موضع‏گيرى قريش در اين دوران - Maghaleh
 
 
 












 

 

موضع‏گيرى قريش در اين دوران

كتاب: فروغ ابديت، ج 1، ص 321

نويسنده: جعفر سبحانى

سران قريش،براى مبارزه با آئين يكتا پرستى صفوف خود را منظم كرده بودند.در آغاز كار مى‏خواستند پيامبر را از طريق تطميع و نويد مال و رياست،از هدف خود منصرف سازند،ولى نتيجه‏اى نگرفتند و با جمله معروف آن مرد مجاهد:«به خدا قسم هر گاه آفتاب را در دست راستم و ماه را در دست ديگرم قرار دهيد(يعنى سراسر جهان را در اختيار من بگذاريد)از اين كار دست‏بر نخواهم داشت‏»روبرو گرديدند.سپس به تهديد و تحقير و آزار كسان و ياران او برخاستند و لحظه‏اى از آزار او و يارانش آرام نگرفتند،ولى شهامت و استقامت او و ياران با اخلاص وى سبب شد در اين جبهه پيروز گردند.حتى پايدارى خود را در آئين اسلام به قيمت ترك خانه و وطن خريده و به وسيله هجرت خود به سوى خاك‏«حبشه‏»در گسترش آن كوشيدند،ولى هنوز برنامه‏هاى سران قريش براى ريشه كن ساختن درخت توحيد،پايان نپذيرفته بود،بلكه اين بار خواستند حربه برنده‏ترى را به كار ببرند.

اين حربه،همان حربه تبليغ بر ضد محمد«ص‏»بود.زيرا درست است كه آزار و تعدى به حقوق، گروهى را كه در مكه زندگى مى‏نمودند،از گرايش به اسلام باز مى‏داشت،اما زائران خانه خدا كه در ماههاى حرام به مكه مى‏آمدند،و در محيط امن و آرامى با پيامبر تماس مى‏گرفتند تحت تاثير تبليغات پيامبر قرار مى‏گرفتند.و اگر هم به آئين او ايمان نمى‏آوردند،لااقل در آئين خود(بت‏پرستى)متزلزل مى‏شدند و پس از بازگشت‏به زادگاههاى خود حامل پيام اسلام بودند و از ظهور پيامبر گزارش مى‏دادند.و از اين طريق نام پيامبر اسلام و آئين جديد را به تمام نقاط عربستان مى‏رسانيدند. و اين خود ضربت‏شكننده‏اى بر بت پرستى محسوب مى‏شد و عامل مؤثرى براى گسترش آئين توحيد به شمار مى‏رفت.

سران قريش،برنامه تخريبى ديگرى را آغاز كردند و خواستند از اين طريق از انتشار آئين وى جلوگيرى به عمل آورند و تماس جامعه عرب را با او قطع كنند.

اكنون ريز برنامه تخريبى آنان را از نظر خوانندگان مى‏گذرانيم.اينك بيان اين بخش:

1-تهمتهاى ناروا

شخصيت اشخاص را مى‏توان از زير نقاب فحشها و تهمتها و ناسزاهاى دشمن ارزيابى نمود.دشمن پيوسته براى گمراه كردن مردم مى‏كوشد تا حريف را به نوعى متهم سازد تا بتواند با نشر اكاذيب و پخش مطالب دروغ و بى‏اساس خود،آبروى طرف را بريزد و يا لااقل تا آنجا كه مى‏تواند از آبرو و حيثيت او بكاهد.دشمن دانا مى‏كوشد نسبتهائى به رقيب خود بدهد كه لااقل يك طبقه مخصوص آن را باور كرده و يا در صدق و كذب آن ترديد كنند و نسبتهائى كه هرگز به طرف نمى‏چسبد و سنخيتى با روحيات و افعال مشهور و روشن او ارتباط ندارد به او نمى‏دهد،زيرا در اين صورت نتيجه معكوس مى‏گيرد.

در اين نقطه،مورخ محقق،مى‏تواند از پشت اين دروغها و تهمتها قيافه واقعى طرف را بخواند و موقعيت اجتماعى و روحيات او را ولو از ديدگاه دشمن،به دست آورد.زيرا دشمن بى‏باك و نترس،در نثار تهمت كه به نفع او تمام شود كوتاهى نخواهد كرد و از حربه برنده تبليغ،تا آنجا كه فكر و درايت و موقعيت‏شناسى او اجازه دهد حداكثر استفاده را خواهد نمود.پس اگر هيچ گونه نسبت ناروائى به او ندهد،از اين لحاظ است كه دامن وى از آن نسبتها پيراسته بوده و جامعه خريدارآن نبوده است.

صفحات تاريخ اسلام را ورق مى‏زنيم،مى‏بينيم كه قريش با آن عداوت و كينه توزى فوق العاده‏اى كه داشتند و مى‏خواستند به هر قيمتى شده،نظام نوبنياد اسلام را فرو ريزند،و از شخصيت مقام آورنده آن بكاهند.با اين حال،نتوانستند كاملا از اين حربه استفاده كنند.با خود فكر كردند چه بگويند؟آيا او را به خيانت مالى متهم سازند در حالى كه هم اكنون ثروت گروهى از خود آنها در خانه او است،و زندگى شرافتمندانه چهل ساله او در نظر همه او را امين جلوه داده است.آيا او را به شهوترانى متهم سازند؟چگونه اين سخن را به زبان آرند،با اينكه او دوران جوانى خود را،با يك زن نسبتا مسن آغاز كرد و تا آن روز كه جلسه مشورتى قريش براى تبليغ بر ضد او تشكيل گرديد،نيز با همان همسر بسر مى‏برد.بالاخره فكر كردند كه چه بگويند كه به محمد بچسبد،كه لااقل مردم يك درصد احتمال صدق آن را بدهند؟!آخر الامر، سران‏«دار الندوة‏»در كيفيت‏بهره‏بردارى از اين حربه متحير مانده،مصمم شدند كه اين مطلب را در پيشگاه يكى از صناديد قريش مطرح كنند و نظر او را در اين باره مورد اجرا قرار دهند.مجلس منعقد گرديد،وليد رو به قريش كرد و گفت:روزهاى‏«حج‏»نزديك است،و سيل جمعيت در اين روزها به منظور اداى فرائض و مراسم‏«حج‏»در اين شهر گرد مى‏آيند، و«محمد»از آزادى موسم حج استفاده نموده و دست‏به تبليغ آئين خود مى‏زند،چه بهتر سران قريش نظر نهائى خود را درباره او و آئين جديدش ابراز نموده و همگى درباره او يك نظر بدهند زيرا اختلاف خود آنها،باعث مى‏شود كه گفتار آنان بى‏اثر گردد.

حكيم عرب در فكر فرو رفت و گفت چه بگوئيم؟يكى گفت:او را«كاهن‏»بگوئيم.وى نظر گوينده را نپسنديد و گفت:آنچه‏«محمد»مى‏گويد،مانند سخنان كاهنان (1) نيست.ديگرى پيشنهاد كرد كه او را ديوانه بخوانند،اين نظر نيزاز طرف وليد رد شد و گفت:هرگز نشانه ديوانگى در او ديده نمى‏شود.پس از سخنان زياد،به اتفاق آراء تصويب كردند كه او را«ساحر»(جادوگر)بخوانند.زيرا وى سحر بيان دارد و گواه آن اين است كه به وسيله قرآن خود،ميان مكيان كه در اتفاق و اتحاد ضرب المثل بودند سنگ تفرقه افكنده و اتفاق آنها را بهم زده است. (2)

مفسران،در تفسير سوره‏«مدثر»،اين مطلب را طور ديگرى نيز نقل نموده‏اند و گفته‏اند: هنگامى كه وليد،آياتى چند از سوره‏«فصلت‏»از پيامبر شنيد،سخت تحت تاثير قرار گرفت و مو بر بدنش راست‏شد.راه خانه را در پيش گرفت و ديگر از خانه بيرون نيامد. قريش او را به باد مسخره گرفته و گفتند:«وليد»،به آئين‏«محمد»گرويده است.آنان،به طور دستجمعى به سوى خانه او روانه شدند و از او،حقيقت قرآن محمد را خواستار شدند. هر كدام از حضار يكى از مطالب ياد شده را پيشنهاد مى‏كرد و او رد مى‏نمود. سرانجام راى داد كه او را بر اثر تفرقه‏اى كه ميان آنها افكنده،«ساحر»بخوانيد و بگوئيد:وى جادوى بيان دارد!

مفسران معتقدند كه آيات ياد شده در زير،در حق او نازل گرديده است:« ذرني و من خلقت وحيدا و جعلت له مالا ممدودا »...تا آيه 50 از سوره‏«مدثر»:«مرا با آنكه تنها آفريده‏ام و فرزندان و مالى دامنه‏دار به او داده‏ام وابگذار،او درباره قرآن بينديشيد و حساب كرد،مرده باد،چگونه حساب كرد باز كشته باد چگونه حساب كرد نظر كرد و عبوس شد و چهره درهم كشيد و گفت اين جادوئى است كه نقل مى‏كند». (3)

پافشارى در نسبت جنون

از مسلمات تاريخ است كه پيامبر اسلام،از آغاز جوانى در ميان مردم به درست‏كارى و راستگوئى و...معروف بوده است.حتى دشمنان آن حضرت،در برابر اخلاق فاضله او بى‏اختيار سر تسليم و انقياد فرود مى‏آوردند.يكى از صفات برجسته او اين بود كه تمام مردم،او را راستگو صادق و امين مى‏خواندند.حتى مشركان تا ده سال پس از دعوت علنى،اموال ذى قيمت‏خود را پيش او به عنوان وديعت گذاشته بودند. چون دعوت آن حضرت بر معاندان سخت و گران آمد،همت و مساعى خود را بر اين گماشتند كه مردم را به وسيله پاره‏اى از نسبتها كه با آن مى‏توان كاملا اذهان را آلوده كرد از او برگردانند.چون مى‏دانستند كه نسبتهاى ديگر در افكار مشركان بى‏نظر و ساده تاثيرى نخواهد بخشيد.از اينرو،ناگزير شدند كه در تكذيب دعوت آن حضرت بگويند كه منشا دعاوى او،خيالات و افكار جنون آميزى است كه منافات با صفات زهد و درستكارى او نداشته باشد و در اشاعه اين نسبت رياكارانه رنگها ساخته و نيرنگها پرداختند.

از فرط رياكارى،موقع تهمت زدن قيافه پاكدامنى به خود گرفته،مطلب را به صورت شك و ترديد اظهار مى‏كردند و مى‏گفتند كه:« افترى على الله كذبا ام به جنة : (4) به خدا افتراء بسته و يا جنون دامن‏گير او شده است‏».اين همان شيوه شيطانى است كه دشمنان حقيقت،پيوسته در موقع تكذيب شخصيت‏هاى بزرگ و مصلح اجتماع به كار مى‏برند،و قرآن نيز خبر مى‏دهد كه اين شيوه نكوهيده،مخصوص افراد عصر رسالت نيست.بلكه معاندان عصرهاى گذشته نيز،در تكذيب پيامبران الهى همين حربه را به كار مى‏بردند.چنانكه مى‏فرمايد:«همچنين بر امتهاى پيشين،هيچ پيامبرى برانگيخته نشد مگر اينكه گفتند جادوگر يا ديوانه است،آيا يكديگر را به گفتن اين سخن سفارش كرده بودند(نه)بلكه آنها گروهى سركشند». (5)

اناجيل كنونى نيز تذكر مى‏دهند وقتى كه حضرت مسيح،يهود را پند داد،گفتند:در او شيطان است و هذيان مى‏گويد چرا به حرفهاى او گوش مى‏دهيد؟(انجيل يوحنا-باب 10 فقره 20 و باب-7،فقره 48 و 52) (6) به طور مسلم،هر گاه‏«قريش‏»مى‏توانستند غير اين تهمتها،تهمت ديگرى بزنند،هرگز خوددارى نمى‏كردند.ولى زندگانى پرافتخار چهل و چند ساله پيامبر،آنان را از بستن پيرايه‏هاى ديگر باز مى‏داشت.آنان حاضر بودند حتى از كوچكترين جريان بر ضد او استفاده كنند.مثلا گاهى پيامبر در نزديكى‏«مروه‏»، كنار يك غلام مسيحى به نام‏«جبر»مى‏نشست.دشمنان عصر رسالت از اين پيش آمد،فورا بهره‏بردارى نموده و گفتند كه اين غلام مسيحى است كه قرآن را به محمد مى‏آموزد، قرآن به گفتار بى‏اساس آنها چنين پاسخ مى‏دهد:

«ما مى‏دانيم كه آنها مى‏گويند كه بشرى قرآن را به او مى‏آموزد،ولى زبان كسى كه به او اشاره مى‏كنند،عجمى است و اين(قرآن)زبان عربى روشن است‏». (7)

وحى نفسى، تصعيد يافته تهمت جنون است

يكى از تلاشهاى گروههاى الحادى براى توجيه وحى در پيامبران،خصوصا درباره پيامبر اسلام،موضوع وحى نفسى و القاء ضمير ناخودآگاه است.

اين گروه به عللى به خود اجازه نمى‏دهند كه پيامبر را يك فرد دروغگو و خلافكار معرفى كنند،زيرا رفتار و گفتار او،روشنگر ايمان او به صدق گفتار خويش مى‏باشد.از اين جهت معتقدند كه او به راستى يقين داشت كه برانگيخته خدا است و تعاليم او نيز از ناحيه او مى‏باشد،ولى ايمان و اعتقاد او را از راه ديگر توجيه مى‏كنند كه‏«وحى‏»،همان صداى روح محمد بود.زيرا سالها تفكر و اشباع شدن روح از يك انديشه، مستلزم آن است كه آن انديشه به صورت واقع درآيد و در جان كسى كه پيوسته در امرى و انديشه‏اى فرو رفته است چنين صدائى طنين افكند،و فرشته صورت ضمير ناخودآگاه آرزوى نهفته در اعماق وجود او بوده است.ولى بايد توجه داشته باشيم كه اين توجيه نيز تازگى ندارد و مشركان عهد رسالت،وحى محمدى را از همين طريق نيز توجيه مى‏كردند و مى‏گفتند:

«بل قالوا اضغاث احلام بل افتراه (8) :

آنچه مى‏گويد افكار پريشانى است كه زائيده خيال او مى‏باشد».

آنان قرآن را يك رشته افكار نامنظم دانسته كه بى‏اختيار بر مغز او راه پيدا مى‏كند،و او را در آفريدن اين مطالب عامد و مختار نمى‏انديشيدند.هر چند برخى از اين مرحله گام فراتر نهاده او را به دروغ نيز متهم مى‏كردند.

قرآن مجيد،در سوره‏«و النجم‏»كه موضوع وحى محمدى در آنجا مطرح گرديده و پرده از روى حقيقت وحى برداشته است،بگونه‏اى به رد اين نظر پرداخته است و اشاره كرده است كه گروهى قرآن و ادعاى پيامبر را زائيده خيال او دانسته و مى‏گويند كه:او خيال مى‏كند كه وحى بر او نازل مى‏گردد و يا فرشته‏اى را مى‏بيند.در حالى كه چنين چيزى جز در محيط خيال او،در جاى ديگر وجود ندارد.

قرآن در اين سوره كه آيات آن از يك نظم و انسجام بس بديعى برخوردار است و بيانگر روحانيت مرديست كه در مواقع خاصى در هاله‏اى از موهبت معنوى خدا قرار مى‏گيرد،به رد اين نظر چنين پرداخته است:

«و النجم اذا هوى 1 ما ضل صاحبكم و ما غوى 2 و ما ينطق عن الهوى 3 ان هو الا وحي يوحى 4 علمه شديد القوى 5 ذو مرة فاستوى 6 و هو بالافق الاعلى 7 ثم دنا فتدلى 8 فكان قاب قوسين او ادنى 9 فاوحى الى عبده ما اوحى 10 ما كذب الفؤاد ما راى 11 افتمارونه على ما يرى 12 و لقد رآه نزلة اخرى 13 عند سدرة المنتهى 14 عندها جنة الماوى 15 اذ يغشى السدرة ما يغشى 16 ما زاغ البصر و ما طغى 17 لقد راى من آيات ربه الكبرى 18 ».

سوگند به ستاره هنگامى كه آهنگ غروب كرد،رفيق شما گمراه نشده و بيراهه نرفته است، او هرگز از روى هوى و هوس دهان به سخن نگشوده است،آنچه مى‏گويد،وحى و سروش غيبى است كه در اختيار او گذارده شده است،موجود نيرومندى(فرشته وحى)به او تعليم كرده است،اين معلم قدرتمند كه در افق بالا قد برافراشت(و براى او نمايان گرديد) سپس نزديك شد و در ميان زمين و آسمان آويزان گرديد و به قدرى نزديك شد كه به اندازه دو ميدان تير يا دو سر كمان يا از آن هم كمتر و نزديك‏تر،اين معلم به بنده او(خدا) وحى كرد آنچه بايد برساند (9) دل آنچه را ديد دروغ نديد،آيا با او به مجادله برمى‏خيزيد،او يكبار ديگر او(فرشته وحى)را نيز ديده است،نزد«سدرة المنتهى‏»،نزد او است‏«جنة الماوى‏»هنگامى كه سدره را پوشانيد ديده منحرف نگرديد و از قوانين رويت طغيان نكرد او از آيات بزرگ خداوند ديد آنچه را ديد.

قرآن در اين آيات نظريه وحى نفسى را و اينكه قرآن زائيده تخيل او است،به سختى محكوم مى‏كند،و طرفداران اين نظريه را افراد مجادله‏گر مى‏انديشد و مى‏رساند كه نه قلب و دل او اشتباه كرده است و نه بصر و ديده او،و در هر دو نقطه رؤيت‏به معنى واقعى انجام گرفته است.چنانكه مى‏فرمايد:

1-«ما كذب الفؤاد ما راى‏»:

دل آنچه ديده است،دروغ نديده و اشتباه نكرده است.

2-«ما زاغ البصر و ما طغى‏»:

ديده منحرف نگرديده و از اصول ابصار طغيان نكرده است و همگى صد در صد حقيقى و واقعى بوده است،نه رؤيائى و خيالى.

بنابراين،وحى نفسى و يا القاء شعور باطنى و...اصطلاح جديدى است،روى يك انديشه جاهلى كه در ميان اعراب،نسبت‏به وحى وجود داشته است.

وحى نفسى، پوششى است‏بر جنون

عرب جاهلى در عين اين كه وحى الهى را به صورتهاى ديگر نيز توجيه مى‏كرد و پيامبر را مفترى و دروغگو،و يا ساحر و جادوگر معرفى مى‏كرد،ولى اصرار داشت كه پيامبر را مجنون و ديوانه و كاهن نيز،معرفى نمايد.

مجنون،در اصطلاح آنان،همان جن زده بوده كه بر اثر تصرف جن،مشاعر خود را از دست مى‏دهد و پرت و پلا مى‏گويد.

كاهن،غيب‏گوئى بود كه رابطه‏اى با يكى از جن‏ها داشت و او را از اوضاع و احوال آگاه ساخت.

سرانجام سخنان يك مجنون و ديوانه و يا كاهن و غيب‏گو مربوط به شخص او نيست،بلكه القائى است از جانب جن كه بر ذهن و زبان او جارى مى‏سازد،هر چند خود او متوجه نگردد.

عرب جاهلى بر اثر دورى از علم و دانش،بر اثر دورى از فريب كارى و ديپلماسى غرب، آنچه را در دل داشت،عارى و برهنه مى‏گفت و رو يا روى پيامبر مى‏ايستاد مى‏گفت:

«و قالوا يا ايها الذي نزل عليه الذكر انك لمجنون : (10)

اى كسى كه قرآن بر او نازل گرديده است تو ديوانه‏اى‏».

اين اتهام،اختصاص به پيامبر نداشت،بلكه به گواهى تاريخ بشريت،پيوسته گروه اصلاح‏گر را،افراد جاهل و مجنون و ديوانه مى‏خواندند و انتخاب اين نسبت‏براى اين است كه مردم را از دور آنان پراكنده سازند تا به سخنان او گوش فرا ندهند.در قرآن مجيد اين نسبت درباره پيامبر،در سوره‏هاى:حجر آيه 6،سباء آيه 8،صافات آيه 36،دخان آيه 14،طور آيه 29،قلم آيه 2 و تكوير آيه 22 وارد شده است.

2- انديشه مقابله با قرآن

حربه زنگ‏زده تهمت،بر پيامبر چندان كارگر نشد،زيرا مردم با كمال فراست و درايت احساس مى‏كردند كه قرآن جذبه روحى غريبى دارد،و هرگز سخنى به آن شيرينى نشنيده بودند.سخنان او چنان عميق و ريشه‏دار بود كه بر دل مى‏نشست.از اين جهت،چون از اتهام پيامبر سودى نبردند،به فكر نقشه كودكانه‏اى افتادند،تصور كردند كه با اجراء آن مى‏توانند توجه و اقبال مردم را از او سلب نمايند.

«نضر بن حارث‏»،از افراد هوشمند و زيرك و كاردان‏«قريش‏»بود،كه پاسى از عمر خود را در«حيره‏»و«عراق‏»گذرانده بود.از وضع شاهان ايران و دلاوران آن سامان، مانند«رستم‏»و«اسفنديار»و عقايد ايرانيان درباره خير و شر،اطلاعاتى داشت.قريش او را براى مبارزه با پيامبر برگزيدند.آنان چنين تصويب كردند كه نضر بن حارث، با معركه‏گيرى در كوچه و بازار و نقل داستانهاى ايرانيان و سرگذشت‏شاهان آنان، قلوب مردم را از استماع سخنان پيامبر به خود جلب كند.او براى اينكه از مقام آن حضرت بكاهد،و سخنان قرآن را بى‏ارزش جلوه دهد،مرتب مى‏گفت:«مردم سخنان من با گفته‏هاى‏«محمد»چه فرق دارد؟او داستان گروهى را براى شما مى‏خواند،كه گرفتار قهر و خشم الهى شدند،من هم سرگذشت عده‏اى را تشريح مى‏كنم كه غرق نعمت‏بودند و ساليان درازى است كه در روى زمين حكومت مى‏كنند».

اين نقشه به قدرى احمقانه بود،كه چند روز،بيشتر ادامه پيدا نكرد و خود«قريش‏»،از شنيدن سخنان او خسته شده از دور او پراكنده شدند.

آياتى در اين باره نازل گرديده است كه فقط به ترجمه يكى از آنها مى‏پردازيم:

«گفتند اينها داستانهاى گذشتگان است كه وى آنها را نوشته است و صبح و شام به او القاء مى‏كنند،بگو آنكه در آسمانها و زمين داناى راز است،اين را نازل كرده كه وى آمرزنده و رحيم است‏». (11)

پا فشارى در ايمان‏«قريش‏»

پيشواى مسلمانان به خوبى مى‏دانست كه بت پرستى بسيارى از مردم،جنبه تقليدى و پيروى از سران قبيله مى‏باشد،و ريشه محكمى در دل آنها وجود ندارد.هر گاه انقلابى در ميان سران پديد آيد و موفق گردد كه يكى دو نفر را با خود هم آهنگ سازد،بسيارى از مشكلات را حل خواهد نمود.از اينرو،اصرار زيادى در گرايش‏«وليد بن مغيره‏»كه بعدها فرزند او«خالد بن وليد»،از سران لشكر و كشور گشايان مسلمانان گرديد،داشت.زيرا او كهنسال‏ترين و با نفوذترين شخصى بود كه در ميان‏«قريش‏»،عظمت و فرمان روائى داشت. او را حكيم عرب مى‏خواندند،و نظرش را در موارد اختلاف محترم مى‏شمردند.

روزى پيامبر در فرصت مناسبى با او سخن مى‏گفت.درست همان موقع‏«ابن ام مكتوم‏»كه مردى نابينا بود،حضور پيامبر رسيد و تقاضا كرد كه مقدارى قرآن بر او بخواند،و در تقاضاى خود زياد اصرار نمود.اين مطلب بر پيامبر سخت گران آمد،زيرا معلوم نبود كه چنين فرصتى بار ديگر بدست آورده و بتواند در محيط آرامى،با حكيم عرب سخن بگويد.روى اين جهت،از«ابن ام مكتوم‏»روى برگردانيد و چهره در هم كشيد و او را ترك گفت.

اين جريان گذشت،ولى پيامبر در اين وضع فكر مى‏كرد كه 14،آيه زير كه در آغاز سوره‏«عبس‏»قرار گرفته‏اند،نازل گرديد.اينك ترجمه بخشى از آنها:

«چهره در هم كشيد،و پشت‏بگردانيد،كه چرا مرد نابينائى نزد وى آمد.تو چه مى‏دانى شايد قلب او با پذيرفتن اسلام پاك گردد و تذكر به او سود دهد؟اما آنكه بى‏نيازى نشان مى‏دهد تو به او اقبال مى‏كنى،با آن كه اگر اسلام نپذيرد بر تو گناهى نيست.اما آنكه شتابان نزد تو آمده و مى‏ترسد،تو از او غفلت‏مى‏ورزى.چنين مكن،كه اين قرآن تذكاريست هر كه خواهد آن را ياد گيرد!!...» (12)

بزرگان و محققان شيعه،اين قطعه تاريخى را بى‏پايه مى‏دانند،و آن را از خلق عظيم پيامبر دور مى‏شمارند و مى‏گويند كه در خود آيات،گواهى بر اين نيست كه كسى كه چهره در هم كشيد و روى برتافت،شخص پيامبر بوده است.

از امام صادق نقل شده كه مقصود يك نفر از بنى اميه است،هنگامى كه‏«ام مكتوم‏»حضور پيامبر رسيد.او از ام مكتوم تنفر جست،و اين آيات در توبيخ وى وارد شده است. (13)

3-شنيدن قرآن را تحريم كردند!

برنامه وسيع و دامنه‏دارى كه بت‏پرستان مكه،براى مبارزه و جلوگيرى از نفوذ آئين يكتاپرستى طرح كرده بودند،يكى پس از ديگرى به مورد اجرا گذارده مى‏شد.ولى در اين مبارزه چندان موفق نبودند و نقشه‏هاى آنها يكى پس از ديگرى،نقش بر آب مى‏گشت.

دورانى بر ضد پيامبر«ص‏»تبليغ كردند،ولى هيچ گاه با موفقيت كامل روبرو نبودند و«پيامبر»را در راه خود پايدارتر يافته و مى‏ديدند كه روز بروز آئين يكتاپرستى در حال گسترش است.

سران‏«قريش‏»،تصميم گرفتند كه مردم را از استماع قرآن باز دارند.براى اينكه نقشه آنها كاملا جامه عمل به خود بپوشد،جاسوسانى در تمام نقاط‏«مكه‏»گماردند تا زائران خانه خدا و بازرگانان را كه به منظور داد و ستد وارد مكه مى‏شدند،از تماس با محمد باز دارند و بهر طريقى ممكن باشد از شنيدن قرآن‏جلوگيرى كنند.سخنگوى جمعيت، اعلاميه‏اى كه قرآن مضمون آن را نقل مى‏كند،در ميان مكيان منتشر نمود:

«گروه كافران گفتند كه به اين قرآن گوش ندهيد و هنگام قرائت آن جنجال كنيد شايد پيروز شويد». (14)

برنده‏ترين حربه پيامبر كه رعب و ترس عجيبى در دل دشمنان افكنده بود، همان‏«قرآن‏»بود.سران قريش مى‏ديدند چه بسا افرادى كه از سرسخت‏ترين دشمنان پيامبر بودند،و به منظور استهزاء و آزار به ملاقات او مى‏رفتند،همين كه آياتى چند به گوش آنها مى‏رسيد عنان اختيار را از كف داده،و از همان لحظه طرفدار جدى او مى‏شدند. براى پيش گيرى از اين نوع حادثه‏ها،تصميم گرفتند،كه اتباع و هواداران خود را از استماع آيات الهى منع كرده،و سخن گفتن با محمد را تحريم كنند.

قانونگزاران قانون شكن!

همان گروهى كه با كمال سرسختى مردم را از شنيدن قرآن‏«محمد»باز مى‏داشتند،و هر كس را كه از مضمون آن اعلاميه،تخلف مى‏كرد مجرم مى‏شمردند،پس از چند روز در شمار قانون‏شكنان قرار گرفته،و قانونى را كه خودشان تصويب كرده بودند،عملا در پنهانى مى‏شكستند!.

ابو سفيان،ابو جهل و اخنس بن شريق،يك شب بدون اطلاع يكديگر از خانه‏هاى خود بيرون آمده،و راه خانه پيامبر را پيش گرفتند،و هر كدام در گوشه‏اى پنهان شدند.هدف آنها اين بود كه قرآن‏«محمد»را كه شبها در نماز خود با آهنگ دلنشين مى‏خواند بشنوند.هر سه نفر بدون اطلاع از وضع يكديگر تا صبح در آنجا ماندند،و قرآن را استماع كردند و سپيده دم مجبور شدند،كه به سوى خانه‏هاى خود بازگردند.هر سه نفر در نيمه راه به هم رسيدند و يكديگر را سرزنش كردند،و گفتند كه هر گاه افراد ساده لوح از وضع كار ما آگاه گردند،درباره ماچه مى‏گويند؟

شب دوم نيز جريان به همين وضع تكرار گرديد.گوئى يك جاذبه و كشش درونى آنان را به سوى خانه‏«پيامبر اسلام‏»مى‏كشانيد.موقع مراجعت،باز هر سه نفر به هم رسيدند و سرزنشها را از سر گرفتند،و تصميم گرفتند كه اين عمل را تكرار نكنند.ولى جذبه قرآن‏«پيامبر»،براى بار سوم باعث‏شد كه هر سه نفر مجددا بدون اطلاع ديگرى،در اطراف خانه پيامبر جاى گرفتند،و تا صبح قرآن او را استماع نمودند.هر لحظه،بيم آنها زيادتر گشت و با خود مى‏گفتند كه:هر گاه وعد و وعيد«محمد»راست‏باشد،در زندگى خود خطا كارند.

وقتى هوا روشن گرديد،از ترس ساده‏لوحان خانه پيامبر را ترك گفتند و اين دفعه مانند دو دفعه پيش،در بازگشت همديگر را ملاقات نمودند و اقرار كردند كه در برابر جذابيت دعوت و آئين قرآن تاب مقاومت ندارند.ولى براى پيش گيرى از حوادث ناگوار،با هم پيمان بستند كه براى هميشه اين كار را ترك كنند. (15)

4-جلوگيرى از اسلام آوردن افراد

به دنبال برنامه‏«تحريم استماع قرآن‏»،برنامه ديگرى را آغاز كردند.افرادى كه از دور و نزديك،تمايلاتى به اسلام پيدا مى‏كردند،و رو به مكه مى‏آوردند،جاسوسان قريش، در نيمه راه يا هنگام ورود به شهر مكه با آنها تماس مى‏گرفتند و با عناوين مختلف از اسلام آوردن آنها جلوگيرى مى‏نمودند.اينك دو شاهد زنده:

1-«اعشى‏»،يكى از شاعران زبردست دوران جاهليت‏بود،و اشعار او نقل مجالس بزم‏«قريش‏»بود.وى در پايان عمر،كه پيرى بر او غلبه كرده بود،شمه‏اى از آئين توحيد و تعاليم عالى اسلام به گوشش رسيده بود.او در نقطه‏اى دور از«مكه‏»زندگى مى‏كرد،و هنوز آوازه نبوت پيامبر در آن نقاط خوب منتشر نشده بود،ولى آنچه كه از تعاليم اسلام به طور اجمال شنيده بود،طوفانى در كانون وجوداو پديد آورده بود.از اين جهت،قصيده‏اى سراپا نغز در مدح پيامبر ساخت،و ارمغانى بهتر از آن نديد كه اين اشعار را در محضر پيامبر گرامى بخواند.با اينكه شماره اين اشعار از 24 بيت تجاوز نمى‏كند،با اين حال،از بهترين و فصيح‏ترين اشعارى است كه در آن ايام درباره پيامبر سروده شده است.متن اين اشعار را در ديوان اعشى،صفحات 101-103 مى‏توانيد بخوانيد. (16)

هنوز«اعشى‏»،درك فيض محضر پيامبر نكرده بود،كه جاسوسان قريش با او تماس گرفتند، و از مقصد او آگاه شدند.آنان به خوبى مى‏دانستند كه‏«اعشى‏»،مردى شهوت ران است و به زن و شراب علاقه مفرطى دارد،فورا از نقطه ضعف او استفاده كرده،گفتند:ابا بصير!آئين محمد با روحيات و وضع اخلاقى تو سازگار نيست.گفت:چطور؟گفتند:او زنا را حرام مى‏داند.وى در پاسخ گفت:مرا حاجتى در اين كار نيست،و اين مطلب نمى‏تواند مانع از گرايش من بشود.گفتند:او شراب را تحريم كرده است.«اعشى‏»،از شنيدن اين مطلب كمى ناراحت‏شد و گفت من هنوز از شراب سير نشده‏ام.اكنون بر مى‏گردم و مدت يكسال تا بسر حد سير شدن شراب مى‏خورم و سال ديگر مى‏آيم،دست‏بيعت‏به او مى‏دهم.او برگشت،ولى اجل مهلت نداد و در همان سال چهره در نقاب خاك كشيد! (17)

2-«طفيل بن عمرو»،شاعر شيرين زبان خردمندى بود و در ميان قبيله خود،نفوذ كلمه داشت، وارد مكه گرديد.اسلام آوردن مردى مانند«طفيل‏»،براى‏«قريش‏»بسيار گران و سنگين بود. لذا سران قريش و بازيگران صحنه سياست،گرد او را گرفتند و گفتند:اين مردى كه كنار«كعبه‏»نماز مى‏گزارد،با آوردن آئين جديد،اتحاد و اتفاق ما را به هم زده،و با سحر بيان خود سنگ تفرقه ميان ما افكنده است،و ما مى‏ترسيم،كه يك چنين دو دستگى ميان‏«قبيله‏»شما بيفكند،چه بهتر اصلا با اين مرد سخنى نگوئى.

طفيل مى‏گويد:سخنان آنها چنان مرا متاثر كرد،كه از ترس تاثير سحر بيان او تصميم گرفتم كه با او سخن نگويم،و سخن او را نشنوم و براى جلوگيرى از نفوذ سحر او هنگام طواف،مقدارى پنبه،در گوشهاى خود داخل مى‏كردم،كه مبادا زمزمه قرآن و نماز او به گوش من برسد.بامدادان،در حالى كه پنبه را داخل گوش‏هاى خود نموده بودم وارد مسجد شدم،و هيچ مايل نبودم سخنى از او بشنوم.ولى نمى‏دانم چطور شد يك مرتبه كلام بسيار شيرين و زيبائى به گوشم رسيد و بيش از حد،احساس لذت نمودم.با خود گفتم مادرت عزادار شود تو كه يك مرد سخن ساز و خردمندى هستى، چه مانع دارد سخن اين مرد را بشنوى،هر گاه نيك باشد،بپذيرى و اگر زشت‏باشد آن را رد كنى.براى اينكه آشكارا با آن حضرت تماس نگيرم،مقدارى صبر كردم،تا پيامبر راه خانه خود را پيش گرفت و وارد خانه شد.من نيز اجازه خواسته،وارد خانه شدم. جريان خود را از آغاز تا پايان بازگو كردم و گفتم:قريش،درباره شما چنين و چنان مى‏گويند و من در آغاز كار تصميم نداشتم با شما ملاقات كنم،ولى حلاوت قرآن شما مرا به سوى تو كشيده است.اكنون مى‏خواهم حقيقت آئين خود را براى من تشريح كنى و مقدارى قرآن براى من بخوانى.

رسولخدا،آئين خود را بر او عرضه داشت،و مقدارى قرآن خواند.«طفيل‏»مى‏گويد:به خدا سوگند، كلامى زيباتر از آن نشنيده و آئينى معتدل‏تر از آن نديده بودم. (18) سپس‏«طفيل‏»به حضرتش عرض كرد:من در ميان قبيله خود،يكفرد پرنفوذى هستم،براى نشر آئين شما عاليت‏خواهم نمود.ابن هشام مى‏نويسد: (19) وى تا روز حادثه‏«خيبر»ميان قبيله خود بود،و به نشر آئين اسلام اشتغال داشت و در همان حادثه با هفتاد هشتاد،خانواده مسلمان به پيامبر پيوست و در اسلام خود همچنان پايدار بود تا اينكه پس از درگذشت پيامبر در عصر خلفاء،در جنگ‏«يمامه‏»شربت‏شهادت نوشيد.

پى‏نوشت‏ها:

1.«كاهن‏»به كسى مى‏گفتند كه مدعى بود كه‏«جنى‏»در اختيار دارد و از زبان او سخن مى‏گويد.سخنان اين گروه،غالبا«مسجع‏»بود و از الفاظ‏«غريب‏»بيشتر بهره مى‏گرفتند.

2.«سيره ابن هشام‏»،ج 1/270.

3.«مجمع البيان‏»،ج 10/387.

4.سوره سبا/8.

5. و كذلك ما اتى الذين من قبلهم من رسول الا قالوا ساحر او مجنون،ا تواصوا به بل هم قوم طاغون -سوره ذاريات/52-53.

6.خلاصه بيانات استاد تفسير و كلام،مرحوم آية الله بلاغى،در پاسخ پرسش دانشمند گرانمايه واعظ چرندابى.

7. و لقد نعلم انهم يقولون انما يعلمه بشر لسان الذى يلحدون اليه اعجمى و هذا لسان عربى مبين -سوره نحل/103.

8.سوره انبياء/5.

9.ترجمه آيات پيشين به صورتى كه در اين جا انجام مى‏گيرد نتيجه دقتى است كه در الفاظ و ضماير آيات انجام گرفته است.بنابراين مقصود از(شديد القوى) فرشته وحى است و تمام ضماير در« فاستوى و هو بالافق الاعلى »الخ به فرشته بر مى‏گردد.هم چنانكه ضمير فاعل در اوحى نيز به او برمى‏گردد،و ضمير(عبده)راجع به خدا است.برخى از مفسران در تفسير اين بخش از آيات دچار اشتباه شده و مطالب دور از حقيقت عرضه كرده‏اند و گاهى نتيجه گرفته‏اند كه پيامبر،خدا را ديد.در صورتى كه با توجه به ضماير(اوحى)،(عبده)،مفاد آيه بسيار روشن است.

10. سوره حجر/6.

11. و قالوا اساطير الاولين اكتتبها فهى تملى عليه بكرة و اصيلا،قل انزله الذى يعلم السر في السموات و الارض انه كان غفورا رحيما (سوره فرقان 5 و 6) «سيره ابن هشام‏»،ج 1/300.

12. «سيره ابن هشام‏»،ج 1/363.

13. «مجمع البيان‏»،ج 1/437-علامه طباطبائى در ج 20،تفسير الميزان در تفسير سوره‏«عبس‏»به گونه‏اى شيوا شان نزول ياد شده را تشريح كرده است و ثابت كرده كه فاعل‏«عبس‏»،پيامبر نيست،ولى خطاب در«و ما يدريك‏»به او است و اين دو با هم منافات ندارد.

14. و قال الذين كفروا لا تسمعوا لهذا القرآن و الغوا فيه لعلكم تغلبون -سوره فصلت/26.

15. «سيره ابن هشام‏»،ج 1/337.

16. اينك چند بيت از اشعار او:

نبيايرى ما لا يرون و ذكره

اغار لعمرى فى البلاد و انجدا

فاياك و الميتات لا تقربنها

و لا تاخذن سهما حديدا التفصدا

و ذا النصب المنصوب لا تنسكنه

و لا تعبد الاوثان و الله فاعبدا

و لا تقربن حرة كان سرها

عليك حراما فانكحن اوتابدا

و ذا الرحم القربى فلا تقطعنه

لعاقبة و لا الاسير المقيدا

و سبع على حين العشيات و الضحى

و لا تحمد الشيطان و الله فاحمدا

مضامين اين اشعار،خلاصه و چكيده برخى از تعاليم پيامبر اسلام است كه دل و قلب او را روشن كرده بود.

17. «سيره ابن هشام‏»،ج 1/386-388.

18. «فلا و الله ما سمعت قولا قط احسن منه،و لا امرا اعدل منه‏».

19. «سيره ابن هشام‏»،ج 1/410.

[ بازگشت ]




چند رسانه ای    نرم افزار    انجمن ها    مراکز    دیگر پایگاهها    ارتباط با ما