على عليه السلام و قرآن در گفت و گو با آيت الله شيخ محمدباقر محمودي - Maghaleh
 
 
 












 
على عليه السلام و قرآن در گفت و گو با آيت الله شيخ محمدباقر محمودي

( 22 صفحه - از 162 تا 183 )

مصاحبه شونده : محمودی، محمدباقر
  • تاریخ پر افتخار حوزه‌هاى علمیه، مرهون فداکاری، از خودگذشتگی، ایثار و تلاش و سخت‌کوشى عالمان و دین باوران فراوانى است که در طول اعصار بر چهرة تابناک حوزه‌ها درخشیده‌اند و با بیان و بنان خود به دیگران آگاهی، روشن‌بینى و درس زندگى آموخته‌اند.

    عالمان سخت‌کوشى که بی‌هیچ نام و نشانی، با جامگانى ژنده و خوراکى ناچیز و ناگوار و زندگى سراسر سختى و مشقّت، مرزبانى دین را همّت خود قرار داده و خلوص را سرلوحه زندگى خویش ساختند.

    آیت‌الله شیخ محمّد باقر محمودی، عالمى شناخته شده در حوزة پژوهش و تحقیق، که تلاش و مشقّات حوزوى او را از پاى ننشانده، وى بی‌نام و نشان و در کنج تنهایی، سر در گریبان تحقیق فرو برده و استوارى در پژوهش را بر همه چیز ترجیح داده و بی‌هیچ چشمداشتى بر آستان اهل‌بیت علیهم‌السلام بوسه زده است و به احیاى آثار قرآنی، حدیثی، تاریخى پرداخته است، تا گوشه‌اى از مظلومیت على و آل او را بنمایاند.

    گذر ایّام، رنجها، محنت‌ها، دربدری‌ها و بی‌سامانی‌ها هرگز او را از پاى در نیاورده است. ژرف اندیشی، نکته سنجی، نکته گویی، روشن‌بینى و توجه به زوایاى مسائل

    ( 162 )
  • حوزوی، مصاحبت او را دلنشین ساخته است.

    اینک در سال مبارک امام على علیه السلام و به بهانة طرح مباحث قرآنى مربوط به آن امام همام، لختى در کنار این عالم وارسته و به کم‌ترین قناعت کرده، نشستیم و گفت‌و‌گویى صمیمانه داشتیم. در این نشست گرچه بیشتر مباحث قرآنى و کتاب‌هاى تحقیقى فراوانِ استاد مطرح شد ولکن گاهى از سر شوق و اشتیاق، به دردها پرداخته و از استاد نکته‌ها آموختیم.

    اینک این مصاحبه که گویاى بسیارى از دغدغه‌هاى علمی، حوزوى آیت‌الله محمودى است و کوله‌بارى از سالها تجربه و رنج و درد و پایمردى است، به شما خوانندگان گرامى عرضه می‌شود. بدان امید که تجربه‌هاى عالمان بیدارگر، هشدارى براى ما و تمامى حوزه‌هاى علمیه باشد. ان‌شاءالله

    بیّنات

    بیّنات: در ابتدا مختصرى از زندگى علمى و شرح حال خودتان را بیان بفرمایید.

    استاد: من چیز با ارزشى ندارم و کارهایى که انجام داده‌ام خودم راضى نیستم. من می‌خواستم خیلى بیشتر از این‌ها کار کنم ولى دیگر نشد و شاید اگر هم انجام می‌دادم غرور مرا می‌گرفت. خدمات من ناقص است و از خودم راضى نیستم و لکن به‌جهت اینکه محصلین جوان تشویق شوند یک اشاره‌اى به زحماتى که در این راه با آن مواجه شده‌ام می‌کنم.

    تقریبا متولد 1304 هستم. قریب 60 سال پیش پیاده و تنها از روستاى علامرودشت از توابع لار با 5 تومان پول قرضی، به نجف اشرف رفتم. زمانى بود که مردم با اسب و شتر و الاغ رفت‌و‌آمد می‌کردند. من از روستاى خودمان تا بوشهر پیاده رفتم. شاید پنج روز در راه بودم. آنجا نیز 2 ـ 3 روز معطل شدیم تا کشتى بادى (کشتى که با بادبان حرکت می‌کرد) رسید. سوار شدیم و پس از نصف روز به جزیره خارک رسیدیم. کشتى عیبى پیدا کرد و ناخدا گفت امشب در جزیره می‌خوابیم. فردا صبح دوباره حرکت کردیم و نزدیک

    ( 163 )
  • ظهر به آبادان رسیدیم.

    همیشه کسى که پول نداشته باشد نمی‌تواند کار کند مگر اینکه خداوند اراده‌اش بر این قرار بگیرد که کسى را به جایى برساند و طبعاً ارادة الله فوق کل شئ است. از آنجا به نجف رفتم و حدود پنج سالى در نجف اشرف بودم. وقتى وارد نجف‌شدم، خویشاوندى داشتیم (که بعدها در همان‌جا فوت شد و در صحن حضرت امیر دفن شد)، خانه ایشان را پیدا کردم و وارد شدم. سر سفرة مهمانى از ما پرسید که از کجا آمدى و براى چه آمدى؟ گفتم از ایران آمده‌ام و آمده‌ام درس بخوانم. پرسید چقدر پول دارى؟ گفتم هیچ ندارم و حتى یک عباى روستایى که داشتم به آن دلالى که ما را تا کربلا رساند، دادم. گفت خوب شما حالا نمی‌توانید درس بخوانید، مدارس همه پر است، (ایام آسید ابوالحسن‌اصفهانى بود و بنده سه سال از ایام ایشان را درک کردم) شما لباس و پول هم که ندارید. برگرد برو ایران و وقتى خواستى دوباره برگردى باید اقلاً پول مصرف 6 ماه را داشته باشى تا بتوانى اینجا بمانى. خانواده ایشان که سیدة جلیله‌اى بود، اعتراض کردند که حالا بعد از زمانی، یکى از اقوام ما آمده درس بخواند و با زحمت خودش را به اینجا رسانده است، شما می‌خواهید او را بر‌گردانید. نه خیر باید بماند و درس بخواند. گفت حجره نیست، گفت خودت در مدرسه قزوینى حجره دارى و نیازى هم به آن نداری، شما که آنجا نه درس می‌دهى و نه درس می‌خوانی، همان حجره را به ایشان بدهید. گفت خوب لباس آخوندى ندارد. یک پیرزنى آنجا بود گفت: عبایش با من، یکى دیگر هم گفت: عمامه‌اش با من و همین‌طور ادامه پیدا کرد تا کار من راه افتاد. البته پیش از اینکه ایشان قبول کند حجره‌اش را به من بدهد. گفتم شما فقط براى من نان درست کنید، من روزها نجف درس می‌خوانم و شبها می‌روم مسجد کوفه می‌خوابم، که همه‌شان خندیدند. چون اون روزها بین نجف‌اشرف تا مسجد کوفه حدود یک ساعت‌و‌ربع مسافت بود و ماشین و وسایل نقلیه هم فراهم نبود. خلاصه آن علویة مرحومه کمک کردند و ایشان هم قبول کردند، حجره بدهند و آن مؤمنه دیگر قبول کرد عبا بدهد، یکى دیگر هم قبول کرد عمامه بدهد، دیگرى هم قبا بدهد و خلاصه یک آخوند لکى (صورى) درست شد.

    به هر حال به مدرسه قزوینى رفتم. یک مقدار جزئى در محل خودمان درس خوانده بودم یعنى جامع‌المقدمات را خوانده بودم و آنجا شرح الفیة ابن‌هشام را شروع کردم و لکن تعبیراتى که نوع مدرسان می‌کردند تعبیرات عربى و علمى بود و براى من خیلى آشنا نبود و تا حدود دو سال هنگام درس گرفتن خوب متوجه نمی‌شدم، که مقصود این آقا چه بود، چون با مفردات الفاظ او آشنا نبودم. البته مربى درستى هم نبود و مشوّق هم نبود ولى وسایل درس خواندن زیاد بود و اساتید هم فراوان بودند و هر کس هر کلاسى می‌خواست می‌رفت. همین خویشاوندى که بر او وارد شدم، پیش سید‌ابو‌الحسن رفت و ماهیانه‌اى براى ما درست کرد به مبلغ 5/1 دینار و هر روزى هم سه گرده نان. سه سالى ماندیم و فشار فوق‌العاده‌اى بر ما آمد. ازطرف اقوام و همشهریان هم چیزى به ما نمی‌رسید چون راه دور بود و امکانات ارسال هم نبود.

    من هم طبع خدادادی‌ام این بود که نمی‌خواستم به کسى متصل باشم و وقتى هم با کلمات حضرت

    ( 164 )
  • امیر مأنوس شدم، این طبع بیشتر تقویت شد و حتی‌الامکان نمی‌خواهم منت کسى را بکشم. خلاصه در این سه سال، در مضیقه بودم و بعد آمدم آبادان و اهواز و از اهواز سوار قطار شدم به مقصد قم و در قم هم دو‌ـ سه روز ماندم که در مدرسه دار‌الشفاء پیش آقایى بودم که در نجف آشنا شده بودیم.

    بعد عازم مشهد شدم. رفتم به مدرسه‌اى که متصل به مدرسة نواب بود. گفتم من از نجف آمده‌ام و از اهل علم هستم. به مدیر آن مدرسه گفتم من 300 تومان پول دارم این را امانت می‌گذارم پیش شما تا 7 یا 10 روز که بدانى من هدفم در مشهد چیزى غیر از زیارت نیست و هر وقت خواستم بروم به من پس بدهید. قبول کردند و به من جا دادند. زیارت کردم و برگشتم به وطن خودمان و یادم نیست چند ماه در آنجا ماندم، لکن چون مدت اقامت من در عراق رو به اتمام بود دوباره برگشتم به عراق و آنجا مسألة ازدواج با یک خانوادة اصفهانى پیش آمد، که خانوادة بسیار شریفى بودند و شرط کردند که باید در کربلا بمانى. در کربلا هم مشکلات دو برابر شد چون قبلاً یک نفر بودم و الآن دو نفر شده بودیم. همسر ما هم (خدا رحمتش کند) کاملاً هم مذاق با ما بود هم از جهت عفت و… و هم از جهت اینکه اهتمام داشتند، من درس بخوانم. شاید حدود 25 سال در کربلاى معلّى زندگى کردم.

    بیّنات: اساتید شما در نجف و کربلا چه کسانى بودند.

    استاد: بعضى اساتید، سطحى بودند و خیلى از آنها را نیز فراموش کرده‌ام، ولى در درس آقاى شاهرودی، فقهاً و اصولاً زیاد شرکت داشتم. درس آقا میرزا عبدالهادى شیرازى نیز 8‌ـ 10 سال رفتم. از قضا شرکت ما در ایّامى بود که ایشان در اواخر عمر بودند و نابینا شده بودند که برایشان کتاب می‌خواندند و ایشان تفسیر می‌کردند. درس آقاى خوئى هم خیلى کم رفتم. ایشان یک حد وسطى در درسشان داشتند که نه تفصیل ممل بود و نه اختصار مخل، اما من چون ابتدایى بودم به تفصیل نیاز داشتم. ابتدا یک مقدارى در درس تفسیر ایشان شرکت کردم و فقه و اصول ایشان را تقریباً یک ماه بیشتر نرفتم. درس مرحوم آمیرزا باقر زنجانى و مرحوم آمیرزا حسن یزدى نیز شرکت کردم.

    مرحوم آمیرزا حسن یزدی، فردى بسیار متواضع و فروتن و ظاهر‌الصلاح بودند. من مرحوم آشیخ عبد‌الکریم حائرى را درک نکردم ولى مرحوم آمیرزا حسن، طابق النعل بالنعل با آشیخ عبد‌الکریم موافق بود و ایشان، هم فقه و هم اصول می‌گفتند. یعنى در نجف اشرف درس رایج همین فقه و اصول بود و نحو، منطق و معانى بیان را اعاظم اشتغال نداشتند. یک مقدارى هم درس فاضل قائینى رفتم که هم شرح تجرید می‌گفتند و هم شرح لمعه. من شخصاً مذاقم با عقاید بیشتر بود تا با بحث‌هاى دیگر و حالا هم همین‌طور است. خیلى پایبند فروع نیستم.

    یک مقدارى هم درس مرحوم آقاى اصطهباناتى رفتم که فقه می‌گفت. خلاصه اینکه عمدة استفاده من از

    ( 165 )
  • سه نفر بود: آقاى شاهرودی، آقاى آمیرزا باقر زنجانى و آمیرزا حسن یزدى.

    در کربلا هم وقتى بعد از ازدواج ساکن شدم یک ماهى درس مرحوم میلانى رفتم تا اینکه به ایران آمدند، بعد به درس آشیخ یوسف شاهرودى (خراسانى) که مدارک العروة نیز نوشته‌اند رفتم. ایشان اهتمام زیادى نسبت به شاگردان داشتند و احیاناً اگر کسى به تقریرات درس مرحوم نایینى نیاز داشت در اختیار او قرار می‌داد. من دو دوره خارج کفایه در خدمت ایشان بودم و طهارت شیخ را از روى خود کتاب، پیش ایشان خواندم و خارج صلوة و طهارت حاج آقا رضا را پیش ایشان خواندم. کتاب رهن و خمس و زکات را هم در ایام تعطیلى پیش ایشان خواندم. هیچ مضایقه در کار ایشان نبود ـ‌رفع اللّه مقامه‌ـ خیلى زحمت کشیدند و ما را در فقه و اصول راه انداخت. آمیرزا مهدى (شیرازى) مرحوم فقط فقه می‌گفتند و به نظر من در اصول قوى نبودند ولى استفاده‌هاى فقهى ایشان خیلى پسندیده بود. هر جا به آیه یا حدیثى استدلال می‌کردند کما ینبغى تیرشان به هدف می‌خورد. یکى دیگر از اساتید ما حاج آقا محمد‌رضاى اصفهانى بود که خدا رحتمتشان کند. ایشان شخص جامعى بودند، ولى چون توقع زیادى داشتند، هر کس با فکر ایشان موافق نبود زیاد تخطئه می‌کردند. تقریباً منزوى بودند.

    یک مقدارى از قوانین و کفایه را پیش مرحوم آقاى فانى اصفهانى خواندم و درس آقاى آسید‌باقر محلاتى رفتم که ایشان در جنبة انسانیت و اخلاقیّات ـ‌کما ینبغی‌ـ خدا پسند و دین‌پسند بود و مقدار زیادى از سطوح را پیش ایشان، در همان مدرسه قزوینى خواندم. ایشان همیشه سر وقت در مدرسه حاضر بودند با اینکه فاصله منزلشان از مدرسه در حدود دو کیلومتر بود.

    یک علّتى که من مشغول نوشتن شدم، فرمایش ایشان بود که من تشویق شدم. فرمودند: این دروس رسمى فقه و اصول چنگى به دل نمی‌زند ـ‌البته من خودم به این نتیجه رسیده بودم ولى باور نمی‌کردم که این‌طور باشد‌ـ و من روزهاى پنج‌شنبه و جمعه در کتابخانة خانه‌ام بحار‌الانوار مطالعه می‌کنم و می‌خواهم سیره‌اى براى ائمه بنویسم.» این حرف ایشان مرا تکان داد. سر و کار با نهج‌البلاغه نیز زیاد داشتم و به یک مناسبتى هم نمی‌دانم در عتبات بود یا جاى دیگر که مکابرات ابن‌تیمیه به گوشم خورد و دیدم عجب معاندى است. مناقب قطعیة حضرت امیر را منکر می‌شود. گفتم خوب باید شروع به کار کرد.

    بیّنات: استاد آیا از اساتید خودتان خاطره یا نکته‌اى دارید.

    استاد: بله از فرمایش مرحوم محلاتى ـ‌أعلى الله مقامه‌ـ یادم می‌آید که وقتى شروع به کار کردم فرمود: شما آن مطالبى که مستقلاً کار با آن ندارى یادداشت می‌کنى یا خیر؟ گفتم خیر. فرمودند یادداشت کنید چون همیشه نمی‌توانید مطالعه کنید و در آینده به آنها حاجت پیدا می‌کنید و اگر یادداشت کنید خیلى کمکتان می‌کند، (که این هم یک امر واقعى است) مطالب لا تعدّ و لا تحصى است. در هر فنّى جماعتى نوشته‌اند. اثر متأخر باید هم کماً و هم کیفاً بهتر از اثر قبلى باشد تا قابل استفاده باشد و این خیلى زحمت

    ( 166 )
  • دارد. اولاً اطلاع کافى می‌خواهد از کارهاى قبلى و بررسى کیفیت آنها و ثانیاً حال که می‌خواهیم وارد میدان شویم یک استاد پخته‌اى می‌خواهد که دستورات و برنامه‌اى بدهد، انسان اگر بخواهد روى سلیقه خودش عمل کند دیر به جایى می‌رسد. مثلاً من اول می‌خواستم اسانید نهج‌البلاغه را بنویسم. شروع به کار کردم و به عقیدة قطعى دیدم که آن مقدارى که از سید‌رضى(ره) فوت شده، از آن مقدارى که جمع‌آورى کرده‌اند کم‌تر نیست. حال بعضى می‌گویند سید‌رضى خطبه‌هایى که از حیث بلاغت کم‌تر بوده است، نیاورده است ولى من این را قبول ندارم چون در اصول کافى حدود 10 خطبه از حضرت امیر هست که هیچ کم‌تر از خطبه‌هاى نهج‌البلاغه نیست و این نشانه آن است که سید‌رضی، اصول کافى را مطالعه نکرده‌اند. مثل خطبة توحید، که ولو سند آن منقطع است ولى الفاظ آن، خیلى قوى و شواهد خیلى زیاد است و در آن اواخر هم مرحوم کلینى می‌فرماید: «ولو سمعت ألسنة الجن و الأنس و لم یکن فیهم رسالة النبوة‌ما تمکّنوا أن یأتوا بمثل ما أتى به أمیر‌المؤمنین» این تعبیر کلینى را من با 1000 سند برابر می‌دانم و اگر کسى با مفردات خطبه آشنا باشد، می‌داند که قطعاً خطبه از حضرت امیر است و هم‌چنین محتواى این خطبه در اکثر خطبه‌هاى نهج‌البلاغه موجود است و هم شواهد خارجى دارد و هم شواهد داخلى.

    بیّنات: نهج‌السعادة را از کى شروع کردید.

    استاد: اولین اثر من همین نهج‌السعادة است. بعد از سه سال اقامت در کربلاى معلّی، حرف آقاى محلاتى در ذهنم بود، (در مقدمة نهج‌السعاده هم اشاره کرده‌ام.) تاریخ ورود مرحوم میلانى ـ‌که یک ماه بیشتر در نجف نماندند‌ـ به مشهد، تقریباً تاریخ شروع ما به نهج‌السعاده بود.

    بیّنات: مرحوم آسید حسن قزوینى ظاهراً تألیفاتى هم دارند لطفاً در صورت امکان دربارة آنها توضیح بفرمایید.

    ( 167 )
  • استاد: مرحوم آسید حسن قزوینی، مؤلف الامامة الکبرى است که یک جلدش چاپ شده و جلد دیگرش در کتابخانه آقاى مرعشى بوده و پسرهاى مرحوم آسید کاظم قزوینى که با مؤلف خویشاوند هستند، زیراکسى از آن نسخه گرفته‌اند و الآن 6 ـ 7 سال است که هنوز از چاپ آن خبرى نشده است و لکن یک کسى بشارت داده که در بیروت هر دو جلدش چاپ شده و می‌آید. کتاب خیلى خوبى است و تقریباً به سبک و شیوة علامة امینی، حول بحث امامت کار کرده‌اند. به کتاب الغدیر نمی‌رسد ولى خیلى کار کرده است. یک جلدش، 40 سال پیش در عراق چاپ شده است که من دیدم خیلى خوب بود. مخطوط آن در هشت جلد بوده و کار پنجاه ساله ایشان بود که متفرد هم بودند و کارهاى دیگرى نمی‌کردند. در ایّام تحصیلى چهار ماهى که آشیخ یوسف نبودند، ما پیش ایشان رفتیم و خواهش کردیم درس فقه بگویند و ایشان هم قبول کردند، وقتى شیخ یوسف آمدند، ایشان دوباره مشغول کار خودشان شدند. ایشان خلف و سبطى نداشت که کار ایشان را پی‌گیرى کند.

    ایشان یک کتاب فدک هم داشتند که خیلى خوب نوشته‌اند ولى در عراق، در زمان فیصل دوم بود که چاپ شد، لکن مصادره کردند. آن کتاب را که من مطالعه کردم دیدم، به مراتب ارزشمند‌تر از کتاب آقاى صدر است. گویا این کتاب در ایران هم افست شده است. در کار امامت و مساله ولایت، قرآن و روایات و تاریخ لازم است و فلسفه و علوم ریاضى و این چیزها بدرد نمی‌خورد و کار گشا نیست. لذا چون ایشان به تاریخ و رجال و این علوم مسلط بودند کتاب فدک ایشان که قبل از فدک آقاى صدر بود به مراتب بهتر بود. حال آیا آقاى سید محمد باقر صدر کتاب فدک ایشان را ندیده؟ احتمالش هست؛ و یا دیده و سلیقة او را نپذیرفته است. غرض از این صحبت این است که جوانها تشویق شوند و از لنگى اوضاع مأیوس نشوند و از میدان در نروند. «و الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا.» (عنکبوت، 29/69)

    من حدود 18 سال در بحبوحة جنگ بیروت استقامت کردم، با اینکه از همه کس منقطع بودم. یک کلامى هم از آقاى امینى ـ‌رفع الله مقامه‌ـ هست که به یک نویسنده‌اى گفته بود که شما انتظار کمک از خیلى مراجع نداشته باشید. از مراجع هیچ توقع نداشته باشید. ما جلد اول وصایا را که چاپ کردیم یک کسى گفت ببرید پیش فلان آقاى مرجع ما هم یک جلد را بردیم و کاتب ایشان هم معرفى کردند، چون سوال کردند که شیخ کجا تحصیل می‌کند و آن کاتب هم گفتند که همینجا هستند از شاگردهاى آمیرزا باقر. بعد یک پنجاه دینار براى ما حواله دادند. پنجاه دینار که لا یسمن و لا یغنى من جوع. گفتم آقا این کتاب را با قرض چاپ کرده‌ام و مقروض هستم. گفت حالا شما فلان کس را ببینید (منظور وکیلشان بود). وکیلشان را دیدیم و او گفت ما وسع نداریم که بیشتر از پنجاه نسخه بخریم. یعنى همان پنجاه دینار هم در عوض خرید پنجاه نسخه از کتاب بود نه مجانى و خلاصه گفتند تمکن نداریم. برگشتم پیش ایشان که ایشان این‌طورى گفته است و ایشان گفتند: طلبه خیلى هست و من هم رها کردم و آمدم و توبه کردم به مراجع مراجعه کنم.

    ( 168 )
  • خوب این مقدمه بود براى اینکه امثال آقایان تشویق شوند و از نا‌ملایمات مأیوس نشوند، خدا کسى را مایوس نمی‌کند. من در این 18 سال رفت‌و‌آمد به لبنان 3جلد ترجمه حضرت على علیه السلام ، 2جلد «انساب الأشراف»، 2جلد «شواهد التنزیل»، «خصائص نسائی»، «خصائص الوحى المبین»، «المناقب»، 3جلد بحار که حروفچینى آن در لبنان است، اینها را آنجا چاپ کردم. «زین الفتی» را هم در ایران چاپ کردم.

    بیّنات: علت و انگیزة این که جنابعالى کتاب شواهد التنزیل را تحقیق کردید چه بود؟ و از خصوصیات مؤلف و زمینة این کار هم مقدارى بفرمایید.

    استاد: زمینه آن کثرت مطالعه بود. من دائماً مشغول مطالعه بوده و هستم. بیشتر دربارة آیات یا روایاتى که درباره اهل بیت است، برخى از اهل‌سنّت بی‌انصافى را، به حد أعلى رسانده‌اند و یک کتابى هم که روایات آن، سنى پسند باشد یا راویان آن سنى باشند، در دسترس نداشتیم. کتاب برهان یا نورالثقلین را هم که آنها قبول ندارند و معتقدند روایات آن از روافض است.

    وقتى مخطوط شواهد التنزیل، به برکت مرحوم آسید عزیز طباطبائى ـ‌رفع الله مقامه‌ـ که ایشان از نسخه زیراکس گرفته بود و آمده بود عراق به دستم رسید، دیدم این کتاب گمشدة ماست. حول آیة تطهیر ایشان 70 حدیث نقل می‌کند و حدود 20 حدیث هم از دیگران.

    از حدود 18 نفر از صحابه نقل می‌کند: حضرت امیر و حضرت زهرا و امام حسن و من هم امام حسین را اضافه کردم، انس بن مالک، سعد بن ابى وقاص، عمر بن الخطاب، آیة تطهیر را نقل کرده‌اند که این آیه نازل شده دربارة على و فاطمه و حسن و حسین. این تواتر درست می‌شود. اهل سنّت، در کتاب‌هایى که اخیراً نوشته‌اند می‌گویند هر حدیثى که شش نفر صحابه روایت کند، این متواتر است و بعضى هم گفته‌اند 8‌ـ 10 نفر ولى از 10 نفر به بالا را نوعاً همه قبول دارند که اگر 10 نفر صحابى حدیثى را از پیامبر نقل کردند، این حدیث «یعد متواتراً عن النبى صلى الله علیه و آله و سلم ». یا در آیه «انما ولیکم اللّه و رسوله» (مائده، 5/55) از 9 نفر صحابه روایت می‌کند و روایات متعدد هم ذکر می‌کند. از ابوذر روایت می‌کند آن هم چند روایت که هم سنداً و هم متناً اختلاف دارد و هکذا در بیشتر جاها ایشان روایات متعدد از صحابه می‌آورند مثلاً در آیه «لا أسالکم علیه اجراً إلا المودة فى القربی» (شوری، 42/23)، حدود 10 ـ 20 روایت به طرق مختلف نقل می‌کند و غالب طرق هم

    ( 169 )
  • سنى است و خودش هم سنى است که هیچ گیرى در آن نیست. ذهبى و ابن حجر ایشان را ترجمه کرده‌اند و حتى ابن تیمیه نیز مناقشه‌اى در خود ایشان نکرده است و حتى اعتماد به حدى است که حول ایشان صحبت نکرده، بلکه حول روایت ایشان صحبت کرده است.

    به هر حال همه در این زمینه مقصراند و این جور نیست که مردم اعتقاد نداشته باشند. طبقه پولداران و تجار، در این امور تابع علما هستند و اعتقاد هم دارند. من طلبه که پول ندارم، نمی‌توانم مستقلاً وارد کار شوم. من یک وقتى حساب کردم که اگر آقایان علما و طلاب روزى یک صفحه از نسخه‌هاى قدیمى را استنساخ می‌کردند، الآن اکثر نسخه‌هاى قدیمى به دست ما رسیده بود و مفقود نمی‌شد و چه بسا کسى هم تشویق نکرد. البته مرحوم مجلسى خیلى خوب کار کردند، ولى همان کارهاى مجلسى هم براى ما خوب نمانده است. خلاصه این که ما کار نکردیم. فقه و اصول چنگى به دل نمی‌زند و امور فرعى است. آنچه عقیده درست می‌کند و شیعه و مسلمان معتقد درست می‌کند عقاید است. سیرة معصومین است ولى نوع علماى ما کارشان منحصر در فقه و اصول است.

    چندین سال است که فقهاى ما حتى در این دو قسمت هم کارى نکرده‌اند. بله براى این که زمین از حجت خدا خالى نماند در هر عصرى تعدادى بودند ممتاز مثل شیخ جواد بلاغى و مرحوم علامة امینى و بعضى دیگران یا در ایران علامة طباطبایى که با این تفسیرى که نوشت خدمت بسیار بزرگى به جهان تشیع کرد. مگر همه می‌توانند این روایات را بفهمند و بررسى کنند. اکثر آنها متعارض و داراى اشکال سندى هستند و یا سند آنها ضعیف است و گذاشتن این احادیث در اختیار مردم بدون این که گفته شود پیش فلان کس تدریس کنید و …، مردم سر در گم می‌شوند. مجمع البیان مرحوم طبرسى بسیار کتاب عالى است ولى باید تدریس شود و همه کس نمی‌تواند آن را بفهمد. جوامع الجامع بسیار تفسیر خوبى است. یعنى نخبة فکرِ دو متخصص در تفسیر است: یکى سنى که زمخشرى است و دیگرى شیعى که صاحب مجمع البیان است، ولى همه کس نمی‌فهمد و تازه همین‌ها، در حال حاضر ترمیم می‌خواهد. خیلى جاهایش احتیاج به ترمیم و تعلیقه و پاورقى دارد.

    شواهد التنزیل تا وقتى که چاپ شد، 6 ـ 7 سال طول کشید. الآن در حال حاضر یک کتابى که متصدى آیات ولایت باشد مثل شواهد التنزیل پیدا نمی‌کنید نه در میان شیعه و نه سنى. ما اگر جمع کنیم بین هر دو طایفه، آن وقت همه جا می‌توانیم استدلال کنیم و حرف خود را پیش آدم منصف بیان کنیم و ثابت کنیم.

    بینات: کتاب خصائص الوحى المبین چه خصوصیات برجسته‌اى دارد.

    استاد: این کتاب تألیف مرحوم ابن بطریق است، که یکى از علماى مبرّز امامیه در قرن ششم است. من در لبنان کتاب معیار الموازنه را داده بودم چاپ کنند یک ماه تأخیر انداختند که تقصیر بی‌پولى من بود.

    ( 170 )
  • دیدم در فاصلة این یک ماه اگر در این جنگ و شلوغى لبنان کار را رها کنم و بروم، ممکن است کتاب چاپ نشود یا کاغذها بسوزد و مسایل دیگر و اگر هم بمانم، بی‌کارم، یادم آمد که این خصائص نسائى را که مرحوم آقا هادى امینى روى آن کار کرده است ولى کارش کما ینبغى نیست؛ و کتاب با ارزشى است چون پیش سنی‌ها معتبر است. ابن حجر و دیگران تصریح کرده‌اند که اکثرش روایات موثقه است و این خیلى ارزش دارد و باید بیشتر روى آن کار شود. من هم چسبیدم روى آن کار کنم. مقدمه را که نوشتم. فکر کردم عدم الوجدان لا یدلّ على عدم الوجود. شاید کسى روى این کتاب کار کرده باشد ما بی‌خبریم. تفحص کردم و از شیخ کاظم خواستم اگر چاپ نشده، زیراکس آن را بفرستند تا ببینم ابن بطریق چقدر کار کرده است. آنها زیراکس کردند و بعد از یک ماه و نیم به من رسید ولى دیدم که نه، ایشان هم هیچ کار نکرده است. در آن محیط کار کردن هم ساده نبود. دنبال کتاب تاریخ بغداد می‌گشتم، پیش هر کس از معممین بیروت رفتم گفتند نداریم. خوب به مقدار میسور، که بیشتر از آثار خودم، که تعلیقه بر شواهد التنزیل و بر ترجمة حضرت امیر علیه السلام نوشته بودم اخذ کردم، یعنى مصدر مستقلى نداشتم که مراجعه کنم. به مسند احمد حنبل، حاجت شدید داشتم که پیش آقایان وجود نداشت و بعد به مناسبتى با یک شیعه‌اى برخورد کردم، گفت همة این کتاب‌ها را دار الفکر چاپ کرده است. من تعجب کردم که چرا این آقایان این کتاب‌هاى به این ارزانى را نمی‌خرند با این که بعضى از آنها وضعشان خیلى از ماها بهتر بود و فقط بسنده می‌کردند به آنچه از پیش یاد گرفته بودند و به منابع رجوع نمی‌کردند.

    اصلاً ارزش براى این کارها قائل نیستند و لذا یکى از اشتباهات بزرگ بعضى آقایان این است که شبهات را از روى حدس و گمان پاسخ می‌دهند.

    بیّنات: کارهایى هم درباره نهج البلاغه انجام دادید اگر توضیح بفرمایید تشکر می‌کنیم.

    استاد: الآن من مشغول معارج نهج البلاغه هستم. کتابى است فى حد ذاته خوب و داراى فواید زیادى است و اغلاط محتوایى هم زیاد دارد نه لغوى و چاپى. این کتاب را یک شخصیت معروفی، قبل از 700 سال نوشته است و با قطب راوندى معاصر بوده است. نه ایشان خبر داشته که قطب راوندى مشغول شرح نهج البلاغه است و نه بر عکس. دو نفر معاصر، یکى ظاهر التسنن ـ‌که معتقدم ایشان در حقیقت و در آخر شیعه بوده‌اند‌ـ و قطب هم که تشیع او قابل شک نیست و مثل سلمان است.

    حال ما می‌خواهیم این کتاب را به جامعه عرضه کنیم. اولاً همه نهج البلاغه را شرح نکرده‌اند. آنجاها که لازم می‌دانسته شرح کرده است. ثانیاً در این نسخه‌اى که به دست ما رسیده و آقاى مرعشى امر کردند و چاپ شد؛ آقاى دانش پژوه هم مقدارى روى آن کار کردند، داراى متن نهج البلاغه نیست و جایى که متن نباشد خواننده نمی‌تواند استفاده کند. غالباً پیوند کلام به نحوى است که فهم متأخر، متوقف بر فهم متقدّم

    ( 171 )
  • است و باید متن جلوتر را ببیند.

    اگر ما این طورى تحویل مردم بدهیم. این چه ارزشى دارد؟ طلبه‌ها رغبت نمی‌کنند این را مطالعه کنند چه رسد به غیر طلبه‌ها. بیشتر از 15 سال است که این چاپ آقاى مرعشى را دارم و بیروت هم بردم که هر وقت فرصت شد آنجا رویش کار کنم. بعد از انقلاب دیدم وضع این‌جا خوب شده است و می‌شود بدون آن مشقّات کار کرد. آقاى دلسوزى هم بانى چاپ شده است لذا به او گفتم که باید بالاى این شرح، متن هم باشد. و متن صبحى صالح کفایت نمی‌کند. متن سید رضى حتى اعراب هم نداشته است و متأخرین اعراب گذاشته‌آند تا چه رسد به شمارة خطبه و چیزهاى دیگر. اگر هم احیاناً زوایدى دارد، درست نیست حذف شود. کار سوم این است که اگر جایى برخوردیم به این که ایشان تحریف کرده است یا نسخة ایشان محرف بوده است ـ‌که این تحریف اختصاص به ایشان ندارد، قبل از آن شیخ محمد جواد مغنیه نیز این تحریف را در فى ظلال نهج البلاغه کرده است‌ـ شما نمی‌توانید نهج البلاغه را لکه‌دار کنید و اگر خواستید جایى تغییر دهید با دلیل این کار را انجام دهید که این قسمت از نهج البلاغه به دلیل کذا او کذا درست نیست، به نحوى که به بقیه سرایت نکند.

    خود سید رضى نیز نهج البلاغه را از مصادر مختلف گرفته که اسانید را ذکر نکرده است. اگر توجه به این نکته داشتند که در آینده مردمى می‌آیند که حاجت دارند بدانند این مطلب از کجا گرفته شده است، آنها نیز مصادر خود را ذکر می‌کردند. زیرا جناب سید رضى با حضرت امیر 400 سال فاصله دارند، شخصاً که نشنیده‌اند، پس بهتر بود آن واسطه‌ها را ذکر می‌کردند، ولى شکر الله سعیه که خیلى به تشیّع خدمت کردند.

    ذهبی، که می‌گوید اصلاً این نهج البلاغه مال سید رضى نیست یعنى می‌گوید مال سید مرتضى است. عنایت نداشته که بداند مؤلف کیست تا چه رسد بداند خود نهج البلاغه چیست؟ می‌گوید: «و فیه قدح کبیر على الخلفاء» و اضافه می‌کند: «و فیه ایضاً حقاً». خوب چرا شما که حق را از باطل تشخیص دادید، موارد حق را تعیین نکردید. جناب ذهبى فقط فن رجالش خوب بوده است و این سیر یا تاریخ الخلفاء را که نوشته، در رجال ممتاز است. مصادر زیادى در اختیار داشته است و خوب کار کرده است اما در کارهاى مذهبى خیلى ایشان بی‌انصافى می‌کند.

    حاصل اینکه باید کارى کرد ولى کار عن بصیرة. انسان خود نمایى نکند. بشر ناقص است. بگذارید همان‌طور که هستیم مردم ما را ببینند، نگذارید بالاتر ببینند.

    بیّنات: دربارة خصائص وحى المبین فرمودید که یکى از ویژگی‌هایش اینست که مؤلف آن شیعه است.

    استاد: بله، ابن بطریق از علماى بزرگ و مبرز شیعه است. وقتى زیراکس کتاب خصائص وحى المبین به دستم رسید، دو فایده از آن بردیم. یک فایده‌اش این بود که دیدم خود کتاب فی‌حد ذاته کتاب خوبى است

    ( 172 )
  • و دیگر این که ایشان نوشتة ابو نعیم اصفهانى را از ابن شهر آشوب به دو طریق نقل می‌کنند ولى متأسفانه مطلب را به طور کامل ذکر نکرده است. کتاب که به دستمان رسید، روایات ابو نعیم را جدا کردیم و با عنوان «ما نزل من القرآن فى على علیه السلام » و به اسم خود ابو نعیم چاپ کردیم و کتاب ایشان را هم مستقلا چاپ کردیم که چاپ قدیم آن نایاب بود.

    بیّنات: جناب آقاى محمودى می‌خواستیم بدانیم که چطور شد انساب الاشراف را انتخاب کردید و چطور شد که فقط این دو جلد را انتخاب کردید و جلدهاى دیگر را ادامه ندادید؟

    استاد: بله عرض کنم که انساب الاشراف، اولین بارى که من به آن اطلاع پیدا کردم در مکتبة حضرت امیر علیه السلام در نجف اشرف بود. این را هم مرحوم آسید عزیز طباطبائی، راهنمایى کرد. ابتداً دو جلد ضخیم به صورت زیراکس از استانبول آورده بودند که حدود دو ثلث همه انساب الاشراف بود. فکر می‌کنم تا حالات بنى عباس بود. ایشان هر جا به مناسبت می‌رسد حالات خوارج را خیلى زیاد ذکر می‌کند. به هر حال من چون کلمات حضرت امیر علیه السلام را دنبال می‌کردم. آقاى طباطبائى مرحوم فرمود که: این انساب الاشراف هم کلماتى از حضرت امیر و بلکه برخى از خطب آن حضرت را نقل می‌کند. نگاه کردم دیدم بله یکى از گمشده‌هاى ماست. نه فقط خطبه‌هاى حضرت امیر یا کلمات قصار آن حضرت، بلکه قصصى که دربارة حضرت امیر هم ذکر کرده و تاریخى که به میدان آورده، خیلى با ارزش است کما اینکه آنچه دربارة حضرت امام حسین علیه السلام ذکر کرده، با ارزش است.

    بعد از این که خود انساب الاشراف را چاپ کرده بودم. خطب را در جاى خودش بحث کردیم. کلمات قصار را هم که هنوز مشغول هستیم. حول امام حسین علیه السلام هم خیلى از مطالبش را در این «عبراتمان» آوردیم. همچنین حول امام حسن علیه السلام و اولاد آن حضرت، مطالب مهمى ایشان دارد که جاى دیگر پیدا نمی‌شود. اگر پیدا بشود اینها مؤید همدیگرند، چون شخص قدیمى است و او و ابن أبی‌الدنیا از معلمین اولادهاى متوکل عباسى. هر دو نفر آنها مهارت بسیار خوبى در تاریخ حدیث دارند ـ‌هم ابن أبی‌الدنیا و هم ایشان‌ـ منتهى من سلیقة ابن أبی‌الدنیا را از جهت ذکر سند بیشتر پسندیدم. حدود بیست و دو تا از کتاب‌هاى مخطوطش را پیدا کردم که اغلب چاپ شده است، نوعاً احادیثش را با سند می‌آورد و سندش هم خیلى واضح و روشن است.

    زیرا برخى احادیث یک سر و صورتى دارد و لکن انسان وقتى بررسى می‌کند، می‌بیند یک راوى منحصر بفردى است، حالش مجهول است، لذا نمی‌شود به این تمسک کرد. نمی‌شود پایبند به این شد، یا احیاناً معارض دارد و معارضش اقوى است (همین بحثى که در فن تعادل و تراجیح می‌شود.) براى این که یک مقدارى جنبه تاریخى ائمه‌ علیهم‌السلام تقویت بشود، من آنچه حول حضرت امیر علیه السلام ، امام حسن و امام حسین علیه السلام

    ( 173 )
  • بلکه اولادهاى امام حسن و امام حسین، حتّى امام سجاد علیه السلام آورده و ذکر کرده‌ام. اما حول اولادهاى امام حسن علیه السلام ، نفس زکیه، ابراهیم، اولادهاى نفس زکیه یا اولادهاى امام حسن علیه السلام ، آنهایى که در به در آفریقا شدند. آوارة اطراف شدند، مطالب زیادى ذکر کرده که جاى دیگر کم پیدا می‌شود. براى اینکه اینها زنده باشد و ما بتوانیم حقایقش را مسجل کنیم و در دسترس بگذاریم، دیدم بایستى اینها منتشر بشود. البته بعضى موارد را مرحوم آسید عزیز طباطبائى نوشتند و برخى را همین پسرم شیخ کاظم و برخى را خودم نوشتم.به آقاى طباطبائى گفتم که ما نباید فکر این باشیم که این را من نوشتم، آن را شما نوشتید، یا آن را فلان کس نوشته، عمدة فکر ما بایستى این باشد که هر کدام از ما، اینها را از هر راهى توانستیم منتشر کنیم. ما احتیاج داریم که این مطالب حول أئمه علیهم‌السلام نشر یابد. حالا به اسم من تمام شود یا به اسم جنابعالى یا یک شخص ثالثی، این خیلى اهمیت ندارد. به هر حال سبب چاپ کردن و تحقیق کردن انساب الاشراف این بود که مطالب زیادى ایشان حول حضرت امیر علیه السلام دارند که در تاریخ قدیمی‌ها، حتى طبرى کم پیدا می‌شود. بله طبرى هم یک امتیازاتى دارد که ایشان ندارد و لکن ایشان هم یک امتیازات خاصى دارد.

    بیّنات: دربارة این که برخى قسمت‌ها را تحقیق و منتشر کردید هم توضیح بفرمایید.

    استاد: بخش عمده و ارزشمند «انساب الاشراف» براى ما همین 3جلدى است که دو تاى آن را چاپ کردم، که بنا بود سیرة حضرت رسول را هم تحقیق کنم و چاپ بشود و یک خورده هم فى الجمله روى آن کار کرده‌ام که فرصت نشد.

    بیّنات: پرفسور حمید الله تحقیق کرده است.

    استاد: خوب تحقیق آنها چندان به دل نمی‌چسبد. آن هدفى که ما داریم، رویش کار نمی‌شود. لکن روى هم رفته تاریخى است که باید محتویاتش را با تاریخ طبرى یا با اخبارى که حول پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم یا بقیة ائمّه علیهم‌السلام از طریق ما رسیده است، بررسى و تحقیق کرد.

    ابن أبی‌الدنیا یکى از رجال بعد از صحاح آنها می‌باشد. نمی‌دانم قزوینى یا ابى داود است که این را از جملة رجال صحاح نشمرده‌اند، به جهت همین که حقایقى را آورده به میدان و این حقایق مورد پسند آنها نیست و اگر صحاح خودشان از ایشان نقل کرده بودند، گیر می‌افتادند که روایات ایشان را چطور توجیه کنند. البته اعتبار ابن عبد الدنیا پیش ایشان خیلى بیشتر است. انصاف این است که همه انساب الاشراف ایشان مطالب مهم زیاد دارد، مخصوصاً در همین 3جلد.

    بیّنات: تحقیق دیگر شما کتاب زین الفتى است. این کتاب چه خصوصیتى داشته و چرا

    ( 174 )
  • آن را انتخاب کردید و این نسخه چگونه به دست شما رسید.

    استاد: اما اینکه چطور شد آن را انتخاب کردم؟ وقتى انسان نگاه می‌کند یک سنى این قدر مطالب حول حضرت امیر نوشته است، واقعاً از بی‌هنرى و تنبلى ما است که این در دسترس نباشد. ایشان حول اسامى حضرت امیر، 220کنیه و لقب ذکر می‌کند؛ ولو اینکه این دویست و بیست تا همه‌اش درست نباشد اما روى هم رفته خیلى ذکر کرده است. خیلى احاطه دارد. همه‌اش را با مدرک ذکر می‌کند، گرچه بعضى از آنها مدرکیّت ندشته باشد.

    بیّنات: احتمال نمی‌دهید که ابن شهر آشوب از ایشان اقتباس کرده است؟

    استاد: نوشتة ایشان هم بر اساس همان روش است و لکن من همه مناقب را مطالعه نکرده‌ام که آیا ایشان اسمى از آنجا می‌برد یا خیر، ابن شهر آشوب نوعاً در حدیث‌هایش مصدر را ذکر می‌کند یا صاحب مدرک را ذکر می‌کند. ولى تشابه شیوه‌ایى وجود دارد. اما این که مؤلف این کتاب چه خصوصیاتى داشته است. انظر الى ما قال و لا تنظر الى من قال.

    آقاى امینى هم از کتاب ایشان ترجمه کرده و هم خیلى تمجید کرده است، لکن ایشان هم نسخه ناقص را دیده است. یک نسخه‌اى در کاظمین بوده است که ما نرسیده‌ایم آن نسخه را ببینیم. بله اجمالاً تحفه‌اى است. ایشان شخصیت علمى عجیبى است. بسیارى جاها این روایاتى که منافى است با عقیده‌اش دست و پا می‌زند که با عقیده‌اش همراه کند مثلاً در وصى بودن حضرت على. وصى مطلق را ایشان قبول ندارد و می‌گوید: وصیاً على اهلى یعنى فقط بر خانواده پیامبر وصایت داشته است. دست و پا می‌زند شواهد این را از طریق خودشان درست کند.

    من دیدم صحیح نیست، اباطیل ایشان را ما نشر بدهیم، زیرا امکان بسیار ضعیفى دارد که این به دست عوام الناس برسد و در شک و شبهه قرار بگیرند. لذا من تصفیه کردم، حالا اثر مصفا است از کتابى که انصافاً خیلى دُر داشت. شواهدش را هم حتى الامکان، به شواهد خارجى مدلّل کردیم، مثلاً این حدیث که ایشان ذکر کرده است، فلان جا و فلان جا می‌باشد. در بسیارى موارد هم اگر سند اختلاف داشته با سند نقل کرده‌ایم. حاصل آن که مثل این کتاب کم وجود دارد که سنى نوشته باشد. خیلى کم است یا اصلاً سراغ نداریم. منتظریم که نسخة کاملى پیدا بشود تا آن دو فصل دیگر یا چهار فصل دیگر را که ناقص است ببینیم. حول امام حسن و امام حسین هم فصل مستقل دارد. اجمالاً این کتاب خیلى تحفه است. به شرط این که اگر کسى با اصل مطالعه کند از عهدة شبهات ایشان بر‌آید، زیرا جدلى عجیب است.

    قصه این است که نقل شده زمان مرحوم مجلسى در اصفهان بعضى از معاصرانِ او بعضى از کتب را داشته‌اند طبعاً آن موقع همه نسخه‌ها مخطوط بوده است و اصلاً چاپ به گوش آنها نرسیده بود. مرحوم مجلسى سفارش کرد که فلان کتاب خدمت شما هست. بفرستید، که من مطالب را در بحار الانوار درج کنم بعداً بر می‌گردانم. گفتند کتاب را به مجلسى ندادند!! مگر درد ما یکى دو تاست. دردمان زیاد است خدا رحممان کند.

    ( 175 )
  • مطلب دیگر این که باید عرض کنم ایشان جزو طائفة کرامیّه است، که یکى از طایفه‌هاى متعصب اهل تسنن است.یک چیزى شبیه طالبان امروز، این‌ها متهم بودند به بُغض حضرت على علیه السلام در آن زمان و این کتابى که ایشان نوشته از مقدمة آن بر می‌آید که در واقع می‌خواسته دفاع کند، که ما بغض ایشان را نداریم. در این کتاب روایات بی‌خودی، روایات جعلى یا مثلاً در رابطه با اجنّه مطالب طویلى را داشت که وقت گیر بود اینها را حذف کردیم. باز هم دو قرینه نصب کرده‌ایم، یا شمارة صفحة مخطوط را گذاشته‌ایم و واضح است که این شماره با آن شماره فاصله دارد و واضح است که حذف شده است. اشاره‌اى هم در پاورقى شده است که اینجا یک مطالبى بود، که مرتبط با ما نبوده و آن را حذف کردیم و انتظار داریم نسخه کاملى پیدا بشود که بعد از پیدا شدن نسخة کامل، از نو بررسى این کتاب صورت می‌گیرد.

    بیّنات: یعنى این کتاب را خودتان چاپ کردید؟

    استاد: بله مجمع چاپ کرده، (مجمع احیاء فرهنگ اسلامى). نسخه هم منحصر بفرد است و تا حالا نسخة دوم هم برایش پیدا نشده است.

    بیّنات: لطفاً قدرى هم دربارة کتاب «ما نزل من القرآن فى علی» توضیحاتى بفرمایید؟

    استاد: دربارة این کتاب جماعتى نوشته‌اند، منتهى در دست ما نیست. این کتاب انتخابى است از کتاب خصائص الوحى المبین. در مقدمة النور المشتعل ذکر کردم که این کتاب وقتى به دست من رسید دو خوشحالى براى من به وجود آمد: یکى این که خود کتاب فی‌حد ذاته کتاب با ارزشى است. (خصائص الوحى المبین)، سرور دوم این که سال‌هاى سال منتظر بودیم که از ما نزل … ابو‌نعیم اطلاعى پیدا کنیم و از هیچ جا اطلاع پیدا نکردیم. مگر از ناحیه ایشان. هشتاد حدیث از آن کتاب نقل می‌کند. ظاهراً سه طریق دارد که دو طریق، از طریق ابن شهر آشوب است، یک طریق دیگر از یک شخص دیگر.

    کتاب ابو‌نعیم را از ابن شهر آشوب و یک شخص دیگر نقل می‌کند و لذا ما آن را جدا تصحیح و چاپ کردیم، به امید این که اگر این چاپ شود، و در گوشه و کنار دنیا نسخه‌اى وجود داشته باشد اسم و رسمش بیرون بیاید و ما اصل کتاب را رویش کار کنیم، چون کتاب وقتى چاپ شد هر کس یک نسخه خطى داشته باشد می‌گوید خوب این کتاب چاپ شد و نسخة ما دیگر چندان ارزشى ندارد و اعتراف می‌کنند که فلان نسخه پیش ما هست یا فلان جا هم هست.

    در مقدمة کتاب هم گفته‌ام که هر کس نسخة کامل این کتاب را پیدا کرد چقدر به او اهدا خواهم کرد.

    بیّنات: شما در مجموع چه کارهایى در دست دارید که ان شاء الله امیدواریم به همین

    ( 176 )
  • زودیها به دست چاپ بسپارید؟ آیا مستدرک تمام شده است؟

    استاد: نه تمام نشده است. خوب نوشته خیلى دارم از طریق اهل سنت به اندازه دو جلد دارم و لکن اخیراً برایم تجلى می‌کند که کلمات مرسله از طریق سنی‌ها بیشتر از یک جلد است، و حدوداً دو جلد می‌شود. تا حالا که مطالعه کردم در نوع کتب قدمایشان 300‌، 400 صحیحه بیشتر به نظرم جلوه نمی‌کند و لکن مرسلات، خیلى زیاد دارند.

    ابن اثیر به تنهایى در نهایه‌اش بیشتر از پانصد حدیث نقل کرده است. ابن‌ابی‌الحدید هم در خاتمة شرح نهج البلاغه بر سید رضى استدراک کرده، و لکن در آخرکارى کرده که اصل کارش را خراب کرده است. می‌گوید: اینهایى را که ما اختیار کردیم اگر چه ثابت نیست همه آنها از حضرت امیر است و لکن از کلمات حکماست که شبیه به کلمات حضرت امیر است.

    اگر این طور نمی‌گفت هر کسى کلام ایشان را می‌دید خیال می‌کرد که از حضرت امیر است. البته این طور که او می‌گوید، نیست. ما هم بنا گذاشتیم بعد از این که متقدمان را نوشتیم، از ابن ابى الحدید هم آنهایى که شواهد دارد انتخاب کنیم.

    بیّنات: شما با آنچه که آمُدى دارد مقایسه کرده‌اید؟

    استاد: جمع‌آورى مرحوم آمُدى یک بحث‌هاى خاصى دارد که اینها را نباید تحویل عامة مردم داد و آن اینکه من ظنّم این است ـ قطع نیست‌ـ تقطیع خطب نهج‌البلاغه باشد. چون نه سند ذکر کرده و نه مصدر ذکر کرده است. زیرا در مقام احتجاج، اگر اینها شاهد نداشته باشد، نمی‌توانیم تمسک کنیم. و اگر یک دو سالى دیگر از عمرم باقى باشد و بتوانم کار کنم، می‌شود گفت هر کسى که روى کار من کار کند می‌تواند اکثر مطالب مرحوم آمُدى را هم با مصدر بکند.یا این که کسى خودش همتى داشته باشد بررسى کند و شواهد و مصادرى براى محتویات ایشان از نهج البلاغه یا جاهاى دیگر نقل کند. الان مثل قدیم نیست که ما هر چه بتوانیم به خورد مردم بدهیم. غالباً مدرک مطالبه می‌کنند. کى ذکر کرده است؟ شاهدى دارد یا نه؟ خلاصه، الآن منهج نوشتن باید منهج تحقیقى باشد، حالا اگر تحقیقى هم نباشد اقلاً مطالب با خصوصیات ذکر بشود.

    [ بازگشت ]




چند رسانه ای    نرم افزار    انجمن ها    مراکز    دیگر پایگاهها    ارتباط با ما