نكته‏هايى پيرامون محاصره اقتصادى - Maghaleh
 
 
 












 

 

نكته‏هايى پيرامون محاصره اقتصادى

كتاب: درسهايى از تاريخ تحليلى اسلام، ج 4، ص 13

نويسنده: رسولى محلاتى

صحيفه ملعونه چه بود؟

اين صحيفه همان تعهدنامه قريش بر عليه فرزندان مطلب و پيامبر (ص) بود كه 40 نفر از بزرگان قريش و بر طبق نقلى هشتاد نفر از آنها پاى آنرا امضاء كردند.

مندرجات و مفاد آن تعهد نامه كه شايد مركب از چند ماده بوده در جملات زير خلاصه ميشد :

امضاء كنندگان زير متعهد ميشوند كه از اين پس هرگونه معامله و داد و ستدى را با بنى هاشم و فرزندان مطلب قطع كنند.

ـ به آنها زن ندهند و از آنها زن نگيرند.

ـ چيزى به آنها نفروشند و چيزى از ايشان نخرند.

ـ هيچگونه پيمانى با آنها نبندند و در هيچ پيش آمدى از ايشان دفاع نكنند.و در هيچ كارى با ايشان مجلس مشورتى و انجمنى نداشته باشند.

ـ تا هنگاميكه بنى هاشم محمد را براى كشتن به قريش نسپارند و يا بطور پنهانى يا آشكارا محمد را نكشند پاى بند عمل به اين قرار داد باشند.

اين تعهد نامه ننگين و ضد انسانى به امضاء رسيد و براى آنكه كسى نتواند تخلف كند و همگى مقيد به اجراء آن باشند آنرا در خانه كعبه آويختند (1) و از آن پس آنرا بمرحله اجراء در آوردند.

نويسنده آن مردى بود بنام منصور بن عكرمة ـ و برخى هم نضر بن حارث را بجاى او ذكر كرده‏اند ـ كه گويند: پيغمبر صلى الله عليه و آله درباره‏اش نفرين كرد و در اثر نفرين آنحضرت انگشتانش از كار افتاد و فلج گرديد.

براى مقابله با اين محاصره اقتصادى خديجه (س) همه ثروتى را كه داشت در همان سالها خرج كرد و ابوطالب نيز تمام دارايى خود را هزينه نمود.

و طبق برخى از روايات از كسانى كه در آن مدت بطور مخفيانه آذوقه براى بنى هاشم ميآورد حكيم بن حزام برادرزاده خديجه بود (2) ، كه روزى ابو جهل او را مشاهده كرد و ديد غلامش را برداشته و مقدارى گندم براى عمه‏اش خديجه مى‏برد، ابو جهل بدو آويخت و گفت: آيا براى بنى هاشم آذوقه مى‏برى؟ بخدا دست از تو بر نمى‏دارم تا در مكه رسوايت كنم.

ابو البخترى (برادر ابو جهل) سر رسيد و به ابو جهل گفت: چه شده؟ گفت: اين مرد براى بنى هاشم آذوقه برده است!

ابو البخترى گفت: اين آذوقه‏اى است كه از عمه‏اش خديجه پيش او امانت بوده و اكنون براى صاحب آن مى‏برد، آيا ممانعت مى‏كنى كه كسى مال خديجه را برايش ببرد؟ جلوى او را رها كن، ابو جهل دست برنداشت و همچنان ممانعت ميكرد.

بالاخره كار به زد و خورد كشيد و ابو البخترى استخوان فك شترى را كه در آنجا افتاده بود برداشت، چنان بر سر ابو جهل كوفت كه سرش شكست و به شدت او را مجروح ساخت، و آنچه در اين ميان براى ابو جهل دشوار و ناگوار بود اين بود كه مى‏ترسيد اين خبر بگوش بنى هاشم برسد و موجب دلگرمى و شماتت آنها از وى گردد، و از اينرو ماجرا را بهمان جا پايان داد و سر و صدا را كوتاه كرد ولى با اينحال حمزة بن عبد المطلب آن منظره را از دور مشاهده كرد و خبر آنرا باطلاع رسولخدا صلى الله عليه و آله و ديگران رسانيد.

و از جمله ـ بر طبق برخى از روايات ـ ابو العاص بن ربيع داماد آنحضرت و شوهر زينب دختر رسولخدا صلى الله عليه و آله بود كه هرگاه ميتوانست قدرى آذوقه تهيه ميكرد، و آنرا بر شترى بار كرده شب هنگام بكنار دره و شعب ابى طالب ميآورد سپس مهار شتر را بگردنش انداخته او را بميان دره رها ميكرد و فريادى ميزد كه بنى هاشم از ورود شتر به دره با خبر گردند، و رسولخدا صلى الله عليه و آله بعدها كه سخن از ابو العاص بميان ميآمد اين مهر و محبت او را يادآورى ميكرد و ميفرمود: حق دامادى را نسبت بما در آنوقت انجام داد.

گرسنگى تا كجا؟

فشار گرسنگى به حدى رسيده بود كه «سعد وقاص» مى‏گويد: شبى از ميان دره بيرون آمدم، در حالى كه نزديك بود تمام قوا را از دست بدهم. ناگهان پوست خشكيده شترى را ديدم، آن را برداشتم و شستم و سوزاندم، و كوبيدم، و بعد با آب مختصرى خمير كرده و از اين طريق سه روز بسر بردم!

تبليغ پيامبر در اين ايام

در اين چند سال فقط در دو فصل بود كه بنى هاشم و بخصوص رسولخدا صلى الله عليه و آله نسبتا آزادى پيدا مى‏كردند تا از شعب ابى طالب بيرون آمده و با مردم تماس بگيرند و اوقات ديگر را بيشتر در همان دره بسر ميبردند.

اين دو فصل يكى ماه ذى حجة و ديگرى ماه رجب بود كه در ماه ذى حجة قبائل اطراف و مردم جزيرة العرب براى انجام مراسم حج بمكه ميآمدند و در ماه رجب نيز براى عمره بمكه رو ميآوردند، رسولخدا صلى الله عليه و آله نيز براى تبليغ دين مقدس اسلام و انجام مأموريت الهى خويش در اين دو موسم حد اكثر استفاده را ميكرد و چه در منى و عرفات، و چه در شهر مكه و كوچه و بازار نزد بزرگان قبائل و مردمى كه از اطراف بمكه آمده بودند ميرفت و آئين خود را بر آنها عرضه ميكرد و آنها را به اسلام دعوت مى‏نمود، ولى بيشتر اوقات بدنبال رسولخدا صلى الله عليه و آله پير مردى را كه گونه‏اى سرخ فام داشت مشاهده ميكردند كه به آنها ميگفت: گول سخنان او را نخوريد كه او برادرزاده من است و مردى دروغگو و ساحر است.اين پير مرد دور از سعادت كسى جز همان ابو لهب عموى رسولخدا صلى الله عليه و آله نبود.

و همين سخنان ابو لهب مانع بزرگى براى پذيرفتن سخنان رسولخدا صلى الله عليه و آله از جانب مردم مى‏گرديد و بيكديگر ميگفتند: اين مرد عموى او است و به وضع او آشناتر است .

پى‏نوشت‏ها:

1 ـ و برخى گفته‏اند: ابتدا آن را در كعبه آويختند و سپس از ترس آنكه مورد دستبرد قرار گيرد آن را به مادر ابو جهل سپردند.

2 ـ برخى اين مطلب را بعيد دانسته و گفته‏اند حكيم بن حزام مردى سودجو و مال پرست و به احتكار مواد خوراكى معروف بوده و از چنين شخصى گذشت و ترحم به اين اندازه بعيد است مگر آنكه بگوئيم: اين كار را هم بمنظور سود جوئى و فروش مواد خوراكى به چند برابر قيمت واقعى آن به بنى هاشم انجام ميداده، و بهر صورت گفته‏اند: چون وى از طايفه زبير و حاميان عثمان و دشمنان امير المؤمنين عليه السلام بوده احتمال اينكه حديث سازان حرفه‏اى و مزدور خواسته باشند درباره او فضيلتى جعل كرده و بتراشند بعيد بنظر نمى‏رسد.چنانچه درباره ابو العاص بن ربيع داماد رسول خدا (ص) نيز كه از قبيله بنى اميه بود و در ذيل داستانش را مى‏خوانيد همين احتمال را داده‏اند، و الله العالم

[ بازگشت ]




چند رسانه ای    نرم افزار    انجمن ها    مراکز    دیگر پایگاهها    ارتباط با ما