بردهاند که جهت حصول آنها یک عمر تلاش مستمر شبانه روزى لازم بوده است. 10.ظهور و بروز رفتارهاى قهرمانانه پیامبران در آن مقیاسهاى برتر، مراتب عظیمى از رحمت پروردگار عالم به انسانها و تجلى صفت ربوبیت او بوده است. عظمت موضوع توصیف امیرالمؤمنین على علیه السلام ارائه تجلیاتى از آیات قرآن مجید در سیره عملى امام امیرالمؤمنین علی علیه السلام اگر چه مورد اشتیاق شدید قلبى است، اما در عین حال کارى است داراى عظمت و وسعت و رفعتى فوق تصور. اقدام به این کار به منزله قدم گذاشتن در مسیرى است شکوهمند و سلوک در طریقى است خطیر و در مراحلى غیر ممکن! در این مسیر دو قلّه عظیم سر به فلک کشیده قرار دارد که رفعت هر دو تا عرش پروردگار امتداد یافته، و هیچ پرنده دور پروازى قدرت صعود از عالم دنیا به آن آفاق رفیع را ندارد. یکى از آن دو قلّه، عظمتهاى بیپایان و فوق ادراک قرآن مجید، و دیگرى قلّه رفیع مقام و فضائل امیرالمؤمنین علی علیه السلام است. ( 50 ) · درباره عظمت قرآن مجید، پروردگار عالم میفرماید: «لو انزلنا هذا القرآن على جبل لرأیته خاشعاً متصدعاً من خشیة الله و تلک الأمثال نضربها للناس لعلّهم یتفکرون» (حشر، 59/21) در این آیه عظمت قرآن مجید، که نشأت گرفته از عظمت صفات و افعال پروردگار عالم است، با زبان مثال و با همان روش تشبیه معقولات به محسوسات، به انسانها گوشزد شده است. یعنى اگر عظمت قرآن مجید، به صورتى تجلى میکرد و صورت و حالت ظاهرى پیدا میکرد و به آن صورت بر کوهى نازل میشد، آن کوه متلاشى میشد و از هم میپاشید!!! و عظمت و صلابت و استقامت کوه در مقابل جریان عظمت قرآن دوام نمیآورد و از بین میرفت. عظمتهاى شخصیت على علیه السلام هم در همین مراتب قرار دارد، چون وجود او تجسم و تجلى کاملى از کلام اللّه است. یعنى اگر بنا بود حقیقت قرآن تغییر یابد و به شکلى مجسم و ممثل شود، این تجسم و تمثّل به صورت وجود آن حضرت در میآمد. هم عظمت قرآن مجید وعلوم متمرکز در آن و هم عظمت شخصیت على علیه السلام هر دو در مرتبهاى خارج از حیطه ادراکى انسانهاى عادى قرار دارند. منظور از انسانهاى عادى در اینجا تمامى انسانها غیر از پیامبران خدا وائمه معصومین علیهمالسلام میباشند. توصیفهاى انسانهاى عادى از شخصیت على علیه السلام مانند توصیف شعاعى از نور خورشید به جاى توصیف حقیقت خورشید است. و سلوک در این راه در حد برداشتن چند قدم در پاى این رشته کوه عظیم و نگاهى به قلههاى رفیع آن است، رفعتى بیانتها و فوق حد ادراک عادى انسانى. سرچشمه آن همه عظمت و جلالت و شکوه و رفعت در شخصیت على علیه السلام که رایحه دلانگیز آن، فضاى تاریخ را معطر کرده و همگان را به تحسین و تکریم وا داشته است، صفات پروردگار عالم است، و این همان نورى است که در قرآن کریم متمرکز شده است. آن همه عظمت و جلالت که در وجود قهرمان بزرگ کائنات و سلطان عوالم هستى ظهور یافت و مسیر تاریخ زندگى انسانها را تغییر داد، در گنجایش این عالم و پدیدههاى آن نبود. على علیه السلام ، در سیره عملى خود با همتى عظیم، کوههاى بزرگى را شکافت و جاده هموارى براى انسانها آماده کرد که از عالم ماده شروع شده و به ملکوت عالم و جوار پروردگار امتداد یافته است. او چشمههایى از عطر علم و صفات پروردگار عالم را در فضاى زندگى انسانها جارى کرد و در این راه مشکلات عظیم و هول انگیزى را تحمل کرد. قدرت و صلابت و هیبت توحید پروردگار عالم که در وجود او متمرکز شده بود، طوفانى در ( 51 ) · عالم ایجاد کرد و امواج ناشى از آن طوفان، آلودگیهاى فضاى زندگى انسانها و باتلاقهاى متعفّن شرک را از بین برد و آنها را به بوستانهایى از گلهاى بهشتى تبدیل کرد. در این قسمت به ذکر آیاتى از قرآن مجید و بیان نحوه تجلى آنها در سیره شریف آن حضرت، در حد برداشتن قطراتى از چشمههاى عطر بهشتى و پاشیدن آنها در فضاى قلوب انسانها میپردازیم. شهادت عملى بر رسالت پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلمدر ابتدا و قبل از توضیح ابعاد مختلف سیره عملى امام على علیه السلام ، به ذکر یک مطلب کلى در این زمینه میپردازیم و آن تجلى مجموع قرآن در مجموع شخصیت آن حضرت است. آن هم از کلام و بیان خداوند عالم، و این بحث مشتمل بر ذکر عظیمترین مرتبه از تجلیات قرآن کریم در وجود اوست. خداوند عالم میفرماید: «و یقول الذین کفروا لست مرسلاً قل کفى بالله شهیداً بینى و بینکم و من عنده علم الکتاب» (رعد، 13/43) میگویند آنهایى که کافر شدند تو رسول [از طرف الله] نیستی، بگو کفایت میکند [جهت اثبات رسالت من] شهادت الله بین من و شما و کسى که علم الکتاب نزد اوست!!! در این آیه استدلال بسیار دقیق و لطیفى جهت اثبات رسالت رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم، در مقابل کفار منکر رسالت آن حضرت به کار رفته است و آن اینکه دو شاهد بر موضوع رسالت معرفى شده است! یکى شهادت الله، دوم شهادت کسى که «علم الکتاب» نزد اوست. شهادت الله بر رسالت رسول الله طبعاً باید صورت ظهور پیدا کند، و الاّ این استدلال بیمورد خواهد بود، یعنى قطعاً مراد از آیه این نیست که موضوع رسالت رسول الله در علم خداوند قرار دارد، چون این آیه در مقام احتجاج علیه کفار و جواب دادن به انکار آنها و ابطال نظریات آنهاست. طبعاً شهادت الله در کلام او یعنى قرآن کریم تجلى مییابد، پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم جهت اثبات ادعاى خود در امر رسالت، لازم است به قرآن کریم «تحدی» کند! و باید این موضوع اثبات شود که علم به کار رفته در قرآن کریم، علم فوق بشرى است و امکان صدور چنین کتابى از غیر علم خداوند محال است. یعنى اشتمال قرآن بر علوم به کار رفته در آن، دلیل آشکارى است بر این که این کتاب از علم خداوند نازل شده است. سرانجام این که خداوند با ارسال کتابى بر آن حضرت با اوصاف موجود در آن، به رسالت او شهادت میدهد. دلیل دیگرى بر رسالت رسول الله در آیه معرفى شده است و آن شهادت کسى است که ( 52 ) · علمالکتاب نزد اوست! مراد از کسى که علم الکتاب نزد اوست، به طور قطع وجود مقدس امیرمؤمنان علیه السلام است، و این موضوع از قطعیات است و نیازى به بحث و استدلال ندارد و مفسران قرآن بحثى لازم و مستدل را در تفسیر این آیه در این جهت آوردهاند. در این قسمت هم موضوع مثل شهادت الله است، یعنى طبعاً مراد از آیه، شهادت قلبى آن حضرت بر رسالت رسول اللّه صلى الله علیه و آله و سلم و یا اظهار آن صرفاً با زبان نیست! بلکه لازم است این شهادت در وجود و شخصیت و اعمال آن حضرت تجلى و تحقق یابد، و إلا این استدلال بیمورد و بیمعنا خواهد بود، و برهانى در آن وجود نخواهد داشت. مراد اصلى و حقیقى این است که در وجود و شخصیت على علیه السلام ـهمان کسى که علم الکتاب نزد اوستـ عناصرى قرار دارد که وجود آن عناصر به تنهایى بر رسالت رسول الله شهادت میدهد. یعنى پرورش شخصیّتى مثل امیرمؤمنان با آن عظمتها و فضایل بیپایان و اوصاف اختصاصى و انحصاری، از قدرت و کارآیى علوم و امکانات بشرى نمیتواند باشد. و مربى او یعنى وجود مقدس رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم، با علم و قدرت دریافت شده از منابع وحى پروردگار توانسته است، این چنین محصول شگفت انگیزى پرورش دهد! اینک به بحث تفکیکى در جهات گوناگون سیره امیرمؤمنان على علیه السلام میپردازیم؛ و به تناسب موضوعات قرآن مجید، آیاتى از آن را ذکر خواهیم کرد و ارتباط رفتارهاى از آن حضرت را، با آیات مذکور اشاره خواهیم کرد. نصرت متقابل اللّه و بندهخداوند ـعزوجلـ میفرماید: «یا ایها الذین آمنوا ان تنصروا الله ینصرکم و یثبت اقدامکم» (محمد، 47/7)، در این آیه به مؤمنان خطاب شده است که اگر آنها خداوند را یارى کنند، متقابلاً خداوند آنها را یارى خواهد کرد و به آنها ثبات قدم و استقامت و اطمینان قلبى خواهد داد. طبعاً مراد از نصرت انسان نسبت به خداوند، نصرت دین خدا است. در این آیه و آیات دیگرى از قرآن مجید خداوند عالم، مؤمنان را به یارى دین خود دعوت کرده و در مقابل اعلام کرده است که آنها نیز در صورت عمل به این دعوت، مورد نصرت و حمایت پروردگارشان قرار خواهند گرفت و آنها از ناحیه نصرت خداوند داراى ثبات قدم و اطمینان قلبى خواهند شد. على علیه السلام اولین شخصى بود که در جریان بعثت رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم به مقام رسالت و نبوت، قرار گرفت. رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم بعد از مبعوث شدن به رسالت، در مسیر خود از کوه حرا به شهر مکه با على علیه السلام مواجه شد و موضوع رسالت خود را به او اعلام فرمود. و طبق یک نظر در وقت نزول ( 53 ) · وحى بر رسول خد صلى الله علیه و آله و سلم، على علیه السلام در کوه حرا و نزد آن حضرت قرار داشت. در هر صورت على علیه السلام اول کسى بود که به رسالت رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم ایمان آورد. و از آن لحظه تا آخرین لحظه عمر خود در همه حالات و جهات گوناگون زندگى در مسیر نصرت دین خدا و انتشار آن و دفاع از آن قرار گرفت. بلکه علاوه بر دوره زندگانى خود، رفتارها و سخنان او، بعد از رحلتش نیز، کارآیى عظیمى در نصرت دین خدا داشته است. یعنى او در مقام معلمى الهى براى انسانها، رفتارهایى از خود بروز میداد که انسانهاى دیگر از ناحیه رفتارها و علوم باقى مانده از او در مسیر دین خدا و نصرت آن قرار میگیرند. موقعیت امیرالمؤمنین در جنگ بدردر حادثه جنگ بدر یک سپاه مجهز به اداوت و ابزارهاى جنگى از مکه حرکت کرده و به قصد جنگ با پیامبر خد صلى الله علیه و آله و سلم و پیروان او به نزدیکیهاى شهر مدینه رسیدند. اهل شهر آنروز از دو گروه تشکیل یافته بود. گروه اول که عده آنها اندک بود، کسانى بودند که قبلاً در شهر مکه اقامت داشتند و به دین توحیدى و پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم ایمان آورده بودند و از زمان ایمان آوردن خود تحت فشارها و اذیتهاى مشرکان قرار گرفته بودند و اخیراً با دعوت اهل مدینه به آن شهر هجرت کرده بودند. بعد از هجرت، مشرکان مکه، خانهها و اموال آنها را غصب کرده بودند. و آنها فقط جان خود را نجات داده و خود را به شهر مدینه رسانده بودند. گروه دوم اهل شهر مدینه بودند که به پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و سلم و دین توحیدى ایمان آورده و خود آن حضرت و پیروانش را به شهر خود، دعوت کرده بودند. و با او پیمان بسته بودند که از او و دین توحیدى و پیروانش حمایت کنند. با وجود اینکه پیامبر خد صلى الله علیه و آله و سلم و پیروان او از شهر مکه خارج شده و به مدینه هجرت کرده بودند، مشرکان مکه به این هم قانع نبودند و به قصد جنگ و کشتن آنها واهل شهر مدینه به آنجا لشگر کشى کردند. یعنى در واقع مشرکان حق فرار و یا خروج از شهر و دیار و منطقه زندگى خود را هم به پیروان دین توحیدى نمیدادند. یعنى از کسانى که دست از همه زندگى خود کشیده و از شهر مکه خارج شده و به شهر دیگرى پناه برده بودند هم، دست بردار نبودند؛ و موحدان را به علت اینکه میگفتند پروردگار ما اللّه است میخواستند به قتل برسانند. مدتى قبل هم که عدهاى از پیروان دین توحیدى به حبشه هجرت کرده بودند، در آنجا هم از اذیّتهاى مشرکان آسوده نبودند، به طورى که مشرکان مکه عدهاى را به حبشه فرستادند، و آنه ( 54 ) · سراغ حاکم حبشه رفتند و تقاضا کردند که مهاجران را به آنها تحویل دهند، تا آنها را به قتل رسانند. در هر صورت جنگ بدر شروع شد. یک طرف، سپاه مجهز و تبهکار کفار بودند، که به قصد کشتن بیگناهان و نابود کردن اساس دین خدا پرستى راه طولانى بین مکه و مدینه را طى کرده و در فکر کشتن پیامبر خد صلى الله علیه و آله و سلم و پیروان دین توحیدى بودند. و بعد از آن هم حمله به داخل شهر و کشتن مردان و اسیر کردن زنان و کودکان و افتخار کردن به اعمال خود. طرف دیگر گروهى اندک از پیروان دین توحیدى بودند که در بین آنها رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم قرار داشت، آنها اسلحه و تجهیزات جنگى نداشتند و به قصد جنگ بیرون نیامده بودند، اما به هر حال مدافعان دین توحیدى در آن شرایط همین گروه اندک بودند. آنها باید از دین و زندگى خود و سرانجام از اهل شهر مدینه دفاع میکردند. در این جنگ طبق محاسبات عادى باید مشرکان پیروز میشدند، زیرا آنان هم سه برابر موحدان بودند؛ و هم مسلح بودند و به قصد جنگ آمده بودند، اما مسلمین به جز چند عدد شمشیر و سایر سلاحهاى جنگى چیزى همراه نداشتند. گفتهاند فقط دو اسب در اردوى مسلمین وجود داشت. اما قدرت روحى عظیمى در سپاه مسلمین وجود داشت که در محاسبات عادى و در تصور کفار نمیگنجید و آن وعدههاى خداوند عالم بر یارى آنها و استقرار رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم در بین آنها بود و وجود قهرمان توحید که رفتار او همه را در بهت و شگفتى فرو برد و آن امیرالمؤمنین علی علیه السلام بود. در این جنگ در همان ساعات اول روز سران کفار بهدست سپاه توحید کشته شدند. سپاه مهاجم شکست سختى خورد و عده زیادى از آنها به اسارت مسلمین در آمدند. سپاه کفار با ذلّت و خوارى رو به فرار گذاشتند و به طرف مکه برگشتند. در این جنگ هفتاد نفر از مشرکان به قتل رسیدند، که سى و شش نفر از آنها را فقط على علیه السلام به خاک انداخت، با وجود اینکه قهرمانان بزرگى هم در سپاه مسلمین، مثل حمزة بن عبد المطلب وجود داشتند. امیرالمؤمنین على علیه السلام در حقیقت سرنوشت جنگ را تعیین کرد و اگر او نبود و آن شجاعت و صلابت و استقامت و قدرت فوق العاده، بقیه موحدان هم نمیتوانستند در جنگ به همان مقدار مؤثر باشند. قدرتى که از آن حضرت ظهور کرد، صرفاً قدرت بدنى و قدرت روحى متعارف نبود و ما به خواست خداوند در این زمینه و موارد مشابه آن بعداً بحثى قرآنى و علمى مطرح خواهیم کرد. جنگ احدیکسال بعد از جنگ بدر جنگ بسیار خطرناک دیگرى به وقوع پیوست، در این جنگ سه هزار ( 55 ) · نفر از کفار مکه و بعضى از قبایل اطراف آن به پایگاه دین توحیدى یعنى شهر مدینه حمله کردند. سپاه کفار بهقصد انتقامجویى از کشتههاى خود در جنگ بدر بهعلاوه هدف اصلى خود که نابود کردن دین خدا بود، با قدرت و خشونتى بیشتر از جنگ بدر، در این جنگ شرکت کرده بودند. بعد از شهادت حمزه، عموى بزرگوار پیامبر، در زمانى که جنگ بسیار سخت شده بود، على علیه السلام به تنهایى از وجود شریف رسول خد صلى الله علیه و آله و سلم محافظت میکرد. مشرکان گروه گروه به طرف پیامبر خد صلى الله علیه و آله و سلم حمله میآوردند و قصد شان کشتن آن حضرت بود، چند نفر از آنها براى کشتن رسول خد صلى الله علیه و آله و سلم هم پیمان شده بودند و حتى در یک مرتبه یک گروه پنجاه نفرى به آن حضرت حمله کردند. امیرمؤمنان با شجاعت و صلابتى که نظیرى براى آن دیده نشده بود به صف مشرکان حمله میکرد و با کشته شدن عدهاى از آنها بهدست آن حضرت، بقیه فرار میکردند. پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم در این مرحله از جنگ مجروح شده، سرانجام مهاجان با حملات برق آساى امیرمؤمنان، از کشتن رسول خد صلى الله علیه و آله و سلم مأیوس شده و پراکنده شدند. در این جنگ شمشیر على علیه السلام شکست و پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم شمشیر خود را به نام «ذوالفقار» به آن حضرت داد. گفتهاند در این جنگ صداى گروهى از ملائکه از آسمان شنیده شد که در مقام تحسین و تجلیل از فداکارى على علیه السلام ، در دفاع از وجود شریف رسول خد صلى الله علیه و آله و سلم میگفتند: «لا فتى الا علی، لا سیف الا ذو الفقار» تجلّى دیگرى از نصرت دین توحیدینصرت دین توحیدى به وسیله على علیه السلام و پذیرش دعوت پروردگار عالم در این زمینه اختصاص به جنگها نداشت و حتى در جنگ هم فعالیت آن حضرت در این جهت، محدود به رفتارهاى قهرمانانه و ابراز شجاعت و دفع حملات دشمنان نمیشد. آن حضرت در خطرناکترین مراحل حوادث جنگها رفتارهاى کریمانه در کمک به انسانها و ارائه سیماى زیبایى از آموزشهاى نوین الهى را فراموش نمیکرد. و در این راه خطرات زیادى را تحمل میکرد. در جنگها آنچه از شخصیت و رفتارهاى آن حضرت تجلى میکرد تنها شجاعت و قدرت روحى فوقالعاده آن حضرت نبود، بلکه جلوهاى شکوهمندى از اخلاق متعالى او را احاطه میکرد. به عنوان نمونه به توضیح رفتارى از آن حضرت در جریان جنگ احزاب میپردازیم. در این جنگ گروههاى متعددى از مشرکان مکه و مناطق اطراف آن و یهود اطراف مدینه با همدیگر متحد شده و به قصد نابودى کامل دین خدا به طرف مدینه حرکت کردند. پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم با پیشنهاد سلمان فارسى دستور داد تا اطراف شهر مدینه در قسمتى که آسیب پذیر بود خندقی ( 56 ) · کندند. سپاه احزا ب به نزدیک مدینه رسیدند و با خندق مواجه شدند و به مدت یک ماه شهر مدینه را محاصره کردند. سر انجام فردى از سپاه کفار به نام «عمرو بن عبدود»، همراه پنج نفر دیگر جاى کم عرض خندق را شناسایى کرده و با قدرت و سرعت زیاد از فاصله دور حرکت کرده و با اسبان خود از خندق گذشتند. عمروبن عبدود که فردى قدرتمند و جسور و بیباک بود نعره میکشید و مبارز میخواست. شنیدن صداى نعرههاى عمروبن عبدود وحشتى در دلها ایجاد کرد. عمروبن عبدود فریاد میزد و مبارز میطلبید و چنین رجز میخواند: و لقـد بححت مـن النداء بجمـعکم هل مـن مبارز و وقـفت اذ جبن الشجاع مواقـف البطـل المـناجـز انــى کـذلــک لــــم ازل متـسـرعـاً نحـو الهـزاهـز ان الشجـاعة فـى الفتـى و الجود من خیر الغرائز از بس به جمع شما ندا داده و مبارز طلبیدم که گلویم گرفت. و من در جایى ایستادهام که مردان شجاع در آنجا میترسند، در موضع پهلوانان جنگاور. من به همین گونه همیشه به سوى فتنهها و آشوبها پیش میروم. زیرا که شجاعت در جوانمرد از بهترین غریزهها است. پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: چه کسى مقابل او میرود؟ بلا فاصله على علیه السلام آمادگى خود را براى جنگ با عمرو اعلام کرد. رسول اکرم صلى الله علیه و آله و سلم باز هم کلام خود را تکرار کرد. هیچ کس جزء على علیه السلام اعلام آمادگى نکرد. رسول اکرم صلى الله علیه و آله و سلم به على علیه السلام اجازه داد که به جنگ عمرو برود، و عمامه خود را بر سر آن حضرت بست و شمشیر خود(ذوالفقار) را به او داد، و در حق او دعا کرد و گفت: پروردگارا على را از بدى حفظ فرما. و بعد این آیه را تلاوت کرد: «رب لا تذرنى فرداً و انت خیر الوارثین» (انبیاء، 21/89) و بعد فرمود: «برز الایمان کله الى الشرک کله» یعنى تمام ایمان، مقابل تمام کفر قرار گرفت. على علیه السلام به طرف عمرو رفت، در حالى که رجز او را با شعرى مطابق وزن و قافیه شعر او جواب میداد: لا تـعــجلـن فـقـد اتـاک مجیب صوتک غیر عاجز ذونــیـــة و بـــصـیــــرة و الصدق منجى کل فائز إنــى لارجــو أن اقــیــم علیـک نـائحـة الـجـنـائـز مـن ضـربـة نجـلاء یبقى ذکــرها بـعـد الـهـزاهــز عجله نکن، آمد کسى که جوابگوى دعوت تو است، به سوى تو آمد، که براى مبارزه با تو عاجز ( 57 ) · نیست، بلکه صاحب نیت و بصیرت است و صداقت، نجات دهنده هر رستگارى است. من امیدوارم نوحهگران را بر سر جنازه تو بنشانم از ضربتى عظیم که یاد آن بعد از جنگها و معرکهها باقى بماند. على علیه السلام در مقابل عمرو قرار گرفت و خطاب به او فرمود: آیا درست است که تو گفته بودى اگر مردى از قریش از تو دو تقاضا کند، حداقل یکى از آن دو را میپذیرى؟ عمرو گفت: بلى چیست آن؟ على علیه السلام فرمود: من تو را دعوت میکنم به سوى الله و رسول او و اینکه اسلام بیاوری! عمرو گفت: من به آن احتیاج ندارم. آن حضرت فرمود: دومین درخواست من این است که دست از جنگ بکشى و برگردى. عمرو گفت: هرگز کارى نمیکنم که زنان مکه پشت سر من چیزهایى بگویند. در هر صورت عمر و دعوت آن حضرت را به صلح نپذیرفت. حضرت به او فرمود: من پیاده هستم، تو هم از اسب پیاد شو تا با یکدیگر بجنگیم! عمرو خشمگین شد و از اسب پرید و ضربتى به اسب زد. ناگهان ضربتى بسیار سنگین بر سر على علیه السلام فرود آورد، آن حضرت سپر را روى سر خود گرفت، اما شدّت ضربه در حدى بود که سپر شکافته شده و کلاه جنگى آن حضرت شکست و سر مبارک او اندکى زخمى شد. در این حال آن حضرت با ضربتى بسیار سریع و شدید عمرو را روى خاک انداخت و به حیات ننگین آن مجسمه کفر و شرک پایان داد. صداى تکبیر امیرمؤمنان از میان گرد و خاک برخاست و آن نشانه کشته شدن عمرو بهدست على علیه السلام بود. همراهان عمرو وحشت زده فرار کردند. سرانجام با کشته شدن عمرو و بعضى حوادث دیگر، سپاه احزاب در نهایت ذلت و یأس ناچار از بازگشت به مکه شد، و جنگ احزاب پایان یافت. [ بازگشت ] |