مسلمان شدن بيش از چهل نفر - Maghaleh
 
 
 












 

 

مسلمان شدن بيش از چهل نفر

كتاب: زندگانى حضرت محمد (ص) ص 136

نويسنده: رسولى محلاتى

مورخين عموما گويند: پس از على بن ابيطالب (ع) دومين مردى كه به رسول خدا (ص) ايمان آورد زيد بن حارثه آزاد شده آن حضرت بود كه چند سال قبل از ظهور اسلام به صورت بردگى به خانه خديجه آمد و رسول خدا (ص) او را از خديجه‏گرفت و آزاد كرد و همچنان در خانه آن حضرت به سر مى‏برد و به عنوان پسر خوانده رسول خدا (ص) معروف شد.

زيد دومين مردى بود كه به آن حضرت ايمان آورد و تدريجا با دعوت پنهانى رسول خدا (ص) گروه معدودى از مردان و زنان ايمان آوردند كه از آن جمله‏اند:

جعفر بن ابيطالب و همسرش اسماء دختر عميس، عبد الله بن مسعود، خباب بن ارت، عمار بن ياسر، صهيب بن سنان ـ كه از اهل روم بود و در مكه زندگى مى‏كرد ـ عبيدة بن حارث، عبد الله بن جحش و جمع ديگرى كه حدود 50 نفر مى‏شدند.

اسلام جعفر بن ابى طالب

ابن أثير مى‏نويسد كه: «جعفر بن أبى طالب» اندكى بعد از برادرش «على» اسلام آورد.روايت شده است كه أبو طالب، رسول خدا صلى الله عليه و سلم و على رضى الله عنه را ديد كه نماز مى‏خوانند، و على پهلوى راست رسول خدا ايستاده است، پس به «جعفر» رضى الله عنه گفت: صل جناح ابن عمك و صل عن يساره: «تو هم بال ديگر پسر عمويت باش و در پهلوى چپ وى نماز گزار» (1) پس جعفر بن أبى طالب در طرف ديگر رسول خدا به نماز ايستاد (2) .و اسلام جعفر پيش از آن بود كه رسول خدا به خانه «أرقم» در آيد و در آنجا به دعوت مشغول شود. (3)

اسلام ابوذر غفارى

و از جمله كسانى كه در اين مرحله از مراحل دعوت  رسول خدا (ص) اسلام آورده ابو ذر غفارى است كه بنا بگفته برخى از علماى اهل سنت چهارمين نفر و بگفته ديگران پنجمين  شخصى است (4) كه به رسول خدا (ص) ايمان آورده و مسلمان شده  است، و چنانچه برخى گفته‏اند: 

وى سالها قبل از اسلام بت پرست بوده و بتى داشته بنام  «مناة» كه همان بت قبيله‏اش «بنى غفار» بوده روزى براى  بت خود مقدارى شير آورد و در كنار او گذارد و خود بكنارى  رفت تا بنگرد كه «مناة» با آن شير چه مى‏كند و در اين هنگام  مشاهده كرد كه روباهى بيامد و شير را خورد و سپس بكنار بت  «مناة» آمد و پاى خود را بلند كرده و بر آن بت بول كرده و  رفت! ...

ديدن اين منظره ابو ذر را بفكر فرو برد و وجدان خفته توحيدى  او را بيدار كرده بخود آمد و با خود گفت: اين بتى كه به اين  اندازه ناتوان و مفلوك است كه روباهى ميتواند غذاى او را بخورد  و اين جرأت و جسارت را نسبت به او روا دارد كه بر سر و روى  او بول كند چگونه مى‏تواند معبود من باشد و دفع زيان و ضرر از  من و انسانهاى ديگر بكند و همين سبب شد تا او دست از  بت پرستى برداشته و بخداى جهان ايمان آورد و اشعار زير را نيز  در همين باره گفت:

ارب يبول الثعلبان برأسه*لقد ذل من بالت عليه الثعالب

فلو كان ربا كان يمنع نفسه*و لا خير فى رب نأته المطالب

برئت من الاصنام فالكل باطل*و آمنت بالله الذى هو غالب

و پس از سرودن اين اشعار بدنبال حنفاى زمان خود رفت و سالها قبل از بعثت رسول خدا (ص) دست از بت پرستى برداشت و  در زمره حنفاى زمان خود در آمد. (5)

و بلكه بر طبق پاره‏اى از روايات وى قبل از ظهور اسلام و  بعثت رسول خدا (ص) نماز ميخواند، و چون از او پرسيدند بكدام  جهت نماز ميخواندى؟ پاسخ داد:

«حيث وجهنى الله»

بدان سو كه خداوند مرا بدان سو متوجه ميكرد (6) !

و هم چنان بود تا وقتى كه به او خبر ظهور رسول خدا (ص) رسيد و بمكه آمده و بدست رسول خدا (ص) مسلمان شد.

و البته داستان اسلام او بدو صورت نقل شده كه يكى را  مرحوم صدوق در امالى و كلينى (ره) در روضة و ابن شهر آشوب در  مناقب نقل كرده‏اند و ديگرى را دانشمندان اهل سنت و ارباب  تراجم حديث كرده‏اند.

مرحوم ابن شهر آشوب در كتاب مناقب در باب معجزات  رسول خدا (ص) و آن بخش از معجزات آنحضرت كه مربوط به تكلم حيوانات و سخن گفتن آنها با رسول خدا (ص) و ديگران  بوده حديث را بطور مرسل از ابى سعيد خدرى روايت كرده و  ظاهرا آنرا از طريق اهل سنت روايت نموده ولى مرحوم صدوق و  كلينى (ره) با شرح بيشترى نظير آنرا با سند خود از طريق شيعه از  امام صادق عليه السلام روايت كرده‏اند كه ترجمه حديث روضه  كافى ـ كه سالهاى قبل با ترجمه نگارنده بچاپ رسيده ـ چنين  است:

مردى از امام صادق روايت كند (7) كه فرمود: آيا جريان  مسلمان شدن سلمان و ابوذر را براى شما باز نگويم؟ آن  مرد گستاخى و بى ادبى كرده گفت: اما جريان اسلام  سلمان را دانسته‏ام ولى كيفيت اسلام ابى ذر را براى من

باز گوئيد.

فرمود: همانا ابا ذر در دره «مر» (دره‏اى است در  يك منزلى مكه) گوسفند مى‏چرانيد كه گرگى از سمت  راست گوسفندانش بدانها حمله كرد، ابو ذر با چوبدستى  خود گرگ را دور كرد، آن گرگ از سمت چپ آمد ابو ذر  دوباره او را براند سپس بدان گرگ گفت: من گرگى  پليدتر و بدتر از تو نديدم، گرگ بسخن آمده گفت: بدتر از  من ـ بخدا ـ مردم مكه هستند كه خداى عز و جل پيغمبرى  بسوى ايشان فرستاده و آنها او را تكذيب كرده دشنامش  مى‏دهند (8) .

اين سخن در گوش ابو ذر نشست و به زنش گفت:  خورجين و مشك آب و عصاى مرا بياور، و سپس با پاى  پياده راه مكه را در پيش گرفت تا تحقيقى درباره خبرى  كه گرگ داده بود بنمايد، و همچنان بيامد تا در وقت گرما  وارد شهر مكه شد، و چون خسته و كوفته شده بود سر چاه  زمزم آمد و دلو را در چاه انداخت (بجاى آب) شير بيرون  آمد، با خود گفت: اين جريان ـ بخدا سوگند ـ مرا بدانچه  گرگ گفته است راهنمائى ميكند و ميفهماند كه آنچه را  من بدنبالش آمده‏ام بحق و درست است. 

شير را نوشيد و بگوشه مسجد آمد، در آنجا جمعى از  قريش را ديد كه دور هم حلقه زده و همانطور كه گرگ  گفته بود به پيغمبر (ص) دشنام ميدهند، و همچنان از  آنحضرت سخن كرده و دشنام دادند تا وقتى كه در آخر  روز ابو طالب از مسجد در آمد، همينكه او را ديدند بيكديگر  گفتند: از سخن خوددارى كنيد كه عمويش آمد.  آنها دست كشيدند و ابو طالب بنزد آنها آمد و با آنها  بگفتگو پرداخت تا روز بآخر رسيد سپس از جا برخاست،  ابو ذر گويد: من هم با او برخاستم و بدنبالش رفتم،  ابو طالب رو بمن كرده و گفت: حاجتت را بگو، گفتم: اين  پيغمبرى را كه در ميان شما مبعوث شده (ميخواهم) !  گفت: با او چه كار دارى؟ گفتم: ميخواهم بدو ايمان  آورم و او را تصديق كنم و خود را در اختيار او گذارم كه  هر دستورى بمن دهد اطاعت كنم، ابو طالب فرمود: راستى  اينكار را ميكنى؟ گفتم: آرى.فرمود: فردا همين وقت نزد  من بيا تا تو را نزد او ببرم.

ابو ذر گويد: آن شب را در مسجد خوابيدم، و چون روز  ديگر شد دو باره نزد قريش رفتم و آنان همچنان سخن از  پيغمبر (ص) كرده و باو دشنام دادند تا ابو طالب نمودار شد  و چون او را بديدند بيكديگر گفتند: خوددارى كنيد كه

عمويش آمد، و آنها خوددارى كردند، ابو طالب با آنها  بگفتگو پرداخت تا وقتيكه از جا برخاست و من  بدنبالش رفتم و بر او سلام كردم، فرمود: حاجتت را بگو،  گفتم: اين پيغمبرى كه در ميان شما مبعوث شده  ميخواهم، فرمود: با او چه كار دارى؟ گفتم: ميخواهم بدو  ايمان آورم و تصديقش كنم و خود را در اختيار او گذارم كه  هر دستورى بمن بدهد اطاعت كنم، فرمود: تو اينكار را  ميكنى؟ گفتم: آرى، فرمود: همراه من بيا، من بدنبال او  رفتم و آنجناب مرا بخانه‏اى برد كه حمزة (ع) در آن بود،  من بر او سلام كردم و نشستم حمزة گفت: حاجتت  چيست؟ گفتم: اين پيغمبرى را كه در ميان شما مبعوث  گشته ميخواهم، فرمود: با او چه كار دارى؟ گفتم: ميخواهم بدو ايمان آورده تصديقش كنم و خود را در اختيار  او گذارم كه هر دستورى بمن بدهد اطاعت كنم، فرمود:

گواهى دهى كه معبودى جز خداى يگانه نيست، و به  اينكه محمد رسول خدا است؟ گويد: من شهادتين را  گفتم.پس حمزه مرا بخانه‏اى كه جعفر (ع) در آن بود برد،  من بدو سلام كردم و نشستم، جعفر بمن گفت: چه  حاجتى دارى؟ گفتم: اين پيغمبرى را كه در ميان شما  مبعوث شده ميخواهم، فرمود: با او چه كار دارى گفتم:  ميخواهم بدو ايمان آورم و تصديقش كنم و خود را در اختيار  او گذارم تا هر فرمانى دهد انجام دهم، فرمود: گواهى ده  كه نيست معبودى جز خداى يگانه‏اى كه شريك ندارد و  اينكه محمد بنده و رسول او است.

گويد: من گواهى دادم و جعفر مرا بخانه‏اى برد كه  على (ع) در آن بود من سلام كرده نشستم فرمود: چه  حاجتى دارى؟ گفتم: اين پيغمبرى كه در ميان شما  مبعوث گشته ميخواهم، فرمود: چه كارى با او دارى؟

گفتم: ميخواهم بدو ايمان آورم و تصديقش كنم و خود را  در اختيار او گذارم تا هر فرمانى دهد فرمان برم، فرمود:  گواهى دهى كه معبودى جز خداى يگانه نيست و اينكه  محمد رسول خدا است، من گواهى دادم و على (ع) مرا  بخانه‏اى برد كه رسول خدا (ص) در آنخانه بود، پس سلام  كرده نشستم رسولخدا (ص) بمن فرمود: چه حاجتى دارى؟ عرض كردم: اين پيغمبرى را كه در ميان شما  مبعوث گشته ميخواهم، فرمود: با او چه كارى دارى؟

گفتم: ميخواهم بدو ايمان آورم و تصديقش كنم و هر  دستورى بمن دهد انجام دهم، فرمود: گواهى دهى كه  معبودى جز خداى يگانه نيست و اينكه محمد رسول خدا  است، گفتم: گواهى دهم كه معبودى جز خداى يگانه  نيست، و محمد رسول خدا است.

رسولخدا (ص) بمن فرمود: اى اباذر بسوى بلاد خويش  بازگرد كه عموزاده‏ات از دنيا رفته و هيچ وارثى جز تو  ندارد، پس مال او را برگير و پيش خانواده‏ات بمان تا كار  ما آشكار و ظاهر گردد ابو ذر بازگشت و آن مال را برگرفت  و پيش خانواده‏اش ماند تا كار رسول خدا صلى الله عليه  و آله و سلم آشكار گرديد.

امام صادق (ع) فرمود: اين بود سرگذشت ابو ذر و اسلام  او، و اما داستان سلمان را كه شنيده‏اى (9) .

و اما صورتى كه دانشمندان اهل سنت مانند بخارى و مسلم  در كتاب صحيح خود و ديگران با مختصر اختلافى از ابن عباس  نقل كرده‏اند و ما ترجمه يكى از آنها را انتخاب كرده‏ايم  بدينگونه است كه گويد:

چون خبر ظهور پيامبرى در مكه به اطلاع ابوذر رسيد برادرش  را فرستاده بدو گفت: براى تحقيق بمكه برو و خبر اين مرد را و  آنچه درباره او شنيدى بمن گزارش كن...

وى بمكه آمد و خبرى از آنحضرت گرفت و سپس بازگشته  به ابو ذر گفت: او مردى است كه مردم را امر بمعروف و نهى از  منكر مى‏كند و به مكارم اخلاق دستور ميدهد.  ابو ذر گفت: خواسته مرا انجام ندادى! ...

و بدنبال اين سخن ظرف آبى و توشه راهى برداشته و خود  بمكه آمد ولى احتياط كرد پيش از آنكه رسول خدا (ص) را  شخصا ديدار كند و خواسته خويش را بكسى اظهار كند، بهمين  منظور آنروز را تا شب در مسجد الحرام گذراند و چون پاسى از  شب گذشت على عليه السلام در آنشب او را ديدار كرده فرمود:

از كدام قبيله هستى؟

پاسخداد: مردى از بنى غفار هستم.

على عليه السلام بدو فرمود: برخيز و بخانه خود بيا!

و بدين ترتيب على عليه السلام در آنشب او را بخانه خود برد  و از وى پذيرائى كرد ولى هيچكدام سخن ديگرى با هم نگفتند.  آنشب گذشت و روز ديگر را نيز ابو ذر تا غروب به جستجوى  رسول خدا (ص) گذراند. ولى آنحضرت را ديدار نكرد و از كسى هم سئوالى نكرد و  چون شب شد بجاى شب گذشته خود در مسجد رفت و دو باره  على عليه السلام بدو برخورد و فرمود:

هنوز جائى پيدا نكرده‏اى! و بدنبال آن مانند شب گذشته او  را بخانه برد و از او پذيرائى كرد و هيچكدام با يكديگر سخنى  نگفتند، و شب سوم نيز بهمين ترتيب گذشت و چون روز سوم شد  ابو ذر به على عليه السلام عرض كرد:

اگر منظور خود را از آمدن به شهر مكه اظهار كنم قول ميدهى  آنرا مكتوم و پنهان دارى؟ و على عليه السلام اين قول را به او داد  و ابو ذر اظهار داشت: آمده‏ام تا ازين پيامبرى كه مبعوث شده است  اطلاعى پيدا كنم، و قبلا نيز برادرم را فرستادم ولى خبر صحيح و  كاملى براى من نياورد و از اينرو ناچار شدم خودم بدين منظور  آمده‏ام!

على عليه السلام بدو فرمود: امروز بدنبال من بيا، و هر كجا  كه من احساس خطرى براى تو كردم مى‏ايستم و همانند كسى  كه آب ميريزم بسوى تو باز ميگردم، و اگر كسى را نديدم (و  خطرى احساس نكردم) هم چنان ميروم و تو نيز دنبال سر من بيا  تا بهر خانه‏اى كه وارد شدم تو هم وارد شو!

ابو ذر بدنبال على عليه السلام رفت تا بخانه رسول خدا (ص)  وارد شدند و هدف خود را از ورود بمكه و تشرف خدمت آنحضرت ابراز كرده و مسلمان شد، و آنگاه عرض كرد: اى  رسول خدا اكنون چه دستورى بمن ميدهى؟

فرمود: بنزد قوم خود باز گرد تا خبر من بتو برسد!

ابو ذر عرض كرد: بخدائى كه جان من در دست او است باز نگردم تا اين كه دين اسلام را آشكارا در مسجد بمردم مكه  ابلاغ كنم!

اينرا گفت و بمسجد آمده با صداى بلند فرياد زد:  «اشهد ان لا اله الا الله و ان محمدا عبده و رسوله»

مشركان كه اين فرياد را شنيدند گفتند:

اين مرد از دين بيرون رفته! و بدنبال اين گفتار بر سر او ريخته  آنقدر او را زدند كه بيهوش شد، در اينوقت عباس بن عبد المطلب  نزديك آمد و خود را بر روى ابو ذر انداخت و گفت: شما كه اين  مرد را كشتيد! شما مردمانى تاجر پيشه هستيد و راه تجارت شما  از ميان قبيله غفار ميگذرد و كارى ميكنيد كه قبيله غفار راه  كاروانهاى شما را نا امن كنند!

و بدين ترتيب از ابو ذر دست برداشتند، و روز ديگر هم ابو ذر  همين كار را كرد و مشركين مانند روز گذشته او را زدند و با  وساطت عباس از او دست برداشتند (10) .

نگارنده گويد: با توجه به سبقت ابو ذر در اسلام، و آمدن او  بمكه در مرحله تبليغ سرى اسلام همانگونه كه از اين روايات  ظاهر ميشود بنظر ميرسد رسيدن خبر ظهور پيامبر اسلام در مكه به  ابوذر از طريق غير عادى و بصورت خارق العاده بوده و همانگونه  كه در روايات شيعه بود، و بدان گونه نبوده كه به سادگى خبر  ظهور رسول خدا (ص) به قبيله بنى غفار در باديه‏هاى مكه رسيده  باشد و او نيز به جستجوى آنحضرت بمكه آمده باشد، و الله  العالم.

اسلام خباب بن الارت

در شهر مكه جوانى بود بنام «خباب» كه بعنوان بردگى در  خانه زنى از قبيله خزاعه يا بنى زهرة بسر مى‏برد و كار او نيز  آهنگرى و اصلاح شمشيرها بود، رسولخدا ـ صلى الله عليه و آله ـ با  اين جوان الفت و انسى داشت و نزد او رفت و آمد مى‏كرد،  خباب نيز روى صفاى باطن و پاكى طينت در همان اوائل بعثت  رسولخدا ـ صلى الله عليه و آله ـ به وى ايمان آورد و گويند: ششمين  مردى بود كه مسلمان گرديد و در ايمان خود نيز محكم و  پر استقامت بود و بهر اندازه كه او را شكنجه كردند دست از آئين  خود برنداشت.

مشركان مكه او را مى‏گرفتند و مانند بسيارى ديگر زره آهنين  بر تنش كرده در آفتاب داغ و روى ريگهاى مكه مى‏نشاندند تا  بلكه از فشار حرارت هوا و آهن و ريگها بستوه بيايد و از دين  اسلام دست بردارد، و چون ديدند اين عمل در خباب اثرى ندارد  هيزمى افروخته و چون هيزمها سوخت و بصورت آتش سرخ در آمد  بدن خباب را برهنه كرده و از پشت روى آن آتشها خواباندند،  خباب گويد: در اين موقع مردى از قريش نيز پيش آمد و پاى خود  را روى سينه من گذارد و آنقدر نگهداشت تا گوشت و پوست بدن من آتش را خاموش كرد و تا پايان عمر جاى سوختگى آن  آتشها در پشت خباب بصورت برص و پيسى نمودار بود، و چون عمر بخلافت رسيد روزى خباب را ديدار كرد و از شكنجه‏هائى  كه در صدر اسلام از دست مشركان قريش ديده بود سؤال كرد،  خباب گفت: به پشت من نگاه كن، و چون عمر پشت او را ديد

گفت: تاكنون چنين چيزى نديده بودم.

و از شعبى نقل شده كه گويد: خباب از كسانى بود كه در  برابر شكنجه مشركين بردبارى مى‏كرد و حاضر نبود از ايمان به  خداى تعالى دست بردارد، مشركان كه چنان ديدند سنگهائى را  داغ كرده و پشت او را آنقدر بآن سنگها فشار دادند تا آنكه  گوشتهاى پشت بدنش آب شد.

باز هم در مورد خباب بشنويد:

مشركين، گذشته از آزارهاى بدنى از نظر مالى هم تا آنجا  كه مى‏توانستند تازه مسلمانان را در مضيقه قرار داده و زيان مالى  بآنها مى‏زدند.

درباره همين خباب، طبرسى مفسر مشهور و ديگران  مى‏نويسند: خباب از عاص بن وائل پولى طلبكار بود، و پس از  آنكه مسلمان شد بنزد وى آمده مطالبه حق خود را كرد، عاص  بدو گفت: طلب تو را نمى‏دهم تا دست از دين محمد بردارى و  بدو كافر شوى، و خباب با كمال شهامت و ايمان و مردانگى

گفت: من هرگز بدو كافر نمى‏شوم تا هنگامى كه تو بميرى و در روز قيامت مبعوث گردى، عاص گفت: باشد تا آنوقت كه من  مبعوث شدم و به مال و فرزندى رسيدم طلب تو را مى‏پردازم!

بدنبال اين گفتگو خداى تعالى اين آيات را نازل فرمود:

«أ فرأيت الذى كفر بآياتنا و قال لاوتين مالا و ولدا، اطلع الغيب  ام اتخذ عند الرحمن عهدا كلا سنكتب ما يقول و نمد له من العذاب  مدا، و نرثه ما يقول و يأتينا فردا» .

«آيا ديدى آنكس را كه به آيات ما كافر شد و گفت: مال و فرزند  بسيارى بمن خواهند داد، مگر از غيب خبر يافته يا از خداى رحمان  پيمانى گرفته، هرگز چنين نخواهد بود ما آنچه را گويد ثبت خواهيم كرد  و عذاب او را افزون مى‏كنيم، و آنچه را گويد بدو مى‏دهيم ولى نزد ما به  تنهائى خواهد آمد» .  (سوره مريم آيه 77)

ابن اثير و ديگران از شعبى نقل كرده‏اند كه چون شكنجه  مشركان به خباب زياد شد بنزد رسولخدا ـ صلى الله عليه و آله ـ آمده  عرض كرد: آيا از خدا براى ما درخواست يارى و نصرت  نمى‏كنى؟ خباب گويد: در اين هنگام رسولخدا ـ صلى الله عليه  و آله ـ: كه صورتش برافروخته و سرخ شده بود رو بمن كرده فرمود:  آنها كه پيش از شما بودند باندازه‏اى بردبار و شكيبا بودند كه  گاهى مردى را مى‏گرفتند و زمين را حفر كرده او را در زمين  مى‏كردند آنگاه اره برنده روى سرش مى‏گذاردند و با شانه‏هاى  آهنين گوشت و استخوان و رگهاى بدنشان را شانه مى‏كردند ولى آنها دست از دين خود بر نمى‏داشتند ...

و اين هم پايان كار خباب و ام انمار

و از داستانهاى جالبى كه در اين باره نقل كرده اين است  كه مى‏نويسد: كار خباب اين بود كه شمشير مى‏ساخت.و  رسولخدا ـ صلى الله عليه و آله ـ با وى الفت و آميزش داشت و پيش  او مى‏آمد، خباب كه برده زنى بنام ام انمار بود ماجرا را به آن زن  خبر داد، آنزن كه اين سخن را شنيد از آن پس آهن را داغ  مى‏كرد و روى سر خباب مى‏گذارد و بدين ترتيب مى‏خواست تا  خباب را از آميزش با پيغمبر اسلام و پذيرفتن آئين وى باز دارد،  خباب شكايت حال خود را به رسولخدا ـ صلى الله عليه و آله ـ كرد  و پيغمبر ـ صلى الله عليه و آله ـ درباره او دعا كرده گفت: «اللهم  انصر خبابا» ـ يعنى خدايا خباب را يارى كن ـ پس از اين دعا  «ام انمار» بدرد سرى مبتلا شد كه از شدت درد همچون سگان  فرياد مى‏زد، و بالاخره كارش بجائى رسيد كه بدو گفتند: بايد  براى آرام شدن اين درد، آهن را داغ كرده بر سرت بگذارى و از  آن پس خباب پاره آهن داغ مى‏كرد و بر سر او مى‏گذارد.

سخنان امير المؤمنين عليه السلام درباره خباب

امير المؤمنين ـ عليه السلام ـ در مرگ خباب سخنانى فرموده كه شدت آزار و شكنجه‏هائى را كه در راه اسلام كشيده بخوبى  معلوم مى‏گردد.

خباب بنا بر مشهور در سال 37 هجرى در كوفه از دنيا رفت و  طبق وصيتى كه كرده بود بدنش را در خارج شهر كوفه دفن  كردند (11) ، و در آن هنگام على ـ عليه السلام ـ در صفين بود، و  خباب كه هنگام رفتن آنحضرت بصفين بيمار بود بخاطر همان  بيمارى نتوانسته بود در جنگ شركت كند در غياب آن بزرگوار از  دنيا رفت، و چون على ـ عليه السلام ـ مراجعت كرد و از مرگ وى  مطلع شد درباره‏اش فرمود:

«يرحم الله خباب بن الارت فلقد اسلم راغبا، و هاجر طائعا، و قنع  بالكفاف، و رضى عن الله، و عاش مجاهدا» (12) .

خدا رحمت كند خباب بن ارت را كه از روى رغبت و ميل اسلام  آورد و مطيعانه (و سر بفرمان) هجرت كرد و بمقدار كفايت (زندگى)  قناعت كرد و از خداوند (در هر حال) خوشنود و راضى بود، و مجاهد  زندگى كرد.و در نقل ابن اثير و ديگران است كه بدنبال اين  جملات فرمود:

ـ و ببلاى بدنى مبتلا گرديد، و خدا پاداش كسى را كه كار  نيك كند تباه نخواهد كرد.

اسلام عمار و پدر و مادرش: ياسر و سميه

مؤلف كتاب سيرة المصطفى مى‏نويسد: (13) زمان اسلام ابو ذر و  عمار بن ياسر بيكديگر نزديك بود و هر دوى آنها در همان  روزهاى نخست و آغاز دعوت رسول خدا (ص) يعنى روزهاى  پنهانى دعوت در خانه ارقم بن أبى ارقم (14) به آن حضرت ايمان  آوردند.و آن روزهائى بود كه رسول خدا (ص) پيروان خود را به  صبر و بردبارى در برابر آزار مشركان دعوت مى‏فرمود.

و سپس در شرح حال عمار و پدر و مادرش مى‏نويسد:

وى در اصل اهل يمن بود كه پدرش ياسر بن عامر با دو  برادرش حارث و مالك ـ پسران ديگر عامر ـ بدنبال برادر گمشده  ديگرشان كه خبرى از وى نداشتند بمكه آمدند ولى او را نيافته و  حارث و مالك باز گشتند اما ياسر و پدرش در مكه مانده و چون  غريب بودند با ابو حذيفه بن مغيرة كه از قبيله بنى مخزوم بود  هم پيمان شده و جزء هم پيمانان ـ و مواليان ـ ايشان در آمدند. 

ابو حذيفة كنيز خود ـ سميه دختر خياط ـ را به همسرى و  ازدواج ياسر در آورد و سپس آن كنيز را آزاد كرد و خداوند پس از  اين ازدواج عمار را به آندو عنايت فرمود. و پس از آنكه رسول خدا (ص) به رسالت مبعوث گرديد  خاندان ياسر از نخستين كسانى بودند كه به آنحضرت ايمان  آورده و با كمال اخلاص در ايمان خود پايدارى كرده و در برابر  انواع شكنجه‏ها پايدارى و مقاومت نمودند.

پسر عمار ـ يعنى محمد بن عمار ـ داستان اسلام پدرش را از  خود او اينگونه نقل كرده كه عمار گفت: روزى كه بمنظور  ايمان برسول خدا (ص) به سمت خانه ارقم رفتم صهيب بن سنان  را بر در خانه ديدم كه براى اجازه ورود چشم براه است، از او  پرسيدم:

ـ چه مى‏خواهى؟

گفت: مى‏خواهم بر محمد (ص) در آيم تا سخنش را بشنوم. بدو گفتم: من نيز بهمين منظور آمده‏ام .

پس از آن بنزد رسول خدا (ص) رفته و آنحضرت اسلام را بر  ما عرضه كرد و ما ايمان آورديم و آنروز را تا بشام نزد آن بزرگوار  مانديم و چون شب شد از آنجا بيرون رفته و اسلام خود را از ترس  مشركان پنهان مى‏داشتيم...

مؤلف مزبور سپس مى‏نويسد:

و چون داستان اسلام عمار و پدر و مادرش و ديگر مواليان و  مستضعفان آشكار گرديد.قرشيان تصميم بر شكنجه و فشار آنها  را گرفتند تا عبرتى براى ديگران باشد، و بهمين جهت ابو جهل و  جمعى از مشركين بخانه ياسر آمده و آنجا را به آتش كشيدند و  عمار و پدر و مادرش را نيز به زنجير كشيده و جلو انداخته و با  سر نيزه و تازيانه به سوى محله «بطحاء» (15) مكه سوق دادند و در  آنجا آنها را چندان زدند كه خون از بدنشان جارى شد، آنگاه  آتشهائى را افروخته و بر سينه و دست و پاى ايشان قرار دادند و  سپس سنگهاى سخت و سنگينى روى سينه‏شان گذاردند...

و بهمين ترتيب انواع شكنجه‏ها را بر ايشان وارد ساختند و  آنها تحمل ميكردند...  و چنان شد كه روزى رسول خدا (ص) از كنار محله  «بطحاء» عبور كرد و عمار و پدر و مادرش را كه تحت شكنجه  مشركان و زير تازيانه و آتش بودند بديد كه جلادان دشمن روى  سينه هر كدام سنگى گذارده و همچنان زير آفتاب سوزان مكه  تحمل آن شكنجه‏هاى سخت را ميكردند...

در اين وقت رسول خدا (ص) براى نجات آنها دعا كرده و به  بهشت مژده‏شان داد. (16)

و آنگاه بعمار فرمود:

«تقتلك الفئة الباغية»

گروه ستمكار تو را خواهند كشت!

چنانچه در مناسبتهاى ديگرى نيز اين خبر را به عمار ميداد.

در اينجا صداى «سميه» مادر عمار بلند شده به رسول  خدا (ص) عرض كرد:  «اشهد انك رسول الله و ان وعدك الحق» گواهى دهم كه براستى تو رسول خدا هستى و براستى كه وعده‏ات  حق و مسلم است.  و بدنبال اين سخنان جلادان بر سر آنها ميريختند و شكنجه  ايشان را تكرار ميكردند تا وقتى كه آنان بحال غشوه ميافتادند و  از حال ميرفتند و پس از آنكه بهوش ميآمدند دو باره همان وضع را  تكرار ميكردند، و آنها نيز شكنجه‏ها را تحمل كرده و ذكر خدا را  بر زبان جارى ميكردند.

تا اينكه خشم ابو جهل نسبت به ايشان زياد شده و بر سر  سميه فرياد زد: كه بايد خدايان ما را به نيكى ياد كنى و محمد  را به زشتى نام برى يا اينكه كشته خواهى شد؟!

سميه گفت:

«بؤسا لك و لآلهتك»

مرگ بر تو و خدايانت!

در اينجا بود كه ابو جهل او را مهلت نداده و نخست لگد خود  را بر شكم آن زن با ايمان زد و سميه نيز او و خدايانش را دشنام  ميداد كه ناگاه ابوجهل با حربه‏اى كه در دست داشت به  شرمگاه سميه زد و همچنان اين عمل وحشيانه و شرم‏آور خود را  ادامه داد تا آنكه سميه در زير آن رفتار ناهنجار و شكنجه  شرمگين از دنيا رفت و نام آنزن با ايمان بنام نخستين شهيد در راه  رسالت پيامبر اسلام در تاريخ ثبت گرديد.

ابو جهل پس از اينكه سميه را بشهادت رسانيد بسراغ شوهرش  ياسر رفت و او را كه با بدن برهنه بزنجير كشيده بودند زير  ضربات لگد خود گرفت و آنقدر لگد به شكم او زد كه او نيز بشهادت رسيد.

در اينوقت بسراغ عمار آمدند و با وحشيگرى بى‏نظيرى شروع  به شكنجه او كردند و بالاخره عمار براى نجات از دست آن  وحشيان تاريخ ناچار شد خدايان آنها را به نيكى ياد كند و آنچه  از او خواستند بر زبان جارى سازد تا آنها او را آزاد كردند، و  عمار پس از اين ماجرا گريان بنزد رسول خدا (ص) آمد و  آنحضرت او را در شهادت پدر و مادرش تسليت گفت ولى عمار  همچنان مى‏گريست و از سخنانى كه بمنظور رهائى خود گفته  بود سخت ناراحت بود، رسول خدا بدو فرمود:

«كيف تجد قلبك يا عمار» ؟

دلت را چگونه يافتى؟

عرضكرد:

«انه مطمئن بالايمان يا رسول الله»

اى رسول خدا دلم به ايمان محكم و مطمئن است!

فرمود: پس ناراحت نباش و باكى بر تو نيست و اگر از اين پس  نيز تو را تحت شكنجه و فشار قرار دادند باز هم همين گونه رفتار  كن كه در باره‏ات نازل شده است:

«...الا من اكره و قلبه مطمئن بالايمان» (17)  (پايان گفتار مؤلف سيرة المصطفى)

و در پاره‏اى از نقلها داستان شهادت سميه را اينگونه نقل  كرده‏اند كه پاهاى آنزن با ايمان را از دو جهت مخالف بر دو شتر  بستند و سپس با حربه‏اى بدنش را از وسط دو نيم كردند...

و از بلاذرى نقل شده كه عمار برادرى نيز داشت بنام عبد الله  كه او را نيز پس از پدر و مادر بشهادت رسانده و كشتند. (18)

و در كتاب «الاصابة» ابن حجر عسقلانى آمده است كه  چون ابو جهل در جنگ بدر بدست مسلمانان بقتل رسيد رسول  خدا (ص) بعمار فرمود:

«قتل الله قاتل ابيك» ! (19)

خداوند قاتل پدرت را كشت!

اسلام حمزه بن عبدالمطلب

داستان اسلام آوردن «حمزة بن عبدالمطلب» را ابن اسحاق به تفصيل آورده و تاريخ آن را تعيين نكرده است. (20) . اما ديگران تصريح كرده‏اند كه «حمزه» در سال دوم بعثت رسول خدا به دين اسلام درآمد . (21) . برخى ديگر اسلام «حمزه» را در سال ششم بعثت و بعد از رفتن رسول خدا به خانه «ارقم» مى‏نويسند (22) .

پى‏نوشت‏ها:

1 ـ أسد الغابة، ج 1، ص .287

2 ـ بحار الأنوار، ج 18، ص .184

3 ـ ر.ك.به: أسد الغابة، ج 1، ص 286 و استيعاب، هامش اصابه، ج 1، ص 210 و أصابه، ج 1، ص 237 و الطبقات الكبرى.ج 1، ص 139 و غيره.م.

4.الاصابة ج 4 ص 64 و الاستيعاب (حاشية الاصابة) ص 62 و طبقات ابن سعد ج 4 ص

224 اسد الغابة ج 5 ص .186

5.سيرة المصطفى هاشم معروف ص 136، و البته اين اشعار به شخص ديگرى هم بنام

غاوى بن عبد ربه سلمى نسبت داده شده كه ما در شماره 55 در ضمن داستان حنفاء

سرگذشت او را نقل كرده‏ايم.

6.الغدير ج 8 ص .308

7.و در روايت امالى صدوق (ره) سند حديث به ابو بصير مى‏رسد كه او از امام صادق (ع)

روايت كرده.

8.و عبارت مناقب اينگونه است: «وا عجب من ذلك رسول الله بين الحرتين فى النخلات

يحدث الناس بما خلا و يحدثهم بما هو آت و انت تتبع غنمك؟!» .

9.روضه كافى (مترجم) ج 2 ص 123 ـ 126 مناقب ج 1 ص 99 و امالى صدوق ص 287 و

ضمنا داستان اسلام سلمان را نيز انشاء الله تعالى در جاى خود ذكر خواهيم كرد.10.الطبقات الكبرى ج 4 ص 224.الاصابة و الاستيعاب ج 4 ص 63 و اسد الغابة ج 5 ص

.187

11.گويند: خباب نخستين كسى بود كه جنازه‏اش را در خارج شهر كوفه دفن

كردند، و تا به آن روز هر يك از مسلمانان در كوفه از دنيا مى‏رفت در خانه خود يا در

كنار كوچه بدنش را دفن مى‏كردند، و پس از آنكه خباب از دنيا رفت و طبق وصيتى

كه كرده بود بدنش را در خارج شهر دفن كردند مسلمانان ديگر نيز از او پيروى كرده

و بدن مردگان را در خارج شهر دفن كردند.

12.نهج البلاغه ـ فيض ـ ص 1098 و بدنبال آن فرمود: «طوبى لمن ذكر المعاد و عمل

للحساب و قنع بالكفاف، و رضى عن الله» يعنى خوشا بحال كسى كه در ياد معاد (و

روز جزا) باشد و براى حساب كار كند و باندازه كفايت قانع باشد و از خداى (خود)

راضى و خوشنود باشد.

13.سيرة المصطفى ص .143

14.ارقم بن ابى ارقم از مسلمانان صدر اسلام است كه بگفته ابن اثير جرزى در

اسد الغابة دوازدهمين نفرى بود كه مسلمان شد و خانه‏اش در پائين كوه صفا قرار

داشته و چون رسول خدا و مسلمانان اندكى كه به او ايمان آورده بودند از آزار مشركان

بيمناك گشتند بخانه او پناه برده و در آنجا پنهان شدند تا وقتى كه عدد آنها به چهل

نفر رسيده و نيروئى پيدا كردند از آنجا خارج گشتند.

15.بطحاء به مسيل و جلگه‏اى گفته ميشود كه در اثر جريان سيل پر از شن و ماسه

شده و در مكه چنين جايگاهى بوده كه به «بطحاء مكه» معروف گشته است.

16.و متن گفتار رسول خدا (ص) كه در كتابها ذكر شده اين بود كه ميفرمود: «صبرا

آل ياسر موعدكم الجنة»

17.سورة النحل آيه .106

18.قاموس الرجال ج 10 ص .458

19.الاصابة ج 4 ص .327

20 ـ سيرة النبى، ج 1، ص .312

21 ـ أسد الغابة، ج 2، ص .64 الاستيعاب، ذيل اصابه ج 1، ص .271 الاصابة، ج 1، ص .353

22 ـ ر.ك: الاستيعاب، ذيل اصابه، ج 1، ص .271 أبوطالب از اسلام حمزة قرين مسرت گشت و در تشويق و دعوت او به پايدارى، اشعارى گفت (ر.ك: اعلام الورى، ص 58) .

[ بازگشت ]




چند رسانه ای    نرم افزار    انجمن ها    مراکز    دیگر پایگاهها    ارتباط با ما