عكس العمل و موضع‏گيرى قريش در برابر دعوت عمومى - Maghaleh
 
 
 












 

 

عكس العمل و موضع‏گيرى قريش در برابر دعوت عمومى

كتاب: فروغ ابديت، ج 1، ص 265

نويسنده: جعفر سبحانى

تماسهاى خصوصى رسول گرامى پيش از دعوت عمومى،فعاليتهاى خستگى ناپذير آن حضرت پس از نداى عمومى،سبب شد كه يك صف فشرده از مسلمانان در برابر صفوف كفر و بت‏پرستى پديد آيد،كسانى كه پيش از دعوت همگانى،در حوزه سرى ايمان و اسلام وارد شده بودند،با افراد تازه مسلمان كه پس از اعلان نبوت،دعوت او را لبيك گفته بودند،آشنائى كامل پيدا كردند و زنگهاى خطر در تمام محافل كفر و شرك مكه به صدا درآمد.البته كوبيدن يك نهضت نو بنياد براى قريش نيرومند و مجهز،بسيار كار سهل و آسانى بود،ولى علت ترس آنان اين بود كه اعضاء اين نهضت از يك قبيله نبود،كه با تمام نيرو براى كوبيدن‏آن كوشش كنند،بلكه از هر قبيله‏اى تعدادى به اسلام گرايش پيدا كرده بودند و از اين جهت تصميم قاطع درباره چنين گروهى كار آسانى نبود.

سران قريش،پس از مشورت چنين تصميم گرفتند،كه اساس اين حزب،و بنيان گذار اين مكتب را با وسائل مختلف از بين ببرند.گاهى از طريق تطميع وارد بشوند و او را با وعده‏هاى رنگارنگ از دعوت خود باز دارند،و احيانا به وسيله تهديد و آزار از انتشار آئين او جلوگيرى كنند.اين برنامه دهساله قريش بود كه سرانجام تصميم قتل او را گرفتند و او از طريق مهاجرت به مدينه توانست نقشه آنها را نقش بر آب سازد.

رئيس قبيله‏«بنى هاشم‏»در آن روز«ابو طالب‏»بود و او مرد پاكدل و بلندهمت و خانه وى ملجا و پناهگاه افتادگان و درماندگان و يتيمان بود.در ميان جامعه عرب،علاوه بر اينكه رياست مكه و برخى از مناصب كعبه با او بود،جاى بزرگ و منزلت‏بس خطير داشت، و از آنجا كه كفالت و سرپرستى‏«پيامبر»پس از مرگ‏«عبد المطلب‏»با او بود،سران ديگر«قريش‏»بطور دستجمعى (1) به حضور وى باريافتند و او را با جمله‏هاى زير خطاب نمودند:

«برادرزاده تو به خدايان ما ناسزا مى‏گويد،و آئين ما را به زشتى ياد مى‏كند و به افكار و عقايد ما مى‏خندد،و پدران ما را گمراه مى‏شمرد،يا به او دستور بده كه دست از ما بردارد،و يا اينكه او را در اختيار ما بگذار و حمايت‏خود را از او سلب كن‏». (2)

بزرگ‏«قريش‏»و رئيس‏«بنى هاشم‏»،با تدبير خاصى با آنان سخن گفت و آنان را نرم كرد به گونه‏اى كه از تعقيب مقصد خود منصرف گشتند.ولى نفوذ و انتشار اسلام،روز افزون بود.جذبه معنوى كيش پيامبر،و بيانات جذاب و قرآن فصيح و بليغ وى بر اين مطلب كمك مى‏كرد.خصوصا در ماههاى حرام كه مكه‏مورد هجوم حجاج بود،وى آئين خود را بر آنها عرضه مى‏داشت،سخن بليغ و بيان شيرين،و آئين دلنشين او در بسيارى از افراد مؤثر واقع مى‏گشت.در چنين هنگام ناگهان فرعونهاى‏«مكه‏»متوجه شدند كه‏«محمد»در دل تمام قبائل براى خود جائى باز نموده و در ميان بسيارى از قبيله‏هاى عرب،طرفداران و پيروان قابل ملاحظه‏اى پيدا نموده است.بار ديگر مصمم شدند كه حضور يگانه حامى پيامبر،(ابو طالب)برسند و با تلويح و تصريح،خطر نفوذ اسلام را بر استقلال مكيان و كيش آنها گوشزد كنند.از اينرو،باز بطور دسته جمعى، سخنان پيشين خود را از سر گرفتند،و گفتند:

ابو طالب!تو از نظر شرافت و سن بر ما برترى دارى،ولى ما قبلا به تو گفتيم كه: برادرزاده خود را از تبليغ آئين جديد بازدار-مع الوصف-شما اعتناء نكرديد،ولى اكنون جام صبر ما لبريز گشته،و ما را بيش از اين بردبارى نيست،كه ببينيم فردى از ما به خدايان ما بد مى‏گويد،و ما را بى‏خرد و افكار ما را پست مى‏شمرد.بر تو فرض است كه او را از هر گونه فعاليت‏بازدارى و گرنه با او و تو كه حامى او هستى مبارزه مى‏نمائيم،تا تكليف هر دو گروه معين گردد و يكى از آنها از بين برود. (3)

يگانه حامى و مدافع پيامبر،با كمال عقل و فراست دريافت كه بايد در برابر گروهى كه شئون و كيان آنها در خطر افتاده بردبارى نشان داد.از اين جهت،از در مسالمت وارد شد و قول داد،كه گفتار سران را،به برادرزاده خود برساند.البته اين نوع جواب،به منظور خاموش كردن آتش خشم و غضب آنها بود،تا بعدا براى حل مشكل، راه صحيحترى پيش گيرد.-لذا-پس از رفتن سران،با برادرزاده خود تماس گرفت،و پيام آنها را رساند و ضمنا به منظور آزمايش ايمان او نسبت‏به هدف خود،در انتظار پاسخ شد.پيامبر اكرم در مقام پاسخ،جمله‏اى فرمود كه يكى از سطور برجسته تاريخ زندگى او به شمار مى‏رود.اينك متن پاسخ او:

عمو جان!به خدا سوگند،هر گاه آفتاب را در دست راست من،و ماه را دردست چپ من قرار دهند(يعنى سلطنت تمام عالم را در اختيار من بگذارند)كه از تبليغ آئين و تعقيب هدف خود دست‏بردارم،هرگز برنمى‏دارم و هدف خود را تعقيب مى‏كنم تا بر مشكلات پيروز آيم،و به مقصد نهائى برسم،و يا در طريق هدف جان بسپارم. (4)

سپس اشك شوق و علاقه به هدف در چشمان او حلقه زد،و از محضر عموى خود برخاست و رفت. گفتار نافذ و جاذب او چنان اثر عجيبى در دل رئيس‏«مكه‏»گذارد،كه بدون اختيار با تمام خطراتى كه در كمين او بود،به برادرزاده خود گفت:به خدا سوگند دست از حمايت تو بر نمى‏دارم،و ماموريت‏خود را به پايان برسان. (5)

قريش براى بار سوم پيش ابو طالب مى‏روند

انتشار روز افزون اسلام افكار قريش را پريشان نموده و در پى چاره بودند.بار ديگر دور هم جمع شدند و با خود گفتند:حمايت‏«ابو طالب‏»،شايد از اين نظر است كه‏«محمد»را به فرزندى برگزيده است،در اين صورت ممكن است زيباترين جوانان خود را پيش او ببريم،و بگوئيم او را به پسرى برگزيند.از اين لحاظ‏«عمارة‏»بن الوليد بن مغيره را كه از خوش منظرترين جوانان مكه بود،همراه خود بردند و براى بار سوم گله‏ها و تهديدها را آغاز نمودند و گفتند:ابو طالب!فرزند«وليد»جوانى ست‏شاعر و سخنور،زيبا و خردمند،ما حاضريم او را به تو واگذاريم تا او را به پسرى برگزينى و دست از حمايت‏برادرزاده خود بردارى.«ابو طالب‏»در حالى كه خون غيرت در عروق او گردش مى‏كرد،با چهره‏اى افروخته،بر سر آنها داد زد و گفت:بسيار معامله بدى با من انجام مى‏دهيد،من فرزند شما را در دامن خود تربيت كنم،ولى فرزند و جگر گوشه خود را بدهم كه شما او را اعدام‏كنيد؟!به خدا سوگند هرگز اين كار شدنى نيست. (6) «مطعم بن عدى‏»از ميان برخاست و گفت:پيشنهاد«قريش‏»بسيار منصفانه بود، ولى تو هرگز اين را نخواهى پذيرفت.«ابو طالب‏»گفت:هرگز از در انصاف وارد نشدى و بر من مسلم است كه تو ذلت مرا مى‏خواهى و مى‏كوشى كه قريش را بر ضد من بشورانى ولى آنچه مى‏توانى انجام بده.

قريش پيامبر را تطميع مى‏كند

قريش اطمينان پيدا كرد كه هرگز ممكن نيست رضايت ابو طالب را به دست آورد و اگر او به اسلام تظاهر نمى‏كند،ولى در باطن علاقه و ايمان عجيبى نسبت‏به برادرزاده خود دارد.از اين جهت،تصميم گرفتند كه از هر گونه مذاكره با او خوددارى نمايند. ولى نقشه ديگر به نظر آنها رسيد و آن اينكه:«محمد»را با پيشنهاد مناصب و ثروت،و تقديم هدايا و تحف،و زنان زيبا و پرى پيكر،تطميع كنند،تا از دعوت خود دست‏بردارد.از اينرو،بطور دستجمعى به سوى خانه‏«ابو طالب‏»روانه شدند،در حالى كه برادرزاده او كنار وى نشسته بود.سخنگوى جمعيت‏سخن را آغاز نمود و گفت:اى ابو طالب،«محمد»صفوف فشرده و متحد ما را متفرق ساخت،و سنگ تفرقه در ميان ما افكند،و به عقل ما خنديد،و ما و بتان ما را مسخره نمود،هر گاه محرك او بر اين كار نيازمندى و تهى دستى او است، ما ثروت هنگفتى در اختيار او مى‏گذاريم،هر گاه طالب منصب است،ما او را فرمانرواى خود قرار مى‏دهيم،و سخن او را مى‏شنويم،و هر گاه بيمار است و نياز به معالجه و طبيب دارد،حاذقترين اطباء را براى مداواى او احضار مى‏نمائيم و...

ابو طالب رو به پيامبر نمود و گفت:بزرگان قوم تو آمده‏اند و درخواست مى‏كنند كه از عيب جوئى بتان دست‏بردارى و آنها نيز تو را رها سازند.پيامبر گرامى رو به عموى خود نمود و گفت:من از آنان چيزى نمى‏خواهم،و در ميان اين چهار پيشنهاديك سخن از من بپذيرند تا در پرتو آن بر عرب حكومت كنند،و غير عرب را پيرو خود قرار دهند. (7) در اين لحظه‏«ابو جهل‏»از جاى برخاست و گفت:ما حاضريم به ده سخن از تو گوش فرا دهيم.پيامبر فرمود:يكتا سخن من اينست كه اعتراف به يكتائى پروردگار بنمائيد (8) گفتار غير منتظره پيامبر،مانند آب سردى بود كه بر اميد داغ و گرم آنان ريخته شد. آنچنان بهت و سكوت و در عين حال ياس و نوميدى سراسر وجود آنها را فرا گرفت،كه بى‏اختيار گفتند:سيصد و شصت‏خدا را ترك گوئيم،و خداى واحدى را بپرستيم؟ (9) .

قريش،در حالى كه آتش خشم از چشم و صورت آنها مى‏باريد،از خانه بيرون رفتند،و در سرانجام كار خود در فكر فرو رفته بودند.آيات زير،در بيان همين واقعه نازل گرديده است: (10)

«آنان از اين تعجب كردند كه از نوع خود مردى به عنوان بيم ده به سوى آنها آمده است،و كافران مى‏گويند كه اين جادوگر دروغگو است.چگونه خدايان متعدد را يك خدا نمود،و اين كار بسيار شگفت‏آور است.بزرگان آنها(از مجلس)برخاستند و مى‏گفتند كه: برويد در طريق پرستش خدايان خود استقامت ورزيد و اين كار بسيار مطلوب و پسنديده است.ما چنين چيزى را از ملت ديگرى نشنيده‏ايم و اين جز تزوير چيز ديگرى نيست‏». (11)

سران قريش به تلاش خود ادامه مى‏دهند و...

بزرگان قريش كه ديدند از ديدار با ابو طالب نتيجه‏اى نگرفتند و او همچنان به حمايت قاطع و بيدريغ خود از رسول خدا(ص) ادامه مى‏دهد بنزد وليد بن مغيرة و عتبة بن ربيعه رفتند و از آنها براى مبارزه با رسول خدا(ص)و خاموش كردن نداى حق طلبانه آنحضرت چاره‏جوئى كردند و پاسخى را كه شنيدند و اقدامى را كه از طرف اينان صورت گرفت ذيلا مى‏خوانيد:

وليد بن مغيرة چه گفت:

وليد بن مغيرة(پدر خالد بن وليد)از ريش سفيدان و بزرگان قريش بود و بلكه بگفته ابن هشام سالمندترين آنها بود (12) ،كه در كارهاى مهم و دشواريهائى كه براى آنها پيش مى‏آمد قرشيان نزد او مى‏آمدند و از او براى رفع مشكل و گرفتاريها استمداد ميطلبيدند،و غالبا نيز راى او مشكل گشا بود،چنانچه در داستان تجديد بناى كعبه خوانديم كه در آغاز قريش جرئت ويران كردن كعبه را نداشتند تا او اقدام به اينكار كرد... و هنگامى هم كه ميان آنها درباره نصب حجر الاسود اختلاف پديد آمد نظريه او مورد تصويب قرار گرفت و به راى او عمل كردند و اختلاف برطرف گرديد...

و بهر صورت ابن هشام مى‏نويسد:

«قرشيان كه از ديدار با ابو طالب نتيجه‏اى نگرفتند و از سوى ديگر ايام حج نزديك ميشد و قريش نگران كار پيغمبر اكرم(ص)بودند كه با آمدن حاجيان بمكه ممكن است تبليغات آن حضرت در ايشان اثر بخشد.از اينرو بنزد وليد بن مغيرة كه مرد سالمند و بزرگى در ميان قريش بود رفتند،وليد گفت:شما مى‏دانيد كه آوازه محمد در اطراف پيچيده و اكنون نيز موسم حج نزديك شده و كاروانهائى از اعراب در اين ايام بشهر شما مى‏آيند،درباره او سخن خود را يكجهت كنيد، و همه بيك ترتيب درباره‏اش سخن بگوئيد و چنان نباشد كه هر دسته بطورى سخن گويد؟!گفتند:هر چه تو بگوئى ما همگى همان را درباره محمد خواهيم گفت.

وليد-شما سخنى را انتخاب كنيد تا من هم با شما همراهى كنم قريش-ما مى‏گوئيم:محمد كاهن است!

وليد-نه بخدا او كاهن نيست ما كاهنان را ديده‏ايم،ولى سخنان محمد بزمزمه كاهنان و اوراد آنان شباهت ندارد!

قريش-پس مى‏گوئيم:ديوانه است!

وليد-نه ديوانه هم نيست،زيرا ما ديوانگان را ديده‏ايم حركات و سخنان محمد بديوانگان نمى‏ماند!

قريش-مى‏گوئيم:شاعر است.

وليد-شاعر هم نيست زيرا ما انواع شعر را از رجز و هزج و مبسوط و غيره ديده و شنيده‏ايم ولى سخنان او شعر نيست.

قريش-پس مى‏گوئيم:ساحر است!

وليد-ساحران و سحر آنها را نيز ما ديده‏ايم و محمد ساحر هم نيست زيرا سخنان او بكار ساحران كه ريسمانى را گره مى‏زنند و سپس در آن مى‏دمند شباهت ندارد!

گفتند:پس چه بگوئيم؟

وليد گفت:

«و الله ان لقوله لحلاوة،و ان اصله لعذق و ان فرعه لجناة،و ما انتم بقائلين من هذا شيئا الا عرف انه باطل،و ان اقرب القول فيه لئن تقولوا ساحر جاء بقول هو سحر، يفرق بين المرء و ابيه و بين المرء و اخيه و بين المرء و زوجته،و بين المرء و عشيرته‏».

بخدا گفتارش با حلاوت است،و اصل و ريشه‏اش محكم و پا برجا است و ميوه آن پاكيزه و نيكو است،هر چه بگوئيد مردم ميدانند كه سخن شما بيهوده و باطل است،ولى باز هم از همه بهتر همان است كه بگوئيد:ساحر است زيرا سخنانش سحر و جادو است كه بوسيله آنها ميان پدر و پسر و برادر و زن و شوهر و فاميل و عشيره جدائى مياندازد.

قريش از نزد وليد بيرون رفته و سر راه كاروانيان نشسته و بهر كه برخورد مى‏كردند او را از تماس گرفتن با رسول خدا(ص)بر حذر داشته و از سحر و جادوى آن حضرت بيمناكش مى‏ساختند.پس خداى تعالى آيات زير را درباره وليد بن مغيرة و سخن او نازل فرمود:

ذرنى و من خلقت وحيدا،و جعلت له،مالا ممدودا و بنين شهودا و مهدت له تمهيدا ثم يطمع ان ازيد كلا انه كان لآيتنا عنيدا سارهقه صعودا انه فكر و قدر فقتل كيف قدر ثم قتل كيف قدر ثم نظر ثم عبس و بسر ثم ادبر و استكبر فقال ان هذا الا سحر يؤثر ان هذا الا قول البشر (13) .

«مرا واگذار با كسى كه او را تنها آفريدم،و برايش مالى بسيار و پسرانى گواه،قرار دادم و آماده ساختم برايش آمادگيها،سپس آرزو دارد كه زيادتر گردانم،نه چنان است او آيات ما را دشمن است زود است كه او را بعذابى سخت رسانيم،همانا او انديشيد و سنجيد،پس كشته شود كه چگونه سنجيد،سپس كشته شود چگونه سنجيد،پس بگريست‏سپس چهره درهم كشيد و روى درهم كرد آنگاه پشت كرده و كبر ورزيد،و گفت اين نيست مگر سحرى كه در رسد و نيست آن مگر گفتار بشر». و درباره قريشيان كه نزد وليد بن مغيرة آمدند نيز اين آيات نازل گشت:

كما انزلنا على المقتسمين،الذين جعلوا القرآن عضين،فوربك لنسئلنهم اجمعين، عما كانوا يعملون (14) .

«بدانسان كه فرستاديم بر قسمت كنندگان،آنانكه قرآنرا بخشهائى گردانيدند،پس بپروردگارت سوگند كه از همكيشان بپرسيم از آنچه كه انجام ميدادند».

ابو طالب كه چنان ديد قصيده معروف خود را درباره جلب محبت قريش و شخصيت‏خود در ميان ايشان سرود و در آن تذكر داده كه بهيچوجه رسولخدا صلى الله عليه و آله را بآنان تسليم نخواهد كرد،و تا پاى جان از آنحضرت دفاع خواهد كرد. و از همين قصيده است‏شعر معروف ابو طالب كه در مدح رسولخدا صلى الله عليه و آله گويد:

«و ابيض يستقي الغمام بوجهه

ثمال اليتامى عصمة للارامل (15) »

عتبة بن ربيعة نزد رسول خدا(ص)ميآيد:

عتبة بن ربيعة نيز يكى از بزرگان قريش و خردمندان ايشان بود كه در جنگ بدر به اتفاق برادرش شيبه و پسرش وليد شركت جستند و هر سه بدست‏سرداران رشيد اسلام كشته شدند(بشرحى كه در جاى خود مذكور است)و از همان سخنان و نظرات او در جنگ بدر درايت و خردمندى او در مسائل سياسى و اجتماعى بخوبى روشن ميشود.

ابن هشام مى‏نويسد:

روزى عتبة كه در انجمنى از بزرگان قريش در مسجد الحرام نشسته بود و رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز در گوشه ديگر نشسته بود قريش هم چنان از تبليغات رسولخدا صلى الله عليه و آله رنج مى‏بردند عتبة بحاضران گفت:اى گروه قريش خوبست من بنزد محمد بروم و با او صحبت كنم و پيشنهاداتى باو بدهم شايد يكى را بپذيرد و دست از سخنان خود بردارد؟حاضران سخنش را پذيرفته و او را بنزد آنحضرت فرستادند عتبة برخاست و بنزد آن حضرت آمده پيش رويش نشست آنگاه عرضكرد اى فرزند برادر (16) تو مقامت در ميان ما چنانست كه خود ميدانى چه از نظر شرافت فاميلى و چه از هت‏شخصيت نسبى،و اينك دست‏بكار بزرگى زده‏اى دو دستگى ميان مردم انداخته‏اى، بزرگانشان را بنادانى و سفاهت نسبت دهى درباره خدايان ايشان و آئينشان عيبجوئى ميكنى،پدران گذشته ايشان را بكفر و بيدينى نسبت دهى!اكنون پيشنهادهاى مرا گوش كن شايد يكى از آنها را بپذيرى و از اينكارها دست‏بازدارى؟

رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:اى عتبة پيشنهاداتت را بگو تا من گوش فرا دارم عتبه گفت:اى برادر زاده اگر منظورت از اين سخنان كه ميگوئى اندوختن ثروت و بدست آوردن مال است،ما حاضريم آنقدر براى تو مال و ثروت جمع‏آورى كنيم تا آنجا كه ثروت تو بدارائى تمامى ما بچربد!و اگر مقصودت آن است كه كسب شخصيتى كنى ما حاضريم(بدون اين سخنان)تو را بزرگ خود قرار داده و هيچكارى را بدون اذن تو انجام ندهيم!و اگر هدفت‏سلطنت و رياست است ما تو را سلطان و رئيس خود قرار مى‏دهيم،و اگر جن زده شده‏اى كه نمى‏توانى آنرا از خود دور سازى برايت طبيبى بياوريم تا تو را مداوا كند و هر چه مخارج مداواى تو شد ما از مال خود بپردازيم تا بهبودى يابى و امثال اين سخنان كلماتى گفت و پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله نيز گوش ميداد تا چون سخنش بپايان رسيد فرمود:

اى عتبه سخنت تمام شد؟گفت:آرى.

حضرت فرمود:اكنون سخن مرا بشنو!عتبة گفت:بگو.

رسول خدا صلى الله عليه و آله شروع بخواندن سوره «فصلت‏»كرد عتبة هم پنجه‏هاى خود را بر زمين نهاده و بدانها تكيه كرده و گوش ميداد،رسول خدا صلى الله عليه و آله اين سوره مباركه را هم‏چنان قرائت فرمود تا بآيه سجده رسيده سجده كرد،آنگاه برخاسته فرمود:پاسخ مرا شنيدى اكنون خود دانى!

عتبة از جا برخاست و بسوى رفقاى خويش براه افتاد، قريش از دور ديدند عتبة ميآيد نگاهى بدو كرده گفتند:

عتبه عوض شده،و آن عتبه كه رفت نيست چون نزديك شد و در انجمن ايشان نشست‏بدو گفتند:چه شد؟گفت:

من سخنى شنيدم كه بخدا سوگند تاكنون نشنيده بودم، بخدا نه شعر است،نه سحر است نه كهانت و جادوگرى است.

اى رفقاى قرشى من بشما سخنى گويم از من بشنويد:اين مرد را بحال خود واگذاريد زيرا اين سخنى كه من از او شنيدم سخن بزرگى بود و آينده مهمى دارد اكنون او را بحال خود واگذاريد تا اگر اعراب او را از بين بردند كه مقصود شما بدست ديگران انجام شده،و اگر عرب را مطيع خود ساخت‏براى شما افتخارى است،زيرا سلطنت و رياست او سلطنت‏شما است،و عزت او عزت شما است،و آن هنگام شما بوسيله او بمنصب بزرگى نائل خواهيد شد!

حاضران باو گفتند:بخدا محمد تو را با زبان خود سحر كرده!عتبة گفت:راى من اين است اكنون خود دانيد!» (17) .

مرحله جديد مبارزه رسول خدا با مشركين:

پرتو آئين مقدس اسلام روز بروز در خانه‏هاى مكه و ميان قبائل قريش شعاع بيشترى را روشن مى‏كرد و نور آن بجاهاى تازه‏اى ميافتاد،هر روزى كه مردم مكه از خواب بر ميخاستند با مرد مسلمان و يا زن مسلمان جديدى روبرو ميشدند،مشركين مكه در برابر اين موفقيتهائى كه نصيب پيغمبر اسلام ميشد مانند كلافه سردرگمى شده دست و پاى خود را گم كرده بودند، مى‏خواستند بهر وسيله شده مردم را از گرويدن باين دين باز دارند،بهر مسلمانى دست مى‏يافتند او را حبس كرده شكنجه مى‏كردند،يا اگر از اينراه نمى‏شد با مال و ثروت او را تطميع مى‏كردند.

همانگونه كه در گفتارهاى پيشين از نظرتان گذشت.

و چون از طريق ديدار با ابو طالب و نظر خواهى بزرگانى چون وليد بن مغيرة و عتبة بن ربيعة نيز نتيجه‏اى نگرفتند اينبار به فكر افتادند كه خودشان مستقيما بطور دسته جمعى با رسول خدا«ص‏» ديدار كرده و از راه مناظره و محاجه با آن بزرگوار شايد بتوانند او را محكوم ساخته،و يا حداقل يك حربه تبليغاتى جديدى عليه آنحضرت بدست آورند و بهمين منظور تصميم به اينكار گرفتند. و بالاخره روزى پس از اينكه خورشيد غروب كرده بود سران قبائل قريش مانند:عتبة بن ربيعة،ابو سفيان،نضر بن حارث،ابو البخترى(برادر ابو جهل)اسود بن مطلب،زمعة بن اسود، وليد بن مغيرة، ابو جهل،عبد الله بن امية،عاص بن وائل(پدر عمرو بن عاص)نبيه،منبه،امية بن خلف...و ديگران در پشت‏خانه كعبه گرد هم جمع شده با هم گفتند:كسى را بنزد محمد بفرستيد و او را بدينجا احضار كنيد و با او صحبت كنيد تا از اين پس اگر كارى نسبت‏باو انجام داديد معذور باشيد!

پس كسى را بنزد آنحضرت فرستاده گفتند:بزرگان قبيله تو در اينجا اجتماع كرده تا با تو سخن گويند بنزد ايشان بيا!رسول خدا صلى الله عليه و آله كه پيغام آنها را شنيد گمان كرد آنها دست از مخالفت‏با آن حضرت كشيده و فكر تازه‏اى بنظرشان رسيده است،و چون بهدايت و رشد آنان كمال علاقه را داشت و گمراهى ايشان آن حضرت را رنج ميداد از اينرو با شتاب بانجمن آنان آمده در كنار ايشان نشست،آنان بدان حضرت رو كرده گفتند:اى محمد ما تو را در اينجا احضار كرده تا با تو راه عذر را ببنديم،چون بخدا سوگند ما كسى را سراغ نداريم كه رفتارش با قوم خود مانند رفتار تو نسبت‏بما باشد:پدران ما را دشنام دهى، از دين ما عيبجوئى كنى،بخدايان ما ناسزا گوئى،بزرگان و خردمندان را بسفاهت و نادانى نسبت دهى،ميان مردم اختلاف انداخته‏اى!و خلاصه آنچه كار ناشايست‏بوده است انجام داده‏اى آيا منظورت از اين كارها چيست؟اگر اينكارها را بمنظور پيدا كردن مال و ثروتى انجام مى‏دهى ما حاضريم آن قدر مال و ثروت براى تو جمع كنيم كه داراترين ما شوى و اگر بدنبال شخصيت و رياستى مى‏گردى ما بدون آنكه اين سخنان را بگوئى تو را بزرگ خود قرار مى‏دهيم،و اگر طالب سلطنت و مقامى هستى ما تو را سلطان خويش گردانيم،و اگر جن زده شده‏اى-چون ممكن است گرفتار جن شده باشى-ما اقدام بمداواى تو كنيم تا بهبودى يابى؟!

رسول خدا صلى الله عليه و آله ساكت‏بود و چون سخنان ايشان بپايان رسيد فرمود: اينها نيست كه شما خيال مى‏كنيد،نه آمده‏ام كه مال و ثروتى از شما بگيرم،و نه مى‏خواهم شخصيتى در ميان شما كسب كنم،نه سلطنت‏بر سر شما را مى‏جويم،بلكه خداى تعالى مرا برسالت‏بسوى شما فرستاده و كتابى بر من نازل كرده، و بمن دستور داده تا شما را(از عذاب او)بترسانم و(بنعمتها و لذائذ بى‏پايان آنجهان)بشارت دهم،من نيز بدين كار اقدام كرده رسالت‏خويش را بشما ابلاغ كردم،پس اگر پذيرفتيد بهره دنيا و آخرت از آن شما است،و اگر نپذيرفتيد من در برابر شما صبر مى‏كنم تا خداوند ميان من و شما حكم كند...!

گفتند:اى محمد حال كه هيچكداميك از پيشنهادات ما را نپذيرفتى پس تو ميدانى كه در ميان شهرها جائى تنگ‏تر و بى‏آب و علف‏تر از شهر ما نيست و مردمى تنگدست‏تر از ما نيستند،اينك از آن خدائى كه تو را برسالت‏برانگيخته درخواست كن تا اينكوهها را از اطراف شهر ما دور سازد و زمين ما را مسطح كند و مانند سرزمين شام و عراق نهرها و چشمه‏ها در آن جارى سازد،و پدران گذشته ما و بالخصوص قصى بن كلاب را كه مرد بزرگ راستگوئى بود زنده سازد تا ما از آنها بپرسيم:آيا سخنان تو حق است‏يا باطل؟پس اگر آنچه ما گفتيم انجام دادى و آنان را زنده كردى و تصديق تو را كردند ما نيز تو را تصديق خواهيم كرد و مى‏دانيم كه مقام و منزلت تو در نزد خدا زياد است،و چنانكه مى‏گوئى تو را برسالت‏برانگيخته؟!

رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:من برانگيخته نشده‏ام تا كارهائى كه شما مى‏گوئيد انجام دهم بلكه من مامورم تا آنچه خدا بمن دستور داده بشما ابلاغ كنم پس اگر پذيرفتيد بهره دنيا و آخرت از آن شما است و گرنه صبر مى‏كنم تا خدا ميان من و شما حكم كند!

گفتند:پس از پروردگار خويش بخواه تا فرشته‏اى بهمراه تو بفرستد كه گفته‏هاى تو را تصديق كند و ما را از تو باز دارد،و نيز از او بخواه براى تو باغها و قصرها و گنجهائى از طلا و نقره قرار دهد تا از تلاش روزى آسوده خاطر شوى و مانند ما براى امرار معاش باين طرف و آنطرف نروى؟در اينصورت ما مى‏دانيم كه تو فرستاده خداوند هستى و نزد او فضيلت و منزلتى دارى!

پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود:من چنين چيزى از خدا درخواست نمى‏كنم و براى امثال اينها مبعوث نشده‏ام،ولى مبعوث گشته‏ام تا شما را(از عذاب) ترسانده و(بنعمتهاى ابدى) مژده دهم،(و همان است كه گفتم:)اگر پذيرفتيد بهره دنيا و آخرت از آن شما است...و گرنه صبر مى‏كنم تا خدا ميان من و شما حكم كند!

گفتند:پس پاره‏هائى از آسمان را بر ما فرود آر،چنانچه تو پندارى كه اگر خدا بخواهد اينكار را خواهد كرد چون تا تو اينكار را نكنى ما بتو ايمان نخواهيم آورد!رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:اينكار با خدا است،اگر خواهد نسبت‏بشما انجام خواهد داد.

گفتند:اى محمد آيا خداى تو نمى‏دانست كه ما چنين انجمنى خواهيم كرد و چنين درخواستهائى از تو خواهيم نمود، پس چرا قبلا اين جريان را بتو اطلاع نداد و پاسخ سخنان ما را بتو نياموخت،تا ما بدين ترتيب گفتار تو را بپذيريم زيرا ما با اين گفتارهاى تو سخنت را نمى‏پذيريم.اى محمد ما شنيده‏ايم تو از مردى كه در شهر يمامة است و نامش رحمان است تعليم مى‏گيرى،و بخدا سوگند ما هرگز به رحمان ايمان نخواهيم آورد.

اى محمد ما راه عذر را بر تو بستيم و بخدا رهايت نخواهيم كرد تا اينكه يا تو را بهلاكت رسانيم يا تو ما را هلاك كنى يكى از آنها گفت:ما فرشتگان را كه دختران خدا هستند مى‏پرستيم!

ديگرى گفت:ما بتو ايمان نياوريم تا خدا و فرشتگان را رو در روى براى ما بياورى!» (18) .

سخن قريش بپايان رسيد و رسول خدا صلى الله عليه و آله از آن مجلس برخاست.عبد الله بن ابى امية كه عمه‏زاده رسول خدا صلى الله عليه و آله و مادرش عاتكه دختر عبد المطلب بود بدنبال آن حضرت برخاسته گفت:اى محمد!اين جماعت پيشنهاداتى بتو كردند و هيچكدام را نپذيرفتى،سپس درخواستهائى كردند تا مقام و منزلت تو را در پيش خدا بدانند و در نتيجه بتو ايمان آورند آنها را هم انجام ندادى،مجددا درخواست كردند براى خودت از خدا چيزى بخواه تا بدينوسيله برترى و فضيلت تو بر آنها معلوم گردد آنرا هم انجام ندادى،پس از همه اينها از تو خواستند تا برخى از آن عذابى كه آنان را از آن ميترساندى برايشان فرود آرى،اينكار را هم نكردى... عبد الله بن ابى اميه دنباله سخنان خود را ادامه داده گفت:بخدا من هرگز بتو ايمان نخواهم آورد تا نردبانى بگذارى و بآسمان بالا روى سپس با چهار فرشته از آنجا باز گردى و آن فرشتگان گواهى دهند كه تو راست مى‏گوئى،و بخدا اگر اينكار را هم انجام دهى من گمان ندارم بتو ايمان آورم!

ولى بد نيست‏بدانيد كه با همه اين احوال اين عبد الله بن ابى امية قبل از فتح مكه به رسول خدا ايمان آورده و مسلمان شد چنانچه در جاى خود ذكر خواهد شد.

پى‏نوشت‏ها:

1. نام و خصوصيات اين افراد را ابن هشام در سيره خود آورده است.

2. يا ابا طالب ان ابن اخيك قد سب آلهتنا و عاب ديننا و سفه احلامنا و ضلل آبائنا، فاما ان تكفه عنا و اما ان تخلى بيننا و بينه-«سيره ابن هشام‏»ج 1/265.

3. يا ابا طالب ان لك سنا و شرفا و انا قد استنهيناك ان تنهى ابن اخيك فلم تفعل و انا و الله لا نصبر على هذا من شتم آلهتنا و آباءنا و سفه احلامنا حتى تكفه عنا او ننازله و اياك في ذلك حتى يهلك احد الفريقين.

4. و الله يا عماه لو وضعوا الشمس في يمينى و القمر في شمالى على ان اترك هذا الامر حتى يظهره الله او اهلك فيه ما تركته.

5. «سيره ابن هشام‏»،ج 1/265-266.

6. لبس ما تسوموننى،اتعطونى ابنكم اغذوه لكم و اعطيكم ابنى تقتلونه؟«تاريخ طبرى‏»،ج 2/67-68 و«سيره ابن هشام‏»،ج 1/266-267.

7. يعطوني كلمة يملكون بها العرب و يدين لهم بها غير العرب.

8. تشهدون:ان لا اله الا الله.

9. ندع ثلاث ماة و ستين الها و نعبد الها واحدا؟.

10. «تاريخ طبرى‏»،ج 2/66-67،«سيره ابن هشام‏»،ج 1/295-296.

11. و عجبوا ان جائهم منذر منهم و قال الكافرون هذا ساحر كذاب،اجعل الآلهة الها واحدا ان هذا لشى‏ء عجاب،و انطلق الملا منهم ان امشوا و اصبروا على آلهتكم ان هذا لشى‏ء يراد،ما سمعنا بهذا في الملة الآخرة ان هذا الا اختلاق-سوره ص/4-7.

12. سيره ابن هشام ج 1 ص 267-268.

13. سيره ابن هشام ج 1 ص 197.

14. سوره مدثر آيات 11-25.

15. سوره حجر آيات 90-93.

16. سيره ابن هشام ج 1 ص 270-271.

17. چون عتبه فرزند ربيعه بن عبد شمس بن عبد مناف بود و نسبش در عبد مناف به نسب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مى‏رسيد از اين رو آن حضرت را برادر زاده خطاب مى‏كند.

18. سيره ابن هشام ج 1 ص 293.

[ بازگشت ]




چند رسانه ای    نرم افزار    انجمن ها    مراکز    دیگر پایگاهها    ارتباط با ما